یونگ در برابر فروید: شورش پسر ضد پدر

رابطه‌ی مودت‌آمیز و در عین حال تنش‌آلود یونگ با فروید، داستانی است که بر حسب مفاهیم همان نظریه‌ای که فروید بنیانش را گذاشت و یونگ بسط و گسترش داد قابل فهم است. در روانکاویِ فرویدی، رابطه‌ی پدر و پسر بر حسب مثلثی اُدیپی تبیین می‌شود که در رأس آن «مادر» قرار دارد و در دو سوی قاعده‌اش «پسر» و «پدر». پسر که توجه و محبت مادر را انحصاراً برای خود می‌خواهد، پدر را رقیب خود می‌انگارد و می‌کوشد تا با حذف او از این رابطه مادر را همچون اُبژه‌ای یکتا «تصاحب» کند. این البته آروزیی است که در ژرف‌ترین لایه‌های ذهن ناخودآگاهِ پسر شکل می‌گیرد و از این رو، خود از آن بی‌خبر است. اما به هر رو، همین میل ناخودآگاهانه باعث انواع‌واقسام تخالف‌جویی‌ها و تنش‌ها در روابط پدر و پسر می‌شود. مطابق با نظریه‌ی فروید، اگر پسر بتواند از این مرحله با سلامت روان عبور کند، این رقابت جای خود را به همانندسازی هویت بین او و پدر می‌دهد، و در غیر این صورت پسر مبتلا به «عقده‌ی اُدیپ» خواهد شد که سایه‌ی سنگینی بر مراحل بعدیِ زندگی او خواهد افکند. شرحی که یونگ در زندگینامه‌اش (زندگینامه‌ی من: خاطرات، خواب‌ها و تفکرات، ترجمه‌ی بهروز ذکا، تهران: انتشارات کتاب پارسه، ۱۳۹۰) از رابطه‌ی خود با فروید به دست می‌دهد، همچون داستانی است که می‌شود این رابطه‌ی اُدیپی را به سهولت در آن تشخیص داد. یونگ چند سالی پیش از آشنایی با آراء و اندیشه‌های فروید، در تحقیق راجع به بیماری‌های روان و نحوه‌ی درمان بیماران روان‌گسیخته مسیری کمابیش موازی با مسیر فروید را طی کرده بود. او در بسط و تکوین آزمون موسوم به «تداعی واژگان» متوجه‌ی این موضوع شد که شخص تحلیل‌شونده در واکنش به واژه‌هایی که بنا به دلایلی ناخودآگاه برای او ناخوشایند و ناراحت‌کننده هستند، بیشتر مکث می‌کند. پرسشی که او می‌خواست پاسخ دهد این بود که چرا بیمار با شنیدن این کلمات مضطرب می‌شود و تمرکز خود را از دست می‌دهد. یونگ این واژگان را از بقیه جدا می‌کرد و می‌کوشید تا ربط بین آن‌ها را بیابد. این روش کمک می‌کرد تا تداعی‌های این کلمات در ضمیر ناخودآگاه بیمار را مشخص کند و از این راه به تعارض‌های روانی او پی ببرد. انتشار کتاب دوران‌ساز فروید با عنوان تفسیر رؤیا در سال ۱۹۰۰، بر یافته‌های یونگ مُهر تأیید زد، زیرا فروید استدلال می‌کرد که امیال ناخودآگاهانه و خاطرات باقی‌مانده از ضایعه‌های روحی غالباً در رؤیاهای بیماران بازتاب می‌یابند و حتی می‌توانند به صورت نشانه‌های روان‌رنجوری در کارکرد بدن بیمار نیز اختلال ایجاد کنند. این تبیین از حیات ناخودآگاه انسان، روشن می‌کرد که چرا بیماران یونگ در آزمون تداعی برای واکنش نشان دادن به کلماتی خاص دچار تردید می‌شدند و زمان طولانی‌تری وقت صَرف می‌کردند. در واقع، آن واژگان باعث تداعی‌های ناخودآگاهانه‌ای در ذهن بیمار می‌شدند و خاطرات اضطراب‌آوری را از زندگی گذشته‌اش به یاد او می‌آوردند که او نمی‌خواست به خاطر آوَرَد. بدین ترتیب، نقطه‌ی اشتراک رویکرد یونگ با نظریه‌ی فروید، تأکید هر دوی آن‌ها بر جنبه‌های ناخودآگاهِ انسان بود. یونگ در زندگینامه‌اش اشاره می‌کند که کتاب فروید را در همان اولین سال انتشار خوانده بود، اما تازه سه سال بعد بود که توانست همسویی آراء خودش با فروید را دریابد: «سال‌ها قبل یعنی به سال ۱۹۰۰، کتاب فروید را تحت عنوان تعبیر و تفسیر رؤیا خوانده بودم ولی چون در آن ایام موضوع آن‌چنان که باید دستگیرم نشده بود، با بی‌اعتنایی آن را به گوشه‌ای انداخته بودم. در بیست‌وپنج‌سالگی هنوز تجربه‌ی کافی برای درک نظریات علمیِ فروید را نداشتم. در سال ۱۹۰۳، برای بار دوم این کتاب را برای مطالعه در دست گرفتم و این‌بار بود که دیدم مطالب این کتاب با افکار و نظریات خودم ارتباطی نزدیک و تنگاتنگ دارد» (زندگینامه‌ی من، ص. ۲۴۲-۲۴۱). یونگ چنان شیفته‌ی نظریه‌ی فروید شد که وقتی کتاب خودش با عنوان پژوهش‌هایی درباره‌ی تداعی واژگان در سال ۱۹۰۶ منتشر شد، بلافاصله نسخه‌ای از آن را برای فروید فرستاد. فروید هم پس از خواندن کتاب یونگ دریافت که سمت‌وسوی کلیِ تحقیقات خودش با پژوهش‌های یونگ انطباق دارد و به همین دلیل او را به وین دعوت کرد. شرح ملاقات این دو متفکر بزرگ در زندگینامه‌ی یونگ بیشتر به روایتی از وصل مرید و مراد و پایان فراغ دو دلداده شباهت دارد: «دیدار نخستِ ما در ماه مارس ۱۹۰۷ در شهر وین صورت گرفت. این ملاقات ساعت یک بعدازظهر شروع شد و ما بی‌وقفه به مدت سیزده ساعت با یکدیگر به گفت‌وگو نشستیم» (همان‌جا، ص. ۲۴۴).

جانبداری از آراء فروید در محافل پزشکی برای یونگ چندان سهل یا بدون هزینه نبود و با این حال او قاطعانه از فروید حمایت کرده بود. همان‌گونه که یونگ متذکر می‌شود، فروید در محافل علمی و دانشگاهی «عنصری نامطلوب» تلقی می‌شد زیرا مطابق با نظریه‌ی او بیمارهای جسمانی می‌توانستند منشأیی غیرجسمانی داشته باشند. از منظر پزشکانی که ریشه‌ی همه‌ی بیماری‌ها را در بدن می‌دیدند، این دیدگاه بیشتر به خرافه شباهت داشت و به همین دلیل، استناد یونگ به آثار فروید یا اظهار این‌که یافته‌های پژوهشیِ خودش در خصوص تداعی با نظریه‌ی فروید همخوانی دارند، می‌توانست در کار حرفه‌ای او مشکل به وجود آورد و، از این هم مهم‌تر، استخدام او در دانشگاه زوریخ را با مانع مواجه کند. با این همه، یونگ در همراهی با فروید هیچ تردیدی به خود راه نداد. در زندگینامه‌اش می‌خوانیم که یک روز هنگام کار در آزمایشگاه، «شیطان» او را وسوسه کرد که نتایج آزمایش‌هایش را بدون نام بردن از فروید منتشر کند تا از مشکلاتی که مخالفان نظریه‌ی روانکاوی برایش ایجاد می‌کردند مصون بماند. اما بلافاصله همزادش از درون به او ندا می‌دهد که این کارْ «فریبکارانه و خدعه‌آمیز» خواهد بود و زندگی‌اش را بر مبنای دروغ بنا خواهد کرد. پس از شنیدن این ندای باطنی است که یونگ تصمیم قطعی به حمایت از فروید می‌گیرد و، آن‌طور که خود می‌نویسد، «از آن پس به‌طور علنی و آشکار در زمره‌ی یکی از پیروان فروید درآمدم و برای اثبات صحت آراء و نظرات او خود را آماده‌ی ورود به کارزار و میدان نبرد کردم» (همان‌جا، ص. ۲۴۳). این احساس یک‌طرفه نبود و متقابلاً فروید هم در سیمای یونگ، پژوهشگری توانا را می‌دید که می‌توانست نظریه‌ی او را از راه‌هایی دیگر ثابت کند. فروید در عصب‌شناسی تخصص داشت، حال آن‌که یونگ روانپزشک بود و لذا تحقیقاتش مکمل کارهای فروید محسوب می‌شد. همراهی یونگ یقیناً به پیشبرد نظریه‌ی روانکاوی کمک می‌کرد، زیرا آزمایشات او در زمینه‌ی تداعی واژگان شواهدی تجربی در اثبات وجود انگیزه‌های ناخودآگاهانه (بنیانی‌ترین فرضیه‌ی فروید) به دست داده بود. همچنین سابقه‌ی چندین‌ساله‌ی یونگ در درمان بیماران مبتلا به روان‌گسیختگی (اسکیزوفرنی) در یکی از مشهورترین مراکز روان‌درمانیِ اروپا (تیمارستان بورگهولتسلی در زوریخ) به اعتبار روانکاوی می‌افزود، زیرا این نظریه را وارد عرصه‌هایی می‌کرد که فروید هنوز به آن‌ها وارد نشده بود. بدین ترتیب، همه‌ی زمینه‌های لازم برای همکاری یونگ و فروید فراهم بود، مضافاً این‌که فروید می‌توانست یونگ جوان را «جانشین» خود فرض کند. بنا به توصیه و درخواست شخصیِ فروید بود که یونگ در سال ۱۹۱۰، پس از تشکیل «انجمن بین‌المللی روانکاوی»، هم ریاست بر این انجمن را پذیرفت و هم سِمَتِ سردبیریِ اولین نشریه در حوزه‌ی روانکاوی را.

با این همه و اگر چه نقطه‌نظرات و برخی روش‌های این دو اندیشمند در بسیاری زمینه‌ها به هم نزدیک و حتی همسان بود، اما با تفحّص در زندگینامه‌ی یونگ می‌توان دریافت که نشانه‌هایی از اختلاف نظر نیز از همان ابتدا بروز پیدا کرده بودند. حتی پیش از ملاقات با فروید، یونگ به این موضوع توجه کرده بود که در روانکاوی فرویدی بیش از حد بر امیال جنسی و نقش این امیال در تنظیم حیات روانی انسان تأکید می‌شود. فروید اعتقاد داشت که امیال جنسی به ضمیر ناخودآگاه واپس رانده می‌شوند زیرا تحقق آن‌ها غالباً با ملاک‌های اخلاقی یا قانونی و غیره جور درنمی‌آیند. در مجموعه «سازوکارهای دفاعی» که فروید برمی‌شمرَد، «سرکوب» مکانیسمی دفاعی است که از طریق آن،‌ راه ورود تکانه‌ها و امیال ناپسند یا افکار و خاطرات ناراحت‌کننده به ضمیر آگاه سد می‌گردد تا به ضمیر ناخودآگاه واپس رانده شوند. مطابق با نظریه‌ی فروید، علت سرکوب را باید در آسیب روانی‌ای دید که به امیال جنسی بیمار ربط دارند، اما یونگ از تجربه‌ی درمان بیماران روانی در تیمارستان بورگهولتسلی به این نتیجه رسیده بود که دلایل مهم‌ترِ واپس‌رانی و سرکوب را باید در مسائل و موضوعات دیگری مانند ناسازگاری‌های اجتماعی و مشکل بیمار در انطباق با محیط جست‌وجو کرد. ملاقات و گفت‌وگوی سیزده‌ساعته با فروید، کمکی به رفع این اختلاف نظر نکرد. در این ملاقات، فروید همچنان شورمندانه و با تعصب از دیدگاه خود درباره‌ی «لیبیدو» (نیروی شهوی) دفاع می‌کند و البته یونگ به او در مقام نظریه‌پرداز و پژوهشگری ارشد احترام می‌گذارد. باید به خاطر داشته باشیم که در آن زمان، یونگ سی‌ودو سال داشت، در حالی که فروید پنجاه‌ساله بود.

از نظر یونگ، «لیبیدو» در نظریه‌ی فروید حکم عقیده‌ای جزمی (یا «دُگم») را پیدا کرده بود. فروید متعصبانه همه‌چیز را به این اصل فرومی‌کاست و هیچ‌گونه تردیدی را در خصوص اهمیت این شالوده یا اصل بنیادین روا نمی‌دانست. یونگ به این نکته توجه می‌کند که هنگام سخن به میان آوردن از «لیبیدو»، حتی حالات چهره‌ی فروید دگرگون می‌شد: «وقتی او درباره‌ی نظریه‌ی شور و اشتیاق جنسی، ساخته‌وپرداخته‌ی خود، سخن می‌گفت، لحن کلام او الحاح‌آمیز و تا اندازه‌ای هیجان‌زده بود، به طوری که در تمامی طول این مدت، نشانه‌ها و علائم حالات ظاهری او، که در شرایط عادی با آمیزه‌ای از شک و تردید و نگرش انتقادی نسبت به همه‌چیز همراه بود، از چهره‌ی او به کلی محو و زایل گردیده و به جای آن حالتِ عمیقاً تهییج‌شده‌ای به خود می‌گرفت» (همان‌جا، ص. ۲۴۵). قاطعیت و جزمیت فروید در خصوص این موضوع چنان زیاد بود که از نظر یونگ، فروید به رغم این‌که اعتقادات دینی نداشت اما عملاً برای مفهوم «لیبیدو» قداست قائل می‌شد.

سرانجام این اختلاف همچون غده‌ای چرکین سر باز کرد و باعث شد این دو نظریه‌پرداز و متفکر بزرگ پس از هفت سال همکاری، راه خود را از هم جدا کنند. از گفته‌های یونگ این‌طور به نظر می‌آید که فروید همچون پدری سخت‌گیر، فقط تبعیت محض را از او انتظار داشته است. یونگ یا می‌بایست به اقتدار و اصول خدشه‌ناپذیر فروید گردن می‌گذاشت تا همچنان «ولیعهد» فروید باقی بماند، و یا این‌که با شورش ضد پدر مکتب جداگانه‌ی خویش را در روانشناسی نظریه‌پردازی کند و البته با این کار جایگاه خود به عنوان فرزند و وارث اندیشه‌ی فروید را از دست بدهد. او در نهایت تصمیم گرفت گزینه‌ی دوم را انتخاب کند، هرچند که پیامدهای روانی این تصمیم، زندگی او را تا چندین سال تحت تأثیر خود قرار داد. حتی پیش از انشعاب رسمی یونگ از «انجمن بین‌المللی روانکاوی»، فروید متوجه‌ی رفتار شورشگرانه‌ی او شده بود و از این بابت احساس نگرانی می‌کرد. این نگرانی آن‌قدر افزایش یافت که فروید در سال ۱۹۰۹، زمانی که به اتفاق یونگ برای ایراد سخنرانی به دانشگاه کلارک در آمریکا رفته بود، دو بار در بحث با او از حال رفت و غش کرد. بار اول، وقتی که یونگ از علاقه‌ی خود به مطالعه درباره‌ی اجساد مومیایی‌شده‌ی مردگان صحبت می‌کرده، و بار دوم وقتی که یونگ درباره‌ی «آمنوفیس چهارم» (یکی از فراعنه‌ی مصر باستان در قرن چهاردهم پیش از میلاد مسیح) سخن می‌گفته است، فروید ناگاه از حال می‌رود. در نوبت اول، فروید پس از به هوش آمدن به یونگ می‌گوید با خود به این نتیجه رسیده بوده که علت صحبت‌های یونگ درباره‌ی اجساد و مردگان و مومیایی‌ها این بوده که ناخودآگاهانه آرزوی مرگ فروید را در سر می‌پرورانده است. علت غش کردن فروید در نوبت بعدی هم دلالتمند است. در آن لحظه، یونگ راجع به فرعونی در مصر باستان حرف می‌زده که گفته می‌شود نام پدرش را از روی الواح و ستون‌های یادبود پاک کرده بوده است. پیداست که در این مورد، فروید ناخودآگاهانه به جایگاه پدرگونه‌ی خودش نسبت به یونگ می‌اندیشیده است. یونگ می‌گوید وقتی فروید به هوش آمد، «در آن حالتِ ضعف، طوری به من خیره شده بود که گویی پدر من است» (همان‌جا، ص. ۲۵۵). البته کاربرد لفظ «پدر» در این‌جا استثنا نیست و یونگ آن را در موارد دیگری نیز برای توصیف نحوه‌ی صحبت کردن فروید با او به کار برده است. مثلاً در جایی اشاره می‌کند که فروید هنگام بیان اهمیت «لیبیدو»، لحن پدری را داشت که فرزندش را مورد خطاب قرار می‌دهد: «وی این مطلب را با حالت تهییج‌شده‌ی خاصی ادا می‌کرد، لحنی که معمولاً پدرْ فرزند خود را مورد خطاب قرار می‌دهد» (همان‌جا، ص. ۲۴۶). از «پدر» پنداشتن فروید توسط یونگ نباید تعجب کرد، زیرا به گفته‌ی یونگ، فروید او را با لفظ «فرزند عزیزم» مورد خطاب قرار می‌داده است (همان‌جا).

راه «پدر و پسر» زمانی کاملاً از هم جدا شد که یونگ با انتشار کتاب معروف خود با عنوان گشتارها و نمادهای نیروی شهوی دو چالش بزرگ را ضد روانکاوی فرویدی مطرح کرد: نخست این‌که «لیبیدو» یگانه منشأ انگیزه‌های ناخودآگاهانه نیست، و دوم این‌که علاوه بر ضمیر ناخودآگاه فردی، لایه‌ی ژرف‌تری از روان را نیز می‌توان مفروض تلقی کرد که یونگ «ضمیر ناخودآگاه جمعی» نامید. بخش نخست این کتاب در سال ۱۹۱۱ و بخش دوم آن یک سال بعد در ۱۹۱۲ منتشر شد. ایده‌های مطرح‌شده در این کتاب دیدگاه‌های فروید درباره‌ی «لیبیدو» و ضمیر ناخودآگاه را چنان تغییر می‌داد که زمینه‌ی همکاری آنان عملاً از بین رفت و در نتیجه یک سال بعد، در ۱۹۱۳، یونگ از مقام خود به عنوان رئیس «انجمن بین‌المللی روانکاوی» و سردبیری نشریه‌ی آن استعفا کرد و از آن پس راه مستقل خود را در پی‌ریزی مکتبی که به نام «روانشناسی تحلیلی» معروف شده است ادامه داد. البته باید دقت کنیم که یونگ هرگز مفاهیم اساسی روانکاوی را به کلی رد نکرد. مفهوم «ناخودآگاه» در اندیشه‌های او همچنان شالوده‌ی فهم جهان پیچیده‌ی درون انسان است. به طریق اولی، یونگ هرگز نقش امیال جنسی را در حیات روانی انسان انکار نمی‌کند. اما برداشت او از امر جنسی و مفهوم «لیبیدو»، برخلاف فروید، نه برداشتی محدود و اکید، بلکه کاملاً شامل‌شونده و گسترده است. یونگ «لیبیدو» را «نیروی هستی» می‌نامد، نیرویی که از جمله ــ اما نه منحصراً ــ در امیال جنسی تبلور می‌یابد. از نظر او، تجلی «لیبیدو» را همچنین می‌توان در نمادهای جهانشمولی یافت که در اسطوره‌ها (نه اسطوره‌های این یا آن ملت معیّن، بلکه در اسطوره‌های عامِ بشر) به چشم می‌خورند. یکی از آشناترین این اسطوره‌ها که مصداق‌هایش با تفاوت‌های جزئی در فرهنگ و ادبیات ملت‌های مختلف به وفور وجود دارند، اسطوره‌ی «قهرمان» است. در این اسطوره، به قهرمانی برمی‌خوریم که می‌بایست با حیوانی درنده و عظیم‌الجثه همچون اژدها بجنگد تا ملت خود را از بلا یا مصیبتی که به آن گرفتار آمده‌اند برهاند. یونگ پیکار بین این قهرمان اسطوره‌ای و حیوان درنده را صورتی نمادین از تلاش نَفْس در دوره‌ی نوجوانی برای استقلال از مادر و کسب فردانیت می‌داند. البته وسعت اندیشه‌ی یونگ بسیار زیاد است و او علاوه بر اسطوره‌ی «قهرمان» ده‌ها اسطوره‌ی دیگر را در آثارش از همین منظر روانکاوانه تبیین کرده که در این‌جا مجال پرداختن به آن‌ها نیست.

همان‌طور که اشاره کردیم، یونگ علاوه بر برداشتی نو از مفهوم «لیبیدو»، دیدگاه فروید در خصوص فردی بودن ضمیر ناخودآگاه را هم به چالش گرفت. در این‌جا بد نیست به یکی از رؤیاهای یونگ اشاره کنیم که انگیزه‌ای شد برای کشف «ضمیر ناخودآگاه جمعی». مطابق با شرحی که او در زندگینامه‌اش می‌دهد، هنگام اقامت در آمریکا برای سخنرانی‌های دانشگاه کلارک، یونگ شبی خواب دید که در طبقه‌ی دومِ خانه‌ای دوطبقه و در سالنی قرار دارد که در جای‌جایش اشیاء قدیمی به چشم می‌خورد. آن‌گاه تصمیم می‌گیرد که به طبقه‌ی پایین برود و آن‌جا را هم ببیند. وقتی از راه‌پله پایین می‌رود و به طبقه‌ی همکف می‌رسد، می‌بیند که اسباب و اثاث طبقه‌ی پایین بسیار قدیمی‌تر از وسایلی بودند که در طبقه‌ی بالا دیده بود. در این‌جا همه‌چیز بسیار کهنه و حتی قرون وسطایی به نظر می‌رسید؛ همچنین نور این قسمت از ساختمان کمتر از طبقه‌ی بالا بود. سپس دری بزرگ می‌بیند که بازش می‌کند و با پایین رفتن از پلکانی سنگی به زیرزمینی بسیار قدیمی با سقف گنبدی‌شکل می‌رسد که از دیوارهایش چنین برمی‌آمد که متعلق به دوره‌ی روم باستان است. یکی از قطعات سنگفرش این زیرزمین را که حلقه‌ای فلزی به آن وصل بوده بالا می‌برد و راه‌پله‌ی باریکی می‌بیند که از آن هم پایین می‌رود تا این‌که به غاری تاریک می‌رسد. در این غار بقایای استخوان‌های اجساد و نیز تکه‌های ظروف سفالیِ شکسته‌شده‌ای را می‌بیند که روی زمین ریخته‌اند. همچنین باقیمانده‌های دو جمجمه‌ی متلاشی‌شده‌ی انسان نیز به چشم می‌خورند. در این هنگام است که ناگهان از خواب می‌پرد. هنگامی که یونگ این رؤیا را با فروید در میان می‌گذارد، فروید آن را به پیروی از روش روانکاوانه‌اش به آرزویی کام‌نیافته نسبت می‌دهد. به اعتقاد فروید، مواجهه‌ی یونگ با استخوان‌ها و جمجمه‌ها، حکایت از آرزوی مرگ‌خواهی برای کسی دارند که یونگ ناخودآگاهانه از او متنفر بوده است. اما یونگ رؤیای خود را به گونه‌ای دیگر تفسیر کرد. مطابق با تحلیل او، خانه‌ای که یونگ به خواب دیده بود، ایماژی از روان انسان است و بخش‌‌های مختلف این خانه در واقع ساختار روان را بر او آشکار می‌کنند. در این‌جا بد نیست که بخشی از تفسیر یونگ را از زبان خودش نقل کنیم:

«طبقه‌ی همکف نماد و نشانگر لایه‌ی نخستینِ خودآگاهِ من بود. به تناسب نزول به طبقات پایین‌تر و عمیق‌ترِ خانه، محیط آن نیز بیگانه‌تر و تاریک‌تر می‌شد. در داخل غار به بقایای یک فرهنگ ابتدایی ــ یعنی به دنیای یک انسان ابتدایی و نخستین که در باطن من جای داشت ــ راه جسته بودم، دنیایی که به استعانت ضمیر آگاه من، مشکل بود نوری از روشنایی در آن تاباند و به سهولت به درون آن راه یافت. ضمیر انسان ابتدایی با حیات و روح جانوران مرز مشترکی دارد، همچنان که غارهای ماقبل تاریخ، پیش از آن‌که دست انسان سلطه‌گر و انحصارطلب به سوی آن‌ها دراز گردد، کُنام وحوش و زیستگاه جانوران بوده است.» (همان‌جا، ص. ۲۵۹)

می‌بینیم که در این تفسیر، خبری از امیال جنسی و تلاش برای تشخیص آرزویی استتارشده در کار نیست. یونگ بر خلاف فروید می‌کوشد تا این رؤیا را به منزله‌ی راهنمای یافتن لایه‌های ذهن قرائت کند. مطابق با این قرائت، طبقه‌ی فوقانی و همکف این خانه، سطوح مختلف ضمیر آگاه را تشکیل می‌دهند (بر حسب مصطلحات نظریه‌ی روانکاوی، می‌توان گفت به ترتیب ضمیر آگاه و ضمیر نیمه‌آگاه) و به همین علت نور آن‌ها رفته‌رفته کمتر می‌شود. طبقه‌ی زیرزمین بازنمودی از ضمیر ناخودآگاه فردی است که خاطرات قدیمی‌تر و نیز امیال و هراس‌های سرکوب‌شده را در بر می‌گیرد. اما دخمه‌ی غارمانندی که یونگ پایین‌تر از این زیرزمین کشف می‌کند، در واقع لایه‌ی عمیق‌تری از روان است که نه به فرد، بلکه به کل نوع بشر مربوط می‌شود و تجربیات و استنباط‌های عام انسان را در خود جای می‌دهد. به اعتقاد یونگ، جمجمه‌های باقی‌‌مانده در آن‌جا نمادی از اجداد انسان است که میراث روانی مشترک همه‌ی ابناء بشر را به وجود آوردند. بر خلاف فروید که با تأکید بر امیال جنسی باب تحلیل رؤیاهای بیمارانش را می‌گشود، یونگ این رؤیا را نشانه‌ی وجود درهای دیگری می‌داند که برای راه بردن به معنای ضمنیِ رؤیاها می‌توانند گشوده شوند. آن‌گونه که خود می‌گوید، این «رؤیا حاکی از آن بود که برای رهیافت و رسیدن به حالت آگاهی و شعور به ترتیبی که شرح دادم، ابواب و مسیرهای گسترده و گوناگونی وجود دارد: اول طبقه‌ی غیرمسکون و عریض‌وطویلِ بخش به‌اصطلاح همکفِ خانه که به شیوه‌ی قرون وسطایی آراسته و تزئین یافته بود، سپس زیرزمین رومیایی و سرانجام و در وهله‌ی آخر، غار ماقبل تاریخیِ آن» (همان‌جا، ص. ۲۶۰).

دیدن این خوابِ رازآمیز، یونگ را به صرافت اندیشیدن به موضوعی انداخت که در نظریه‌ی فروید مغفول مانده بود. پرسشی که یونگ کوشید پاسخ دهد این بود که: آیا می‌توان علت برخی رفتارها یا استنباط‌های ناخودآگاهانه‌ی افراد را در جایی به غیر از ضمیر ناخودآگاه شخص خودشان جست‌وجو کرد و یافت؟ یونگ با مثبت فرض کردن پاسخ این پرسش، در مسیری گام برداشت که ضد فلسفه‌ی جان لاک (فیلسوف قرن هجدهم) بود. بر خلاف جان لاک که ذهن بشر را «لوحی سفید» می‌دانست و اعتقاد داشت تجربیات هر کس به تدریج در آن حک می‌شوند، یونگ به این نتیجه رسید که ذهن انسان در بدو تولد «تهی» نیست، بلکه همچون بدن واجد محتوایی پیشین‌بنیاد است. یونگ عناصر این محتوای پیشین‌بنیاد را اصطلاحاً «کهن‌الگو» می‌نامید و آن‌ها را ایماژهای جهانشمولی می‌دانست که در اذهان همه‌ی انسان‌ها، صَرف نظر از نژاد و زبان و دین‌شان، وجود دارد. یونگ از راه سال‌ها تحقیق درباره‌ی اسطوره و دین و کیمیاگری و پدیده‌های فراهنجار نتیجه گرفت که هر یک از ما وارث تجربیات عام بشر است و بی آن‌که خود بداند جهان پیرامونش را بر حسب آن تجربیات حلاجی و درک می‌کند. پژوهش‌های یونگ او را وارد حوزه‌های فراروانشناسی کرد ــ حوزه‌هایی از قبیل غیب‌بینی و اندیشه‌خوانی (یا «تله‌پاتی») و طالع‌بینی ــ و این نیز دلیل مضاعفی برای دوریِ بیش‌ازپیشِ او از استادش فروید شد، چندان که دیگر زمینه‌ای برای ادامه‌ی نظریه‌پردازی‌های مشترک بین او و فروید باقی نماند.

با بازخوانی داستان رابطه‌ی یونگ و فروید می‌توان گفت که نظریه‌ی روانکاوی حکم مادری را داشت که یونگ، در جایگاه پسر، نمی‌توانست قبول کند که هم به او تعلق داشته باشد و هم به پدری سلطه‌جو و انعطاف‌ناپذیر (فروید). از سوی دیگر، فروید هم به جای میدان دادن به رشدوکمالِ فردیِ فرزندِ معنوی‌اش، صرفاً می‌خواست که این فرزند گام در همان مسیری بگذارد که پدر پیشتر گشوده بود. به عبارتی، فروید در پی آن بود که یونگ را به «ولیعهد» خود تبدیل کند، حال آن‌که یونگ به ولیعهدی رضایت نداشت و سودای پادشاهی را در سر می‌پروراند. یونگ نهایتاً همچون فرزندی عاق‌شده از این پدرِ سختگیر و اطاعت‌طلب جدا شد. او نه فقط با استعفا کردن از ریاست «انجمن بین‌المللی روانکاوی» و مقام سردبیری‌اش از جرگه‌ی روانکاوی فرویدی بیرون رفت، بلکه چنان دچار افسردگی شد که حتی از مقام استادی در دانشگاه زوریخ هم کنارگیری کرد و چندین سال عزلت گزید. از این دوره در زندگی حرفه‌ای یونگ معمولاً با عنوان «تأمل در نَفْس» یاد می‌شود. ریچارد بیلسکر از قول برخی زندگینامه‌نویسان یونگ می‌گوید که او دچار نوعی «فروپاشی کامل روانی» شده بوده است (اندیشه‌ی یونگ، ترجمه‌ی حسین پاینده، تهران: انتشارات آشیان، ۱۳۸۸، ص. ۲۴). هرچند که جدایی یونگ از فروید برای هر دوی آنان حکم رویدادی سخت و گرانبار را داشت، اما یقیناً ضربه‌ی روحی و روانی‌ای که بر اثر این رویداد به یونگ وارد شد به مراتب سخت‌تر بود. شورش پسر ضد پدر، هم برای پدر ناراحت‌کننده است و هم بویژه برای پسر. یونگ چنان در خود فرو رفت که حتی کار حرفه‌ای روانپزشکانه‌ی خود را هم محدود کرد و از تعداد بیمارانی که در مطب خصوصی‌اش می‌پذیرفت کاست. هشت سال طول کشید تا یونگ بتواند کتاب بعدی خود، با عنوان سنخ‌های روانی، را بنویسد و منتشر کند. با این همه، امروز با ارزیابی کارنامه‌ی پُربار او باید بگوییم، این جدایی و محنت‌های روانیِ ناشی از آن نهایتاً به صلاح یونگ و روانکاوی بود. بر خلاف قول مشهوری که بهترین شاگرد را کسی می‌داند که «راه استاد را ادامه می‌دهد»، باید گفت شاگرد واقعاً ممتاز و متمایز آن کسی است که به جای ادامه دادن راه استاد، طرح نو درمی‌اندازد و از استاد خود پیشی می‌گیرد، حتی اگر لازمه‌ی این کار مخالفت با برخی از آراء استاد باشد. همان‌طور که یونگ در نامه‌ای خطاب به فروید از زرتشتِ نیچه نقل‌قول می‌کند، «فقط آن شاگردی که حق استاد خویش را به شایستگی ادا نکند تا به ابد شاگرد باقی می‌مانَد».

هم‌رسانی این مطلب:

دیدگاهی بگذارید!

avatar
  دنبال کردن  
آگاهی از