آنچه در پی میآید، بخش دوم از متن سخنرانی دکتر حسین پاینده (استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی) در نشستی است که به همت انجمن انسانشناسی ایران در دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. این نشست به رابطهی روانکاوی و تحلیلهای اجتماعی اختصاص داشت و در آن علاوه بر حسین پاینده، دکتر پیتر ویدمر (استاد روانکاوی دانشگاه زوریخ) و دکتر مهرداد عربستانی (از انجمن انسانشناسی ایران) سخنرانی کردند. متن سخنرانی دکتر پاینده اخیراً در سایت مجلهی «فرهنگ امروز» منتشر شد، اما عنوان بهکاررفته در آن سایت از سخنران و صاحب مطلب نیست.
آن دسته از نظریهپردازان اجتماعی که در نظریههایشان از روانکاوی استفاده میکنند، برای توضیح پیامدهای این وضعیت به خودشیفتگی اشاره کردهاند، از جمله کوول. به اعتقاد کوول، خودشیفتگی در حالت غیر بیمارگونهاش، وضعیتی است که امیال فرد معطوف به نَفْسِ دیگری میشود و این عزت نَفْسِ خودش را نیز تحکیم میبخشد. خودشیفتگی در واقع رابطهی فرد با دیگری را تنظیم میکند. وقتی که خودشیفتگی ابعادی مفرط به خود بگیرد، آن زمان است که باید آن را نوعی اختلال شخصیت تلقی کنیم که باعث دوریگزینی از دیگران و بیگانگی با خودِ شخص نیز میشود. از نظر کوول، فردی که به لحاظ استنباطهای ناخودآگاهانهی روانی در همان حالت اولیه کودکی باقی مانده است، یعنی خودش را قادر مطلق میداند و میگوید که دنیا امتدادِ من است، دچار اختلال خودشیفتگی است و نمیتواند بین خودش و جهان پیرامون حد فاصلی قائل شود. در این حالت فرد، اسیر توهّمات و خیالات دوران کودکی است. البته این قدرت مطلق که انسانهای خودشیفته گمان میکنند از آن برخوردارند، در دنیای واقعیت، مابهازایی ندارد. بنابر این فرد خودشیفته، چون میبیند ضعیف است شروع به تحسین دیگران میکند. این همان تملق و چاکرمنشیِ ایرانی است که به شدت در جامعهی ما رواج دارد. آدمهایی که به شدت هایوهوی دارند، وقتی نزدیکشان میشویم میبینیم که به علت آن خلاء درونی بسیار وابسته به قدرت هستند.
از نظر کوول بین چنین فردی و دنیای پیرامونش فقط فاصله و افتراق وجود دارد. همهی اُبژههای این جهان منفصل و نامرتبط هستند و فرد خودشیفته این اُبژهها را یا آرمانی میکند و یا تحقیر، آن هم با دشنامآمیزترین کلمات و تعبیرها. این دشنامها در واقع روی دیگرِ سکهی تحسین هستند. اگر اندکی روانکاوی بدانید به سهولت درمییابید افرادی که بیدلیل از شما تعریف میکنند، بسیار خطرناکاند. این افراد همان کسانی هستند که در زمان مناسب شخصیت شما را ترور میکنند و انواع اتهامات و انگها را به شما میزنند. تحسین مفرط و ترور شخصیت، دو روی یک سکه است. اصلاً روانکاوی بسیاری از مرزهایی را که بین احساساتِ به ظاهر متناقض وجود دارند از میان برمیدارد. برای مثال، مردم عامی گمان میکنند عشق و محبت را نمیتوان با تنفر آمیخت. از نظر آنان، عشق یک چیز است و تنفر آنتیتز آن. روانکاوی این موضوع را قبول ندارد؛ عشق میتواند با تنفر توأم شود. تحسین بیجا، روی دیگرِ ترور شخصیت و اتهام زدن به دیگران است که در فرهنگ ما یک بیماری اجتماعیِ شایع است.
به اعتقاد کوول، فرد خودشیفته ظاهراً خود را خیلی مهم میداند، اما در باطن، احساسات قوی دربارهی بیارزش بودن و بیکفایت بودنِ خودش دارد. تمام حیات روانی او از این احساسات پر شده است. افراد خودشیفته به ظاهر هدفی را دنبال میکنند و میگویند ما کارهای بزرگی انجام میدهیم. اما در واقع این نوعی سازوکار دفاعی برای انکار نَفْس است، نَفْسی که به غایت شکننده و کم جان است. به سخن دیگر، وقتی این آدمها از طرحهای بزرگشان صحبت میکنند و میگویند کارهای مهمی انجام میدهند، این فقط یک نقاب بر خشم است، نقابی که ناخرسندی درونیِ آنان از خودشان را پنهان میکند.
پس افراد خودشیفته احساسات دوسوگرا دارند. به زعم کوول در این مرحله، به جای association، dissociation شروع میشود. association یعنی به سمت جامعه رفتن، اجتماعی شدن، با دیگران نشستوبرخاست کردن. dissociation یعنی شخص مدام خود را از جامعه عقب میکشد. فرد خودشیفته چون هیچگونه رابطهی واقعی با جامعه ندارد، خودش را به شدت عاجز و ناتوان حس میکند. یگانه راه تحمل واقعیت برای او، رو آوردن به سادیسم یا دگرآزاری است. در این مرحله تمام هدفِ فرد خودشیفته این است که دیگران در خدمت او و اهدافش قرار بگیرند تا او بتواند خودش را بزرگ و توانمند جلوه بدهد.
بحث کوول دربارهی خودشیفتگی، یک تحلیل نافذ اجتماعی است. کوول این حرفها را حدود چهل سال قبل زده است. اگر نگاهی به جهان پیرامونمان داشته باشیم، میتوانیم مصادیق بسیاری برای آن بیابیم. وقتی که کشیشها به فروید اعتراض کردند که نظریهی تو در مورد مسائل جنسی غیراخلاقی است، وقتی که جامعهی پزشکی او را به شارلاتانیسم متهم کرد، فروید پاسخی داد که شایسته است تکرارش کنم. او گفت اگر تحلیل روانکاوانه به نظر شما مبالغهآمیز میآید، کمی به تجربههای خودتان فکر کنید. فروید نامهای به فلیس دارد، آنجا میگوید که من عقدهی اُدیپ را در تجربیات خودم و در تحقیقات بالینی دربارهی مراجعانم دیدم و به این نتیجه رسیدم که تجربهای جهانشمول است.
در بسیاری از رمانهایی که در پانزده سال اخیر در کشور ما نوشته شدهاند، شخصیتهای اصلی افرادی خودشیفته هستند، دقیقاً مانند تعریفی که کوول ارایه میدهد. این شخصیتها میخواهند دیگران در خدمت اهداف آنان باشند و در غیر این صورت، از نظر آنها دیگران اصلاً وجود ندارند.