ذهنیت نسلی: دیدگاهی روانکاوانه درباره‌ی اختلاف نسل‌ها (بخش سوم)

نوشته‌ی کریستوفر بالِس

ترجمه‌ی حسین پاینده

فضای بالقوه‌ی نسل‌ها

اگر بخواهیم مفاهیم [نظریه‌های روانکاوانه‌ی] وینیکات[۱] را به کار ببریم، می‌توانیم بگوییم ذهنیت هر نسلی، فضایی است بالقوه که در آن می‌توان اُبژه‌های نسلی را خلق کرد و به مدد آن‌ها تجربیات و دیدگاه‌های جمعی قشر جوان را بنیاد نهاد و تا حدودی درباره‌ی آن تجربیات و دیدگاه‌ها مداقّه کرد. در شرایط مطلوب، هر نسلی می‌تواند با اُبژه‌ها «بازی» کند تا نهایتاً فرهنگ خاص خود را بنیان گذارد. اگر نسل دهه‌ی ۱۹۶۰ توانست با روش‌هایی کاملاً بی‌سابقه خود را به نسلی بنیادستیز تبدیل کند، این بدان سبب بود که نسل قبلی گروه «بیتل‌ها»، شورشیانِ بی‌آرمان، موسیقی راک، مجله‌ی مَد[۲] [به معنای «بی‌عقل»]، آرتور میلر و چارلز رایت میلز[۳] را به وجود آورده بود. درست است که دهه‌ی ۱۹۶۰ آراء و عقاید نسل دهه‌ی ۱۹۵۰ را نپذیرفت، اما بنیادستیزیِ آن عصر را به ارث برد. محق بودنِ نسل دهه‌ی ۱۹۶۰ به بازی با اُبژه‌های نسلی را انتقالِ فرهنگ دهه‌ی ۱۹۵۰ تضمین کرد، و این شاید تساهل‌آمیزترین انتقالِ فرهنگی در دوره‌ی مدرن بود. ممکن است نسلی واجد مکان، زمان یا اقتدار لازم برای بازی با اُبژه‌های نسلی نباشد. نسلِ سر در گمِ سال‌های ۱۸-۱۹۱۴ از چنین مکانی محروم بود.

اگر هدف‌مان بررسی همه‌جانبه‌ی این روانشناسیِ نسل‌ها بود، آن‌گاه جالب می‌بود که ماهیت فضاهای بالقوه‌ی نسلی را با یکدیگر مقایسه کنیم، ببینیم کدام اُبژه‌ها به عنوان نشانه‌های ذهنیت نسل‌ها برگزیده می‌شوند، و حوزه‌ی این قبیل اُبژه‌ها را ــ‌به منزله‌ی باورهایی ناخودآگاه که ممکن است بیمارگونه و یا زایا باشند ــ مورد تحلیل قرار دهیم. تأسیس «سازمان جوانان هوادار هیتلر» [در آلمانِ نازی] ثابت کرد که ذهنیتِ جمعیِ همه‌ی آحاد یک نسل می‌تواند بیمارگونه باشد. لیکن برای دانستن این‌که آیا فرایندهای نسلی در تکاملِ تدریجی قدرت هیتلر نقشی بسزا داشتند یا خیر، به اطلاعات بیشتری درباره‌ی روابط نسل‌ها در آلمان نیاز داریم. برای مثال، به این پرسش‌ها باید پاسخ دهیم که: آیا در مثلث هر نسل، مسئولیتی ساختاری نیز وجود دارد؟ وقوع بحران درونی و فروپاشی این مثلث چه پیامدهایی خواهد داشت؟ (باید در نظر داشت که چنین رخدادی، تفاوت‌های نسل‌ها را محو می‌کند، یعنی همان تفاوت‌هایی که ــ‌ به هنگام مشقت اجتماعی ــ یک نسل با استفاده از آن‌ها نسل‌های دیگر را وارسی و متعادل می‌کند.) آیا ساختاری نسلی در آلمانِ زمانِ هیتلر فروریخت؟

اُبژه‌های نسلی، همچون خاطراتِ پوشان، تعبیر نسل جدید از هویتش را در شیء (یا رویدادی) واقعی متبلور می‌کنند. هویت هر نسل، آمیزه‌ای عجیب‌وغریب از مفاهیمی است که یا توسط همان نسل ابداع شده و یا به آن تحمیل گردیده است، زیرا پسندهای اشخاص در زمینه‌ی موسیقی و نیز تعابیری که در زبان ابداع می‌کنند، با رویدادهای خارج از کنترل‌شان سنخیت دارد (رویدادهایی مانند جنگ، بحران اقتصادی و نظایر آن). با این همه، اُبژه‌های نسلی همچون اُبژه‌های هنرِ عوام‌پسند باب روزند، دقیقاً به این دلیل که با زمانِ تاریخی در هم می‌آمیزند. دوره‌ی نوجوانی است که به نحو شگفت‌آوری با دیالکتیک «شخصی‌/‌اجتماعی»، «مسئولانه‌/‌نامعقول» و «عمدی‌/‌‌اتفاقی» در زندگی انسان همخوانی دارد. هرگز نمی‌توان به کُنه واقعیتِ این جهان و پیچیدگی رویدادهای آن پی برد. آشفتگی مطلقِ این رویدادها همواره سامان‌طلبیِ ما را تا حدی نقض می‌کند. نوجوانان‌اند که این تنش را به کامل‌ترین شکل آن به نحوی بسیار جدی تجربه می‌کنند و ــ‌ پس از تجدید قوا در سنینِ بیست الی سی‌سالگی‌شان ــ تعابیری را درباره‌ی فرهنگ و جامعه ارائه می‌کنند که مبیّنِ تجربه‌ی جمعی آنان از زندگی است.

هر نسلی اُبژه‌هایی را به وجود می‌آوَرَد که حاکی از تاریخ دوران کودکی آحادِ آن نسل است. این اُبژه‌ها بیانگرِ دیدگاهی درباره‌ی سرگذشتِ جمعی عده‌ی کثیری از انسان‌هاست که توقع داشتند (و هم از آنان توقع می‌رفت) که تاریخ‌ساز شوند و در عین حال واقف بودند که زندگی مملو از رویدادهایی است که سامانِ منسجم‌شان را تاریخ در واقع نمی‌تواند بربتابد.

بنابر این، ذهنیتِ نسلی نشان‌دهنده‌ی برداشتی است که نسل‌ها از جایگاه خود در تاریخ دارند؛ به عبارت دیگر، ذهنیتِ نسلی مجموعه‌ای از رؤیاست که از تأثیر واقعیت بر آحاد هر نسل سرچشمه می‌گیرد. من اعتقاد دارم که بحران‌های تاریخی (از قبیل جنگ، وخامت وضعِ اقتصاد، ترور، بلایای طبیعی) مسبب کارِ نسلی می‌شوند، چرا که نسل جدید با استفاده از تعابیرِ ناخودآگاهانه‌اش از رویدادها، اُبژه‌های نسلی آگاهانه‌ای را پدید می‌آوَرَد. به این صورت است که بحران، ذهنیت می‌آفریند.

هنگامی که رهبران جهان، رویدادهای جهان و فرایندهای جهانی یوغِ حساسیتِ نسلی را بر ما می‌نهند، واقعیت نیز احساسات ما را (خواه در زمان کودکی و خواه در نوجوانی یا جوانی) به بازی می‌گیرد. وقایع و فرایندهایی که ناگزیر نابخردانه‌اند، ما را وامی‌دارند که به سرنوشت احتمالی خود بیندیشیم و به همین سبب به ایفای نقشی تاریخی فراخوانده می‌شویم. در مواقع بحران، به نظر می‌رسد که هر نسلی بیش از پیش بر اُبژه‌های خود (بویژه در ترانه‌ها و آثار ادبی) تأکید می‌ورزد. این تأکید به نوبه‌ی خود باعث می‌شود که اُبژه‌های نسلی به طرزی واضح‌تر ماهیت آن نسل را معلوم کنند و آن را از نسل‌های قبلی و بعدی متمایز سازند؛ حال آن‌که نسل‌های شکل‌گرفته در زمان‌های عاری از تجربیاتِ دشوار و ذهنیت‌آفرین، تا به این حد با سایر نسل‌ها مرزبندی ندارند. مقایسه‌ی نسل‌های دهه‌ی ۱۹۷۰ و دهه‌ی ۱۹۸۰ به همین دلیل دشوارتر از مقایسه‌ی نسل‌های دو دهه‌ی ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ است، چرا که بحران‌های تاریخی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ «کارِ نسلی» را افزایش دادند و از این طریق ذهنیت نسلی را تشدید کردند. در حقیقت، شاید بتوان گفت که نسل‌های دو دهه‌ی ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ از جمله به این دلیل موسیقی، هنرپیشگان معروف و غیره‌ی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را برای خود اختیار کردند که نسل‌های این دو دهه [۱۹۵۰ و ۱۹۶۰] چندان خود را از سایر نسل‌ها متمایز نساختند و ذهنیتِ خود را به میزانی بسیار اندک مشابه ذهنیتِ نسلی دیگر می‌دانند. البته این نظر می‌تواند جای بحث داشته باشد، زیرا فاصله‌ی کمِ ما با دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ مانع از آن است که درک روشنی از هویتِ نسلی این دو دهه داشته باشیم و لذا برداشت ما دقیق نیست. اما این‌که این نسل‌ها همان سبک موسیقی و خاطراتِ دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را احیا کرده‌اند، نشان‌دهنده‌ی الهامبخش بودنِ فوق‌العاده‌ی دهه‌ی ۱۹۶۰ است، به نحوی که نسل‌های بعدی سوق داده شدند به این‌که آن دهه را به منزله‌ی اُبژه‌ی نسلی خودشان تا حدودی بازآفرینی کنند. به این ترتیب، دهه‌ی ۱۹۶۰ به مثابه‌ی اُبژه‌ی نسلی دهه‌ی ۱۹۸۰، عمدتاً اُبژه‌های موسیقیایی، یا مجموعه‌ای از مُد، خط مشی سیاسی و اتفاقات تاریخی است. این مجموعه، دهه‌ی ۱۹۶۰ را چنان سامانمند می‌سازد که حضور مرتب و منظمِ آن دهه می‌تواند دلالت بر اُبژه‌ی «غیر ما» داشته باشد (به رغم این‌که نسل دهه‌ی ۱۹۸۰، دهه‌ی ۱۹۶۰ را به منزله‌ی اُبژه‌های نسلی اختیار کرد).

برای آن دسته از ما که در دهه‌ی ۱۹۶۰ «پا به سن گذاشتیم»، تا حدی تعجب‌آور (و در عین حال عبرت‌آموز) است که نسل دهه‌ی ۱۹۸۰ اُبژه‌ی دهه‌ی ۱۹۶۰ را برگزید. در این‌جا به نحو روشن‌تری می‌توانیم ببینیم که اُبژه‌های نسلی، شکل نامگذاری‌های جمعی ناخودآگاهانه، و نیز شکل تخیلات و رؤیاهایی را به خود می‌گیرند که از راه تبدیل اُبژه‌های تاریخی به خاطراتِ پوشان، جنبه‌ای اسطوره‌ای به زندگی معاصر می‌دهند. نسل دهه‌ی ۱۹۸۰ به گونه‌ای دهه‌ی ۱۹۶۰ را بازآفرینی می‌کند که روحیه‌ی مبارزه‌طلبی به طرز عجیبی از آن حذف شده است.

هر نسلی، پیوستن خود به تاریخ را شاهد می‌شود. همچنان که برخی از اُبژه‌های نسلی ما (یعنی همان اُبژه‌هایی که نشانه‌ی شورمندیِ تجربیاتِ عملیِ ما و لذا واقعیتِ عاطفی است) به اُبژه‌های تاریخی تبدیل می‌شوند، کارکردشان نیز تغییر می‌کند. ما که مارتین لوتر کینگ یا گروه «بیتل‌ها» اُبژه‌های نسل‌مان بودند، به چشم خود شاهدیم که اُبژه‌های‌مان ــ‌ به همراه خودمان ــ به اُبژه‌هایی تاریخی استحاله می‌یابند و دیگر صرفاً از نظر دلالت‌های تاریخی اهمیت دارند. بدین ترتیب، پیش از مرگ شاهدیم که نسل‌های بعدی ما را به تاریخ می‌سپرند و همزمان با رخ دادنِ این فرایند طبیعی، همگی ما از ناهمخوانی اجتناب‌ناپذیرِ اُبژه‌های نسل‌مان با منزلت جدیدشان به عنوان اُبژه‌های تاریخی، آگاه می‌گردیم.

نسل جدید (وقتی که آحادِ آن بیست الی سی‌ساله‌اند) می‌تواند دچار این توهم باشد که فرهنگ معاصر را به تنهایی ایجاد و تعریف خواهد کرد؛ لیکن نسل‌های میانی (یعنی آن‌هایی که بین چهل تا شصت سال دارند) «هیچ توهمی» درباره‌ی توانایی فرهنگ‌سازی نخواند داشت. در واقع، آنان شاهدند که همزمان با قرار گرفتن‌شان در تاریخ، دیدگاه نوینی در خصوص فرهنگ و واقعیت اجتماعی جایگزین دیدگاه آنان می‌شود. به کمک این حقیقتِ انکارناپذیر باید بتوانیم جنبه‌های اجتماعی و روانشناختیِ بحران میانسالگی را بررسی کنیم، چرا که چنین بحرانی نه فقط از درونِ فرد به وجود می‌آید، بلکه همچنین فرهنگ نیز آن را مجاز می‌شمرَد: بدون این‌که خود واقف باشیم، از نسل‌های زمانه‌مان تبدیل می‌شویم به یادگارهایی ملی، به یادداشت‌هایی سیّار درباره‌ی تاریخ، [یا به تعبیری ساده‌تر] به افرادی مسن.

چندین سال پیش، زمانی که متأسفانه در هتلی بیش از حد نزدیک به محوطه‌ی دانشگاه کالیفرنیا اقامت داشتم، شدت گرفتنِ فرهنگ جوانان تا حدی مرا متألم کرد. برای مثال، متوجه شدم که این نسل نوین، به طرز جدید و عجیبی با یکدیگر سلام و احوالپرسی می‌کنند: به جای دست دادن، آنان با مشت‌های گره‌کرده به نرمی به یکدیگر مشت میزدند، آن‌گاه ــ ‌ایضاً به نرمی ــ دست یکدیگر را می‌گرفتند و پس از گره کردن انگشتان‌شان در یکدیگر، مجدداً با دست‌های‌شان به یکدیگر فشار می‌آوردند. شاید توالی این طرزِ سلام و احوالپرسی را من به طور دقیق بازنگفته باشم، اما مثال خوبی برای روشن شدن این بحث است، زیرا یقیناً آن عده از ما که به دهه‌ی ۱۹۶۰ تعلق دارند آئین‌های سلام‌وعلیک کردنِ آن زمان را به یاد دارند، بویژه نشان دادن علامت V با انگشت‌های دست به نشانه‌ی پیروزی را که از دیدگاهی منفی زبانزدِ همگان شده بود. باری، آن آئین‌ها اکنون کجایند؟ آن هنرِ سلام‌وعلیک کردن، سرانجامش چه شد؟ آن نشانه‌های همبستگی نسلی که تبلورش محکم گرفتن دستان دیگران است، چه سرانجامی یافتند؟

وقتی سن‌مان به سی الی چهل سال می‌رسد، این آئین‌های سلام‌وعلیک کردن محو و نابود می‌شوند تا این‌که بین چهل تا شصت‌سالگی به روشِ متعارفِ سلام‌وعلیک کردن ــ‌ یعنی دست دادن ــ تسلیم می‌شویم، درست همان‌طور که کاربرد تعابیرِ زبانی عجیب‌وغریب نیز (مانند «گرفتم» یا «چه چیزِ خفنی») جای خود را به عبارات و تعابیرِ متعارف می‌دهند («درک می‌کنم» یا «چقدر شگفت‌آور»). هنگامی که ما حقِ خود ــ ‌در مقامِ خالقانِ پدیده‌های منحصر به نسلِ خودمان ــ را به نسل نوظهور می‌بازیم، به آداب و رسومِ متعارف نیز تن در می‌دهیم. پیدایش هر نسل مبیّنِ نشانه‌های فراوانی از تجربه‌ی جمعیِ ذهنی کردنِ واقعیت است، زیرا یک نسل متشکل از «برادران» و «خواهرانی» است که در زمانه‌ی خود با یکدیگر پیوند می‌یابند. لیکن با گذشت زمان، و همچنان که ظهور نسل جدید چهارچوب زمان را دگرگون می‌کند، نشانه‌های سلام و احوالپرسیِ برادران و خواهران (که بر دوستی پنهانی آحاد هر نسل دلالت دارد) جای خود را به رسوم اجتماعی می‌دهد و این زمانی است که ما دیگر به نسل‌های قبلی ملحق می‌شویم.

بدین ترتیب، شکل‌گیری هر نسلِ جدیدی مترادف است با رخ دادنِ فرایندهای ذهنی شدید؛ یا به بیانی دیگر، در این دوره نَفْسِ مفردْ خود را بخشی از فرایندی جمعی می‌داند که او را همراهِ خود به پیش می‌بَرَد. موسیقی، مُدِ لباس، اصطلاحات و تعابیرِ زبانی، و نحوه‌ی رفتار اجتماعی ظاهراً ترجمانِ بلافصلِ آن اجزائی از نَفْس‌اند که جایگاه خود را در انبوه اُبژه‌های نسلی می‌یابند. با گذشت زمان و به واسطه‌ی زمان، این دوره‌ی غوطه‌ور شدنِ نَفْس در فرهنگ، جای خود را به نَفْسِ پیچیده‌ای می‌دهد که این نَفْس‌ها را در مکانی کم‌وبیش عینیت‌پذیر گرد هم می‌آوَرَد، و این زمانی است که انسان آن نَفْس‌ها را به منزله‌ی اُبژه مورد تعمق قرار می‌دهد. در جریان گذارِ هر نسلی، آحاد آن نسل کمتر در فرهنگ اجتماعی غوطه‌ور می‌شوند، رفتارشان بیشتر متعارف است تا غیرمتعارف، و گرایش فزاینده‌ای به مشاهده‌ی روشن‌تر نَفْس و اُبژه‌هایش دارند. معنای حکمت، از جمله همین است: حکمت آن درایتی است که از راه تأمل در تجربیاتِ قبلی حاصل می‌آید.

برای آن کسانی که به نسل‌های میانی تعلق دارند و اکنون در مقامِ نَفْس‌هایی مفرد کمتر در فرایند فرهنگ غوطه‌ورند و بیشتر حکم اُبژه‌هایی عینی‌شده در تاریخ را دارند، این دوره مترادف است با زمانِ دگرگون شدن از نَفْسِ مفرد (که درون فرایندی به ظاهر دربرگیرنده‌ی اجزای نَفْس قرار دارد) به نَفْسی پیچیده که نَفْس را درونِ زمانِ تاریخی می‌بیند. من این سِیرِ تکاملی را مشابه گذار از دنیای خواب و رؤیا (یعنی زمانی که آدمی نَفْسی ساده در این فرایند است) به نَفْسِ بیدارشده و آگاه می‌دانم، همان نَفْسِ پیچیده‌ای که تجربه‌های رؤیایش را به منزله‌ی یک اُبژه مورد تعمق قرار می‌دهد. لیکن تجربه‌ی رؤیا را هرگز نمی‌توان از طریق ضمیر آگاه بازآفرینی کرد. با توجه به این اصل، باید نتیجه گرفت که تجربه‌ی مشارکت در شکل‌گیری یک نسل، موضوعی نیست که بتوان آن را به صورت روایتی آگاهانه بیان کرد، اما این تجربه با گذشت زمان همچنان در ذهن کسانی که آن نسل را به وجود آوردند به صورت اُبژه‌های درونی باقی می‌مانَد، اُبژه‌های که همواره عزیزتر می‌شود.

بنا بر آنچه گفتیم، می‌توان نتیجه گرفت تکامل هر نسل با گذار از مراحلی صورت می‌گیرد که عبارت‌اند از:

۱. نسل نوظهور در کودکی با اُبژه‌هایی بازی می‌کند که نسل والدین در اختیارش می‌گذارند. برخی از این اُبژه‌ها نشان‌دهنده‌ی دلمشغولی‌های نسل والدین در دوره و زمانه‌ی خودِ آن‌هاست. والدین با فراهم کردنِ این اُبژه‌ها، هویت جمعی خود را ناخودآگاهانه به فرزندان منتقل می‌کنند.

۲. در همان حال، بحران‌های تاریخی (یا رویدادها و شخصیت‌های مهم) نیز به کودکان عرضه می‌شوند. کودکان با فرهنگ همسالانِ خود این رویدادها و شخصیت‌ها را تبدیل می‌کنند به وقایعی که همگی در آن سهیم هستند و بدین ترتیب نخستین اُبژه‌های نسلی به وجود می‌آیند.

۳. نسل جدید در نوجوانی آهسته‌ُآهسته ــ ‌و تا حدودی در مخالفت با فرهنگ والدین ــ به هویت جمعی خود پی می‌بَرَد.

۴. هر فردی در اوایلِ دهه‌ی دومِ عمرش دچار خودشیفتگی نسلی می‌شود و در همان حال که این خودشیفتگی نسلی فرهنگ را به تصویری از آن نسل تبدیل می‌سازد، فرد یادشده [همچون سایر آحادِ نسلِ خود] خیال می‌کند که بینش [جدیدی] را شکل می‌دهد. این زمانی است که نَفْسِ مفردِ نسلی در فرایند [اُبژه‌سازی] غوطه‌ور است.

۵. بین بیست تا سی‌سالگی هر چه بیشتر به حد و مرزِ نسلِ خویش واقف می‌شویم، حد و مرزی که نسل جدید با اشغال فزاینده‌ی فضای نسلی ایجاد کرده است.

۶. بین چهل تا پنجاه‌سالگی و نیز پنجاه تا شصت‌سالگی تشخیص می‌دهیم که اُبژه‌های نسلی ما ــ‌ همان اُبژه‌هایی که برای شکل‌گیری هویت نسلی‌مان و درک ما از این هویت بسیار ارزشمندند ــ دوره‌ی زمانی خاصِ خود را دارند. در این مرحله، فرد شاهد تبدیل نسلِ خود به شیئی تاریخی می‌شود، و این حرکتی است از ذهنیتی عمیقاً مشارکت‌جویانه (نَفْسِ مفرد) به امر عینیت‌یافته.

۷. در شصت الی هشتادسالگی، به شیئی تاریخی تبدیل می‌شویم که جایگزینِ خودِ ما خواهد شد و به همین دلیل احساس‌مان این است که از تجربه‌ی عملیِ نسل‌مان گذار می‌کنیم و به تاریخ می‌پیوندیم.

به این ترتیب، آحاد هر نسل همچون واحدی در زمان با یکدیگر سفر می‌کنند، همچون واحدی از زمان که در بحبوحه‌ی اوضاعی که یکپارچگیِ تأویلی را برنمی‌تابد، اجزاء خود را گرد هم می‌آوَرَد تا معنادار شود. همچنان که رویدادهای جهانی با نوعی آشفتگی آشنا یکی پس از دیگری حادث می‌شوند، اُبژه‌هایی را برمی‌گزینیم تا به صورت جمعی هویت‌دار گرد هم آییم، هرچند که ممکن است خودمان هم از دلالت این انتخاب‌ها آگاه نباشیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم، سرنوشت هر نسلی این است که بر خود دلالت داشته باشد، که دال‌هایش را برگزیند: ما از آن اَشکال (موسیقی، کتاب‌ها، مُد) به منظور عینیت دادن به هویت نسل‌مان استفاده می‌کنیم. بر این اساس، ذهنیتِ نسلی نوعی تعیینِ هویتِ جمعی است. هر فرد درونِ حوزه‌ای از اُبژه‌های نسلی زندگی می‌کند که تفسیری ناخودآگاهانه از نظر اشخاصی همچون او درباره‌ی تجربه‌شان از زمان و مکان ارائه می‌کند. من بخشی از نسلِ خود هستم و اُبژه‌های نسلی زمانِ من، مرا با نحوه‌ی تشکیل گروه همسالانم در ارتباط قرار می‌دهند. من شباهت خاصی با اُبژه‌های نسلِ خویش ندارم، لیکن ــ‌ همان‌گونه که پیشتر اشاره کردم ــ انتخاب اُبژه‌ها (یعنی آن اُبژه‌هایی که نشانه‌های هویتِ نسلی قلمداد شده‌اند) نه از میلِ فردی بلکه از تفسیر ناخودآگاهانه‌ی تجربیاتِ عملیِ جمعی سرچشمه می‌گیرد.

ادامه دارد …

 

[۱]. Winnicott

[۲]. Mad

[۳]. Charles Wright Mills ۱۹۶۲-۱۹۱۶، جامعه‌شناس جنجالی آمریکایی که عقاید و نظرات نامتعارفش تأثیر بسزایی در جریان‌های سیاسی موسوم به «چپ جدید» در آمریکا داشت. (م)

 

هم‌رسانی این مطلب:

دیدگاهی بگذارید!

avatar
  دنبال کردن  
آگاهی از