فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ داستانی ساده دارد، اما معنا در آن با سازوکارهای روانکاوانهای القا میشود که ساختار رواییاش را پیچیده میکنند. وقایع فیلم حول بازگشت زنی به نام گیلهگل به شهر رشت و خانهی پدریاش شکل میگیرند. گیلهگل مدت بیست سال را در فرانسه زندگی کرده و اکنون، سالها پس از مرگ پدر و پنج سال پس از مرگ مادری که او حتی در مراسم خاکسپاریاش نتوانست شرکت کند، با حسی از نوستالژی به زادگاهش سفر کرده است. در این سفر او به دیدار اشخاص و مکانهایی میرود که در این مدت طولانی فقط تصاویری کمرنگ از آنها در ذهنش باقی مانده بود و دیدن دوبارهشان باعث مرور خاطرات دورهی نوجوانی و اوایل جوانیاش میشود. بخش عمدهی این روایت به شیوهی فیلمهای رئالیستی به صورت خطی متوالی در زمان به پیش میرود و صرفاً با تداعیهای گهگاهیِ گیلهگل با گذشته مربوط میشود؛ اما آنچه ساختار رواییِ این فیلم را پیچیده میکند، روایت دوم و کاملاً نامتوالیای است که به شیوهای مدرنیستی کاملاً معطوف به گذشته است و حول شخصیت اصلیِ دیگرِ این فیلم به نام فرهاد شکل میگیرد. از بدو ورود گیلهگل به ترمینال رشت، فرهاد منتظر ایستاده است و در حمل چمدانها و گرفتن تاکسی به او کمک میکند.

او خود را به عنوان همکلاس سابق گیلهگل در دانشگاه معرفی میکند، هرچند که گیلهگل ابتدا او را به یاد نمیآورد. در روزهای بعد نیز فرهاد یا سر راه گیلهگل قرار میگیرد، هدیهای برایش میآورد و مصرانه میکوشد با او همصحبت شود، یا کراراً به او تلفن میزند. این رفتار کمکم برای گیلهگل سماجتآمیز و حتی مزاحمتآور میشود، اما فرهاد دستبردار نیست و به شیوهی معمول خود با آمیزهای از ادب و شوخطبعی سعی میکند توجه گیلهگل را به خود جلب کند.

با پیش رفتن پیرنگ داستان، جابهجا اپیزودهایی از گذشته به صورت خاطرات غیرارادی به نمایش درمیآیند که هویت فرهاد را بهتر به بیننده میشناسانند. از خلال این اپیزودهای گسسته و پراکنده که هر از گاهی جریان روایت اول را موقتاً قطع میکنند، متوجه میشویم که فرهاد زمانی عاشق گیلهگل بوده است، اما در این عشقْ ناکام میماند تا اینکه گیلهگل به فرانسه میرود و در آنجا با مردی به نام آنتوان ازدواج میکند. در تمام بیست سالی که گیلهگل در فرانسه بوده، فرهاد (به تأسی از فرهاد اسطورهای، کهنالگوی عاشق شیدا) عشق گیلهگل را از سر بیرون نکرده و همچنان دل در گرو او داشته است. در فراق معشوق، یگانه چارهای که فرهاد برای استمرار خاطرهی او مییابد، برقراری رابطهای فرزندوار با حوا (مادرِ شوهرمردهی گیلهگل) است. فرهاد همدم و یاور حوا میشود و در ضمنِ رفتوآمد به خانهی او، اشیائی از دورهی کودکی و نوجوانی گیلهگل را یادگارخواهانه برای خود جمع میکند.
همچنان که اشاره شد، در این فیلم دو روایت متمایز اما مرتبط با یکدیگر در هم میپیچند و بخش بزرگی از چالش فهم این فیلم برای بینندهی عادتکرده به فیلمهای رئالیستی نیز از همین درهمتنیدگی روایتها ناشی میشود. میتوان گفت این فیلم دو لایه دارد: یکی لایهی مشهود (بازگشت گیلهگل به رشت و زنجیرهی وقایع مربوط به آن) و دیگری لایهای نامشهود (آتش عشقی که سالهاست در دل فرهاد خاموش نشده). کارکرد روایت اول، پرتوافشانی بر این لایهی نامشهود است که به شکلی جستهگریخته از خلال روایت دوم آشکار میشود. از اینجا میتوان نتیجه گرفت که در این فیلم بیش از زمان حال (سفر گیلهگل در زمان حال به شهر رشت)، زمان گذشته (سفر ما در جایگاه بینندهی فیلم به برههای سپریشده در زندگی فرهاد) اهمیت دارد. به عبارتی، این فیلم دربارهی اهمیت گذشته و استمرار آن در ژرفترین لایههای ضمیر ناخودآگاه است. دلیل اینکه فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ به سهولت خود را به نقد روانکاوانه تسلیم میکند، همین اهمیت و کارکردی است که گذشته در آن دارد، هم گذشتهی گیلهگل هنگام کودکی و نوجوانیاش در رشت، و هم بویژه گذشتهی فرهادِ دلباخته به گیلهگل. گزافه نیست اگر بگوییم که تمام نظریهپردازی فروید دربارهی ضمیر ناخودآگاه بر پایهی مفهوم اساسی «گذشته» انجام شد. ضمیر ناخودآگاه ساحتی از ذهن است که با تجربههای فرد از اوان طفولیت شکل میگیرد. به تعبیری استعاری، ضمیر ناخودآگاه «انباریِ» خاطرات، هراسها و امیالی است که همگی به گذشته تعلق دارند اما سایهشان همچنان در زمان حاضر بر افکار و رفتار فرد سنگینی میکند. نظریهی روانکاوی با معکوس کردن باور عامیانهای که مطابق با آن «زندگی هر کسی در آینده شکل میگیرد»، تأکید میکند که آینده خود بر مبنای گذشته رقم میخورد. ادامه خواندن “وقتی که زمان متوقف میشود؛ خوانشی روانکاوانه از فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»”