هنر
اسلاوُمیر مروژِک
ترجمهی حسین پاینده
مختصری دربارهی نویسنده و آثارش
داستانی که به دنبال میآید، نوشتهی اسلاوُمیر مروژِک[۱] داستاننویس و نمایشنامهنگار معاصر لهستانی است که در سال ۱۹۳۰ متولد شد. بیگانگی انسان با خویشتن، همرنگیِ ریاکارانه با جماعت و سوءاستفاده از قدرت، از جمله درونمایههای اصلیِ آثار این نویسندهاند. داستان «هنر» نخستین بار در مجموعهای از داستانهای کوتاه مروژِک با عنوان فیل (۱۹۵۷) انتشار یافت که با اقبال گستردهی اهالی ادبیات مواجه شد و سه جایزهی بزرگ ادبی را نیز به خود اختصاص داد. بخش بزرگی از شهرت جهانیِ این نویسندهی لهستانی مدیون همین مجموعه از داستانهای کوتاه اوست. مروژِک در اکثر داستانهایش طرز فکر و رفتار مردم لهستان و نیز سیاستهای عجیبوغریبِ حزب کمونیست لهستان را هجو میکند. در داستانهای مجموعهی فیل ــ و بهطور خاص در همین داستان «هنر» ــ مروژِک ادبیات پندآموز یا تعلیمی را با طنزی گزنده به سُخره میگیرد، یعنی همان نوع ادبیاتی که حزب کمونیست میکوشید رواج دهد. در سال ۱۹۶۸، هنگامی که لهستان با حملهی نظامی اقدام به اشغال چکسلواکی کرد، مروژِک که در آن زمان در پاریس اقامت داشت مقالهای در تقبیح این اقدام تجاوزکارانه نوشت و به دنبال انتشار این مقاله، مقامات حزب کمونیست لهستان که از این کار مروژِک اصلاً خرسند نبودند او را به کشور فراخواندند. مروژِک با «بیخانمان» خواندن خویش از بازگشت به لهستان خودداری کرد و به همین دلیل آثار او در وطنش غیرقانونی اعلام شد و کتابهایش را از کتابخانهها جمعآوری کردند. داستانی که ترجمهاش در اینجا به خوانندگان ارائه میشود، به رغم کوتاهیِ چشمگیرش، هم نمونهی خصیصهنمایی از سبک نگارش این داستاننویس برجستهی لهستانی است و هم اینکه یکی از مهمترین مضامین مورد توجه او و بسیاری دیگر از داستاننویسانی را به ما معرفی میکند که در کشورهای بلوک شرق تسلیم فشارهای حکومتهای کمونیستی نشدند و تلقی متفاوتی از هنر و ادبیات به دست دادند.
ح.پ.
***
هنر ارشاد میکند. به همین دلیل است که نویسندگان باید زندگی را بشناسند. پروست[۲] بهترین نمونه از نویسندگانی است که زندگی را نمیشناسند. او هیچچیز راجع به زندگی نمیدانست. از زندگی برید و خود را در اتاقی عایقبندیشده محبوس کرد. البته این موردی افراطی بود، چون نمیشود در اتاقِ عایقبندیشده چیزی نوشت؛ آنجا هیچ صدایی به گوش نمیرسد. خُب حالا مشغول نوشتن چه هستی؟
داستانی برای یک مسابقه مینویسم. کار روی ایدهاش را دیگر تمام کردهام. راجع به دهکدهی دورافتادهای است که تحولات بسیار آرام و دشواری را از سر میگذرانَد. جانیِ[۳] کوچک گاوچرانی است که برای مزرعهداری پولدار کار میکند. یک روز که در مزرعه است، صدای وِزوِزِ موتور به گوشش میرسد: پرندهای آهنین است، یک هواپیما. جانی نگاهش را به آسمان میدوزد و رؤیای خلبان شدن را در سر میپرورانَد. و بعد ــ وای چقدر اعجابآور ــ هواپیما پایینتر و پایینتر میآید و روی علفزار به زمین مینشیند. کسی ملبّس به لباس پرواز و عینک مخصوص از کابین خلبان بیرون میپرد. جانی با حداکثر توان به سوی او میدود. خلبانِ بیگانه به پسرکِ نفسبریده لبخند میزند و میپرسد نزدیکترین آهنگری کجاست. یکی از قطعات کوچک هواپیما باید تعمیر شود. جانی میرود و کسی را برای کمک میآورد. وقتی که تعمیر هواپیما تمام میشود، خلبان از جانی تشکر میکند و با دیدن برق کنجکاوی و اشتیاق در چشمانش میگوید: «تو هم دوست داری که خلبان بشوی، اینطور نیست؟». پسرک از فرط هیجان نمیتواند حرفی بزند و فقط سرش را تکان میدهد. موتور هواپیما دوباره روشن میشود و چیزی نمیگذرد که هواپیما بر فراز علفزار به پرواز درمیآید. خلبان سرش را از کابین بیرون میآورد و با تکان دادن دست، با جانی خداحافظی میکند.
روزها میگذرند. جانی همچنان به گاوچرانی ادامه میدهد، اما خاطرهی آن خلبان را فراموش نمیکند. سرانجام روزی نامهرسان به طرف کلبهی جانی و مادرِ بیوهشدهاش میآید. نامهرسان پاکت سفیدرنگی را در هوا تکان میدهد و لبخندی بر لب دارد. دعوتنامهای برای تحصیل در دانشکدهی خلبانی؛ معلوم میشود که خلبان قولش را فراموش نکرده است. جانی از فرط شادی سر از پا نمیشناسد.
جانی به شهر میرود و شروع به تحصیل در آن دانشکده میکند. پس از گذراندن دورهی آموزشی، به او یک هواپیما میدهند. چند روز بعد، پرندهی آهنینِ او به پرواز درمیآید. مادر جانی از کلبه بیرون میآید، دستش را سایهبانِ چشمانش میکند و به آسمان مینگرد. جانی به دورِ دهکده پرواز میکند و برای مادرش دست تکان میدهد. حالا دیگر رؤیایش محقق شده است.