آنچه در پی میآید، بخش دوم از مصاحبهی حسین پاینده با روزنامهی «سازندگی» دربارهی کتاب اخیر ایشان (نظریه و نقد ادبی: درسنامهای میانرشتهای) است که انتشارات سمت آن را در پاییر ۹۷ منتشر کرد. این مصاحبه در دو قسمت در روزنامهی «سازندگی» منتشر شد. این بخش از مصاحبه در شمارهی روز سهشنبه ۱ مرداد ۹۸ روزنامهی «سازندگی» انتشار یافت.
از آن جایی که عنوان فرعی کتاب «درسنامهای میان رشتهای» است توضیح دهید که «نظریه و نقد ادبی» چگونه میتواند به دیگر حوزههای علوم انسانی ورود کند و به آنها مرتبط شود؟
پاینده: نظریههایی که در چند دههی اخیر در مطالعات ادبی رواج پیدا کردهاند، ماهیتی میانرشتهای دارند. بسیاری از این نظریهها متأثر از مفاهیم و روششناسیهایی هستند که ابتدا در سایر رشتههای علوم انسانی ایجاد شده بودند. برای مثال، در فصل مربوط به تاریخگرایی نوین توضیح دادهام که بخش مهمی از مبانی نظری این رویکرد از انسانشناسی گرفته شده و روش موسوم به «توصیف همهجانبی» که در نقد تاریخگرایانهی نوین متون ادبی به کار میرود در واقع جزو تکنیکهایی است که انسانشناس آمریکایی کلیفورد گیرتس ابداع کرد. یا روانکاوی لاکانی در واقع تلفیق پساساختاگرایانهای از زبانشناسی سوسوری با مبانی روانکاوی فرویدی است. همین وضعیت در رویکردهای مهمی مانند پسامدرنیسم، نشانهشناسی، مطالعات زنان و غیره هم وجود دارد. به طور کلی، مرزهای اکیدی که قبلاً رشتههای علوم انسانی را از یکدیگر کاملاً جدا میکرد، امروز بسیار کمرنگ شدهاند. بدهبستان مفهومی و روششناختی بین حوزههای مختلف دانشهای بشری چنان گسترش پیدا کرده و زیاد شده است که نقد ادبی دیگر نمیتواند مانند سابق فعالیتی منحصر به ادبیات باشد. به همین دلیل است که در دانشگاههای معتبر جهان رشتهی نظریه و نقد ادبی (تأکید میکنم، رشته و نه گرایش) مستقل از رشتهی ادبیات تعریف و تدریس میشود. البته رابطهی نقد ادبی با سایر علوم انسانی دوجانبه است، به این مفهوم که سایر رشتههای علوم انسانی هم از نقد ادبی تأثیر پذیرفتهاند. مثلاً تاریخ از نظریههای ادبی بسیار تأثیر پذیرفته است. برای خواندن یکی از منابع جدید نظریههای تاریخ که این تأثیرپذیری را به تفصیل بحث میکند، میتوانید مراجعه کنید به کتاب تاریخ، متن، نظریه: مورخان و چرخش زبانی، نوشتهی الیزابت ا. کلارک، ترجمهی دکتر سیدهاشم آقاجری (استاد تاریخ دانشگاه تربیت مدرس) که انتشارات مروارید چند ماه پیش آن را منتشر کرد.
رویکردی که شما در این کتاب با «متن» داشتهاید بسیار قابل توجه است شما متن را صرفاً به چیزی که نگاشته شده باشد تقلیل ندادهاید و با استفاده از تابلوی نقاشی، عکس، فیلم و غیره رویکرد خود را تبیین کردهاید. به نظر میرسد نگاه نقد ادبی بیش از آنکه به متن ادبی باشد به متن زندگی است. برای مثال شما تصاویر آقای روحانی را هنگام تماشای مسابقهی فوتبال تیم ملی در کتابتان تحلیل کردهاید، یا از همسانی هویت ظریف با دکتر مصدق در بازنماییهای تصویری وزیر خارجه در فضای مجازی گفتهاید. با این اوصاف آیا هدف از نقد ادبی تنها بررسی دلالتهای ادبی یک اثر است؟
پاینده: گستره و کاربردهای نقد ادبی در دهههای اخیر دستخوش تغییرات فراوان تغییر شده است. شاید در گذشته صرفاً تحلیل شعر و داستان و نمایشنامه را مصداق نقد ادبی میدانستیم، اما امروزه معنای اصطلاح «روایت» چنان بسط و تعمیم پیدا کرده است که تصاویر را مصداقهایی از روایت میدانیم و لذا نقد روایتشناسانه را به تصاویر هم اِعمال میکنیم. این همان نوع نقدی است که من در خوانش تصاویر آقای روحانی و ظریف به کار بردهام. شالودهی نظری این نگاه نو را باید در تعاریف جدید از ژانر جست. در گذشته، ژانر مفهومی بسته و معیّن بود. اما امروزه انواعواقسام ژانرهای نو در حال پیدایش و رواج یافتن هستند. بخشی از دلایل این تکثر و گوناگونی را باید در فرهنگ ملغمهای و ترکیبیای جستوجو کرد که رسانههای دیجیتال در عصر پسامدرن پدید آوردهاند. بخشی دیگر از دلایلش هم به ابداعاتی مربوط میشود که به منظور نوآوری و ایجاد تنوع در گونههای ادبی صورت میگیرد. در مجموع، ما با وضعیتی روبهرو هستیم که به دلیل ظهور ژانرهای نو، لازم شده است روشهای بررسی متن هم از بنیان تغییر کنند. یکی از این تغییرها، تعمیم نقد به موضوعاتی از قبیل آگهیهای تجاری، تصاویر فضای مجازی، سریالهای عامّهپسند و از این قبیل است. طرح چنین دیدگاهی شاید در کشور ما تعجب برانگیزد. یقیناً عدهای که قائل به ایستایی در ادبیات هستند، با شگفتی خواهند گفت که به این ترتیب دامنهی مطالعات ادبی به حوزههای غیرادبی تسرّی پیدا میکند. البته دقیقاً همینطور است. مشکل اینجاست که تلقی سنتی ما از مطالعات ادبی برای تحولات پُرشتاب ادبیات در دوره و زمانهی پویا و هر دم تحولیابندهای که در آن زندگی میکنیم دیگر کفایت نمیکند. مطابق با آن دیدگاه سنتی، پایاننامههای ادبیات میبایست صرفاً به آثار برجستهای که جایگاهی رفیع در پیشینهی ادبی کشور دارند معطوف شود. اما اگر شما با نسل جدید دانشجویان ارتباط قوی داشته باشید، به خوبی درمییابید که علائق و دانستههای علمی این نسل رویکردی جدید و میانرشتهای را میطلبد. هستهی این رویکرد، تعریفی جدید از متن است. به تعبیری، نقد ادبی راهی است برای فهم پیچیدگیها و معانی مستتر در زندگی روزمره.
در آخر به سراغ خودمان بروم، ما در مطبوعات سعی داریم تا کتابهای تازهمنتشرشده را به مخاطبان معرفی کنیم. در این راستا معمولاً مرز مشخصی وجود ندارد و عدهای هستند که یادداشتهای خود را نقد ادبی میدانند. چگونه میتوان ریویو (معرفی) را از نقد ادبی جدا کرد؟ آیا به صرف استفادهی نویسنده از چند اصطلاح تخصصی در نوشتههایش میتوان به او منتقد ادبی گفت؟
پاینده: مقالات «مرور و معرفی» (ریویو) کارکرد خاص خودشان را دارند، اما اطلاق عنوان «نقد ادبی» بر آنها اشتباه است. یادداشتها و مقالاتی که در روزنامهها و مجلات دربارهی آثار تازهمنتشرشدهی ادبی یا فیلمهای جدیداً اکرانشده منتشر میشوند، کارکردی جدا از نقد ادبی دارند. هدف اصلی در چنین مقالاتی، آگاهانیدن خوانندهای است که آن آثار را هنوز نخریده یا آن فیلمها را هنوز تماشا نکرده است، اما میخواهد شناختی کلی از آنها به دست آورد. این نوع نوشتار ژورنالیستی اساساً ماهیتی اطلاعاتدهنده و ارزیابانه دارد. نویسندهی ریویو قاعدتاً باید مقالهاش را با اطلاعاتی راجع به مؤلف یا کارگردان، پیشینهی کارهای او و از این قبیل آغاز کند و در ادامه برخی جنبههای آن اثر ادبی یا فیلم را شرح دهد و با کارهای قبلی آن نویسنده یا کارگردان مقایسه کند. برای مثال، اگر مقاله دربارهی رمان جدید یک نویسنده است، باید خلاصهای از وقایع آن به دست داد و این موضوع را بررسی کرد که شخصیتهای رمان جدید این نویسنده چه مشابهت یا چه تفاوتی با شخصیتهای رمانهای قبلیاش دارند. پیرنگ این رمان جدید یا شیوهی رواییاش از چه حیث با کارهای قبلی همین نویسنده مطابقت میکند یا نمیکند. موضوع رمان چیست و چه درونمایهای را القا میکند. میبینید که این نکات در مجموع تصویری از محتوای یک کتاب تازهمنتشرشده به دست میدهد. تفاوتهای مقالات مرور و معرفی با مقالات نقد را سلینا کوش در بخش پایانی کتابش با عنوان اصول و مبانی تحلیل متون ادبی (انتشارات مروارید) به تفصیل و با نمونه توضیح داده است. مقالات مرور و معرفی در جهان غرب پیشینهای بسیار طولانی دارند و سنتی کاملاً جاافتاده، آشنا و البته متمایز از نقد ادبی محسوب میشوند. در کشور ما این نوع مقالات را به اشتباه «نقد» مینامند، در حالی که نقد مستلزم کاربرد نظریهای معیّن و بررسی به مراتب طولانیتری است که بسیاری جزئیات تکنیکی رمانها و غیره در آن بررسی میشوند. توجه داشته باشید که وقتی از تفاوت مقالات ژورنالیستی (ریویو) و مقالات نقد ادبی صحبت میکنیم، به هیچ وجه سلسلهمراتب ایجاد نمیکنیم و نمیگوییم که نقد ادبی مرتبهای رفیعتر از مقالات ژورنالیستی دارد، یا برعکس. هر کدام از این دو نوع نوشتار، کارکرد و لذا ارزش خاص خودش را دارد. در کشورهای پیشرفته، اهل ادبیات غالباً با خواندن ریویوی آثار تازهمنتشرشده اقدام به خرید کتاب میکنند. مرور و معرفی دقیقِ یک رمان یا فیلم جدید میتواند نقش بسزایی در ترغیب مخاطبان به خریدن آن رمان یا تماشای آن فیلم داشته باشد. به نظر میرسد با افزایش بهای کتاب و بلیت سینما، بهویژه با توجه به اوضاع نه چندان مطلوب اقتصادی که داریم، ما هم به سمتی میرویم که اهالی ادبیات و هنر محافظهکارانهتر از گذشته کتاب میخرند. مردم میخواهند بدانند آیا فلان رمان جدید ارزش پرداختن بهایش را دارد یا نه. مقالات ژورنالیستی میتوانند راهنمای بسیار خوبی در این زمینه باشند و بدین ترتیب به اقتصاد فرهنگ و کلاً به کتابخوانی در کشور ما کمک شایانی بکنند. این مقالات در کشورهای غربی چنان اهمیتی دارند که برخی از معروفترین نشریات این کشورها اختصاصاً ریویو چاپ میکنند. در کشور ما، شیوهی نگارش این نوع مقالات در دانشگاهها تدریس نمیشود و لذا اکثر اشخاصی که چنین مقالاتی مینویسند در واقع کاملاً تجربی عمل میکنند. یک موضوع دیگر که باعث خلط بین مقالات ریویو و نقد ادبی شده، همین کلمهی «نقد» است. اغلب تصور میکنند که مقصود از نقد برشمردن نقاط ضعف و قوّت یک اثر ادبی است. حال آنکه چنین کاری را باید «انتقاد» نامید، نه نقد. چنانکه پیشتر اشاره کردم، مقالات ریویو در روزنامهها و مجلات علاوه بر دادن اطلاعات دربارهی فلان رمان تازهمنتشرشده، آن را ارزیابی هم میکنند. یعنی نویسندهی مقالات ژورنالیستی نظر شخصی خودش دربارهی کیفیت آن رمان، ارزشها یا ضعفهایش را هم میتواند اضافه کند. اما چنین کاری از اهداف نقد ادبی دور میشود. در واقع، هدف نقد، «انتقاد» نیست. هدف نقد تبیین معانی مستتر در متن با بهکارگیری روششناسیهای برآمده از نظریههای ادبی است. این جملهی معروف که «نقد یعنی تشخیص سره از ناسره»، جملهای نادقیق و حتی گمراهکننده است، چون خود مفهوم «سره» و «ناسره» در نظریههای ادبی محل بسیاری از مناقشات تئوریک است. سره همیشه نشانی از گفتمان مسلط در یک برههی معیّن از تاریخ اجتماعی دارد و لذا نمیتوان به مبانی ابدی در ارزشیابی متون ادبی استناد کرد. آنچه در مقطعی از زمان یا برههای از تاریخ ادبیات سره محسوب میشود، ایبسا در مقطعی دیگر از زمان یا برههای دیگر از تاریخ ادبیات ناسره محسوب شود. برای مثال، استعارههایی که در شعر موسوم واسوخت بسیار متعارف و نشانهی طراز والای ادبی بودند، در سایر دورههای ادبی کاملاً ناگوالیده و غیرادبی تلقی میشدند. پس نقد ادبی به معنای ایراد گرفتن (یا تحسین کردن) نیست. با توجه به فقدان دورههای دانشگاهی دربارهی شیوهی نگارش مقالات ریویو، اگر خارج از دانشگاه کارگاههای تخصصی در این زمینه برگزار شود میتوانیم به تربیت نسل جدیدی از ژورنالیستهایی بپردازیم که تفاوت کارشان با نقد ادبی را به درستی تشخیص میدهند و قادرند کار خودشان را به بهترین نحو انجام دهند.



دیدگاهی بگذارید!