نوشتهی کریستوفر لش
ترجمهی حسین پاینده
نوشتاری که در پی میآید، فصلی از کتاب فرهنگ خودشیفتگی نوشتهی تاریخشناس مشهور آمریکایی کریستوفر لش است. در این نوشتار، لش نظریهی فروید دربارهی خودشیفتگی (نارسیسیسم) را با ملاحظات جامعهشناسانه درمیآمیزد تا تصویری از حال و روزِ روانیِ انسان معاصر به دست دهد. تلفیق نظریهی روانکاوی با پژوهشی جامعهشناختی که همچنین صبغهای تاریخپژوهانه دارد، مصداق بارزی از تحقیقات میانرشتهای در علوم انسانی معاصر است. ترجمهی این نوشتار در چند بخش متوالی به خوانندگان این وبلاگ ارائه خواهد شد. خوانندهی علاقهمند به این مبحث سپس میتواند مقالهای از حسین پاینده در تبیین آراء کریستوفر لش و روششناسی خاص او در بسط نظریهی روانکاوانهی خودشیفتگی را در این وبلاگ بخواند.
****
خودشیفتگی، استعارهای برای توصیف حال و روزِ انسان [معاصر]
نظریهپردازان متأخرِ خودشیفتگی نوین نه فقط علت و معلول را خلط کردهاند (یعنی تحولاتی را که از فروپاشی زندگی عمومی ناشی میشود، نتیجهی نوعی کیشِ خصوصیگرایی تلقی کردهاند)، بلکه اصطلاح خودشیفتگی را چنان نادقیق به کار میبرند که مفهوم روانشناختی آن تقریباً به کلی زایل میشود. اریک فروم در کتاب قلب آدمی، معنای بالینی خودشیفتگی را کاملاً کنار میگذارد و حوزهی شمول این اصطلاح را چنان گسترش میدهد که همهی اَشکالِ «نخوت»، «تحسینِ خود»، «ارضاء نَفْس» و «تجلیلِ خویشتن» در اشخاص و تمامی شکلهای کوتهبینی، تعصب قومی یا نژادی و «تعصبورزیِ» گروهی را در بر میگیرد. به بیان دیگر، فروم خودشیفتگی را با فردگراییِ «جامعهگریزانه» مترادف میداند که ــ در تعبیر او از خشکاندیشیِ ترقیخواهانه و «انسانگرایانه» ــ مُخِلِّ همکاری، مهرورزیِ برادرانه و تلاش برای دستیابی به روابط صمیمانهی پایدار در سطحی گستردهتر است. بدین ترتیب، به نظر میرسد که خودشیفتگی صرفاً نقطهی مقابل دلباختگیِ سستبنیاد به انسانیت («دگردوستیِ» عاری از حُبوبغض) باشد که فروم تحت نام سوسیالیسم ترویج میکند.
بحث فروم دربارهی «خودشیفتگی فردی و اجتماعی» (که در جای شایستهی این بحث، یعنی در مجموعه کتابهایی مختصِ «چشماندازهای دینی» انتشار یافته است)، نمونهای عالی است از تمایل دوره و زمانهی درمانطلبِ ما به اینکه بدیهیات کهنهی اخلاقی را در لفافهای روانپزشکانه ارائه دهد. («ما در دورهای از تاریخ زندگی میکنیم که ویژگی آن، تباین عمیق بین رشد فکری بشر … و رشد ذهنیـعاطفی اوست. این تباین باعث شده است که انسان کماکان در خودشیفتگی کامل باقی بماند، خودشیفتگیای که واجد همهی نشانههای این بیماری است.») سِنِت[۱] به ما یادآوری میکند که وجه اشتراک خودشیفتگی با «تنفر از خود» بسیار بیشتر است تا با «تحسینِ خود»، لیکن از آنجا که فروم مشتاق است دربارهی فواید مهرورزیِ برادرانه موعظه کند، حتی از این حقیقت معروف بالینی غافل میماند.
طبق معمولِ آثار فروم، این مشکل از تلاش نادرست و غیرضروریِ او برای رهانیدن اندیشهی فروید از بنیانِ «مکانیستی» قرننوزدهمیِ آن و مبدل کردنش به اندیشهای سازگار با «واقعگرایی اومانیستی» ناشی میشود. تلاشِ فروم در عمل منجر به این میشود که اِعمال دقت در مباحث نظری، جای خود را به شعارها و احساساتِ شورانگیزِ قومی میدهد. فروم در حاشیه اشاره میکند که تلقی اولیهی فروید از خودشیفتگی مبتنی بر این فرض بود که نیروی شهوی[۲] از «خود»[۳] سرچشمه میگیرد و حکم «مخزن عظیمِ» حس خوددوستیِ تمایزنیافته را دارد؛ حال آنکه وی در سال ۱۹۲۲ اعتقاد یافت که برعکس «باید نهاد[۴] را مخزن عظیم نیروی شهوی بدانیم.»[۵] اما فروم این موضوع را مسکوت میگذارد و اظهار میدارد «این پرسش نظری که آیا نیروی شهوی بدواً از ”خود“ سرچشمه میگیرد یا از نهاد، برای درک معنای این مفهوم [یعنی خودشیفتگی] اهمیت چندانی ندارد.» حقیقت امر این است که نظریهی ساختاری ذهن ــ که فروید آن را در روانشناسی گروهی و خود و نهاد مطرح کرد ــ مستلزم تعدیلهایی در مورد آراء قبلی فروید بود، آرائی که تأثیر بسزایی در نظریهی خودشیفتگی دارند. نظریهی ساختاری باعث شد که فروید اعتقاد خود دربارهی صرفاً متضاد بودنِ غریزه و خودآگاهی را کنار بگذارد و عناصر ناخودآگاهِ «خود» و فراخود، اهمیت انگیزههای غیرجنسی (ستیزهجویی یا «غریزهی مرگطلبی»)، قرابت فراخود با نهاد و نیز قرابت فراخود با ستیزهجویی را تشخیص دهد. کشف این نکات به نوبهی خود فهم نقش «رابطه با مصداق امیال»[۶] در تکوین خودشیفتگی را امکانپذیر کرد و بدین ترتیب معلوم شد که خودشیفتگی در واقع دفاعی است در برابر انگیزههای ستیزهجویانه و نه خوددوستی.
دقت در طرح مباحث نظری مربوط به خودشیفتگی مهم است، هم به این سبب که از دیدگاه اخلاقی میتوان دربارهی این مفهوم مبالغه کرد، و هم از این نظر که همسان دانستنِ خودشیفتگی با هر امر خودخواهانه و ناپسندی، با معیّن شدن حدودِ تاریخی بحث منافات دارد. انسانها در همهی ادوار تاریخ خودخواه بودهاند، همواره اینگونه بوده که هر گروهی قوم خود را محور بشریت میدانسته است؛ پیچیدن این خصلتها در لفافهی روانپزشکانه، هیچ ثمری [برای بحث پیرامون خودشیفتگی] ندارد. لیکن پیدایش اختلالات مَنِشی به صورت بارزترین شکل بیماری روانی [در زمانهی ما] همراه با تغییر در ساختار شخصیت که این بیماری بر آن دلالت دارد، از تحولاتی کاملاً معیّن در جامعه و فرهنگ ما نشئت میگیرد، یعنی از دیوانسالاری، کثرت یافتن تصاویر، شیوع مسلکهای درمانطلبانه، معقولسازی[۷] زندگی درونی، کیشِ مصرف، و در تحلیل نهایی از تغییر در زندگی خانوادگی و همچنین از الگوهای متغیرِ اجتماعی شدن. اگر خودشیفتگی را صرفاً «استعارهای برای توصیف حال و روزِ انسان» تلقی کنیم، آنگاه از تمام این تحولات غافل میمانیم، همچنان که شرلی شوگرمن در یک تفسیر وجودی و انسانگرایانهی دیگر در کتاب گناه و شوریدگی: مطالعاتی دربارهی خودشیفتگی از این تحولات غافل میماند.[۸]