خطابه‌ی دریدا در جلسه‌ی دفاع از رساله‌ی دکتری‌اش

ترجمه‌ی حسین پاینده

آیا می‌بایست برای رساله‌ی دانشگاهی قائل به دوره‌ی زمانیِ خاصی بود؟ رساله‌ای که نوشتنش نیازمند زمان و بلکه نیازمند زمانی بس طولانی است؟ یا رساله‌ای که گستره‌ی زمانی‌اش به گذشته تعلق دارد؟ خلاصه‌ی کلام این‌که آیا رساله زمان خود را دارد؟ یا حتی باید قائل به عمر رساله باشیم، قائل به عمری برای رساله؟

اجازه می‌خواهم ابتدا رازی را بر زبان آورم بی آن‌که از بیان کردنش سوءنیّتی داشته باشم: هرگز در عمرم خود را تا به این حد جوان و در عین حال تا به این حد پیر و فرسوده احساس نکرده‌ام. همزمان با هم، در عین حال، و احساسی چنان عجین‌شده که گویی دو داستان، دو برهه‌ی زمانی یا دو ضرباهنگ مختلف در احساسی واحد درباره‌ی خویشتن با یکدیگر در ستیز و مجادله‌اند، در زمان‌پریشی‌ای درباره‌ی خود، زمان‌پریشی‌ای در خویشتن. به این صورت است که می‌توانم، تا حدی، از آشفتگی خاصی در هویتم سر درآورم. بی‌شک این آشفتگی برایم یکسره ناآشنا نیست و من نیز دائماً از آن شِکوه‌وشکایت نمی‌کنم، اما در این لحظه چنان ناگهانی شدت گرفته است که بعید نیست دچار شدنم به آن، زبانم را بند آورد.

میان جوانی و سالخوردگی، این و آن دیگری، نه این و نه آن دیگری، نامعیّن بودن عمر. مانند این است که در مقطع جاافتادگی در زندگی دچار ناآرامی شوی. یک جور بی‌ثباتی است. نمی‌خواهم تا آن‌جا پیش بروم که بگویم برهم‌ خوردن ثبات،‌ نگرش و جایگاه آدمی، برهم خوردن رساله یا تفاخر به آن؛ بلکه برهم خوردن وقفه‌ای در زندگیِ کمابیش به خوبی نظم‌وقاعده‌یافته‌ی مدرس دانشگاه، فرجام و آغازی که با یکدیگر همگاه نمی‌شوند و بار دیگر بی‌شک خلاءِ بدیل بین شعف ناشی از لذت و زایاییِ اندیشه.

این زمان‌پریشی (بدیهی است که درباره‌ی خودم سخن می‌گویم) احساسی آشنا در من برمی‌انگیزد، گویی که قرار ملاقاتی ابدی برایم تعیین شده است، ملاقات با چیزی که بخصوص و با نهایت وقت‌شناسی هرگز نمی‌بایست در ساعت تعیین‌شده به میعادگاه آید، بلکه همیشه یا خیلی زود و یا خیلی دیر به آن‌جا می‌رسد.

اما در خصوص این جایگاهی که به منظور دفاع از رساله‌ام بر آن ایستاده‌ام، باید بگویم که مدت‌های مدیدی است که خود را برای آن آماده می‌کنم. تردیدی نیست که از پیش برایش برنامه‌ای اندیشیده‌ام، اما بعد به وقت دیگری موکولش کردم و نهایتاً منتفی دانستمش. دیرزمانی است که آن را منتفی دانسته‌ام، چندان که اکنون وقتی به لطف شما دفاع از رساله‌ام سرانجام صورت واقعیت به خود گرفته است،‌ ناگزیر به نظرم اندکی خیالین یا غیرواقعی می‌آید؛ حال‌وهوایی از ناممکنی،‌ از پیشبینی‌ناپذیری،‌ حتی حال‌وهوایی از فی‌البداهگی دارد.

تقریباً بیست‌وپنج سال پیش بود که خود را به پژوهش برای نوشتن رساله متعهد کردم. ای دریغا که بتوان گفت این تصمیمِ خودم بود. در آن زمان،‌ نوشتن رساله صرفاً دنبال کردن راهی بود که کمابیش طبیعی تلقی می‌شد، یا دست‌کم می‌توان گفت آنان که بعد از اتمام تحصیل در اکول نرمال[۱] و گذراندن امتحان جذب مدرسان دانشگاه در فرانسه خودشان را در وضعیت اجتماعیِ کاملاً تعیین‌شده‌ای می‌دیدند، نوعاً همین کارِ آشنا را می‌کردند که از قدیم‌الایام باب بوده است.

لیکن این بیست‌وپنج سال کاملاً عجیب‌وغریب بوده‌اند. با گفتن این موضوع به سرگذشت کم‌اهمیت شخص خودم در این مدت نظر ندارم، همچنین اشاره‌ام به تمام آن مسیرهایی نیست که ابتدا مرا از تصمیم اولیه‌ام دور کردند، بعد تعمداً به جایی رهنمونم ساختند که در صحّت آن تصمیم تردید کنم، تعمداً و ــ صادقانه فکر می‌کردم ــ قطعاً. اما عاقبتِ کار این شد که مدتی پیش در وضعیتی که به گمانم، درست یا نادرست،‌ جدید می‌آمد، تصمیم گرفتم مخاطره‌ی ارزیابی دیگری،‌ تحلیل دیگری را بپذیرم.

پس وقتی می‌گویم که این بیست‌وپنج سال عجیب‌وغریب بوده‌اند،‌ در درجه‌ی نخست به این سرگذشت شخصی یا حتی مسیرهایی که پژوهش خودم طی کرده نظر ندارم، حتی با این فرض که پژوهشم می‌توانست، هرچند نامحتمل می‌نماید، از آن محیطی جدا شود که از طریق بازیِ بده‌بستان‌ها، شباهت‌ها،‌ قرابت‌ها و به اصطلاح تأثیرها از آن عبور کرده است، بلکه همچنین و به طور خاص،‌ در واقع بیشتر و بیشتر، از طریق بازیِ ناهمگرایی‌ها و حاشیه‌ای شدن‌ در انزوایی فزاینده و گهگاه ناگهانی،‌ خواه ناهمگرایی و حاشیه‌ای شدن محتوایش،‌ مواضعش،‌ بگویم «تزهایش»، و خواه بخصوص ناهمگرایی و حاشیه‌ای شدن روش‌های پیش رفتنش،‌ رفتارهای اجتماعی-نهادی، سبک خاصی در نگارش علاوه بر ــ صَرف نظر از هزینه‌اش که امروزه بسیار گزاف شده است ــ رابطه با محیط دانشگاهی، با بازنمایی‌های فرهنگی، سیاسی، ویراستاری و ژورنالیستی، یعنی آن جایی که امروز به نظرم برخی از جدی‌ترین، مبرم‌ترین و مبهم‌ترین مسئولیت‌های روشنفکران قرار دارد.

نه، وقتی به مسیر پُرپیچ‌وخمِ این بیست‌وپنج سال اشاره می‌کنم خودم را در نظر ندارم، بلکه به سلسله وقایعی بس شگرف در تاریخ فلسفه و نهادهای فلسفی فرانسه می‌اندیشم. این‌جا و اکنون امکانش نیست ــ و اصلاً مناسبتی ندارد ــ که این وقایع را تحلیل کنم. اما از آن‌جا که به دلایلی چند، از جمله محدودیت وقتم، اصلاً نمی‌توانم تحقیقاتی را که به شما تسلیم شده است به روشی شبیه به یک سخنرانی و به صورت جمعبندی‌ها یا تزهای یک رساله به هم وصل کنم؛ همچنین به این دلیل که از سوی دیگر نمی‌خواهم بحثی را که در پی خواهد آمد با مقدمه‌ای بیش از حد طولانی محدود کنم،‌ با خود چنین اندیشیدم که شاید بهتر باشد که چند گزاره‌ی جسته‌گریخته و مقدماتی را مطرح کنم که برخی از واضح‌ترین نکات را درباره‌ی فصل مشترک این سلسله وقایعِ تاریخی و بعضی از جنبش‌ها یا موضوعاتی که مرا مجذوب خود کرده‌اند مشخص می‌سازند،‌ جنبش‌ها و موضوعاتی که توجهم را در محدوده‌ی رساله‌ام به خود جلب کرده‌اند یا به مسائلی دیگر معطوف داشته‌اند.

حدود سال ۱۹۷۵ بود که نخستین موضوع رساله‌ام را به اصطلاح به تصویب دانشگاه رساندم. در آن زمان، عنوان رساله‌ام را چنین گذاشته بودم: «انگارینگیِ اُبژه‌ی ادبی». امروز این عنوان عجیب به نظر می‌رسد. بعداً توضیح خواهم داد که این عنوان‌ همان زمان هم، تا حدی کمتر، عجیب به نظر می‌آمد. ژان ایپولیت[۲] که قرار بود این رساله را راهنمایی کند،‌ بر موضوع مورد نظر من مهر تأیید گذاشت. رساله‌ام را راهنمایی هم کرد،‌ بی آن‌که چنین کند. به بیان دیگر، او رساله‌ام را آن‌طور که خود بلد بود راهنمایی کرد،‌ زیرا به اعتقاد من او یکی از معدود کسانی بود که می‌دانست چگونه این کار را بکند، با روحیه‌ای آزاداندیشانه و آزادمنشانه،‌ همواره پذیرا،‌ همواره متوجه‌ی آنچه فهمیدنی نبود (یا هنوز نبود)،‌ همواره مواظب که فشاری ــ اگر نه نفوذی ــ اِعمال نکند،‌ به این صورت که با بلندنظری می‌گذاشت به هر مسیری که رساله‌ام مرا به آن رهنمون می‌کرد بروم. مایلم این‌جا یاد او را گرامی بدارم و از خاطر نبرم که مدیون اعتماد و تشویقی هستم که نثارم کرد به رغم این‌که، ‌همان‌گونه که خود روزی به من گفت، اصلاً نمی‌توانست دریابد که نتیجه‌ی پژوهشم چه می‌شود. این موضوع را در سال ۱۹۶۶ و در همایشی در آمریکا به من گفت که ما هر دو در آن شرکت داشتیم. پس از اظهارنظرهایی مشفقانه درباره‌ی مقاله‌ای که من لحظاتی قبل ارائه کرده بودم، ژان ایپولیت اضافه کرد: «با این حال، واقعاً نمی‌دانم که به کجا می‌رسی.» به گمانم جوابم کمابیش این بود: «اگر خودم به وضوح و پیشاپیش می‌دانستم که با این تحقیق به کجا می‌رسم، واقعاً بعید می‌دانم که قدمی دیگر در آن مسیر برمی‌داشتم.» شاید آن زمان تصور می‌کردم که دانستن مقصد نهایی بی تردید کمک می‌کند که تفکر پژوهشگر سمت‌وسوی درستی به خود بگیرد، اما دانستن این موضوع هرگز باعث نشده است که هیچ پژوهشگری حتی یک گام در مسیر درست بردارد؛ در واقع کاملاً عکس این موضوع صادق است. چه حاصل از رفتن به سمت‌وسویی که پژوهشگر خودش می‌داند دارد می‌رود و مقدّر است که به آن‌جا برسد؟ امروز که پاسخم به استاد راهنمایم را به یاد می‌آورم، مطمئن نیستم که چندوچون آن را به درستی می‌فهمم،‌ اما یقین دارم که جواب من به این معنا نبود که هرگز نمی‌بینم یا هرگز نمی‌دانم که به کجا می‌روم و از این نظر،‌ یعنی از حیث این‌که خوب می‌دانم کجا می‌روم، مسلم نیست که هرگز گامی در این مسیر برداشته باشم یا اصلاً چیزی گفته باشم. پاسخ من همچنین شاید بدین معناست که در خصوص این جایی که به سمتش می‌روم،‌ در واقع به قدر کافی درباره‌اش شناخت دارم که بیندیشم، با وحشت خاصی، که اوضاع در آن‌جا خیلی روبه‌راه نیست و در مجموع بهتر است اصلاً آن‌جا نروم. لیکن همواره «ضرورت» هم در کار است، همان مفهومی که من اخیراً تصمیم گرفتم در گیومه بگذارمش تا معلوم کنم که از نظر من جایگاه اسم خاص را دارد. «ضرورت» ایجاب می‌کند که آدمی همواره تسلیم شود، همواره به آن جایی برود که او [«ضرورت»] فرامی‌خوانَدَش،‌ حتی اگر این کار بدین معنا باشد که هرگز به مقصد نرسیم. «ضرورت» می‌گوید این راه را در پیش بگیر، ولو این‌که رفتن در این مسیر به معنای نرسیدن به مقصد باشد. حتی اگر به مقصد نمی‌رسی.

«انگارینگیِ اُبژه‌ی ادبی». این عنوان در سال ۱۹۵۷، با توجه به زمینه‌ای که مشخصه‌اش، بیش از امروز، اندیشه‌ی هوسِرل بود، اندکی بهتر فهمیده می‌شد. در آن زمان می‌خواستم که روش‌های پدیدارشناسی استعلایی را،‌ کمابیش دلبخواهانه، به منظور تبیین نظریه‌ای نو درباره‌ی ادبیات به کار ببرم،‌ یعنی برای اُبژه‌ی انگارینِ بسیار عجیب‌وغریبی که همانا ادبیات باشد. هوسِرل چنین انگارینگی‌ای را «مقیّد» می‌نامید،‌ به معنای مقیّد به زبانِ به اصطلاح طبیعی، اُبژه‌ای غیرریاضی‌وار یا بیان‌ناشدنی با مفاهیم ریاضی، اما در عین حال اُبژه‌ای متفاوت با اُبژه‌های هنرهای تجسمی یا موسیقی؛ به بیان دیگر، اُبژه‌ای متفاوت با تمام نمونه‌هایی که هوسِرل در تحلیل‌هایش از عینیت انگارینْ ممتاز می‌شمارد. زیرا باید به شما یادآور شوم، اندکی بی‌پرده و سرراست، که بی‌وقفه‌ترین علاقه‌ی من،‌ آنچه حتی بر علائق فلسفی‌ام اولویت دارد، اگر چنین چیزی ممکن باشد، معطوف به ادبیات بود، معطوف به آن نوع نوشتاری که ادبی نامیده می‌شود.

ادبیات چیست؟ اصلاً نوشتن به چه معناست؟‌ عمل نوشتن چگونه می‌تواند خودِ این پرسشِ «چیست؟» و حتی «به چه معناست؟» را مختل کند؟ به سخن دیگر ــ و «دیگرگونه سخن گفتنی» که من مهم می‌پنداشتم همین‌جاست ــ نگاشتن از چه زمانی و چگونه حکم ادبیات را پیدا می‌کند و آن‌گاه که چنین می‌شود، چه روی داده است؟ ادبیات شدنِ یک متن، معلولِ چیست یا نوشتارِ چه کسی را می‌توان ادبیات محسوب کرد؟ بین فلسفه و ادبیات،‌ علوم و ادبیات، سیاست و ادبیات،‌ دین‌شناسی و ادبیات، و روانکاوی و ادبیات چه تعاملی رخ می‌دهد؟ مبرم‌ترین پرسش رساله‌ام همین‌جا، در انتزاع تمام‌عیارِ عنوانش،‌ نهفته بود. بی تردید الهام شدن این پرسش در من به سبب میلی بود که همچنین به تشویش خاصی مربوط می‌شد:‌ نهایتاً چرا عمل نگاشتن تا به این حد برایم جذاب جلوه می‌کند، همه‌ی فکروذکرم را به خود مشغول کرده است و راهی را که باید بروم به من می‌نمایاند؟ چرا این‌قدر مسحور ترفندهای ادبیِ نگارش می‌شوم، مسحور پارادوکسِ کلاً فهم‌ناشدنیِ آن اثرِ به‌جامانده‌ای که صرفاً می‌تواند خود را به ساحتی دیگر ببرد، که از راه بازتولیدِ خویشتنْ خود را محو می‌کند،‌ خود و خاصگیِ‌ بیانش را، همان اثرِ به‌جامانده‌ای که برای تحقق به شکلی معیّن ناگزیر باید خود را محو کند و بهای تولید شدنش را با امحاء خود بپردازد.

چه بسا عجیب به نظر آید، اما در مراحل اولیه‌ی نوشتن رساله‌ام، به مدد پدیدارشناسی استعلایی توانستم بعضی از این پرسش‌ها را که در آن زمان به اندازه‌ی امروز مشخص به نظر نمی‌رسیدند، دقیق‌تر تدوین کنم. در دهه‌ی ۱۹۵۰، برخی فیلسوفان جوان استفاده از پدیدارشناسی هوسِرلی را که هنوز در دانشگاه‌های فرانسه با اقبال اهل نظر مواجه نشده بود، کمتر شناخته شده یا از راه منابع ثانوی معرفی شده بود، اجتناب‌ناپذیر می‌دانستند. من امروز هم، از منظری متفاوت، پدیدارشناسی را حوزه‌ای از دانش می‌دانم که واجد باریک‌اندیشی‌ای بی‌مانند است. نه، بویژه نه، در گونه‌هایی از پدیدارشناسی که سارتر یا مرلو-پونتی[۳] مطرح کرده‌اند، که در آن زمان متداول بود، بلکه بیشتر در تقابل با آن گونه‌ها، یا بدون آن‌ها، بخصوص در آن حوزه‌هایی که نوع خاصی از پدیدارشناسی فرانسوی گهگاه به نظر می‌رسید ــ خواه در تاریخ، علوم و تاریخمندیِ علوم ــ از تاریخ اُبژه‌های انگارین و حقیقت اجتناب می‌ورزد و لذا در سیاست نیز همین‌طور و حتی در فلسفه‌ی اخلاق. مایلم در این‌جا از کتابی یاد کنم ــ و این از جمله شواهدی است که می‌توان آورد ــ که امروزه دیگر موضوع بحث قرار نمی‌گیرد، کتابی که ارزش‌هایش را از منظرهای بسیار گوناگونی می‌توان سنجید، اما برای بعضی از ما وظیفه‌ای را مشخص کرد، و البته شکی نیست که همچنین دشواری و مسئله‌ی حل‌ناشدنی‌ای را. کتاب مورد نظرم عبارت است از پدیدارشناسی و ماتریالیسم دیالکتیک نوشته‌ی تران دوک تائو[۴]. پس از تفسیری که طی آن نحوه‌ی شکل‌گیری جنبش پدیدارشناسی استعلایی و بویژه انتقال از قوام‌گیریِ ایستا به قوام‌گیریِ تکوینی مرور می‌شود، تائو در این کتاب کوشید، گو این‌که چندان توفیقی نیافت، تا راه را برای نوعی از ماتریالیسم دیالکتیک هموار کند که پذیرای برخی از الزامات باریک‌اندیشانه‌ی پدیدارشناسی استعلایی باشد. می‌توان تصور کرد که چنین تلاشی احتمالاً چه مخاطراتی را در پی داشت؛ در واقع، موفقیت این تلاش کم‌اهمیت‌تر از مخاطراتی بود که ایجاد می‌کرد. علاوه بر این، برخی از نتیجه‌گیری‌های دیالکتیکی یا دیالکتیک‌گرایانه‌ی کاوایِس[۵] به همین دلایل برای ما جالب از آب درآمد. ابتدا در حوزه‌ای که حد و حدود آن را چنین مخاطرات فلسفی و در عین حال سیاسی‌ای مشخص کرده و به سوی خود کشیده بود مطالعه‌ی آثار هوسِرل را شروع کردم و نخست پایان‌نامه‌ی فوق‌لیسانسم را درباره‌ی مسئله‌ی پیدایش در پدیدارشناسی هوسِرل به رشته‌ی تحریر درآوردم.[۶] در آن مراحل اولیه، موریس دو گاندیاک[۷] با کمال لطف بر پژوهش من نظارت می‌کرد. بیست‌وشش سال پیش او یکه‌وتنها نقش کمیته‌ی ارزیابی پایان‌نامه‌ام را ایفا می‌کرد و اگر به یاد می‌آورم که برای رساله‌ی دکتری‌ام در سال ۱۹۶۷ در فرانسه (درباره‌ی دستورزبان‌شناسی)، او یک‌سوم کمیته‌ی ارزیابی تزم بود و امروز هم یک‌ششم کمیته‌ای که رساله‌ام را ارزیابی می‌کند، این یادآوری را نه صرفاً به منظور قدردانی همراه با احساسی بی‌نظیر از ارادت به او، بلکه با این هدف انجام می‌دهم که به او قول بدهم این فرایند تجزیه و پیاپی تقسیم شدنْ [از یک به یک‌سوم و سپس به یک‌ششم] دیگر متوقف خواهد شد. این آخرین باری خواهد بود که از رساله‌ای در دانشگاه دفاع می‌کنم.

به دنبال این کارهای اولیه، مقدمه‌ای که [در سال ۱۹۶۲] بر کتاب هوسِرل با عنوان سرچشمه‌ی هندسه نوشتم مرا قادر ساخت که به آنچه شاید بتوان مبانی نااندیشیده‌ی اصول پدیدارشناسی هوسِرل نامید نزدیک شوم، یعنی به «اصل‌الاصولِ» فلسفه‌ی او یا به عبارت دیگر به شهودباوری، برتری مطلقِ حال حاضر، به بی‌توجهی به مسئله‌ی بیان پدیدارشناسانه‌ی این فلسفه، به خودِ گفتمان استعلایی، همان‌گونه که فینک[۸] می‌گفت، به ضرورت توسل جستن ــ در تشریح ماهیت‌نگر یا استعلایی ــ به زبانی که خود نمی‌تواند تسلیمِ اپوخه شود (بی آن‌که خود صرفاً «در جهان» باشد) و لذا به زبانی که ساده‌پندار می‌مانَد هر چند که همین زبان همه‌ی بین‌الهلالین‌گذاری‌ها و پرانتزها را ممکن کرده است. به نظرم این‌گونه می‌آمد که این مبانی نااندیشیده گستره‌ی معضلِ اصولیِ نوشتار و اثر به‌جامانده را محدود می‌کرد، گرچه ضرورت این معضل در کتاب سرچشمه‌ی هندسه با باریک‌اندیشی‌ای مشخص شده بود که بی‌تردید تا به آن زمان در تاریخ فلسفه سابقه نداشت. در واقع، هوسِرل جایگاه توسل جستن به نوشتار را همانا در قوام‌گیری اُبژه‌های انگارینِ تمام‌عیار ــ یعنی اُبژه‌های ریاضی‌وار ــ می‌داند، هرچند که به دلایلی موجه از تهدیدی که منطقِ این کار متوجه‌ی خودِ فلسفه‌ی پدیدارشناسی می‌کند غافل است. طبعاً تمام مسائل بررسی‌شده در مقدمه‌ام بر کتاب سرچشمه‌ی هندسه همچنان پژوهش‌های بعدی من را درباره‌ی متون فلسفی، ادبی و حتی متون غیرگفتمانی، بویژه متون گرافیک یا تصویری، سامان داده است. مقصودم، برای مثال، تاریخمندی اُبژه‌های انگارین است، تاریخمندی سنت، وراثت، فرزندبودگی یا وصیّت و وصیّتنامه، اسناد بایگانی‌شده، کتابخانه‌ها، کتاب‌ها، نوشتن و گفتار در زمان حال، رابطه‌ی بین نشانه‌شناسی و زبان‌شناسی، مسئله‌ی حقیقت و تعیّن‌ناپذیری، دیگربودگیِ تقلیل‌ناپذیری که خودسانیِ حال حاضر را تجزیه می‌کند، ضرورت تحلیل‌های نو درباره‌ی انگارینگی‌های غیرریاضی‌وار، و امثال آن.

در سال‌های بعد، از حدود ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۸، بخصوص در سه اثری که در سال ۱۹۶۷ منتشر کردم[۹]، کوشیدم تا طرح آن چیزی را بریزم که اصلاً قرار نبود دستگاهی فکری شود، بلکه بیشتر می‌خواستم نوعی ابزارِ راهبردی باشد، ابزاری که راه را برای ورطه‌ی خودش بگشاید، مجموعه‌ای محدودنشده، محدودناشدنی و نه کاملاً قابل ضابطه‌بندی از قواعد برای خوانش، تفسیر و نگارش متون. شاید این نوع ابزار بود که مرا قادر ساخت نه فقط در تاریخ فلسفه و تمامیتِ اجتماعی-تاریخیِ مربوط به آن، بلکه همچنین در به اصطلاح علوم و گفتمان‌های پسافلسفی‌ای که جزو مدرن‌ترین گفتمان‌ها محسوب می‌شوند (در زبان‌شناسی، انسان‌شناسی و روانکاوی) متوجه‌ی ارزشیابی‌ای ــ یا، اگر راستش را بخواهید، ارزش‌زدایی‌ای ــ از آن نوع نوشتاری شوم که سرشت مؤکد، مکرر و حتی می‌توان گفت به نحو مبهمی الزام‌آورش نشانه‌ی مجموعه‌ی کاملی از قیدوبندهای دیرینه است. این قیدوبندها صرفاً به بهای تناقض، کتمان و احکام جزمی رعایت می‌شدند. محدود کردن آن‌ها به بن‌مایه‌های معدودی از فرهنگ، دایرهالمعارف یا وجودشناسی ناممکن بود. قصدم این بود که نظام نابسته و شکاف‌خورده‌ی این قیدوبندها را تحت عنوان کلام‌محوری تحلیل کنم، کلام‌محوری به آن شکلی که در فلسفه‌ی غرب به خود گرفته است، و همچنین تحت عنوان آوامحوری آن‌گونه که در وسیع‌ترین گستره‌ی قلمروش متبلور می‌شود. البته من فقط به این دلیل توانستم این ابزار و این [نحوه‌ی] تفسیر را ابداع کنم که نقش ممتازی برای هدایتگر یا تحلیل‌کننده‌ای قائل شدم که نامش را «نوشتار»، «متن» یا «اثر به‌جامانده» می‌گذارم و همچنین این ایده را مطرح کردم که مفاهیم یادشده را (نوشتار، متن، اثر به‌جامانده) باید به منزله‌ی سازوکار بازی‌گونه‌ی «تفاوت‌وتعویق» از نو تعریف کرد و تعمیم داد، سازوکاری که همزمان نقشی قوام‌دهنده و زایل‌کننده ایفا می‌کند. چه بسا این راهبرد یک‌جور تحریف توهین‌آمیز ــ یا آن‌گونه که برخی کسان به طرز عجیبی گفته‌اند، تعبیری استعاری ــ از تلقی‌های رایج از نوشتار، متن یا اثر به‌جامانده به نظر آمده باشد و در نزد آن اشخاصی که همچنان از این تصورات کهنه‌ی مبتنی بر منافع شخصی دست برنمی‌دارند موجب انواع‌واقسام بدفهمی‌ها شده باشد. لیکن من مجدانه کوشیده‌ام درستیِ این قاعده‌ی عام را اثبات کنم و بر این باورم که هر پیشرفت مفهومی‌ای به دگرگونی یا، به تعبیری دیگر، به تحریف رابطه‌ی پذیرفته‌شده و مجازشمرده‌شده‌ی واژه‌ها و مفاهیم منجر می‌شود، یعنی رابطه‌ی بین تعابیر استعاری و آنچه منافع‌مان قاطعانه ایجاب می‌کند معنایی تغییرناپذیر، اولیه، درست، غیراستعاری یا رایج محسوب کنیم. افزون بر این، دامنه‌ی راهبردی و لفاظانه‌ی این ادا و اطوارها همواره باعث شده است که به متون بسیار بیشتری بپردازم. تمام این مساعی ذیل عنوان «واسازی» به یکدیگر پیوند خورد که تجسم‌بخشِ مفهوم «تفاوت‌وتعویق»، «اثر به‌جامانده»، «ضمیمه» و از این قبیل است که در این‌جا صرفاً برحسب قواعد جبر [در ریاضی] می‌توانم نشان‌شان بدهم. آنچه آن زمان مطرح کردم رابطه‌ای غیرمستقیم، نابهنجار و گهگاه انتقادآمیز با هر آن چیزی داشت که به نظر می‌آمد بر بخش عمده‌ی برونداد تولیدات نظریِ فرانسوی یا بر مشهودترین، چشمگیرترین و گاه پُربارترین بخش آن سیطره دارد. این پدیده، در شکل‌های متفاوت و مختلفش، با نام یقیناً توهین‌آمیز «ساختارگرایی» شناخته می‌شد. البته این شکل‌ها بسیار متنوع و بسیار شگفت‌آور بودند، خواه در حوزه‌ی انسان‌شناسی، تاریخ، نقد ادبی و زبان‌شناسی، و خواه در روانکاوی، در به اصطلاح بازخوانی‌های آثار فروید یا مارکس. اما صَرف نظر از علاقه‌ی انکارناپذیری که این موضوعات در من برمی‌انگیختند، طی این دوره که به ظاهر ایستاترین دوره در طول ریاست جمهوری شارل دو گُل[۱۰] در سال‌های ۱۹۶۸-۱۹۵۸ بود، تلاشم یا در واقع آنچه مرا اغوا می‌کرد ماهیت اساساً متفاوتی داشت و لذا من با وقوف بر هزینه‌ی این پیشرفت‌ها از نظر پیش‌فرض‌های متافیزیکی‌شان، گذشته از هزینه‌ی سیاسی‌شان که کمتر مشهود بود، از این زمان به بعد می‌شود گفت عزلت‌گزینی پیشه کردم، عزلتی که قصدم از یاد کردنش در این‌جا این نیست که اندوهبار جلوه‌اش دهم، بلکه آن را کاملاً مبرهن می‌دانم و هدفم صرفاً یادآوری این نکته است که از نظر سنت دانشگاهی و همچنین مناسبات بنیاد‌گرفته‌ی مدرن (و در این قضیه، هر دو یکی هستند)، این عزلت‌گزینی در آن زمان هرچه بیشتر پیامد کاملاً به‌حقِ مردم‌گریزیِ سفت‌وسخت و ناموجّهی تلقی می‌شد و غالباً هنوز هم همین‌طور. ناگفته پیداست که من با این دیدگاه مخالفم و تفسیرم از دلایل چنین حکمی کلاً متفاوت است. این نیز حقیقتی است که اندیشمندان زنده‌ای که بیش از هر کس دیگری به من انگیزه‌ی تفکر دادند و مرا به ژرف‌اندیشی واداشتند و همچنان چنین می‌کنند، جزو آن کسانی نیستند که موفق به گذار از مرحله‌ی عزلت‌گزینی می‌شوند، کسانی که انسان به سهولت می‌تواند خودش را نزدیک به آنان احساس کند، کسانی که گروه یا مکتبی تشکیل می‌دهند. اگر بخواهم برخی از ایشان را نام ببرم، می‌توانم از جمله به هایدگر، لویناس و بلانشو اشاره کنم و از ذکر نام دیگران بپرهیزم. هرچند عجیب می‌نماید، اما آدمی بیش از هر کس به چنین اندیشمندانی احساس قرابت می‌کند، در عین این‌که این‌ها بیش از دیگران، «دیگری»اند. و البته آنان نیز بی‌کس‌اند.

از همان زمان می‌دانستم که سمت‌وسوی کلی پژوهشم دیگر با معیارهای سنتیِ رساله‌های دانشگاهی همخوانی ندارد. این «تحقیق» نه فقط مستلزم شیوه‌ی دیگری از نگارش بود، بلکه همچنین می‌طلبید که فن بیان، ارائه و روال گفتاریِ خاصِ آن با شیوه‌ی حاکم بر گفتمان دانشگاه (که از هر حیث ماهیتی تاریخی دارد) و به طور خاص با آن نوع متنی که اصطلاحاً «رساله» نامیده می‌شود تفاوت داشته باشد. نیازی به توضیح نیست که همه‌ی این الگوهای محققانه و دانشگاهی به همین منوال قواعد ناظر بر بسیاری از گفتمان‌های وجهه‌دار را تعیین می‌کنند، حتی قواعد ناظر بر آثار ادبی یا سخنرانی‌های فصیحانه‌ی سیاسی را که خارج از دانشگاه درخشش دارند. همچنین مسیرهایی که در پیش گرفته بودم، ماهیت و تنوع موادومصالح تحقیقم، جغرافیای پیچ‌درپیچ خط سِیری که من را به حیطه‌های کمابیش غیردانشگاهی رهنمون می‌کردند، همه‌ی این‌ها متقاعدم کردند که دیگر زمانش سپری شده بود و در حقیقت ناممکن بود ــ حتی اگر می‌خواستم ــ که نوشته‌ام را با اندازه و قالب معیّن‌شده برای رساله‌های دانشگاه تطبیق بدهم. خودِ ایده‌ی ارائه‌ی رساله، ایده‌ی منطقِ مبتنی بر موضعی معیّن و مخالفت با آن موضع، خودِ ایده‌ی موضع، «موقعیت» یا «جایگاه»، آن چیزی که در ابتدای این خطابه «دوره‌ی زمانیِ خاصِ رساله» نامیدمش، یکی از اجزاءِ ذاتی آن نظامی بود که اکنون از منظری واسازانه در آن تردید روا داشته بودم. آنچه آن زمان بی هیچ ادعای خاصی ذیل عنوان «پراکَنِش»[۱۱] مطرح کردم، مشخصاً و با روش‌هایی که نهایتاً نه به موضوع رساله‌ام ربط داشتند و نه کلاً به رساله‌نویسی، به بررسی این مسئله می‌پرداخت که ارزش رساله در چیست، منطقِ موضع‌گیری [بر لَه یا علیه یک رساله] و تاریخچه‌ی آن چیست، همچنین محدودیت‌های حقوق، حجّیّت و مشروعیتش چه هستند. این، دست‌کم در آن برهه‌ی خاص، به آن معنا نبود که من بر نوشتن رساله، ارائه‌ی تحقیق دانشگاهی به منظور برخوردار کردنش از مشروعیت علمی، یا صحّه‌گذاریِ نمایندگان رسمیِ دانشگاه بر توانش علمی [دانشجویان تحصیلات تکمیلی] نقدی بنیادستیز دارم. از این زمان به بعد حقیقتاً به ضرورت تحولی بنیادین متقاعد شده بودم، تحولی که نهادهای دانشگاهی را حتی از بیخ‌وبُن دگرگون کند. البته هدفم این نبود که ننوشتن رساله، مشروعیت نبخشیدن و فقدان صلاحیت علمی را جایگزین روال موجود در دانشگاه‌ها کنم. در این زمینه، به گذار از مراحل چندگانه و فائق آمدن بر مشکلات معتقدم، حتی اگر این کار گهگاه بی‌محابا و لجام‌گسیخته صورت گیرد. من قائل به ضرورت نوعی سنتم، بویژه به دلایل سیاسی‌ای که ماهیتی عمیقاً سنت‌گرایانه دارند. علاوه بر این، معتقدم که روال مرتب‌ومنظمِ مشروعیت بخشیدن [بر تحقیقات دانشگاهی]، تولید عناوین و مدارک تحصیلی و صحّه گذاشتن بر توانش علمی افراد در دانشگاه، روالی تخریب‌ناشدنی است. سخنم در این‌جا صبغه‌ای کلی دارد و لزوماً ناظر بر دانشگاه جامع[۱۲] نیست که الگویی باصلابت اما بسیار خاص، بسیار معیّن و در واقع بسیار متأخر برای روالِ مشروعیت بخشیدن [بر رساله‌های دانشگاهی] است. ساختار دانشگاه جامع پیوندی ماهوی با نظام وجودشناختی و کلام‌محورانه‌ی تکوینی-دایرهالمعارفی دارد. در چند سال اخیر به نظرم این‌گونه آمده است که پیوند ناگسستنی بین مفهوم مدرنِ دانشگاه و گونه‌ی خاصی از متافیزیک مستلزم آن نوع پژوهشی است که من در کار تدریسم و در مقالات منتشرشده یا در دست انتشارم درباره‌ی کتاب کانت با عنوان تعارض دانشکده‌ها و درباره‌ی فلسفه‌ی سیاسیِ دانشگاه از منظر هگل، نیچه و هایدگر دنبال کرده‌ام. اگر بر این موضوع اصرار می‌ورزم این به آن سبب است که، با توجه به شرایط و این‌که نمی‌توانم نتایج رساله‌ام را جمع‌بندی یا ارائه کنم، احساس می‌کنم که باید در درجه‌ی نخست به آنچه این‌جا و هم‌اکنون در حال رخ دادن است بپردازم و مایلم از جایگاه بسیار محدودم و به شیوه‌ی خاص خودم مسئولیت این کار را آشکارا و صادقانه به عهده گیرم.

در سال ۱۹۶۷، تمایلم به تردید کردن در ضرورت چنین نهادی، یا در هر حال اصل کلیِ حاکم بر آن، اگر نه ساختار و سامان دانشگاهیِ خاصِ آن، به قدری کم بود که با خود اندیشیدم می‌توانم تن به نوعی مصالحه و تقسیم کار و زمان بدهم و سهم آن را به رساله‌ام و زمانی که می‌بایست صرفش می‌کردم اختصاص دهم. از یک سو، می‌گذاشتم پژوهشی که مشغول انجام دادنش بودم آزادانه به پیش برود، آن هم خارج از شکل‌ها و هنجارهای معمول، یعنی به صورت کاری که قطعاً چنان الزامات دانشگاهی‌ای را رعایت نمی‌کرد و حتی بنا داشت آن الزامات را در همه‌ی جوانب لفاظانه و سیاسی‌اش تحلیل کند، درستی‌شان را به پرسش بگیرد، عوض‌شان کند و از شکل بیندازد. لیکن در عین حال و از سوی دیگر، تعامل یا دوره‌ی زمانیِ خاصِ رساله منجر به این می‌شد که یک بخش از این پژوهش را، زنجیره‌ای لفاظانه که نقش عنصری سامان‌دهنده را ایفا می‌کرد، کنار بگذارم و به شکلی که در دانشگاه قابل قبول، اگر نه اطمینان‌بخش، محسوب می‌شد به آن بپرازم. این کار مستلزم تفسیری از نظریه‌ی هگل در باب نشانه بود، یعنی تفسیری از گفتار و نوشتار در نشانه‌شناسی هگل.

بنا به دلایلی که بویژه در کتاب حاشیه‌ها؛ درباره‌ی فلسفه شرح داده‌ام، به نظرم واجب بود که تفسیری نظام‌مند از این نشانه‌شناسی را مطرح کنم. ژان ایپولیت یک بار دیگر موافقت کرد و بدین ترتیب نوبت به این موضوع دوم برای رساله‌ام رسید و در دانشگاه هم تصویب شد.

این ماجرا البته در سال ۱۹۶۷ بود. در آن زمان، امور چنان درهم‌پیچیده بود و علت‌های چندگانه داشت که اصلاً نمی‌توانم توضیح بدهم خودم، کارهای رساله‌ام و تدریسم، همچنین رابطه‌ام با نهاد دانشگاه و فضای بازنمایی فرهنگیِ آن تحت چه تأثیری از آن رخداد[۱۳] قرار گرفتیم، رخدادی که هنوز هم نمی‌دانیم به غیر از اشاره به تاریخش (۱۹۶۸) چگونه می‌توانیم از آن نام ببریم، بی آن‌که درست بفهمیم آنچه این‌گونه می‌نامیمش دقیقاً چه بود. حداقلِ آنچه درباره‌ی آن وقایع می‌توانم بگویم از این قرار است: چیزی که انتظارش را داشتم در آن زمان به اثبات رسید و باعث شد فاصله گرفتنم شتاب بیشتری به خود بگیرد. در آن مقطع، از یک سو داشتم سریع‌تر و مصممانه‌تر از مکان‌هایی فاصله می‌گرفتم که چهارچوب‌های قدیمی خیلی زود، در پاییز ۱۹۶۸، در آن‌ها با عجله دوباره مرکزیت پیدا می‌کردند، از نو شکل می‌گرفتند و مجدداً مجتمع می‌شدند، ‌و از سوی دیگر داشتم از سبک‌وسیاقی از نگارش فاصله می‌گرفتم که از الگوی رساله‌ی سنتی پیروی می‌کرد و حتی مسیرش برحسب این ملاحظه تعیین می‌شد که مراجع آکادمیک بر آن صحّه بگذارند. بعد از وقایع ۱۹۶۸، به نظرم می‌آمد که مقاومت این مراجع در برابر هرآنچه با آرام‌کننده‌ترین معیارهای پذیرفتگی مطابقت نداشت، دست‌کم در آن هیأت‌هایی که اثرگذارترین قدرت ارزیابی و تصمیم‌گیری‌شان رسماً و عمدتاً جمع شده بود، هم زیاده از حد واکنشی است و هم فوق‌العاده تعیین‌کننده. من نشانه‌های متعددی از این وضعیت را تشخیص داده بودم؛ برخی از این نشانه‌ها به شخص خودم مربوط می‌شد و سیاست را هم در این امر دخیل می‌دانم زیرا، در این موضوع، امر سیاسی فقط برحسب قطب‌بندی متعارفِ «چپ در برابر راست» خود را نشان نمی‌دهد. نیروی بازتولیدکننده‌ی اولیاءِ امور با سهولت بیشتری می‌تواند با اظهارات یا تزهایی کنار بیاید که محتوای رمزگذاری‌شده‌شان را با رنگ‌وبویی انقلابی ارائه می‌کنند، مشروط بر این‌که این اظهارات و تزها حرمت آئین‌های مشروعیت‌گذاری را مراعات کنند، یعنی به آداب بیان و نمادپردازیِ نهادینی احترام بگذارند که هرآنچه از بیرونِ این نظام می‌آید را بی‌اثر و خنثی می‌کند. امر ناپذیرفتنی عبارت است از هر آن چیزی در شالوده‌ی موضع‌گیری‌ها یا تزها که این قراردادِ عمیقاً جاافتاده و تثبیت‌شده، نظم‌ونَسَقِ این هنجارها را برهم بزند و البته این برهم زدن مشخصاً در جنبه‌های شکلیِ رساله، تدریس و نگارش رخ می‌دهد.

برای من، همچون دیگران، مرگ ژان ایپولیت در سال ۱۹۶۸ فقط موجب اندوه فراوان نبود. این اتفاق در آن زمان (پاییز ۱۹۶۸، و به راستی هم که پاییز بود) به نحو عجیبی همزمان شد با پایان نوع خاصی از عضویت در دانشگاه. تردیدی نیست که از نخستین روز ورودم به فرانسه در سال ۱۹۴۹، این عضویتْ ساده نبود، اما بی‌شک طی همین سال‌ها بود که من بهتر متوجه شدم ضرورت واسازی (این واژه را به منظور کوتاه کردن سخن به کار می‌برم، هرچند هرگز آن را دوست نداشته‌ام و بخت‌واقبالش به نحو ناخوشایندی شگفت‌زده‌ام کرده است) تا چه حد در درجه‌ی اول از محتوای فلسفی، مضامین یا تزهای فلسفی، گزاره‌های فلسفی، شعرها، بن‌مایه‌های علم کلام یا بن‌مایه‌های ایدئولوژی ناشی نمی‌شد، بلکه بویژه و به نحوی جدایی‌ناپذیر از چهارچوب‌های معنادار، ساختارهای نهادین، هنجارهای آموزشی یا بلاغی، امکانات قانون، مرجعیت، ارزیابی و بازنمایی در بازارش نشئت می‌گرفت. علاقه‌ی من به این ساختارهای چهارچوب‌دهنده‌ی کمابیش مشهود، این حد و حدود، این پیامدهای حاشیه، یا این پارادوکس‌های مرزها کماکان واکنشی به همان پرسش قبلی بود: همان‌گونه که کوشیده‌ام در مدخلی تا حد ممکن کمتر هگلی نشان دهم[۱۴]، چگونه است که فلسفه خود را ملحوظ‌شده در فضایی می‌یابد که می‌جوید (به جای این‌که خود مبادرت به لحاظ کردن خویش کند) اما از نظم بخشیدن به آن فضا عاجز است، فضایی منتهی به فضایی دیگر که حتی «دیگریِ» آن نیست؟ ساختار این فضا را چه باید نامید؟ پاسخ را نمی‌دانم، همچنان که نمی‌دانم آیا پاسخ این پرسش می‌تواند موجب آن چیزی شود که «معرفت» می‌نامیمش یا نه. اجتماعی-سیاسی نامیدن این فضا در حکم تبدیل کردنش به موضوعی کم‌اهمیت است و مرا راضی نمی‌کند. حتی ضروری‌ترین تحلیل‌هایی که غالباً تحلیل اجتماعی نامیده می‌شوند چندان حرفی برای گفتن در این خصوص ندارند، زیرا این نوع تحلیل‌ها با ناآگاهی نوشته می‌شوند، ناآگاهی از ملحوظ‌بودگیِ خودشان، ناآگاهی از قانون عملکرد بازتولیدکننده‌شان، ناآگاهی از مرحله‌ی میراث خودشان و صحّه گذاشتن‌شان بر خود؛ در یک کلام، آن‌ها از نوشتارِ خودشان ناآگاه‌اند.

همان‌گونه که مشاهده می‌کنید، تصمیم گرفته‌ام همه‌ی تردیدها، دودلی‌ها و تزلزل‌هایم برای یافتن مناسب‌ترین رابطه با نهاد دانشگاه را، در سطحی نه صرفاً سیاسی که فقط به رساله‌ام مربوط نمی‌شد، با شما در میان بگذارم بی آن‌که از اصل مطلب دور شوم، هرچند مجبورم این شرح را تا حدی ساده کنم. از این رو، کلاً بین سه دوره‌ی زمانی تمایز خواهم گذاشت که امروز مرا از آن مقطعی که طرح نوشتن یک رساله‌ی دانشگاهی را کنار گذاشتم جدا می‌کند. این کار در ابتدا واکنشی نسبتاً منفعلانه بود:‌ دیگر به نوشتن رساله علاقه‌ی زیادی نداشتم. می‌بایست طرح جدیدی برای رساله‌ام ارائه می‌کردم، با استاد راهنمای جدیدی به تفاهم می‌رسیدم، و غیره. مطابق با آئین‌های رسمی، کسب درجه‌ی دکتری بر اساس آثار منتشرشده ممکن بود، اما دست‌کم می‌توان گفت کسی از آن حمایت نمی‌کرد. لذا من از آن جاهایی که به نظرم می‌آمد به آنچه برایم اهمیت داشت اقبال نشان نمی‌دادند بیرون آمدم، تکرار می‌کنم که ابتدا کمی منفعلانه. با این حال، باید اذعان کنم که در برخی موقعیت‌ها، بویژه آن موقعیت‌هایی که دست به قلم می‌برم و درباره‌ی نوشتار می‌نویسم، سماجتم گُل می‌کند، به قدری که مرا در تنگنا قرار می‌دهد و در واقع به کارهایی ناگزیرم می‌سازد، حتی وقتی که این سماجت مجبور می‌شود برای نیل به اهدافش غیرمستقیم‌ترین راه‌ها را در پیش بگیرد. لذا پس از سه کتابی که در سال ۱۹۷۲ منتشر کردم[۱۵]، مدام به همان مسئله‌ی بحث‌انگیز، به همان چهارچوبِ باز می‌اندیشیدم (چهارچوبی که باز می‌شد به زنجیره‌ی به‌هم‌پیوسته‌ی «اثر به‌جامانده»، «تفاوت‌وتعویق»، «معیّن‌ناشدنی‌ها»، «پراکَنِش»، «ضمیمه»، «پیوند»، «پرده‌ی بکارت»، «امر جانبی»، و غیره) و آن را به سمت پیکربندی‌های متنی‌ای سوق می‌دادم که هرچه کمتر خطی و منطقی بودند، نیز به سمت شکل‌های موضوعی، حتی شکل‌هایی از حروفچینی و صفحه‌بندیِ جسورانه‌تر، فصل مشترک متون، آمیزه‌هایی از ژانرها یا شیوه‌های نگارش، تغییرات لحن، طنز، تغییر مسیر دادن، پیوند زدن و از این قبیل، تا حدی که گمان نمی‌کنم این متون حتی امروز، گرچه سال‌ها از انتشارشان می‌گذرد، به سهولت در دانشگاه ارائه‌کردنی یا پذیرفتنی باشند و من هم جرئت نکرده‌ام، یا بگذارید این‌طور بگویم که زمانش را مناسب تشخیص نداده‌ام، که آن متون را در مجموعه تحقیقاتی بگنجانم که در این‌جا دفاع می‌کنم. این متون عبارت‌اند از ناقوس سوگ[۱۶]، به رغم این‌که در آن کتاب همچنان طرح دستورزبان‌شناسی را ادامه داده‌ام، مواجهه با خصلت من‌عندیِ نشانه و نظریه‌ی نام‌آوا در آثار سوسور، به علاوه‌ی مفهوم «انحلال»[۱۷] در فلسفه‌ی هگل، رابطه‌ی بین امر معیّن‌ناشدنی، امر دیالکتیکی و «بن‌بست مضاعف»[۱۸]، مفهوم بُت‌وارگیِ تعمیم‌یافته، کشش گفتمان اختگی به سمت پراکَنِشی ایجابی و شیوه‌ی دیگری از سخن گفتن درباره‌ی کل و جزء، شرح مجدد مسئله‌ی بحث‌انگیزِ اسم خاص و امضا، نیز مسئله‌ی وصیّتنامه و ارثیه، و بسیاری موضوعات دیگر علاوه بر این‌ها که نام بردم. در واقع، در ادامه‌ی تلاش‌های قبلی‌ام بود که به همه‌ی این موضوعات پرداختم. در خصوص سایر کارهایم که تعمداً در این جلسه‌ی دفاع از آن‌ها سخنی به میان نخواهم آورد ایضاً همین را می‌گویم، کارهایی مانند مهمیزها: شیوه‌های نیچه، کارت‌پستال: ‌از سقراط تا فروید و فراتر، که هر کدام به روش خاص خود خوانشی را که در برهه‌ای قبل‌تر شروع کرده بودم بسط‌وگسترش می‌دهد (خوانشی از فروید، نیچه و برخی دیگران)؛ واسازی نوع خاصی از هرمنوتیک علاوه بر نظریه‌پردازی درباره‌ی دال و حرف با مرجعیت و قدرت نهادینش (مقصودم کل نظام روانکاوی و همچنین دانشگاه است)؛ تحلیل کلام‌محوری به منزله‌ی قضیب‌کلام‌محوری، مفهومی که با استفاده از آن کوشیدم جدایی‌ناپذیریِ ذاتیِ قضیب‌محوری و کلام‌محوری را در تحلیلم نشان دهم و تأثیرات‌شان را ــ هر جا که متوجه‌ی آن تأثیرات شوم ــ مشخص کنم. البته این تأثیرات همه‌جا هستند، حتی آن جاهایی که به چشم نمی‌آیند.

بسط‌وگسترش این متونِ مربوط به متن‌بودگی چه‌بسا کج‌ومُعوَج یا درهم‌پیچیده به نظر آید، یا شاید همزمان کج‌ومُعوَج و درهم‌پیچیده؛ اما آنچه آن‌ها را بخصوص به صورت یک رساله‌ی دانشگاهی تقریباً غیرقابل دفاع می‌کرد، چندان گوناگونیِ محتوای‌شان، نتایج‌شان و مواضع استدلالی‌شان نبود، بلکه به گمانم بیشتر کنش‌های نوشتار و مرحله‌ی زبانی‑کرداری‌ای بود که باید موجبش می‌شدند و از آن جدانشدنی ماندند و لذا نمی‌شد این متون را به سهولت به یک شکل دیگر بازنمایی، منتقل و ترجمه کرد. آن‌ها در فضایی ملحوظ شده بودند که دیگر نمی‌شد، یا لااقل من نمی‌توانستم، ذیل عنوان فلسفه یا ادبیات، داستان یا غیرداستان و امثالهم مشخص یا طبقه‌بندی‌اش کنم، بویژه در زمانی که آنچه دیگران دخالتِ وجهِ خودزندگینامه‌ای این متون می‌نامیدند اساساً خودِ مفهومِ خودزندگینامه را تضعیف می‌کرد و به جایش آن چیزی را می‌نشاند که ضرورت نوشتار، اثر به‌جامانده، «عنصر باقی‌مانده» می‌توانست از تمام آنچه گیج‌کننده، معیّن‌ناشدنی، فریبنده یا یأس‌آور بود به دست دهد. حال که به ساختار زبانی-کرداری اشاره کردم، اجازه می‌خواهم این نکته را نیز در حاشیه اضافه کنم که به همین دلایل، مباحثه‌ای را هم که در آمریکا با یکی از نظریه‌پردازان کنش گفتاری به نام جان سِرل[۱۹] داشتم (در کتاب کوچکی که عنوانش را شرکت تجاری با مسئولیت محدود گذاشتم) و همچنین تعداد قابل توجهی از سایر مقالاتم را در پیکره‌ی رساله‌ام ادغام نکرده‌ام.

به این ترتیب، ابتدا در دوره‌ای که از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۴ ادامه یافت، به رساله‌ام کلاً بی‌توجهی کردم. لیکن در سال‌های بعد تعمداً ‌تصمیم گرفتم ــ و صادقانه فکر می‌کردم که تصمیمم قطعی است ــ اصلاً رساله‌ای به دانشگاه تسلیم نکنم، زیرا علاوه بر دلایلی که برشمردم و آن زمان به نظرم می‌آمد دلایل بسیار محکمی هستند، از سال ۱۹۷۴ به این سو همراه با عده‌ای از دوستان، همکاران، دانشجویان و دانش‌آموزان مشغول فعالیتی بوده‌ام که جرئت می‌کنم اسمش را مبارزه‌ای طولانی‌مدت مستقیماً بر ضد نهاد متولی فلسفه، بویژه در فرانسه، بگذارم، آن هم عمدتاً در وضعیتی که حاصل تاریخی طولانی است اما در سال ۱۹۷۵ سیاستی که می‌توانست منجر شود به ــ یا می‌توان گفت، بیم آن می‌رود که منجر شود به ــ اضمحلال تدریس و تحقیق در حوزه‌ی فلسفه، با همه‌ی پیامدهایی که چنین اتفاقی برای مملکت ما ممکن است در پی داشته باشد یا تحقیقاً در پی خواهد داشت، این وضعیت را وخیم‌تر کرد. برای همه‌ی آن زنان و مردانی که مانند من در راه تشکیل «گروه پژوهش درباره‌ی تدریس فلسفه» کوشیدند و از سال ۱۹۷۴ تا برگزاری اجلاس «مجمع عمومی فلسفه» یک سال پیش دقیقاً در همین مکان، در طرح پیشگامانه‌ی آن، پژوهش‌ها و فعالیت‌هایش مشارکت کردند، برای همه‌ی ما این تکلیفْ فوق‌العاده مبرم بود و به هیچ روی نمی‌شد از مسئولیت انجام دادنش شانه خالی کرد.[۲۰] تصریح می‌کنم: این تکلیف، در آن فضایی که ما حضور داریم (فضای آموزش فلسفه یا پژوهش درباره‌ی آن)، در آن فضایی که تعلق‌مان را نمی‌توانیم انکار کنیم و خود را ملحوظ‌شده می‌یابیم، تکلیفی مبرم و اجتناب‌ناپذیر بود. البته وظایف مبرم دیگری هم وجود دارند؛ این فضای فلسفیْ یگانه چهارچوب موجود برای اندیشیدن نیست، با‌اهمیت‌ترین‌شان هم نیست؛ همچنین آن فضایی نیست که بیشترین تأثیرِ تعیین‌کننده را در سیاست باقی گذارد. ما در فضاهایی دیگر هم زیست می‌کنیم و من شخصاً کوشیده‌ام که این موضوع را هرگز از یاد نبرم، گو این‌که این هم واقعاً چیزی نیست که بتوان فراموشش کرد. در «گروه پژوهش درباره‌ی تدریس فلسفه» همیشه به این موضوع توجه داشتیم که آنچه را به پرسش گرفته بودیم، نمی‌شد از تمام دیگر مناسبات نیروهای فرهنگی، سیاسی و غیره در فرانسه یا در جهان جدا کرد.

در هر حال، تا آن‌جا که به من مربوط می‌شد، مشارکتم در امور و فعالیت‌های «گروه پژوهش درباره‌ی تدریس فلسفه» تا حد ممکن نمی‌بایست با آنچه می‌کوشیدم جای دیگر بنویسم تناقض داشته باشد، حتی اگر حفظ تعادل بین این دو ضرورتْ همواره آسان و مشخص نبود. تأکید دارم که در این‌جا بگویم در تحقیقات ارائه‌شده به شما، نه آن متونی را گنجانده‌ام که امضای من را بر خود دارند، نه آن‌هایی را که در جایگاه یکی از فعالان «گروه پژوهش درباره‌ی تدریس فلسفه» نوشته بودم یا، به طریق اولی، در جایگاه یکی از مشارکت‌کنندگان در آن فعالیت‌های جمعی که در آن‌ها سهیم بوده‌ام یا بر آن‌ها مهر تأیید گذاشته‌ام؛ با این حال، آن متون و فعالیت‌ها را از سایر کنش‌های عمومی‌ام (بویژه سایر مطالبی که منتشر کرده‌ام) جداشدنی نمی‌دانم، یا بگذارید این‌طور بگویم که روح حاکم بر همه‌ی آن‌ها یکی است. کاری که امروز می‌کنم [یعنی تسلیم رساله‌ی دکتری به دانشگاه]، به هیچ وجه به معنای این نیست که از آراء یا اَعمال قبلی‌ام دست برداشته‌ام، بلکه برعکس امیدوارم که مشارکت در کارها یا مسئولیت‌های مشابه در همان مبارزه را برایم امکان‌پذیر کند.

واقعیت امر این است که طی این دوره‌ی دوم، حدوداً از سال ۱۹۷۴، اعتقادم این بود، درست یا غلط، که نامزد شدن برای دریافت عنوان یا مسئولیت دانشگاهیِ جدید، نه با آثار و فعالیت‌هایم سازگاری دارد و نه این‌که برای خودم مطلوب است. ناسازگاری‌اش به دلیل نقد سیاسی‌ای بود که من ارائه می‌دادم؛ مطلوب نبودنش هم از عرصه‌ی تنگ و کوچکی ناشی می‌شد که بیشتر ماهیتی درونی و خصوصی داشت، عرصه‌ای که در آن انواع‌واقسام نمادها، بازنمایی‌ها، خیال‌پروری‌ها، دامچاله‌ها و راهبردها زمینه‌ای فراهم می‌آورند تا یک خودانگاره همه‌جور داستان پایان‌ناپذیر و باورنکردنی را برای خودش تعریف کند. لذا فکر کردم به این نتیجه رسیده‌ام که بدون تغییری دیگر در وضعیتم در دانشگاه، چه بخواهم و چه نخواهم باید کاری را که تا آن زمان انجام داده بودم پی بگیرم، از همان نقطه‌ای که دیگر نتوانسته بودم کارم را ادامه دهم، آن هم بدون این‌که بیش از گذشته بدانم که به کجا می‌روم؛ در واقع، تردید ندارم که حتی از گذشته هم کمتر می‌دانستم که به کجا خواهم رسید. معتقدم بی‌دلیل نبود که در اکثر متونی که طی این مدت منتشر کردم، بیشترین اگر نه بدیع‌ترین تأکید را بر حق و رعایت قانون می‌گذاشتم، بر حق تملّک، بر حق مؤلف بر آثارش، بر امضا و بازار فروش، بر بازار تابلوهای نقاشی یا، کلی‌تر، بازار فرهنگ و همه‌ی بازنمایی‌هایش، بر سوداگری بدون اختلاس، بر نام، بر تعیین وارث توسط موصی در وصیّتنامه و استرداد مال، بر تمام مرزهای نهادی و ساختارهای گفتمان‌ها، بر دستگاه‌های چاپ و بر رسانه‌ها. خواه در تحلیل‌هایم از منطقِ «امر جانبی» یا منع درهم‌پیچیده‌ی «بن‌بست مضاعف»؛ خواه در تابلوهای ون گوگ، آدامی[۲۱] یا تیتوس-کارمل[۲۲] یا در تأملات کانت، هگل، هایدگر یا بنیامین (در کتاب حقیقت در نقاشی) درباره‌ی هنر؛ و خواه در تلاش‌هایم برای پژوهیدن پرسش‌های جدید با استفاده از روانکاوی (برای مثال در بحث راجع به آثار نیکولا آبراآم[۲۳] و ماریا توروک[۲۴] که امروزه بسیار مطرح هستند) ــ در همه‌ی این موارد دل‌مشغولی‌ام به طور روزافزونی پرداختن به این ضرورت بود که پرسش‌هایی را که گفته می‌شد سنتاً جنبه‌ی نهادین دارند با علائقی نو دوباره تبیین کنم. دلم می‌خواست که در انجام این کار می‌توانستم، به قول معروف، گفتار را با عمل توأم کنم تا با مفروضات طرح قبلی من جور درآید. همراه کردن گفتار با کردار علی‌الاصول ساده است، اما در عمل همیشه آسان یا ممکن نیست. براستی که گهگاه این کار از جهاتی چند بسیار شاق و طاقت‌فرسا بود.

در خصوص مرحله‌ی سوم و نهایی نوشتن رساله‌ام، مرحله‌ای که اکنون مرا به این‌جا رسانده است، حرف بسیار کمی برای گفتن دارم. همین چند ماه پیش، با در نظر گرفتن عوامل بسیار متعددی که مجال تحلیل‌شان در این‌جا نیست، به فرایند طولانی ژرف‌اندیشی‌ای که احتمال داشت هیچ‌وقت تمام نشود ناگهان پایان دادم و به این نتیجه رسیدم که هرآنچه تصمیم قبلی‌ام را (البته درباره‌ی رساله‌نویسی در دانشگاه) موجّه کرده بود، دیگر بعید می‌نمود که تا سال‌ها بعد بتواند همچنان صحیح باشد، بویژه به دلیل همان سیاست‌های نهادینی که تا این زمان مرا از نوشتن رساله بازداشته بودند. جمعبندی‌ام این شد که شاید بهتر باشد (و باید بر این «شاید» تأکید بگذارم) خودم را برای گونه‌ی جدیدی از تحرک آماده کنم. طبق معمول، یا بهتر است بگویم به روال همیشگی، توصیه‌ی دوستانه‌ی این شخص و آن شخص در میان کسانی که این‌جا حضور دارند، خواه در جایگاه هیأت داوران رساله‌ام و خواه در جایگاه حضار، آری سخن دیگران، همچون گذشته سخن دیگران، مرا به اتخاذ تصمیمی سوق داد که خودم به تنهایی نمی‌توانستم بگیرم، زیرا نه فقط مطمئن نیستم، همان‌گونه که هیچ‌وقت نمی‌توانم اطمینان داشته باشم، که برداشتن این گام درست بوده است، بلکه همچنین مطمئن نیستم که بر خودم هم کاملاً آشکار باشد چه چیز باعث شد چنین کاری بکنم؛ شاید به این سبب که آرام‌آرام داشتم به خوبی درمی‌یافتم که کجا بودم نه این‌که به کجا می‌روم، کجا متوقف شدم نه این‌که به کجا رسیده بودم.

دفاعیه‌ام را با گفتن این موضوع آغاز کردم که گویی زبانم بند آمده است. یقیناً متوجه شدید که این صرفاً یک‌جور چاره‌اندیشی برای سخن گفتن بود؛ با این حال نادرست نبود، زیرا این تاریخچه‌ای که با ناپرهیزی بیان کردم، نه فقط به‌غایت رمزگذاری‌شده بود، به‌غایت روایی (شرحی زمانمند از زمان‌پریشی‌های بسیار زیاد)، بلکه تا حد علامتی سجاوندی تحلیل‌رفته بود؛ باید بگویم بیشتر به آپاستروفی‌ای[۲۵] می‌مانست در یک متن ناتمام. گفته‌هایم بیش از هر چیز، آری بیش از هر چیز، مانند جمع بستن اعداد در ریاضی بود، توجیه خویشتن، دفاع از خود (در دانشگاه‌های آمریکا، امتحان شفاهیِ رساله را «جلسه‌ی دفاع از تز» می‌نامند). در این‌جا مکرراً به راهبرد اشاره کردم. «راهبرد» واژه‌ای است که چه‌بسا در گذشته آن را نادرست به کار برده‌ام، بخصوص به این سبب که همواره قرار بود به معنای «در پایان» باشد. استفاده‌ام از این کلمه تناقضی با آن داشت و بعید نبود که مرا از نیل به اهدافم بازدارد (اشتباهی که از مرتکب نشدنش عاجزم)، راهبردی بی هیچ هدف غایی. راهبرد بدون هیچ هدفی (این آن چیزی است که به آن پایبند مانده‌ام و سرپایم نگه داشته است)، راهبرد بی‌حساب‌وکتابِ کسی که اذعان می‌کند نمی‌داند دارد به کجا می‌رود. پس در نهایت نباید این دفاعیه را به حساب ستیزه‌خویی یا گفتمان ستیزه‌طلبی گذاشت. مایلم که همچنین آن را حرکتی پُرشتاب، نسجیده و مستقیم به سمت خط پایان بدانید، تناقضی شعف‌آمیز با خویشتن، شوری از تب‌وتاب‌افتاده؛ به سخن دیگر، چیزی بس دیرین و بس دلکش، چیزی که اما همچنین تازه متولد شده و از بی‌دفاع بودنش احساس خرسندی می‌کند.



[۱]. École Normale (نام کامل: École Normale Supérieure)، دانشگاهی معروف در پاریس که علاوه بر دریدا بسیاری از نظریه‌پردازان سرشناس علوم انسانی فرانسه در آن تحصیل کرده‌اند، از جمله برگسون، آلتوسر، فوکو و بوردیو. (م)

[۲]. Jean Hyppolite (۱۹۶۸-۱۹۰۷)، فیلسوف فرانسوی و نخستین استاد راهنمای رساله‌ی دکتری دریدا. (م)

[۳]. Maurice Merleau-Ponty (۱۹۶۱-۱۹۰۸)، فیلسوف پدیدارشناس فرانسوی که اندیشه‌هایش در شکل‌گیری اگزیستانسیالیسم تأثیر گذاشت. (م)

[۴]. Tran Duc Thao (۱۹۹۳-۱۹۱۷)، فیلسوف ویتنامی که اکثر آثارش را به زبان فرانسوی می‌نوشت. تائو در آثارش می‌کوشید پدیدارشناسی را با فلسفه‌ی مارکسیسم سازگار کند. (م)

[۵]. Jean Cavaillès (۱۹۴۴-۱۹۰۳)، فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی که تخصصش فلسفه‌ی علم بود. (م)

[۶]. این پایان‌نامه را دریدا با همین عنوان (مسئله‌ی پیدایش در پدیدارشناسی هوسِرل) در سال ۱۹۹۰ در قالب یک کتاب منتشر کرد. (م)

[۷]. Maurice de Gandillac (۲۰۰۶-۱۹۰۶)، استاد دانشگاه، فرانسوی. (م)

[۸]. Eugen Fink (۱۹۷۵-۱۹۰۵)، فیلسوف آلمانی و دستیار پژوهشی هوسِرل که متعاقباً مرید آراء و اندیشه‌های هایدگر شد. (م)

[۹]. اشاره‌ی دریدا به این کتاب‌هایش است: درباره‌ی دستور‌زبان‌شناسی، نوشتار و تمایز و گفتار و پدیدار. (م)

[۱۰]. Charles de Gaulle (۱۹۷۰-۱۸۹۰)، نویسنده و سیاستمداری که رهبری نهضت مقاومت در برابر اشغالگران آلمانی در فرانسه را به عهده داشت و بعدها به مقام ریاست جمهوری فرانسه رسید. (م)

[۱۱]. dissemination

[۱۲]. Universitas، شبکه‌ای بین‌المللی متشکل از حدود سی دانشگاه در هفده کشور مختلف که با به‌کارگیری ۲۱۰.۰۰۰ استاد و پژوهشگر مجموعاً ۱.۳۰۰.۰۰۰ دانشجو را آموزش می‌دهد. (م)

[۱۳]. اشاره‌ی دریدا به اعتراضات گسترده‌ی دانشجویی و کارگری در فرانسه است که آغازش در سال ۱۹۶۷ بود و سال بعد در اوج خود به شورش‌های خیابانی و دخالت ارتش فرانسه برای سرکوب آن انجامید. (م)

[۱۴]. نوشته‌ی مورد اشاره‌ی دریدا در کتاب او با عنوان حاشیه‌ها؛ درباره‌ی فلسفه آمده است که نخستین بار در سال ۱۹۷۲ منتشر شد. (م)

[۱۵]. این سه کتاب عبارت‌اند از: پراکَنِش، حاشیه‌ها؛ درباره‌ی فلسفه و مواضع. (م)

[۱۶]. عنوان کتابی از دریدا که نخستین بار در سال ۱۹۷۴ منتشر شد (این عنوان در زبان فارسی به آوای غم هم ترجمه شده است). طرز نگارش این کتاب مصداقی است از آنچه دریدا اصطلاحاً «پیوند زدن» یا «نوشتار پیوندی» می‌نامد (در کشاورزی، «پیوند زدن» به فراوری گیاهی جدید از راه درآمیختن دو گیاه متفاوت اطلاق می‌شود). در این کتاب، دریدا خوانشی از آثار هگل را توأم می‌کند با خوانشی از خودزندگینامه‌ی ژان ژنه (نمایشنامه‌نویس فرانسوی). از این حیث، کتاب او دو ژانر یا دو نوع نوشتار را (یکی به قلم یک فیلسوف و دیگری به قلم یک ادیب) در خوانشی واحد «پیوند» می‌زند. طرز حروفچینی و صفحه‌بندی این کتاب نیز مصداقی است از بحث دریدا درباره‌ی «شکل‌های جسورانه‌تر»، زیرا متن آن در دو ستون چاپ شده است (ستون سمت چپ درباره‌ی آثار هگل و ستون سمت راست درباره‌ی خودزندگینامه‌ی ژنه) و اندازه‌ی حروف در این ستون‌ها با هم فرق دارد. این بدعت‌های عرف‌ستیزانه باعث شده است که ناقوس سوگ به «ضدکتاب» شهرت پیدا کند.(م)

[۱۷]. Aufhebung، اصطلاحی است که هگل برای اشاره به برهم‌کنش تز و آنتی‌تز (برنهاد و برابرنهاد) به کار می‌برد. (م)

[۱۸]. double bind

[۱۹]. John Searle (متولد ۱۹۳۲)، فیلسوف آمریکایی. (م)

[۲۰]. «گروه پژوهش درباره‌ی تدریس فلسفه» در سال ۱۹۷۵ اعلام موجودیت کرد، هرچند که جلسات غیررسمی آن از حدود یک سال پیش از آن تاریخ شروع شده بود. اکثر اعضای اولیه‌ی این گروه معلمان، دانش‌آموزان و دانشجویانی بودند که هدف‌شان ارتقاء جایگاه فلسفه در نظام آموزش متوسطه در مدارس فرانسه بود. در آن زمان، رُنه هابی (وزیر تعلیم‌وتربیت ملی) طرح اصلاحاتی را به تصویب رسانده بود که مطابق با آن، آموزش فلسفه در دوره‌ی متوسطه کاهش می‌یافت. گروه یادشده اعتقاد داشت که این اصلاحات بخشی از تلاش گسترده‌تر برای تنزل اهمیت فلسفه است، زیرا با اجرای طرح هابی نه فقط استخدام دبیران جدید برای درس فلسفه با مشکل مواجه می‌شد، بلکه کلاً علوم پایه و تجربی در نظام آموزشی مدارس فرانسه بر فلسفه اولویت داده می‌شدند. دریدا و سایر اعضای این گروه در ادامه‌ی تلاش‌های‌شان برای جلوگیری از آنچه «نابودی عملیِ آموزش فلسفه» می‌نامیدند، در سال ۱۹۷۹ (مقارن با انقلاب ایران) «مجمع عمومی فلسفه» را تشکیل دادند که بیش از ۱۲۰۰ نفر از مدرسان و محققان فلسفه و سایر رشته‌ها را گرد هم آورد. در سال ۱۹۸۱، فرانسوا میتران به ریاست این مجمع انتخاب شد و با تعهد به حمایت از «گروه پژوهش درباره‌ی تدریس فلسفه» و «مجمع عمومی فلسفه» و اجرایی کردن خواسته‌های آنان، در انتخابات پارلمان اکثریت کرسی‌ها را به دست آورد و به عنوان رئیس‌جمهور فرانسه برگزیده شد. البته، به تأسی از روح سیاست و سیاستمداری، میتران پس از رسیدن به مقام ریاست جمهوری هرگز به وعده‌ی خود در زمان انتخابات (مبنی بر افزایش ساعات درس فلسفه در مدارس به منظور جلوگیری از نازل شدن جایگاه آن) عمل نکرد. (م)

[۲۱]. Valerio Adami (متولد ۱۹۳۵)، نقاش ایتالیایی. (م)

[۲۲]. Gérard Titus-Carmel (متولد ۱۹۴۲)، نقاش فرانسوی. (م)

[۲۳]. Nicolas Abraham (۱۹۷۵-۱۹۱۹)، روانکاو فرانسوی مجارتبار. (م)

[۲۴]. Mária Török (۱۹۹۸-۱۹۲۵)، روانکاو فرانسوی مجارتبار. (م)

[۲۵]. آپاستروفی علامتی سجاوندی است که از جمله به نشانه‌ی حذف سیلاب یا بخشی از یک کلمه به کار می‌رود. (م)

هم‌رسانی این مطلب:

دیدگاهی بگذارید!

avatar
  دنبال کردن  
آگاهی از