تئاتر معناباختگی (بخش دوم)

تفاوت‎ها

یکی از عمده‎ترین مسائل مورد توجه بکت، قطبی بودن وجود انسان است. در نمایشنامه‎های او با عنوان در انتظار گودو و دست آخر و آخرین نوارکراپ به قطب‎های خصیصه‎نمایی همچون «بینایی در تقابل با کوری»، «زندگی در تقابل با مرگ»، «زمان حال در تقابل با زمان گذشته»، «جسم در تقابل با عقل»، «انتظار در تقابل با بی‎صبری»، «رفتن در تقابل با نرفتن» و ده‌ها مورد مشابهِ دیگر برمی‎خوریم. به این ترتیب، به نظر می‎رسد یکی از هدف‎های عمده‎ی بکت توصیف هستیِ انسان برحسب این تقابل‌های دوقطبی است. به همین منظور، بکت شخصیت‎هایش را به صورت جفت‌جفت تقسیم‎بندی می‎کند؛ برای مثال «ولادیمیر و استراگون»، یا «دی‎دی و گوگو»، «هم و کلاو»، «پوتزو و لاکی»، «نگ و نل» و «صدای کراپ در زمان حال و در گذشته». با این حال در نمایشنامه‎های بکت، شخصیت‎ها معمایی هستند که هر تماشاگر شخصاً باید آن را حل کند.

برخلاف بکت، اوژن یونسکو هر یک از شخصیت‎های آثارش را به صورتی یکتا مطرح می‎کند. در نمایش‎های بکت شخصیت‎ها به صورت جفتی خارج از جامعه قرار می‎گیرند و با وجود این می‎توانند با یکدیگر وارد گفت‎وگو شوند، اما در آثار یونسکو شخصیت‎ها در بطن جامعه‎اند و در عین حال بی‎هیچ هویت فردی و بدون این‎که بتوانند با کسی مراوده برقرار کنند، در دنیایی بیگانه تنها مانده‎اند.

برای مثال، شخصیت‎های نمایشنامه‎ی آوازه‎خوان طاس (نوشته‎ی اوژن یونسکو) در داخل جامعه‎اند، ولی عبارت‎های بی‎معنایی را به طرف یکدیگر فریاد می‎زنند و عاجز از مراوده‎اند. نمایشنامه‎های بکت در مکان‎هایی عجیب و ناآشنا رخ می‎دهند (برخی از مکان‎های نمایشنامه‎های او دنیایی را به ذهن متبادر می‎کنند که به علت قتل‎عام ساکنانش به‌کلی دگرگون شده و یا این‎که هنرمندی سوررئالیست آن را آفریده است)، حال آن‎که نمایش‎های یونسکو در سنتی‎ترین مکان‎های جامعه‌ی ما رخ می‎دهند (نمایشنامه‎ی آوازه‎خوان طاس در اتاق پذیراییِ یک خانه‎ی شاخص انگلیسی به وقوع می‎پیوندد، نمایشنامه‎ی کرگدن در خیابان، و نمایشنامه‎ی درس در اتاق مطالعه‎ی یک استاد دانشگاه).

همچنین کاربرد زبان در آثار این دو نمایشنامه‎نویس بسیار متفاوت است. گفت‎وگوی شخصیت‎ها در آثار بکت یادآور اوهام ازهم‌گسیخته‎ی دنیایی خواب‎گونه است. اما زبانِ به کار رفته در نمایش‎های یونسکو از حرف‎های پیش‎پاافتاده، قالبی و تکراریِ گفتار روزمره‎ی مردم نشئت می‎گیرد. بکت زبان را به گونه‎ای به کار می‎بَرَد تا انزوای انسان در دنیا و ناتوانی از مراوده با دیگران را نشان دهد، زیرا زبان به زعم او مانع مراوده است. اما یونسکو متقابلاً زبان را به این منظور به کار می‎بَرَد که نشان دهد انسان‎ها چیزی برای گفتن ندارند و لذا نمی‎توانند با یکدیگر مراوده بکنند. در آوازه‎خوان طاس و دیگر نمایشنامه‎های او، گفت‎وگوی شخصیت‎ها مملو از عبارات قالبی و تکراری است.

شخصیت‌های آثار بکت و یونسکو همدلیِ تماشاگران را برمی‌انگیزند، حال آن‌که شخصیت‌های نمایش‌های ژان ژنه از همان لحظه‌ی ورود به صحنه تقریباً ناسزاگویی به تماشاگران را آغاز می‌کنند. مضمون آثار ژنه آشکارتر از مضمون آثار بکت و یونسکو است. دغدغه‌ی خاطر او، تنفری است که آدمیان در این دنیا احساس می‌کنند. مثلاً در نمایشنامه‌ی کُلْفَت‌ها هر کُلْفَتی نه فقط از کارفرما و خواهر خودش، بلکه همچنین از شخص خود بیزار است. به همین دلیل، هر کُلْفَتی نقش‌های دیگر را نیز بازی می‌کند تا تنفری را که نسبت به خویشتن احساس می‌کند کاملاً نشان دهد.

ساموئل بکت در حال تماشای اجرای یکی از نمایشنامه‌های خودش

به این ترتیب شخصیت‎های آثار ژنه به‌طور کلی به میزان زیادی دچار حس انزجارند. این تنفر تا حدودی ناشی از این حقیقت است که ژنه برخلاف بکت و یونسکو علاقه‎مند است تا به جای روبه‌رو شدن با واقعیت‌های هستیِ انسان، در نمایشنامه‎هایش اشتیاق انسان به گرفتار آمدن در دنیای خودخواهانه‎اش را از دیدگاهی روانشناسانه مورد بررسی قرار دهد. در نزد ژنه انسان به دلیل پندارهای موهوم خویش، دچار مخمصه شده است و معناباختگی زندگی‌اش تا اندازه‎ای ناشی از این است که تصاویر از‌هم‌گسیخته‎ی ذهنیِ خود را به واقعیت ترجیح می‎دهد. وی در دستور صحنه‎ی نمایشنامه‎ی سیاهان می‎نویسد که این نمایش هرگز نباید فقط برای تماشاگران سیاه‎پوست اجرا شود. اگر سفید‎پوستی در جمع تماشاگران حاضر نباشد، یکی از تماشاگران سیاه‎پوست باید نقابی سفید به چهره بزند؛ اگر آن تماشاگر سیاه‎پوست از این امر سر باز زند، آن‎گاه باید از مانکنی سفیدرنگ استفاده کرد و بازیگران باید نمایش را برای این مانکن اجرا کنند. به هر صورت باید نمادی از تماشاگران سفیدپوست وجود داشته باشد تا بازیگران سیاه‎پوست از او منزجر شوند.

مضامین نمایشنامه‎های آرتور آدامو برخلاف مضامین نمایشنامه‎های بکت، قرابت بیشتری با اندیشه‎های کافکایی و اگزیستانسیالیستی دارد، ولی در عین حال وی از فنون «تئاتر معناباختگی» استفاده می‎کند. آدامو در پی این است که وجود فرد را به طریقی به اثبات برساند و نشان دهد که چگونه انسان در حین تلاش برای ایجاد هویتی مستقل، بیش از پیش با انسان‎های دیگر بیگانه می‎شود.

مثلاً در نمایشنامه‎ی استاد تاران شخصیت اصلی برای اثبات ناروا بودنِ اتهامی که به او زده‎اند، عملاً در دفاع از خویشتن، خود را محکوم می‎کند. به زعم آدامو، انسان در تلاش برای اثبات وجود خویش، به نحو طنزآمیزی عملاً ثابت می‎کند که وجود ندارد. به همین دلیل، زبان در آثار آدامو قادر به ایجاد مراوده بین آدمیان نیست و در واقع در برخی موارد به انسان زیان می‎رساند، زیرا زبان و استفاده‎ی انسان از زبان غالباً چشمانش را بر این حقیقت می‎گشاید که در وضعیتی گرفتار آمده است که قبلاً امیدوار بود از آن اجتناب کند.

در آثار آدامو شخصیت‎ها نهایتاً عاجز از مراوده با یکدیگرند به این علت که هر یک از آنان صرفاً به نَفْسِ خودمدارانه‎ی خویش علاقه‎مند است. هر شخصیتی مشکلات و دستاوردهای شخصی خود را مطرح می‎کند، اما گویی که گفته‎هایش به دیواری      سنگی برمی‎خورَد و پژواک می‎یابد. آن گفته‎ها را فقط تماشاگران تئاتر می‎شنوند. اکثر نمایشنامه‎های آدامو حال‌وهوای دنیایی خواب‎گونه را دارند و گرچه مجموعه‎ای از صحنه‎هایی به ظاهر گیج‎کننده و تقریباً توهّم‎مانند را به نمایش می‎گذارند، ولی در عین حال آشفتگیِ زندگی انسان عصر جدید را مورد انتقاد قرار می‎دهند و محکوم می‎کنند.

تصویری بیانگر از بکت

ویژگی تمام این نمایشنامه‎نویسان این است که نپرداختن به روابط جنسی آدمیان در آثار آنان کاملاً محسوس است. ادوارد آلبی نمایشنامه‎نویس آمریکایی، توجه خاصی به بنیان جنسی جامعه دارد و از این حیث با همتایان خود متفاوت است. دلالت‎های همجنس‎گرایانه در نمایشنامه‎ی داستان باغ‎وحش، در یکی از نمایشنامه‎های او با عنوان رؤیای آمریکایی بارزتر می‎شوند، به نحوی که مرد جوانی که شخصیت اصلی این نمایش است، تجسمِ جسمانیِ آدمی قوی و خوش‎قیافه می‎شود که چون فاقد هرگونه احساس درونی است، منفعلانه اجازه می‎دهد هرکسی «از کشاله‎های رانش لذت ببرد».

(ادامه دارد)

هم‌رسانی این مطلب:

دیدگاهی بگذارید!

avatar
  دنبال کردن  
آگاهی از