۱. آیا نقد ترجمه با ارزشیابی آن یکی است؟ و اگر متفاوت است این تفاوت در کجا و در چه چیزی است؟
پاینده: ارزشیابی میتواند صرفاً بخشی از نقد ترجمه باشد؛ به بیان دیگر، نقد ترجمه به ارزشیابی محدود نمیشود. نقد ترجمه، هم واجد جنبهای نظری است و هم واجد جنبهای عملی. در بُعد نظری، نقد ترجمه تلاشی است برای تبیین مبانی تئوریکِ چیستی، روششناسی و سنجش ترجمه. در بُعد عملی، بخشی از فرایند نقد ترجمه به بررسی و مشخص کردن نقصانها و موفقیتهای یک ترجمهی معیّن در انتقال معانی متن مبدأ به متن مقصد معطوف میشود. پیداست که وقتی منتقد عملیِ ترجمه کاستیها و خطاهای ترجمهی خاصی را برمیشمرَد و در بحثی استدلالی با استناد به نظریههای ترجمه آن را اثبات میکند، همچنین وقتی که او دستاوردهای یک ترجمهی قابل قبول را نشان میدهد، البته نوعی ارزشیابی هم، خواه تلویحی و خواه صریح، در این کار ملحوظ میشود. تمایز ترجمهی موفق از ترجمهی ناپذیرفتنی با ارزیابی هر دو جنبه صورت میگیرد، هم ارزیابی ضعفهای یک ترجمه و هم ارزیابی مزیّتهای آن. اما برخی از نظریهپردازان نقد ترجمه اعتقاد دارند که داوریِ صریح یا ارزشگذاری بر ترجمهها جایی در نقد ترجمه ندارد. به نظر من، برخلاف استنباط رایج از نقد ترجمه در کشور ما، منتقد ترجمه فقط فهرستکنندهی خطاهای صورتگرفته در ترجمهای معیّن نیست، بلکه همچنین کارهای دیگری میتواند انجام بدهد که جنبهی تئوریک نقد ترجمه را برجستهتر کند، از جمله اینکه او میتواند دو ترجمهی مختلف را با رویکردی تطبیقی از حیث نحوهی واگرداندن معانی متن مبدأ با هم مقایسه کند. یک وجه دیگرِ نقد ترجمه که بویژه در کشور ما مغفول مانده است اما اگر به آن پرداخته شود یقیناً جایگاه نقد ترجمه را ارتقا خواهد داد این است که منتقد جنبههای گفتمانی ترجمه را بکاود و به این پرسش پاسخ بدهد که مترجم تا چه حد دلالتهای ثانوی و سایهروشنهای معناییِ گفتمان خاصی را در فرایند ترجمه به متن وارد کرده یا برعکس از آن زدوده است. به طور خلاصه، ارزشیابیْ بیشتر با تعیین برتری یا ضعف ترجمهای معیّن سروکار دارد، حال آنکه نقد ترجمه بیشتر معطوف به روشن کردن این موضوع است که سازوکار معناسازی در متون ترجمهشده چیست و مترجم برای بازآفرینی معانی متن مبدأ چه شیوهها یا رویکردهایی اتخاذ کرده است.
۲. نقد ترجمه را چگونه تعریف میکنید؟
پاینده: اجازه بدهید ابتدا این موضوع را روشن کنیم که چون نظریههای ترجمه دربارهی متن هستند و ریشه در آن فعالیت آکادمیکی دارند که به طور خاص دربارهی کاویدن متن است (نقد ادبی)، عبارت «نقد ترجمه» را (به تأسی از نقد ادبی) نباید مترادف انتقاد از متن ترجمهشده دانست. به بیان دیگر، لازم است بین «نقد» و «انتقاد» تمایز بگذاریم. همچنان که در نقد ادبی مقصود از نقد داستان یا فیلم یا شعر یافتن عیبهای این متون نیست، در نقد ترجمه هم کار منتقد پیدا کردن یا برشمردن اشتباههای مترجم نیست. مقالات نقد ترجمه نوعاً در نشریات دانشگاهی منتشر میشوند و نباید آنها را با مقالات روزنامهها و مجلات عمومی دربارهی کتابهای تازهترجمهشده خلط کرد. نویسندهی این نوشتههای اخیر، کتابهایی را که به تازگی ترجمه شدهاند مرور و معرفی میکند و در جریان این کار که بیشتر صبغهای توصیفی دارد، ممکن است به نقاط ضعف ترجمه هم اشاره کند. در واقع، نویسندهی چنین مقالهای میخواهد نتیجه بگیرد که آیا این کتاب تازهترجمهشده درخور خواندن است یا نه. اما متقابلاً نقد ترجمه نوعی کنش دانشگاهی است که بر اساس نظریه و با بهکارگیری اصطلاحشناسی و روششناسی علمی انجام میشود و بیشتر صبغهای تحلیلی دارد. این همان تمایزی است که بین مقالات مطبوعات دربارهی آثار تازهمنتشرشدهی ادبی از یک سو و مقالات تخصصی نقد ادبی از سوی دیگر قائل میشویم. نقد عملیِ ترجمه فرایندی تحلیلی است که منتقد طی آن متن مبدأ را نیز به دقت و مفصلاً بررسی میکند. البته تعاریف نقد ترجمه همانقدر متنوع و حتی متفاوتاند که تعاریف نقد ادبی در نظریهها و رویکردهای گوناگون این حوزه از علوم انسانی. قاعدتاً در اینجا بازگوییِ همهی آن تعریفها ممکن یا ضروری نیست. من شخصاً بیشتر به آن تعریفی از نقد ترجمه متمایل هستم که ترجمه را در چهارچوبی از نشانهشناسی فرهنگیِ زبان قرار میدهد. این تعریف برآمده از نظریهای است که بَزیل هَتیم و ایان مِیسن در کتاب «گفتمان و مترجم» مطرح میکنند.
۳. چه ملاکهایی را برای نقد ترجمه لازم میدانید؟
پاینده: برحسب اینکه کدام رهیافت را در نقد نظری ترجمه اتخاذ کنیم، ملاکهای نقد هم تغییر میکنند. برای مثال، مطابق با نظریهی نیومن، اجتناب از حشو در زبان مقصد، سلیس بودن متن ترجمه و همچنین طبیعی بودن معادلهای انتخابشده جزو مهمترین معیارهای نقد هر ترجمهای است. در نظریهی متقدمترِ نایدا، بیشتر بر واکنش خوانندهی متن مقصد به منزلهی ملاکی مهم در نقد ترجمه تأکید میشود، به این صورت که به اعتقاد نایدا اگر خوانندگان متن مقصد همان واکنشی را به متن نشان دهند که خوانندگان متن مبدأ به متن اصلی نشان میدادند، آنگاه میتوان نتیجه گرفت که مترجم از معادلهای به قول او «پویا» استفاده کرده و ترجمهی او پذیرفتنی است. پیششرط چنین توفیقی در امر ترجمه، به زعم نایدا، درک درست مترجم از مقصود نویسندهی متن اصلی است. این دیدگاه در آن دسته از نظریههای جدید ترجمه که به تأسی از نظریهی «مرگ مؤلف» در نقد ادبی شکل گرفتهاند، البته محل تردید و چالش بوده است. در نظریههای متأخرتر، «فرهنگ» به کلیدواژهای تبدیل شده است که نقش بسزایی در فهم چیستی ترجمه و نحوهی نقد آن ایفا میکند. از منظر این نظریهها میتوان برای مثال این معیار را در نظر گرفت که تأثیر متن ترجمهشده در فرهنگ مقصد چه خواهد بود. مواجههی خواننده با متن ترجمهشده صرفاً مواجهه با نوشتهای بر روی کاغذ یا نمایشگر کامپیوتر نیست، بلکه مواجههای گفتمانی با فرهنگ «دیگری» (“the other”) است. این مواجهه ابعادی فرهنگی هم دارد زیرا هر متنی حامل ایدئولوژی و گفتمان است.
۴. سابقهی ترجمه و بطور اخص نقد ترجمه را در دنیا و در ایران چگونه میبینید؟ آیا سابقهی قابل ذکری بویژه در این حوزه در کشور ما وجود دارد؟
پاینده: اجازه بدهید سابقهی ترجمه و نقد ترجمه در جهان را عجالتاً در این مصاحبه از دایرهی صحبتمان خارج کنیم، زیرا این موضوع بسیار گسترده است و خودش میتواند عنوانی برای یک گفتوگوی جداگانه باشد. اما در خصوص سابقهی نقد ترجمه در ایران باید گفت این سابقه به طور طبیعی با پیشینهی تاریخی ترجمه در کشور ما گره خورده است. هر جا که ترجمه نضج بگیرد، پس از مدتی باید انتظار داشت که نقد ترجمه هم، خواه به صورت فعالیتی متمرکز و سازمانیافته و خواه به صورت فعالیتی خودجوش و پراکنده، شکل بگیرد. وقتی مترجمان متعدد موج یا جریانی از ترجمه راه بیندازند، به مرور زمان این پرسش هم مطرح میشود که کدام یک از این ترجمهها دقیقتر یا «درستتر» است و اصلاً آیا «ترجمهی درست» وجود دارد، یا ملاکهای تعیین ترجمهی برتر چیست. به این دلیل، هرگونه بحث در خصوص سابقهی نقد ترجمه لزوماً با دیرینهشناسی ترجمه ارتباط پیدا میکند. در خصوص دیرینهشناسی ترجمه در ایران باید به اختصار اشاره کنم که ترجمه در کشور ما دورههای تاریخی متمایزی داشته است. به عبارتی، با چند نقطهی شروع و چند نقطهی عطف در ترجمه مواجهایم. میتوان گفت شروع ترجمه در ایران به دورهی پیش از اسلام برمیگردد. یکی از، اما نه لزوماً اولین یا حتی مهمترین، برهههای تاریخیِ آغاز ترجمه در ایران به عصر هخامنشی در حدود سدهی ششم قبل از میلاد مسیح (ع) بازمیگردد. نیمقرن پس از تشکیل شاهنشاهی هخامنشی و به علت گسترش قلمرو این امپراتوری در سرزمینهای جدیدی که اقوام متفاوتی داشت، دستاندرکاران حکومت متوجه شدند که ترجمه لازمهی بسطوگسترش قدرت مرکزی است. به این ترتیب، علاوه بر زبان فارسی باستان، دو زبان ایلامی و آرامی هم به زبانهای رسمی یا دیوانی دورهی هخامنشی افزوده شدند. هرچند زبان دربار همچنان فارسی باستان بود، اما دستگاه دیوانی هخامنشی احکام حکومتی و سایر مکاتبات مهم را دستکم به زبانهای ایلامی و آرامی ترجمه میکرد. باید توجه داشت که زبانهای دیگری نیز در قلمرو امپراتوری هخامنشی تکلم میشدند، مثلاً زبان بابِلی، یونانی، آشوری و لیدیایی. کتیبهی بیستون در حوالی کرمانشاه نمونهی شاخصی از این ترجمهها در عصر هخامنشی است که در آن، فرمان داریوش اول علاوه بر فارسی باستان به دو زبان ایلامی و بابِلی بر تختهسنگی بر روی یک صخره حک شده است. اما شکوفایی ترجمه در ایران را باید بویژه در دورهی اسلامی جستوجو کرد. با ورود اسلام به ایران در عصر ساسانیان، به تدریج عربی به زبان رسمی دستگاه حکومت تبدیل شد. مانند هر فتح نظامی در طول تاریخ، تلاش برای جایگزین کردن زبان فاتحان یکی از نخستین اقدامات حاکمان جدید بود و از این رو مراکز ترجمه به صورتی سازمانیافته در ایران ایجاد شد. این جایگزینی بسیار آهسته صورت گرفت و در واقع تا چندین دهه بعد از ورود اعراب به ایران، دبیران دستگاه حاکم مکاتبات را همچنان به زبان فارسی انجام میدادند. یکی از اولین حاکمان عرب که دستور داد زبان عربی رسماً جایگزین فارسی شود، حجاج بن یوسف بود. ترجمهی کمابیش جریانوارِ آثار فلسفی، ادبی و بخصوص علمی (در زمینهی طب و داروشناسی) به زبان عربی حدوداً یک قرن پس از ورود اسلام به ایران آغاز شد. این البته یک نقطهی شروع بود که بعدها به نقطهی عطفی هم منجر شد که عبارت بود از ترجمهی قرآن به زبان فارسی. در این زمینه باید به «تفسیر طبری» اشاره کرد که به قولی اولین ترجمهی قرآن به فارسی (یا شاید صحیح این باشد که بگویم یکی از اولین ترجمههای باقیمانده از قرآن به فارسی) است و به دست تیمی از مترجمان در قرن چهارم هجری انجام شد. از قرآن ترجمههای متعدد دیگری هم در حدود همان زمان و دهههای بعد انجام شد، از جمله ترجمهی موسوم به «قرآن قدس»، ترجمه و تفسیر موسوم به «قرآن پاک»، «تفسیر اسفراینی»، «تفسیر سورآبادی» و غیره. باید توجه داشت که علاوه بر ترجمهی قرآن به فارسی، آرامآرام جریانی هم در ترجمهی آثار باستانی فرهنگ ایرانی به زبان عربی شروع شد. برای مثال، در دورهی سامانیان و بعد از آنان چندین اثر ادبی و فکریِ مهم فارسی به عربی ترجمه شدند، از جمله «خداینامه»، «شاهنامهی ابومنصوری»، «تاریخ بلعمی» و «سندبادنامه». یک نقطهی عطف دیگر در تاریخ ترجمه در ایران تأسیس «بیتالحکمه» در قرن سوم هجری (دورهی خلافت مأمون عباسی) است که یکی از نخستین مراکز ترجمهی نظاممند و سازماندهیشده در ایران محسوب میشود. این مرکز نقش بسزایی در تربیت مترجم و گفتوگوی میانفرهنگیِ فارسی-عربی ایفا کرد و مترجمان «بیتالحکمه» آثار فراوان علمی و فرهنگی را از زبان فارسی به عربی منتقل کردند. همچنان که پیشتر اشاره کردم، ورود اسلام به ایران باعث رشد و شکوفایی ترجمه شد و اگر بخواهم نمونههای ترجمه یا حتی فقط دورههای ترجمه در ایران اسلامی را نام ببرم، سخن به درازا میکشد. با این حال لازم میبینیم در این مرور گذرا بر دیرینهشناسی ترجمه در ایران حتماً به ترجمه در دورهی قاجاریه اشارهای بکنم چون این نیز یکی از نقاط عطف ترجمه در ایران است. دریافت نامهای از ناپلئون به فتحعلیشاه، که چون هیچ مترجمی در ایران آن زمان زبان فرانسوی نمیدانست ناگزیر برای ترجمه به بغداد فرستاد شد، دربار قاجار را متوجهی ضرورت تربیت مترجم برای برگرداندن متون نوشتهشده به زبانهای اروپایی کرد. نخستین موج ترجمه در این دوره را عباس میرزا سازماندهی کرد. از جمله اقدامات او که به تقویت ترجمه از زبانهای اروپایی منتهی شد، اعزام دانشجو به انگلستان بود، زیرا این دانشجویان پس از فراغت از تحصیل و بازگشت به کشور اقدام به ترجمه در تخصصهایشان کردند و البته باید توجه داشت که تخصصهای ایشان به علوم فنی و مهندسی و پزشکی محدود نبود و شامل زبانهای خارجی هم میشد. حمایت از ترجمه متعاقباً در دورهی محمدشاه قاجار ادامه پیدا کرد و آثار بسیار زیادی در زمان حکومت او به فارسی ترجمه شدند که از جملهی آنها میتوان به «هزار و یک شب» اشاره کرد. این جریان در دورهی ناصرالدینشاه به شدت تقویت شد، زیرا در این برهه است که آشنایی ما با مدرنیته و شناختمان از نهادهای مدنی مدرن صورتی به مراتب جدیتر و مبرمتر به خود میگیرد. ناگفته نماند که ناصرالدینشاه اهل ادبیات و هنر بود و خودش زبان فرانسوی میدانست، به طوری که گفته میشود در ملاقات با زنی فرانسوی به نام دیولافوا که همسر یک جهانگرد فرانسوی بوده است، به مترجم نیاز نداشت. در مجموع، ناصرالدینشاه نگاه همدلانهای به ترجمه داشت و در دورهی او چندین دارالترجمهی رسمی آغاز به کار کردند که اولینِ آنها (موسوم به «دارالترجمهی مبارکهی دولتی») در وزارت انطباعات آن زمان تشکیل شد. در این دارالترجمه گروه نسبتاً بزرگی از مترجمان برای ترجمهی سازمانیافتهی منابع علمی و تاریخی به زبان فارسی به کار گمارده شدند و مدیریت آنها را تا مدتی اعتمادالسلطنه و بعد از او میرزا محمدحسین ادیب (پدر محمدعلی فروغی) به عهده داشت. به طریق اولی، صدراعظم فرهیختهی ناصرالدینشاه، میرزا تقیخان امیرکبیر، نقش مهمی در ترویج ترجمه در ایران ایفا کرد. بویژه اقدام او در تأسیس مدرسهی دارالفنون (یا اگر بخواهیم تعبیر قجریِ «مدرسه» را به فارسی معاصر ترجمه کنیم، دانشسرا) در سال ۱۲۳۰ خورشیدی و تدریس علوم در آنجا به زبان خارجی، خودبهخود ترجمه را به موضوعی درخور اهمیت تبدیل کرد. در مجموع، دورهی ناصری یکی از پُربارترین برهههای ترجمه در عصر قاجاریه است و در همین دوره شاهد ترجمههای مترجمان صاحبنامی همچون میرزا ملکمخان ناظمالدوله، محمدطاهر میرزا، میرزا جعفر قراچهداغی و دیگران هستیم که هریک آثار متعددی را به فارسی ترجمه کردند. البته همزمان با فروپاشی سلسلهی قاجاریه، به علت منازعات داخلی و وقوع جنگ جهانی اول و نابسامانیای که آن جنگ در کشور ما ایجاد کرد، وقفه یا افولی در زمینهی همهی فعالیتهای علمی و بخصوص فرهنگی در کشور ما رخ داد که تبعات منفی آن متأسفانه شامل حال ترجمه هم شد. اما روند ترجمه هرگز متوقف نشد و در دورههای بعد (پهلوی اول و دوم و سپس جمهوری اسلامی) با افتوخیزهای فراوان تا به امروز ادامه پیدا کرده است. بررسی یا حتی مرور این تحولات از زمان مشروطه تا به امروز در حوصلهی این مصاحبه نیست و مجال دیگری میطلبد، همینقدر دربارهی اهمیت ترجمه در دورههای اخیر اشاره کنم که ترجمه نقش انکارناپذیری در شکلگیری جریانهای فکری و سبکهای هنری و ادبی ما داشته است، چندان که مبالغه نیست بگویم برخی از درخورتوجهترین آثار ادبی ما مستقیماً با تأثیرپذیری از ترجمههای زمانهی خود نوشته شدهاند.
ادامه خواندن “مصاحبهی حسین پاینده با خبرگزاری مهر دربارهی نقد ترجمه”