تفاوتها
یکی از عمدهترین مسائل مورد توجه بکت، قطبی بودن وجود انسان است. در نمایشنامههای او با عنوان در انتظار گودو و دست آخر و آخرین نوارکراپ به قطبهای خصیصهنمایی همچون «بینایی در تقابل با کوری»، «زندگی در تقابل با مرگ»، «زمان حال در تقابل با زمان گذشته»، «جسم در تقابل با عقل»، «انتظار در تقابل با بیصبری»، «رفتن در تقابل با نرفتن» و دهها مورد مشابهِ دیگر برمیخوریم. به این ترتیب، به نظر میرسد یکی از هدفهای عمدهی بکت توصیف هستیِ انسان برحسب این تقابلهای دوقطبی است. به همین منظور، بکت شخصیتهایش را به صورت جفتجفت تقسیمبندی میکند؛ برای مثال «ولادیمیر و استراگون»، یا «دیدی و گوگو»، «هم و کلاو»، «پوتزو و لاکی»، «نگ و نل» و «صدای کراپ در زمان حال و در گذشته». با این حال در نمایشنامههای بکت، شخصیتها معمایی هستند که هر تماشاگر شخصاً باید آن را حل کند.

برخلاف بکت، اوژن یونسکو هر یک از شخصیتهای آثارش را به صورتی یکتا مطرح میکند. در نمایشهای بکت شخصیتها به صورت جفتی خارج از جامعه قرار میگیرند و با وجود این میتوانند با یکدیگر وارد گفتوگو شوند، اما در آثار یونسکو شخصیتها در بطن جامعهاند و در عین حال بیهیچ هویت فردی و بدون اینکه بتوانند با کسی مراوده برقرار کنند، در دنیایی بیگانه تنها ماندهاند.
برای مثال، شخصیتهای نمایشنامهی آوازهخوان طاس (نوشتهی اوژن یونسکو) در داخل جامعهاند، ولی عبارتهای بیمعنایی را به طرف یکدیگر فریاد میزنند و عاجز از مراودهاند. نمایشنامههای بکت در مکانهایی عجیب و ناآشنا رخ میدهند (برخی از مکانهای نمایشنامههای او دنیایی را به ذهن متبادر میکنند که به علت قتلعام ساکنانش بهکلی دگرگون شده و یا اینکه هنرمندی سوررئالیست آن را آفریده است)، حال آنکه نمایشهای یونسکو در سنتیترین مکانهای جامعهی ما رخ میدهند (نمایشنامهی آوازهخوان طاس در اتاق پذیراییِ یک خانهی شاخص انگلیسی به وقوع میپیوندد، نمایشنامهی کرگدن در خیابان، و نمایشنامهی درس در اتاق مطالعهی یک استاد دانشگاه).
همچنین کاربرد زبان در آثار این دو نمایشنامهنویس بسیار متفاوت است. گفتوگوی شخصیتها در آثار بکت یادآور اوهام ازهمگسیختهی دنیایی خوابگونه است. اما زبانِ به کار رفته در نمایشهای یونسکو از حرفهای پیشپاافتاده، قالبی و تکراریِ گفتار روزمرهی مردم نشئت میگیرد. بکت زبان را به گونهای به کار میبَرَد تا انزوای انسان در دنیا و ناتوانی از مراوده با دیگران را نشان دهد، زیرا زبان به زعم او مانع مراوده است. اما یونسکو متقابلاً زبان را به این منظور به کار میبَرَد که نشان دهد انسانها چیزی برای گفتن ندارند و لذا نمیتوانند با یکدیگر مراوده بکنند. در آوازهخوان طاس و دیگر نمایشنامههای او، گفتوگوی شخصیتها مملو از عبارات قالبی و تکراری است.
شخصیتهای آثار بکت و یونسکو همدلیِ تماشاگران را برمیانگیزند، حال آنکه شخصیتهای نمایشهای ژان ژنه از همان لحظهی ورود به صحنه تقریباً ناسزاگویی به تماشاگران را آغاز میکنند. مضمون آثار ژنه آشکارتر از مضمون آثار بکت و یونسکو است. دغدغهی خاطر او، تنفری است که آدمیان در این دنیا احساس میکنند. مثلاً در نمایشنامهی کُلْفَتها هر کُلْفَتی نه فقط از کارفرما و خواهر خودش، بلکه همچنین از شخص خود بیزار است. به همین دلیل، هر کُلْفَتی نقشهای دیگر را نیز بازی میکند تا تنفری را که نسبت به خویشتن احساس میکند کاملاً نشان دهد.

به این ترتیب شخصیتهای آثار ژنه بهطور کلی به میزان زیادی دچار حس انزجارند. این تنفر تا حدودی ناشی از این حقیقت است که ژنه برخلاف بکت و یونسکو علاقهمند است تا به جای روبهرو شدن با واقعیتهای هستیِ انسان، در نمایشنامههایش اشتیاق انسان به گرفتار آمدن در دنیای خودخواهانهاش را از دیدگاهی روانشناسانه مورد بررسی قرار دهد. در نزد ژنه انسان به دلیل پندارهای موهوم خویش، دچار مخمصه شده است و معناباختگی زندگیاش تا اندازهای ناشی از این است که تصاویر ازهمگسیختهی ذهنیِ خود را به واقعیت ترجیح میدهد. وی در دستور صحنهی نمایشنامهی سیاهان مینویسد که این نمایش هرگز نباید فقط برای تماشاگران سیاهپوست اجرا شود. اگر سفیدپوستی در جمع تماشاگران حاضر نباشد، یکی از تماشاگران سیاهپوست باید نقابی سفید به چهره بزند؛ اگر آن تماشاگر سیاهپوست از این امر سر باز زند، آنگاه باید از مانکنی سفیدرنگ استفاده کرد و بازیگران باید نمایش را برای این مانکن اجرا کنند. به هر صورت باید نمادی از تماشاگران سفیدپوست وجود داشته باشد تا بازیگران سیاهپوست از او منزجر شوند.
مضامین نمایشنامههای آرتور آدامو برخلاف مضامین نمایشنامههای بکت، قرابت بیشتری با اندیشههای کافکایی و اگزیستانسیالیستی دارد، ولی در عین حال وی از فنون «تئاتر معناباختگی» استفاده میکند. آدامو در پی این است که وجود فرد را به طریقی به اثبات برساند و نشان دهد که چگونه انسان در حین تلاش برای ایجاد هویتی مستقل، بیش از پیش با انسانهای دیگر بیگانه میشود.
مثلاً در نمایشنامهی استاد تاران شخصیت اصلی برای اثبات ناروا بودنِ اتهامی که به او زدهاند، عملاً در دفاع از خویشتن، خود را محکوم میکند. به زعم آدامو، انسان در تلاش برای اثبات وجود خویش، به نحو طنزآمیزی عملاً ثابت میکند که وجود ندارد. به همین دلیل، زبان در آثار آدامو قادر به ایجاد مراوده بین آدمیان نیست و در واقع در برخی موارد به انسان زیان میرساند، زیرا زبان و استفادهی انسان از زبان غالباً چشمانش را بر این حقیقت میگشاید که در وضعیتی گرفتار آمده است که قبلاً امیدوار بود از آن اجتناب کند.
در آثار آدامو شخصیتها نهایتاً عاجز از مراوده با یکدیگرند به این علت که هر یک از آنان صرفاً به نَفْسِ خودمدارانهی خویش علاقهمند است. هر شخصیتی مشکلات و دستاوردهای شخصی خود را مطرح میکند، اما گویی که گفتههایش به دیواری سنگی برمیخورَد و پژواک مییابد. آن گفتهها را فقط تماشاگران تئاتر میشنوند. اکثر نمایشنامههای آدامو حالوهوای دنیایی خوابگونه را دارند و گرچه مجموعهای از صحنههایی به ظاهر گیجکننده و تقریباً توهّممانند را به نمایش میگذارند، ولی در عین حال آشفتگیِ زندگی انسان عصر جدید را مورد انتقاد قرار میدهند و محکوم میکنند.

ویژگی تمام این نمایشنامهنویسان این است که نپرداختن به روابط جنسی آدمیان در آثار آنان کاملاً محسوس است. ادوارد آلبی نمایشنامهنویس آمریکایی، توجه خاصی به بنیان جنسی جامعه دارد و از این حیث با همتایان خود متفاوت است. دلالتهای همجنسگرایانه در نمایشنامهی داستان باغوحش، در یکی از نمایشنامههای او با عنوان رؤیای آمریکایی بارزتر میشوند، به نحوی که مرد جوانی که شخصیت اصلی این نمایش است، تجسمِ جسمانیِ آدمی قوی و خوشقیافه میشود که چون فاقد هرگونه احساس درونی است، منفعلانه اجازه میدهد هرکسی «از کشالههای رانش لذت ببرد».
(ادامه دارد)


دیدگاهی بگذارید!