مصاحبه‌ی حسین پاینده با خبرگزاری مهر درباره‌ی نقد ترجمه

۱. آیا نقد ترجمه با ارزشیابی آن یکی است؟ و اگر متفاوت است این تفاوت در کجا و در چه چیزی است؟

پاینده: ارزشیابی می‌تواند صرفاً بخشی از نقد ترجمه باشد؛ به بیان دیگر، نقد ترجمه به ارزشیابی محدود نمی‌شود. نقد ترجمه، هم واجد جنبه‌ای نظری است و هم واجد جنبه‌ای عملی. در بُعد نظری، نقد ترجمه تلاشی است برای تبیین مبانی تئوریکِ چیستی، روش‌شناسی و سنجش ترجمه. در بُعد عملی، بخشی از فرایند نقد ترجمه به بررسی و مشخص کردن نقصان‌ها و موفقیت‌های یک ترجمه‌ی معیّن در انتقال معانی متن مبدأ به متن مقصد معطوف می‌شود. پیداست که وقتی منتقد عملیِ ترجمه کاستی‌ها و خطاهای ترجمه‌ی خاصی را برمی‌شمرَد و در بحثی استدلالی با استناد به نظریه‌های ترجمه آن را اثبات می‌کند، همچنین وقتی که او دستاوردهای یک ترجمه‌ی قابل قبول را نشان می‌دهد، البته نوعی ارزشیابی هم، خواه تلویحی و خواه صریح، در این کار ملحوظ می‌شود. تمایز ترجمه‌ی موفق از ترجمه‌ی ناپذیرفتنی با ارزیابی هر دو جنبه صورت می‌گیرد، هم ارزیابی ضعف‌های یک ترجمه و هم ارزیابی مزیّت‌های آن. اما برخی از نظریه‌پردازان نقد ترجمه اعتقاد دارند که داوریِ صریح یا ارزش‌گذاری بر ترجمه‌ها جایی در نقد ترجمه ندارد. به نظر من، برخلاف استنباط رایج از نقد ترجمه در کشور ما، منتقد ترجمه فقط فهرست‌کننده‌ی خطاهای صورت‌گرفته در ترجمه‌ای معیّن نیست، بلکه همچنین کارهای دیگری می‌تواند انجام بدهد که جنبه‌ی تئوریک نقد ترجمه را برجسته‌تر کند، از جمله این‌که او می‌تواند دو ترجمه‌ی مختلف را با رویکردی تطبیقی از حیث نحوه‌ی واگرداندن معانی متن مبدأ با هم مقایسه کند. یک وجه دیگرِ نقد ترجمه که بویژه در کشور ما مغفول مانده است اما اگر به آن پرداخته شود یقیناً جایگاه نقد ترجمه را ارتقا خواهد داد این است که منتقد جنبه‌های گفتمانی ترجمه را بکاود و به این پرسش پاسخ بدهد که مترجم تا چه حد دلالت‌های ثانوی و سایه‌روشن‌های معناییِ گفتمان خاصی را در فرایند ترجمه به متن وارد کرده یا برعکس از آن زدوده است. به طور خلاصه، ارزشیابیْ بیشتر با تعیین برتری یا ضعف ترجمه‌ای معیّن سروکار دارد، حال آن‌که نقد ترجمه بیشتر معطوف به روشن کردن این موضوع است که سازوکار معناسازی در متون ترجمه‌شده چیست و مترجم برای بازآفرینی معانی متن مبدأ چه شیوه‌ها یا رویکردهایی اتخاذ کرده است.

۲. نقد ترجمه را چگونه  تعریف می‌کنید؟

پاینده: اجازه بدهید ابتدا این موضوع را روشن کنیم که چون نظریه‌های ترجمه درباره‌ی متن هستند و ریشه در آن فعالیت آکادمیکی دارند که به طور خاص درباره‌ی کاویدن متن است (نقد ادبی)، عبارت «نقد ترجمه» را (به تأسی از نقد ادبی) نباید مترادف انتقاد از متن ترجمه‌شده دانست. به بیان دیگر، لازم است بین «نقد» و «انتقاد» تمایز بگذاریم. همچنان که در نقد ادبی مقصود از نقد داستان یا فیلم یا شعر یافتن عیب‌های این متون نیست، در نقد ترجمه هم کار منتقد پیدا کردن یا برشمردن اشتباه‌های مترجم نیست. مقالات نقد ترجمه نوعاً در نشریات دانشگاهی منتشر می‌شوند و نباید آن‌ها را با مقالات روزنامه‌ها و مجلات عمومی درباره‌ی کتاب‌های تازه‌ترجمه‌شده خلط کرد. نویسنده‌ی این نوشته‌های اخیر، کتاب‌هایی را که به تازگی ترجمه شده‌اند مرور و معرفی می‌کند و در جریان این کار که بیشتر صبغه‌ای توصیفی دارد، ممکن است به نقاط ضعف ترجمه هم اشاره کند. در واقع، نویسنده‌ی چنین مقاله‌ای می‌خواهد نتیجه بگیرد که آیا این کتاب تازه‌ترجمه‌شده درخور خواندن است یا نه. اما متقابلاً نقد ترجمه نوعی کنش دانشگاهی است که بر اساس نظریه و با به‌کارگیری اصطلاح‌شناسی و روش‌شناسی علمی انجام می‌شود و بیشتر صبغه‌ای تحلیلی دارد. این همان تمایزی است که بین مقالات مطبوعات درباره‌ی آثار تازه‌منتشرشده‌ی ادبی از یک سو و مقالات تخصصی نقد ادبی از سوی دیگر قائل می‌شویم. نقد عملیِ ترجمه فرایندی تحلیلی است که منتقد طی آن متن مبدأ را نیز به دقت و مفصلاً بررسی می‌کند. البته تعاریف نقد ترجمه همان‌قدر متنوع و حتی متفاوت‌اند که تعاریف نقد ادبی در نظریه‌ها و رویکردهای گوناگون این حوزه از علوم انسانی. قاعدتاً در این‌جا بازگوییِ همه‌ی آن تعریف‌ها ممکن یا ضروری نیست. من شخصاً بیشتر به آن تعریفی از نقد ترجمه متمایل هستم که ترجمه را در چهارچوبی از نشانه‌شناسی فرهنگیِ زبان قرار می‌دهد. این تعریف برآمده از نظریه‌ای است که بَزیل هَتیم و ایان مِیسن در کتاب «گفتمان و مترجم» مطرح می‌کنند.

۳. چه ملاک‌هایی را برای نقد ترجمه لازم می‌دانید؟

پاینده: برحسب این‌که کدام رهیافت را در نقد نظری ترجمه اتخاذ کنیم، ملاک‌های نقد هم تغییر می‌کنند. برای مثال، مطابق با نظریه‌ی نیومن، اجتناب از حشو در زبان مقصد، سلیس بودن متن ترجمه و همچنین طبیعی بودن معادل‌های انتخاب‌شده جزو مهم‌ترین معیارهای نقد هر ترجمه‌ای است. در نظریه‌ی متقدم‌ترِ نایدا، بیشتر بر واکنش خواننده‌ی متن مقصد به منزله‌ی ملاکی مهم در نقد ترجمه تأکید می‌شود، به این صورت که به اعتقاد نایدا اگر خوانندگان متن مقصد همان واکنشی را به متن نشان دهند که خوانندگان متن مبدأ به متن اصلی نشان می‌دادند، آن‌گاه می‌توان نتیجه گرفت که مترجم از معادل‌های به قول او «پویا» استفاده کرده و ترجمه‌ی او پذیرفتنی است. پیش‌شرط چنین توفیقی در امر ترجمه، به زعم نایدا، درک درست مترجم از مقصود نویسنده‌ی متن اصلی است. این دیدگاه در آن دسته از نظریه‌های جدید ترجمه که به تأسی از نظریه‌ی «مرگ مؤلف» در نقد ادبی شکل گرفته‌اند، البته محل تردید و چالش بوده است. در نظریه‌های متأخرتر، «فرهنگ» به کلیدواژه‌ای تبدیل شده است که نقش بسزایی در فهم چیستی ترجمه و نحوه‌ی نقد آن ایفا می‌کند. از منظر این نظریه‌ها می‌توان برای مثال این معیار را در نظر گرفت که تأثیر متن ترجمه‌شده در فرهنگ مقصد چه خواهد بود. مواجهه‌ی خواننده با متن ترجمه‌شده صرفاً مواجهه با نوشته‌ای بر روی کاغذ یا نمایشگر کامپیوتر نیست، بلکه مواجهه‌ای گفتمانی با فرهنگ «دیگری» (“the other”) است. این مواجهه ابعادی فرهنگی هم دارد زیرا هر متنی حامل ایدئولوژی و گفتمان است.

۴. سابقه‌ی ترجمه و بطور اخص نقد ترجمه را در دنیا و در ایران چگونه می‌بینید؟ آیا سابقه‌ی قابل ذکری بویژه در این حوزه در کشور ما وجود دارد؟

پاینده: اجازه بدهید سابقه‌ی ترجمه و نقد ترجمه در جهان را عجالتاً در این مصاحبه از دایره‌ی صحبت‌مان خارج کنیم، زیرا این موضوع بسیار گسترده است و خودش می‌تواند عنوانی برای یک گفت‌وگوی جداگانه باشد. اما در خصوص سابقه‌ی نقد ترجمه در ایران باید گفت این سابقه به طور طبیعی با پیشینه‌ی تاریخی ترجمه در کشور ما گره خورده است. هر جا که ترجمه نضج بگیرد، پس از مدتی باید انتظار داشت که نقد ترجمه هم، خواه به صورت فعالیتی متمرکز و سازمان‌یافته و خواه به صورت فعالیتی خودجوش و پراکنده، شکل بگیرد. وقتی مترجمان متعدد موج یا جریانی از ترجمه راه بیندازند، به مرور زمان این پرسش هم مطرح می‌شود که کدام یک از این ترجمه‌ها دقیق‌تر یا «درست‌تر» است و اصلاً آیا «ترجمه‌ی درست» وجود دارد، یا ملاک‌های تعیین ترجمه‌ی برتر چیست. به این دلیل، هرگونه بحث در خصوص سابقه‌ی نقد ترجمه لزوماً با دیرینه‌شناسی ترجمه ارتباط پیدا می‌کند. در خصوص دیرینه‌شناسی ترجمه در ایران باید به اختصار اشاره کنم که ترجمه در کشور ما دوره‌های تاریخی متمایزی داشته است. به عبارتی، با چند نقطه‌ی شروع و چند نقطه‌ی عطف در ترجمه مواجه‌ایم. می‌توان گفت شروع ترجمه در ایران به دوره‌ی پیش از اسلام برمی‌گردد. یکی از، اما نه لزوماً اولین یا حتی مهم‌ترین، برهه‌های تاریخیِ آغاز ترجمه در ایران به عصر هخامنشی در حدود سده‌ی ششم قبل از میلاد مسیح (ع) بازمی‌گردد. نیم‌قرن پس از تشکیل شاهنشاهی هخامنشی و به علت گسترش قلمرو این امپراتوری در سرزمین‌های جدیدی که اقوام متفاوتی داشت، دست‌اندرکاران حکومت متوجه شدند که ترجمه لازمه‌ی بسط‌وگسترش قدرت مرکزی است. به این ترتیب، علاوه بر زبان فارسی باستان، دو زبان ایلامی و آرامی هم به زبان‌های رسمی یا دیوانی دوره‌ی هخامنشی افزوده شدند. هرچند زبان دربار همچنان فارسی باستان بود، اما دستگاه دیوانی هخامنشی احکام حکومتی و سایر مکاتبات مهم را دست‌کم به زبان‌های ایلامی و آرامی ترجمه می‌کرد. باید توجه داشت که زبان‌های دیگری نیز در قلمرو امپراتوری هخامنشی تکلم می‌شدند، مثلاً زبان بابِلی، یونانی، آشوری و لیدیایی. کتیبه‌ی بیستون در حوالی کرمانشاه نمونه‌ی شاخصی از این ترجمه‌ها در عصر هخامنشی است که در آن، فرمان داریوش اول علاوه بر فارسی باستان به دو زبان ایلامی و بابِلی بر تخته‌سنگی بر روی یک صخره حک شده است. اما شکوفایی ترجمه در ایران را باید بویژه در دوره‌ی اسلامی جست‌وجو کرد. با ورود اسلام به ایران در عصر ساسانیان، به تدریج عربی به زبان رسمی دستگاه حکومت تبدیل شد. مانند هر فتح نظامی در طول تاریخ، تلاش برای جایگزین کردن زبان فاتحان یکی از نخستین اقدامات حاکمان جدید بود و از این رو مراکز ترجمه به صورتی سازمان‌یافته در ایران ایجاد شد. این جایگزینی بسیار آهسته صورت گرفت و در واقع تا چندین دهه بعد از ورود اعراب به ایران، دبیران دستگاه حاکم مکاتبات را همچنان به زبان فارسی انجام می‌دادند. یکی از اولین حاکمان عرب که دستور داد زبان عربی رسماً جایگزین فارسی شود، حجاج بن یوسف بود. ترجمه‌ی کمابیش جریان‌وارِ آثار فلسفی، ادبی و بخصوص علمی (در زمینه‌ی طب و داروشناسی) به زبان عربی حدوداً یک قرن پس از ورود اسلام به ایران آغاز شد. این البته یک نقطه‌ی شروع بود که بعدها به نقطه‌ی عطفی هم منجر شد که عبارت بود از ترجمه‌ی قرآن به زبان فارسی. در این زمینه باید به «تفسیر طبری» اشاره کرد که به قولی اولین ترجمه‌ی قرآن به فارسی (یا شاید صحیح این باشد که بگویم یکی از اولین ترجمه‌های باقی‌مانده از قرآن به فارسی) است و به دست تیمی از مترجمان در قرن چهارم هجری انجام شد. از قرآن ترجمه‌های متعدد دیگری هم در حدود همان زمان و دهه‌های بعد انجام شد، از جمله ترجمه‌ی موسوم به «قرآن قدس»، ترجمه و تفسیر موسوم به «قرآن پاک»، «تفسیر اسفراینی»، «تفسیر سورآبادی» و غیره. باید توجه داشت که علاوه بر ترجمه‌ی قرآن به فارسی، آرام‌آرام جریانی هم در ترجمه‌ی آثار باستانی فرهنگ ایرانی به زبان عربی شروع شد. برای مثال، در دوره‌ی سامانیان و بعد از آنان چندین اثر ادبی و فکریِ مهم فارسی به عربی ترجمه شدند، از جمله «خداینامه»، «شاهنامه‌ی ابومنصوری»، «تاریخ بلعمی» و «سندبادنامه». یک نقطه‌ی عطف دیگر در تاریخ ترجمه در ایران تأسیس «بیت‌الحکمه» در قرن سوم هجری (دوره‌ی خلافت مأمون عباسی) است که یکی از نخستین مراکز ترجمه‌ی نظام‌مند و سازماندهی‌شده در ایران محسوب می‌شود. این مرکز نقش بسزایی در تربیت مترجم و گفت‌وگوی میان‌فرهنگیِ فارسی-عربی ایفا کرد و مترجمان «بیت‌الحکمه» آثار فراوان علمی و فرهنگی را از زبان فارسی به عربی منتقل کردند. همچنان که پیشتر اشاره کردم، ورود اسلام به ایران باعث رشد و شکوفایی ترجمه شد و اگر بخواهم نمونه‌های ترجمه یا حتی فقط دوره‌های ترجمه در ایران اسلامی را نام ببرم، سخن به درازا می‌کشد. با این حال لازم می‌بینیم در این مرور گذرا بر دیرینه‌شناسی ترجمه در ایران حتماً به ترجمه در دوره‌ی قاجاریه اشاره‌ای بکنم چون این نیز یکی از نقاط عطف ترجمه در ایران است. دریافت نامه‌ای از ناپلئون به فتحعلی‌شاه، که چون هیچ مترجمی در ایران آن زمان زبان فرانسوی نمی‌دانست ناگزیر برای ترجمه به بغداد فرستاد شد، دربار قاجار را متوجه‌ی ضرورت تربیت مترجم برای برگرداندن متون نوشته‌شده به زبان‌های اروپایی کرد. نخستین موج ترجمه در این دوره را عباس میرزا سازماندهی کرد. از جمله اقدامات او که به تقویت ترجمه از زبان‌های اروپایی منتهی شد، اعزام دانشجو به انگلستان بود، زیرا این دانشجویان پس از فراغت از تحصیل و بازگشت به کشور اقدام به ترجمه در تخصص‌های‌شان کردند و البته باید توجه داشت که تخصص‌های ایشان به علوم فنی و مهندسی و پزشکی محدود نبود و شامل زبان‌های خارجی هم می‌شد. حمایت از ترجمه متعاقباً در دوره‌ی محمدشاه قاجار ادامه پیدا کرد و آثار بسیار زیادی در زمان حکومت او به فارسی ترجمه شدند که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به «هزار و یک شب» اشاره کرد. این جریان در دوره‌ی ناصرالدین‌شاه به شدت تقویت شد، زیرا در این برهه است که آشنایی ما با مدرنیته و شناخت‌مان از نهادهای مدنی مدرن صورتی به مراتب جدی‌تر و مبرم‌تر به خود می‌گیرد. ناگفته نماند که ناصرالدین‌شاه اهل ادبیات و هنر بود و خودش زبان فرانسوی می‌دانست، به طوری که گفته می‌شود در ملاقات با زنی فرانسوی به نام دیولافوا که همسر یک جهانگرد فرانسوی بوده است، به مترجم نیاز نداشت. در مجموع، ناصرالدین‌شاه نگاه همدلانه‌ای به ترجمه داشت و در دوره‌ی او چندین دارالترجمه‌ی رسمی آغاز به کار کردند که اولینِ آن‌ها (موسوم به «دارالترجمه‌ی مبارکه‌ی دولتی») در وزارت انطباعات آن زمان تشکیل شد. در این دارالترجمه گروه نسبتاً بزرگی از مترجمان برای ترجمه‌ی سازمان‌یافته‌ی منابع علمی و تاریخی به زبان فارسی به کار گمارده شدند و مدیریت آن‌ها را تا مدتی اعتمادالسلطنه و بعد از او میرزا محمدحسین ادیب (پدر محمدعلی فروغی) به عهده داشت. به طریق اولی، صدراعظم فرهیخته‌ی ناصرالدین‌شاه، میرزا تقی‌خان امیرکبیر، نقش مهمی در ترویج ترجمه در ایران ایفا کرد. بویژه اقدام او در تأسیس مدرسه‌ی دارالفنون (یا اگر بخواهیم تعبیر قجریِ «مدرسه» را به فارسی معاصر ترجمه کنیم، دانشسرا) در سال ۱۲۳۰ خورشیدی و تدریس علوم در آن‌جا به زبان خارجی، خودبه‌خود ترجمه را به موضوعی درخور اهمیت تبدیل کرد. در مجموع، دوره‌ی ناصری یکی از پُربارترین برهه‌های ترجمه در عصر قاجاریه است و در همین دوره شاهد ترجمه‌های مترجمان صاحب‌نامی همچون میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله، محمدطاهر میرزا، میرزا جعفر قراچه‌داغی و دیگران هستیم که هریک آثار متعددی را به فارسی ترجمه کردند. البته همزمان با فروپاشی سلسله‌ی قاجاریه، به علت منازعات داخلی و وقوع جنگ جهانی اول و نابسامانی‌ای که آن جنگ در کشور ما ایجاد کرد، وقفه یا افولی در زمینه‌ی همه‌ی فعالیت‌های علمی و بخصوص فرهنگی در کشور ما رخ داد که تبعات منفی آن متأسفانه شامل حال ترجمه هم شد. اما روند ترجمه هرگز متوقف نشد و در دوره‌های بعد (پهلوی اول و دوم و سپس جمهوری اسلامی) با افت‌وخیزهای فراوان تا به امروز ادامه پیدا کرده است. بررسی یا حتی مرور این تحولات از زمان مشروطه تا به امروز در حوصله‌ی این مصاحبه نیست و مجال دیگری می‌طلبد، همین‌قدر درباره‌ی اهمیت ترجمه در دوره‌های اخیر اشاره کنم که ترجمه نقش انکارناپذیری در شکل‌گیری جریان‌های فکری و سبک‌های هنری و ادبی ما داشته است، چندان که مبالغه نیست بگویم برخی از درخورتوجه‌ترین آثار ادبی ما مستقیماً با تأثیرپذیری از ترجمه‌های زمانه‌ی خود نوشته شده‌اند.

ادامه خواندن “مصاحبه‌ی حسین پاینده با خبرگزاری مهر درباره‌ی نقد ترجمه”

مصاحبه‌ی حسین پاینده با نشریه‌ی انجمن علمی دانشجویان ادبیات انگلیسی دانشگاه علامه طباطبائی

۱. از دید شما چه معیار و ملاکی برای تشخیص نقد از شبه‌نقد در دست است؟

پاینده: ملاک اصلی در تمایزگذاری بین نقد و شبه‌نقد این است که اولی کاملاً نظام‌مند و استوار بر نظریه است، حال آن‌که دومی کاملاً من‌عندی و برآمده از برداشت‌های شخصی است. نقد نسبتی با بیان عقاید شخصی ندارد؛ از این رو، کسی که خوش آمدنش از متن یا، برعکس، بد آمدنش از آن را اعلام می‌کند، وارد کنش نقادانه با متن نشده است. به سخن دیگر، نقد به معنای ابراز گزاره‌های ایجابی یا سلبی نیست. نقد اصلاً ابراز نظر نیست، بلکه تبیین معناست. به عبارتی، نقد تبیین معانی متکثر متون (اعم از ادبی و جز آن) با استفاده از روش‌شناسی‌ها و مفاهیم نظریه‌های میان‌رشته‌ای در علوم انسانی است. وقتی متنی را (خواه یک داستان کوتاه، فیلم سینمایی، آگهی تجاری، برنامه‌ی اخبار تلویزیون، نحوه‌ی چیدمان کالاها در ویترین مغازه‌ها، و …) بررسی می‌کنیم، در پی این هستیم که توضیح بدهیم همپیوندی اجزاء آن چه معنا یا معناهایی را برمی‌سازند و به ذهن مخاطب متبادر می‌کنند. این کار مستلزم به‌کارگیری مفاهیم نقادانه‌ای است که در نظریه‌های مختلف مطرح شده‌اند. برای مثال، دکوراسیون ویترین یک بوتیک را می‌توان از منظر نشانه‌شناسی یا روایت‌شناسی یا فمینیسم و غیره بررسی کرد. در نگاهی سطحی این‌طور به نظر می‌رسد که صاحب مغازه به منظور آگاهانیدن مشتری‌های بالقوه از این‌که در آن بوتیک چه نوع پوشاکی عرضه می‌شود، برخی از لباس‌ها را به نمایش گذاشته است، اما انتخاب او از این‌که چه لباس‌هایی را در کنار یکدیگر در معرض تماشا بگذارد، مانند انتخاب گویشور از واحدهای معناسازِ زبان و ترکیب آن‌ها در محور همنشینی است. به بیان دیگر، بحث سوسور و کلاً ساختارگرایان درباره‌ی محور همنشینی و جانشینی در جمله، این‌جا نیز کاربرد دارد. صاحب بوتیک با آن ترکیب‌های معناساز گفت‌وگویی خاموش اما دلالتمند را آغاز می‌کند که مخاطبانش کسانی هستند که به ویترین مغازه‌ی او خیره می‌شوند. نشانه‌شناسی می‌تواند در رمزگشایی از این گفت‌وگوی خاموش بسیار کارآمد باشد. البته نشانه‌شناسی فقط یکی از رویکردهای میان‌رشته‌ای در حوزه‌ی نظریه و نقد ادبی است و همان ویترین و لباس‌های به نمایش گذاشته‌شده در آن را می‌توان از منظر تحلیل گفتمان، فمینیسم یا فرمالیسم (نقد نو) هم بررسی کرد. به طریق اولی، معانی یک داستان کوتاه را می‌توان از منظر روانکاوی یا اسطوره‌شناختی و غیره کاوید و تبیین کرد. برای مثال، می‌توان تک‌گویی درونی شخصیت اصلی داستان را از منظر این‌که بر کدام ساحت‌های تاریک در ضمیر ناخودآگاهش پرتوافشانی می‌کند تحلیل کرد. کاویدن آن ساحت‌ها همچنین با بررسی موشکافانه‌ی خیال‌پروری‌ها یا ــ به تعبیر فروید ــ «خواب‌های روزهنگام» نیز امکان‌پذیر است. پس این‌جا هم بین اجزاء داستان می‌توان همپیوندی یافت، همچنان که در اقلام به نمایش گذاشته‌شده‌ی ویترین بوتیک نیز همپیوندی‌ای معناساز وجود دارد. این دو کار (تحلیل روانکاوانه‌ی داستان و تحلیل نشانه‌شناسانه‌ی ویترین مغازه)، در مطالعات ادبی جدید، هر دو مصداق نقد محسوب می‌شوند. از این جا می‌توانیم برگردیم به پرسشی که شما درباره‌ی تمایز نقد و شبه‌نقد مطرح کردید. شبه‌نقد با هیچ‌یک از این نظریه‌ها (ساختارگرایی، نشانه‌شناسی، روانکاوی، تاریخ‌گرایی نوین، پسامدرنیسم، و غیره) کاری ندارد، چون اصولاً شبه‌نقد از برداشت‌های غیرتخصصی و فردی فراتر نمی‌رود. مصداق بارز شبه‌نقد را در شیوه‌ای از تدریس ادبیات می‌توان یافت که در آن، نظر شخصیِ دانشجویان درباره‌ی داستان پرسیده می‌شود و وقت کلاس با اظهارنظرهای فردی‌ای پُر می‌شود که در آن‌ها به مفاهیم و روش‌شناسی‌های برآمده از نظریه‌های نقادانه استناد صورت نمی‌گیرد.

۲. چرا در نقد ادبی نیاز به دیدگاه‌هایی از سایر رشته‌های دانشگاهی داریم؟

پاینده: «نقد ادبی» ترکیب زبانیِ فریبنده‌ای است. در ظاهر، از پسوند «ادبی» این‌طور برمی‌آید که این حوزه صرفاً به مطالعات ادبی مربوط است، حال آن‌که از دهه‌ی ۱۹۶۰ به این سو، نقد ادبی هرچه بیشتر ماهیتی میان‌رشته‌ای پیدا کرده است. در گذشته، شاید بتوان گفت تا اواخر دهه‌ی ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ که اوج شکوفایی «نقد نو» (فرمالیسم) بود، فرض بر این بود که پژوهش درباره‌ی ادبیات باید با روش‌هایی صورت پذیرد که از بطن مطالعات ادبی یا منابع ادبی (متون ادبی) سر بر آورده‌اند. از حدود دهه‌ی ۱۹۵۰ که ساختارگرایی در حوزه‌ی انسان‌شناسی با مطالعات اسطوره‌شناختی و زبانشناختی گره خورد و به سمت ادبیات میل کرد، آرام‌آرام فضای دیگری در نقد شکل گرفت. حال‌وهوای حاکم بر مطالعاتی که با این رویکرد قرابت پیدا کرد، کلاً با حال‌وهوای حاکم بر مطالعات ادبیِ سنتی فرق دارد. در همین زمان، تأثیر بیش‌ازپیشِ روانکاوی فرویدی و تکمیل و تشدید آن با روانشناسی تحلیلی یونگ، زمینه‌ی مناسبی برای اقبال به نظریه‌های سایر رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی به وجود آورد. اما، همان‌طور که پیشتر اشاره کردم، مطالعات میان‌رشته‌ای به معنای دقیق کلمه از اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ نضج گرفت. در این دهه بود که تاریخ‌گرایی نوین، فمینیسم، مطالعات فرهنگی و غیره به عنوان رویکردهای جدید و میان‌رشته‌ای در مطالعات ادبی نظریه‌پردازی شدند. امروزه نقد به قدری میان‌رشته‌ای شده است که دشوار بتوان مرز آن را با پژوهش‌های اجتماعی یا روانشناختی و امثال آن معیّن کرد. به همین دلیل، متفکری مانند فوکو را باید هم فیلسوف محسوب کرد، هم تاریخ‌پژوه و هم منتقد ادبی. دریدا، لاکان، اسپیوک، کریستیوا، ژیژک و امثال آنان را نمی‌توان محققان یک رشته‌ی خاص دانست. آن‌ها نظریه‌پردازانی هستند که با فراتر رفتن از مرزهای رشته‌ها، رویکردهایی تلفیقی مطرح کرده‌اند. پژوهش‌های آنان در اکثر حوزه‌های علوم انسانی کاربرد دارد، از جمله در نقد ادبی. از این رو، تدریس ادبیات در زمانه‌ی ما ایجاب می‌کند که با آراء و اندیشه‌های آنان آشنا شویم.

۳. چگونه می‌توان نقد و تفکر انتقادی را به متن و بطن زندگی تعمیم داد؟

پاینده: از پاسخ من به دو پرسش قبلی باید معلوم باشد که نقد صرفاً به تحلیل این داستان و آن شعر محدود نمی‌شود، بلکه بسیاری از جنبه‌های زندگی را می‌توان با رهیافت‌های نقد ادبی کاوید. نقد به متن اِعمال می‌شود، اما معنای «متن» بسی شامل‌شونده‌تر از گذشته شده است. در گذشته از کلمه‌ی «متن»، نوشته‌های مکتوب را مراد می‌کردیم و برای مثال اشعار و نمایشنامه‌های شکسپیر و رمان‌های بکت و ایشیگورو را مصداق‌های متن می‌دانستیم. اما اکنون چندین دهه است که متن به هرگونه انتظام نشانه‌شناختی اطلاق می‌شود. از این منظر، نحوه‌ی رانندگی حکم متنی را دارد که می‌توان آن را «قرائت» کرد، همان‌طور که رفتارهای اجتماعی و برنامه‌ی کودک در تلویزیون و امثال آن هم «متن» محسوب می‌شوند. در همه‌ی این مثال‌ها، نظام‌های دلالتی در کارند و معناهایی را برمی‌سازند. کار منتقد تبیین علمی همین معانی است. پس زندگی به معنای اعم کلمه با همه‌ی پدیده‌ها و جلوه‌هایش می‌تواند در دایره‌ی نقد قرار بگیرد و بررسی شود. برای نمونه، فمینیسم صرفاً رویکردی برای نقد رمان و فیلم سینمایی نیست؛ فمینیسم می‌تواند ابزاری برای فهم روابط پیچیده‌ی بینافردی در جامعه باشد. یا روانکاوی فقط برای تحلیل خواب‌های شخصیت‌های داستانی نیست؛ روانکاوی می‌تواند در فهم رفتارهای ناخودآگاهانه‌ی همسایه و همکار و اعضای خانواده‌مان کاربرد داشته باشد. اصلاً اگر نقد نتواند از حیطه‌ی متون ادبی به زندگی اجتماعی برود، دیگر نمی‌توان آن را نقد نامید. به همین دلیل است که فراگیری جدیِ نقد ادبی و به همان میزان تدریس درست و موفق نقد ادبی در گرو برخورداری از تفکری نقادانه درباره‌ی جهان پیرامون ماست. آن دانشجویی که نقصان‌های انسانی در زندگی روزمره را درک نمی‌کند، هرگز نخواهد توانست نقد ادبی بیاموزد، همان‌گونه که آن استادی که فقط بر وضع موجود صحّه می‌گذارد و نمی‌تواند در جهت تغییر با بهبود آن اقدامی بکند هرگز نخواهد توانست نقد ادبی را به طور مؤثر تدریس کند.

۴. هرچند در ضمیمه‌ی کتاب گشودن رمان توضیح داده‌اید، اما در مورد تفاوت بین «مؤلف»، «مؤلف تلویحی» و «راوی» بیشتر توضیح دهید.

پاینده: این مباحث گسترده‌تر از آن است که بتوانم در یک مصاحبه همه‌ی جنبه‌های آن‌ها را به تفصیل توضیح بدهم، اما به اختصار می‌توانم بگویم که «مؤلف تلویحی» یک هویت مفروض است که بر پایه‌ی متن و معانی القاشده‌‌ی آن شکل می‌گیرد. خواننده‌ی رمان برحسب شخصیت‌هایی که در آن رمان خلق شده‌اند و نیز برحسب وقایع و پایان‌بندی رمان، تصوری راجع به مؤلف پیدا می‌کند. مثلاً او را مبارز یا آزادی‌خواه یا مساوات‌طلب و غیره می‌پندارد. این تصور ممکن است در مورد مؤلف واقعی صادق باشد یا نباشد، به این معنا که چه بسا شخص نویسنده در زندگی واقعی همان عقاید و دیدگاه‌هایی را داشته باشد که ما با خواندن اثرش فرض می‌کنیم حتماً دارد. یا چه بسا اصلاً آن عقاید و دیدگاه‌ها را نداشته باشد، یعنی ممکن است لحنی آیرونی‌دار اتخاذ کرده باشد. یا فرض کنید نویسنده در مقطعی از زندگی‌اش (مثلاً هنگام جوانی) آن عقاید را داشت، اما بعدها با تجربیات بیشتر و پخته‌تر شدنِ نظراتش از آن عقاید فاصله گرفت. همه‌ی این‌ها باعث می‌شوند که نتوانیم مؤلف واقعی (انسان واقعاً موجود در جهان واقعی) را با «مؤلف تلویحی» (انسان مفروضی که متن القا می‌کند) یکسان و هم‌هویت بپنداریم. از این رو، در نظریه‌ی روایت‌شناسی تأکید می‌شود که نویسنده‌ی واقعی را نباید با مؤلف تلویحی اشتباه گرفت و عقاید دومی را به اولی نسبت داد. این شکل از هم‌هویت پنداشتن باعث بسیاری سوءتفاهم‌ها و حتی مناقشات اخلاقی و سیاسی و اقدامات بر ضد شخص نویسنده شده است. از سوی دیگر، راوی نیز خودِ نویسنده یا جانشین او نیست. راوی هویت خاص و مستقل خود را دارد، هرچند که نویسنده او را خلق کرده است. مطابق با نظریه‌ی باختین، راوی لزوماً باید از صدایی متفاوت با ــ و جدا از ــ صدای نویسنده برخوردار باشد، و در غیر این صورت به بلندگوی آراء شخصی نویسنده تقلیل پیدا می‌کند. اصولاً یکی از نشانه‌های رمان نازل همین است که راوی‌اش ترویج‌کننده‌ی ایدئولوژی نویسنده می‌شود. حال آن‌که در رمان‌های صناعتمند، نقش راوی این است که مجرایی برای ورود به جهان داستان باشد و نه تبلیغ نظرات نویسنده. کسانی که راوی را با خودِ نویسنده یکسان می‌پندارند غالباً می‌کوشند به جای متن، زندگینامه‌ی نویسنده را مطرح کنند تا نهایتاً به این نتیجه برسند که راوی همانا شخص مؤلف است. اما اثبات این موضوع هیچ نسبتی با مطالعات جدیِ ادبی ندارد، چون کار منتقد تفحّص در زندگی شخصی این و آن نیست.

مصاحبه با روزنامه‌ی قانون

روزنامه‌ی «قانون»، گروه فرهنگ و هنر — حسین پاینده، استاد نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی، از دهه ۸۰ به این سو بیش از ۲۰ کتاب را در حوزه نقد ادبی تالیف کرده و در ترجمه و نگارش آثار بسیاری در این حوزه با برخی دیگر از دوستان مشارکت داشته است. علاقه وی به نقد ادبی و فعالیت بیش از یک دهه در این حوزه نام آشنا و به یاد ماندنی از وی در خاطر دوستداران ادبیات ساخته است.
پاینده در این‌ سال‌ها همواره تلاش کرده تا به راه‌های پیموده نشده در نقد ادبی بپردازد و از این رو برای وی تفاوتی نمی‌‌کند که اثر کدام داستان‌نویس را مطالعه می‌کند یا اثر چه نویسنده‌ای را در بوته نقد قرار می‌دهد. این روحیه وی موجب شده تا به دعوت گروه‌های مختلف به شهرستان‌ها سفر کند و کارگاه‌های داستان‌نویسی و نقد داستان برگزار کند. این روحیه موجب شده تا کلاس‌های خود را در دانشگاه علامه طباطبائی به حداقل برساند و بیشتر به کارهای علمی و پژوهشی روی بیاورد.

انتشار سه جلد از کتاب‌های داستان کوتاه در ایران اهمیت کار وی را بیش از پیش برجسته کرد و نشان داد که وی تا چه اندازه در این حوزه پیشرو است. از مردادماه سال جاری دور جدید کلاس‌های وی با موضوع نقد ادبی و داستان‌نویسی خلاق در حوزه هنری برپا شده که با استقبال دوستداران ادبیات مواجه شده است. حسین پاینده در این مصاحبه به دلایل پرداختن به نقد ادبی و تلاش‌های خود در این حوزه اشاره می‌کند. متن مصاحبه را در ادامه می‌خوانید.


آقای پاینده، شما در سال ۱۳۴۱ در تهران متولد شدید و پس از مدتی برای تحصیل در انگلستان روانه این کشور شدید. دلیل این امر چه بود و در چه سالی به این کشور رفتید؟

پاینده:
من در سال ۱۳۵۵ برای ادامه‌ی تحصیل در دوره‌ی دبیرستان به انگلستان رفتم چون یکی از بستگان پدری‌ام چند سال پیشتر، بعد از گرفتن دیپلم به آن‌جا رفته بود و به پدرم گفته بود که اگر کسی دوره‌ی دبیرستان را در نظام آموزش‌وپرورش انگلستان بگذراند، تحصیل در دانشگاه‌های آن‌جا برایش راحت‌تر خواهد بود.


شما پس از اقامتی کوتاه در انگلستان، در آستانه انقلاب که بسیاری برای خروج از کشور رخت سفر می‌بستند، بار دیگر به ایران بازگشتید، در حالی که می‌توانستید به راحتی به تحصیلات خود ادامه دهید. آیا فعالیت‌های انقلابی موجب بازگشت شما به ایران شد؟


پاینده:
مدت اقامتم چندان هم کوتاه نبود. من سه سال در آن‌جا دانش‌آموز بودم و در سال ۱۳۵۸ به کشور برگشتم. دلیل بازگشتم، وقوع انقلاب در ایران بود. انقلاب سال ۱۳۵۷ رویداد بسیار بزرگی بود که نسل جوان آن برهه را سخت تحت تأثیر خود قرار داده بود. شخصیت امام خمینی بسیار نافذ و گیرا بود و طبیعتاً من می‌خواستم که زودتر به کشور برگردم، هرچند که پدرم مخالف بود چون دوره‌ی دبیرستان را در انگلستان تمام کرده بودم و می‌بایست تحصیل در دانشگاه را آغاز می‌کردم.

در ایام نوجوانی و جوانی بیشتر چه کتاب‌هایی را مطالعه می‌کردید و بیشتر با کدام نویسندگان مأنوس بودید؟

پاینده: بیشتر کتاب‌های مذهبی می‌خواندم و به خواندن رمان و نمایشنامه هم خیلی علاقه داشتم. در اواسط دهه‌ی ۱۳۵۰ سخنرانی‌های مرحوم دکتر علی شریعتی در حسینیه‌ی ارشاد، به صورت جزوه روی کاغذهای موسوم به «پوست پیازی» مخفیانه تکثیر می‌شد و من هم از طریق همکلاس‌هایم آن‌ها را می‌خواندم. اما وقتی به انگلستان رفتم، دسترسی من به آثار ایشان بیشتر و راحت‌تر شد چون بسیاری از سخنرانی‌های مرحوم شریعتی توسط کنفدراسیون دانشجویان ایرانی مقیم خارج از کشور به صورت کتاب انتشار یافته بود. کتاب پدر، مادر، ما متهمیم از جمله آثار ایشان بود که من در عنفوان نوجوانی در خارج خواندم و بسیار تحت تأثیر آن قرار گرفتم. یادم می‌آید وقتی در انگلستان (شهر آکسفورد) دانش‌آموز بودم، دو کتاب فارسی از یک کتابفروشی قدیمی که کتاب‌های عربی و فارسی هم داشت خریدم. یکی به گمانم کتابی بود با عنوان قیام امام حسین (ع) تألیف مرحوم سید جعفر شهیدی و دیگری نمایشنامه‌ی پرواربندان از غلامحسین ساعدی. هر دو را با ولع خواندم. البته بعد از برگشتن به ایران، با توجه به لغو سانسور در سال‌های ابتدای انقلاب، انبوهی از کتاب‌ها در دسترس قرار گرفته بود و من بویژه رمان می‌خواندم، هم رمان‌های نویسندگان رئالیست ایرانی و هم رمان‌های ترجمه‌شده از زبان‌های خارجی.

چه شد که در حوزه ادبیات خصوصاً مطالعات نقد ادبی ورود پیدا کردید؟ دلیل علاقه‌مندی شما به این حوزه چه بود و چه عواملی موجب حضور شما در این عرصه شد؟

پاینده: علتش شاگردیِ استادان خوبی همچون مرحوم مریم خوزان، مرحوم دکتر ارباب‌شیرانی و همچنین خانم دکتر آذر نفیسی بود. استاد خوب واقعاً می‌تواند سمت‌وسوی زندگی دانشجو را تغییر بدهد. وقتی دانشجوی دوره‌ی لیسانس ادبیات انگلیسی در دانشگاه علامه طباطبائی بودم، درس‌های پایه‌ای ادبیات مانند «مقدمه‌ای بر ادبیات» و «نثر پیشرفته» و غیره را با خانم خوزان گذراندم. تحلیل‌های موشکافانه‌ی ایشان از شعرها و داستان‌هایی که در کلاس کار می‌کردند، برایم بسیار جالب بود. احساس می‌کردم نقد ادبی راهی برای گشودن درِ معنای متن است و فهم آنچه را نویسنده به صراحت نگفته اما از دلالت‌های متن به ذهن متبادر می‌شود، ممکن می‌کند. هر هفته با شوق منتظر تشکیل کلاس‌های خانم خوزان بودم و مبالغه نیست که بگویم متوجه‌ی گذشت زمان در کلاس ایشان نمی‌شدم. انگار نشستن در کلاسش اصلاً باعث خستگی نمی‌شد. کلاس‌های من با خانم خوزان در سال‌های دوم و سوم تحصیلم در دوره‌ی لیسانس بود. در سال چهارم، برخی از مهم‌ترین درس‌ها، از جمله »نقد ادبی ۱ و ۲» و «نمایشنامه‌ی ۱ و ۲»، «آشنایی با رمان ۱ و ۲» را با خانم نفیسی گذراندم و مجذوب دانش بسیار زیاد ایشان شدم. دوره‌ی فوق‌لیسانس ادبیات انگلیسی را در دانشگاه تهران گذراندم، اما همچنان به صورت مهمان سر کلاس‌های خانم نفیسی در دانشگاه علامه می‌نشستم و احساس می‌کردم هر بار حرف جدیدی برای گفتن دارد. شاید درس رمان را، هم «آشنایی با رمان ۱» و هم «آشنایی با رمان ۲»، بیش از چهار دوره در کلاس ایشان شرکت کردم. کلاس‌های نقد ادبی مرحوم دکتر ارباب‌شیرانی هم به همین میزان عالی و جذاب بود. من هرگز رسماً دانشجوی ایشان نبودم، اما تسلط ایشان به نظریه‌های ادبی باعث می‌شد که بعد از کلاس‌های نه چندان پُربارم در دانشگاه تهران، به سرعت خودم را به دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه علامه برسانم و مهمان کلاس‌های ایشان بشوم.

تحصیلات شما در انگلستان در چه رشته‌ای بود و در کدام دانشگاه‌ها به تحصیل پرداختید؟

پاینده :من دوره‌ی دکتری را در رشته‌ی نظریه و نقد ادبی (Critical Theory) در دانشگاه ساسکس انگلستان گذراندم. یک دوره‌ی آشنایی با نقد روانکاوانه را هم به درخواست استاد راهنما در دانشگاه کوین مری لندن گذراندم.

از چه سالی در ایران به انتشار آثاری با موضوع نقد ادبی پرداختید و مقالات و کتاب‌هایی را در این حوزه منتشر کردید؟

پاینده :اولین مقاله‌ام با عنوان «اهمیت زاویه‌ی دید در داستان کوتاه» در سال ۱۳۶۸، زمانی که هنوز دانشجوی دوره‌ی لیسانس بودم، در نشریه‌ی کیهان فرهنگی منتشر شد. به یاد دارم که هم خانم خوزان و هم خانم نفیسی از انتشار این مقاله بسیار خوشحال شدند. مشوّق من برای نوشتن این مقاله خانم خوزان بود. خانم نفیسی این مقاله را پس از انتشار خواند و درباره‌ی آن مفصلاً با من صحبت کرد و نکاتی را متذکر شد. دومین مقاله‌ام، باز هم با تشویق و حتی درخواست خانم خوزان نوشته شد. ایشان از من خواست که تعطیلات عید را فقط صرف نوشتن این مقاله بکنم. مقاله‌ی مورد نظر با عنوان «مبانی فرمالیسم در نقد ادبی» در سال ۱۳۶۹ منتشر شد. در همان سال، اولین کتابم با عنوان زبانشناسی و نقد ادبی، که ترجمه‌ی مشترکی با استادم خانم خوزان بود، توسط نشر نی انتشار یافت. پس از اتمام دوره‌ی دکتری و بازگشت به ایران، یکی از اولین کارهایم آماده کردن ویراست دوم این کتاب بود. مطالب جدیدی به آن اضافه کردم، از جمله یک فصل جدید با عنوان »سبک‌شناسی». این کتاب تاکنون چهار بار تجدید چاپ شده است که آخرینش سال گذشته بود.

کلاس‌های نقد ادبی خود را در چه سالی آغاز کردید و استقبال از آن‌ها چگونه بود؟

پاینده :تدریس نقد در کلاس‌های رسمی دانشگاه را از سال ۱۳۸۰، وقتی به ایران برگشتم، شروع کردم. اما به سرعت متوجه شدم که اکثر دانشجویان با انگیزه‌ی گرفتن مدرک در کلاس‌ها حاضر می‌شوند و علاقه‌ی خاصی به نقد ادبی، یا اصولاً هر درسی، ندارند. انگیزه‌های آنان معمولاً چیزهای دیگری است. اما به هر حال، در هر کلاسی تعداد انگشت‌شماری دانشجو پیدا می‌شوند که همیشه مشتاق یادگیری‌اند و به درس‌های رسمی هم بسنده نمی‌کنند. از سال ۱۳۸۴ که دیگر در گروه ادبیات انگلیسی درس ندادم و پژوهش‌هایم را اساساً به ادبیات معاصر فارسی معطوف کردم، متوجه شدم که در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی، خلاء بزرگی در زمینه‌ی نقد ادبی وجود دارد. دانشجویان این رشته هیچ درس رسمی‌ای درباره‌ی داستان کوتاه یا رمان و نمایشنامه و فیلم ندارند و به همین سبب بسیار به نقد علاقه‌مند و نیازمندند. به همین دلیل، به پیشنهاد برخی دوستان، کلاس‌های آزاد نقد در خارج از دانشگاه را شروع کردم که تاکنون هم ادامه دارد. طیفی بسیار متنوعی از اشخاص بسیار جدی و علاقه‌مند که به مراتب کوشاتر و مشتاق‌تر از دانشجویان هستند، در این کلاس‌ها (یا «کارگاه‌ها»، آن‌طور که مصطلحاً نامیده می‌شود) شرکت می‌کنند. خیلی از این افراد دانشجویان یا دانش‌آموختگان رشته‌ی ادبیات فارسی‌اند که متوجه‌ی کمبودها و ضعف‌های خودشان در زمینه‌ی نظریه‌ی ادبی و نقد عملی شده‌اند. اما در کنار ایشان، افرادی هم از سایر رشته‌ها در این کارگاه‌ها شرکت می‌کنند، از رشته‌های علوم پایه و مهندسی گرفته تا پزشکی و رشته‌های مرتبط با آن. در مجموع باید بگویم که استقبال از این کارگاه‌ها بسیار زیاد بوده است، به نحوی که در کارگاه‌هایم در حوزه‌ی هنری، چندین نفر از شهرستان‌ها می‌آیند. شرکت این اشخاص در کارگاه‌ها همیشه باعث امیدواری من نسبت به آینده‌ی مطالعات ادبی در ایران می‌شود، زیرا آن‌ها ناچارند از نیمه‌های شب سفرشان به تهران را آغاز کنند تا صبح به موقع به کارگاه برسند. به چنین کسانی که مصداق واقعی واژه‌ی «دانش‌جو» (جوینده‌ی دانش) هستند، باید با دل‌وجان درس داد. ادامه خواندن “مصاحبه با روزنامه‌ی قانون”

مصاحبه با مجله‌ی «سوره‌ی مهر» درباره‌ی تاریخ‌گرایی نوین در نقد ادبی

نگاه تاریخی به متن ادبی و رابطه‌ی ادبیات و تاریخ چگونه به‌عنوان یک مسئله در نقد ادبی مطرح شد؟

پاینده: رابطه‌ی هنر (و در ذیل آن ادبیات) و تاریخ از زمان یونان باستان مسئله‌انگیز بوده است؛ چندان که اگر به اولین کتاب نقد ادبی و نظریه‌ی ادبی، یعنی کتاب نظریه‌ی ادبی ارسطو (Poetics که ترجمه‌ی تحت‌اللفظی آن «شعرشناسی» است ولی به‌اشتباه «فن شعر» ترجمه شده است) مراجعه کنیم خواهیم دید که در بخش زیادی از این کتاب به رابطه‌ی هنر و تاریخ پرداخته شده و در آن ارسطو معتقد است تضادی میان تاریخ و ادبیات وجود دارد. به اعتقاد وی تاریخ به امر حادث‌شده و تمام‌شده می‌پردازد در حالی که ادبیات و هنر همواره به امر محتمل‌الوقوع و بالقوه می‌پردازد. براساس مصطلحات دریدا، ارسطو یک «تقابل دوجزئی» (binary opposition) بین تاریخ و ادبیات برقرار می‌کند و در این تقابل ادبیات را نسبت به تاریخ برتری می‌دهد، زیرا تاریخ همواره امر رخ‌داده یا تمام‌شده را گزارش می‌کند در حالی که ادبیات با آشکار کردن سازوکارهای پنهان در لایه‌های عمیق جامعه توجه خواننده را به حوادثی که ممکن است رخ دهند معطوف می‌کند.

نکته‌ی جالب‌توجه این است که دیدگاه ارسطو درباره‌ی هنر و تاریخ، دیدگاه مسلط قرن‌های متمادی، از زمان او تا دهه‌ی دوم قرن بیستم میلادی بود. تا سال ۱۹۲۰ در معتبرترین دانشگاه‌های دنیا، یعنی آکسفورد و کمبریج، گروه ادبیات وجود نداشت و ادبیات در گروه تاریخ و برای معرفی یک دوره‌ی تاریخی تدریس می‌شد. اما در قرن بیستم تحولات گسترده‌ای در نظریات ادبی به وجود آمد. در دهه‌های ابتدایی این قرن، فرمالیسم روسی و «نقد نو» و در اواسط آن ساختارگرایی مطرح شد، تا این‌که در دهه‌ی شصت این تحولات به اوج خود رسید و انبوهی از نظریات جدید نقد ادبی تدوین شدند. یکی از این نظریات که در اواخـر دهه‌ی هفتـاد مطـرح شـد، تاریـخ‌گـرایـی نـویـن (New Historicism) بـود کـه توسـط استیـون گرینبلَت (Stephen Greenblatt) ارائه شد و دیدگاه رایج در مورد رابطه‌ی تاریخ و ادبیات را از بنیان دگرگون کرد. این دیدگاه یک رویکرد بین‌رشته‌ای و پسامدرن است که شالوده‌های فکری آن را باید در فلسفه‌ی نیچه و فوکو جست‌وجو کنیم.

 

این تحول اساسی در رابطه‌ی ادبیات و تاریخ در نقد ادبی جدید چیست؟

پاینده: در مطالعات ادبی همواره به تاریخ از دو منظر نگریسته می‌شد: منظر درون‌مبنا و منظر برون‌مبنا. از دیدگاه درون‌مبنا پیدایش و تحولات ژانرهای ادبی براساس یک سیر تاریخی توضیح داده می‌شود. مثلاً در کتاب سیر غزل در شعر فارسی نوشته‌ی دکتر سیروس شمیسا، تکوین تاریخی ژانر غزل از ابتدا تاکنون نشان داده شده است و نویسنده برای این کار از دایره‌ی ادبیات خارج نمی‌شود. اما در رویکرد برون‌مبنا ادبیات در یک زمینه‌ی تاریخی فهم می‌شود. مثلاً دکتر یعقوب آژند در کتاب تجدد ادبی در دوره‌ی مشروطه به توضیح حوادث دوره‌ی مشروطه می‌پردازد و سپس آثار ادبی این دوره را به این حوادث ارتباط می‌دهد. در این رویکرد پوزیتیویستی، ادبیات به‌مثابه‌ی یک امر عینی و تابع «روح زمانه» در نظر گرفته شده و در واقع ادبیات برده‌ی تاریخ می‌شود.

اما هر دو دیدگاهی که اشاره کردم، در نظریه‌های جدید نقد ادبی مورد انتقاد شدید قرار گرفته‌اند. مثلاً جان پل راسو (John Paul Russo) می‌گوید: «یکی از نقصان‌های تاریخ‌های روایی قرن نوزدهم عدم توازنی بود که در پرداختن به مطالب پس‌زمینه‌ای آثار هنری به چشم می‌خورد، مطالبی که قرار بود آن آثار را “توضیح” بدهد. در این تاریخ‌های روایی، به تحلیل خودِ اثر و بررسی ارزش ادبی آن چندان توجه نمی‌شود. بسیاری از مواقع بحث در مورد زمینه‌ها و علل نگارش آثار ادبی خودِ آثار ادبی را تحت‌الشعاع قرار می‌داد.»

متأسفانه شیوه‌ی تدریس ادبیات در مدارس و نیز شیوه‌ی تدریس رشته‌ی ادبیات فارسی در دانشگاه‌های ما همچنان بر اساس همین دیدگاه قرن نوزدهمی استوار است. مثلاً برای آموزش اشعار حافظ ابتدا راجع به اوضاع فارس در قرن هشتم، احوالات شاه شجاع و شخصیت محتسب و … صحبت می‌کنند و در انتها معنای چند لغت قدیمی از یک غزل حافظ را هم توضیح می‌دهند. در واقع ما با این شیوه‌ی تدریس در را به روی تفکر درباره‌ی ادبیات می‌بندیم، زیرا دانشجو که نمی‌تواند در خصوص «حقایق تاریخی» مناقشه کند یا معنای لغات را نپذیرد. از این شیوه‌ی تدریس این‌طور القا می‌شود که معنای متن امری قطعی، بسته و تاریخی است که فقط به فراگیران (دانشجویان) «ابلاغ» می‌شود.

اما هسته‌ی اصلی تاریخ‌گرایی نوین، اعتقاد به تاریخ به‌مثابه‌ی امری غیرِمنجمد، تمام‌نشده، غیرِیکسان برای افراد مختلف و مناقشه‌پذیر است. از نظر تاریخ‌گرایان نوین هیچ تاریخی یگانه نیست، بلکه براساس گفتمانی که به‌طور ناخودآگاه در تببینِ متن تأثیر می‌گذارد متفاوت می‌شود. در واقع هر کس با روایت خاص خود از تاریخ و به‌کارگیری زبانی که بازتاب‌دهنده‌ی یک گفتمان است، تاریخ را برمی‌سازد. علاوه بر این، تاریخ‌گرایان نوین برخلاف ارسطو تاریخ را امری تمام‌شده و مربوط به گذشته نمی‌دانند و اساساً به تقسیم‌بندی مکانیکی «گذشته، حال و آینده» معتقد نیستند. آن‌ها اصطلاح «تاریخ زنده» (living history) را استفاده می‌کنند و حتی امروز را نیز جزو تاریخ می‌دانند.   

 

تفاوت «گفتمان» که تاریخ‌گرایان جدید به بررسی آن می‌پردازند با «روح زمانه» که تاریخ‌گرایان سنتی به آن توجه می‌کردند چیست؟

پاینده: منظور از «روح زمانه»، چهارچوب فراگیر و همه‌شمولِ فکری در برهه‌ای از تاریخ است. مثلاً عده‌ای روح دوران مشروطه را دموکراسی‌خواهی معرفی می‌کنند و به‌تبع آن در آثار ادبی به دنبال مفاهیمی چون آزادی و برابری و … می‌گردند. اما تاریخ‌گرایان نوین ادبیات را محل تعارض و تقابل پاره‌گفتمان‌های نامسلط با گفتمان مسلط می‌دانند، نه لزوماً محل بازتولید گفتمان مسلط. مثلاً در رمان سووشون نوشته‌ی سیمین دانشور گفتمان مسلط، گفتمان تسلیم در برابر اجنبی و ارتش اشغالگر آن است که ابوالقاسم خان (برادر یوسف) به همراه اکثر زمینداران بزرگ منطقه آن را نمایندگی می‌کند. یوسف با این گفتمان مقابله می‌کند و خواهان مقاومت در برابر ارتش انگلستان است و نهایتاً هم به دست هموطنان خودش که در برابر بیگانه کرنش کرده‌اند به قتل می‌رسد. نقد این رمان از منظر تاریخ‌گرایی نوین مستلزم توجه به جزئیات متن و تحلیل دقیق بخش‌های گزیده‌ای از آن است (کاری که در مصطلحات نقد «قرائت تنگاتنگ» یا close reading نامیده می‌شود). در چنین نقدی باید دید کدام شخصیت‌ها نماینده‌ی گفتمان مسلط هستند و کدام شخصیت یا شخصیت‌ها پاره‌گفتمان متعارض با آن گفتمان مسلط را نمایندگی می‌کنند. تبیین این گفتمان‌ها راهی برای پرتوافشانی بر وضعیت تناقض‌آمیز یا پارادایم‌های رفتاریِ تناقض‌آمیزی است که آحاد ملت ما هم در مقطع زمانی این رمان (جنگ جهانی دوم و زمان اشغال ایران) نشان دادند و هم این‌که در دوره‌ی معاصر به انحاء و شکل‌هایی متفاوت اما ذاتاً یکسان همچنان نشان می‌دهند. به اعتقاد من، دانشور با تفحّص در این گفتمان‌، دست به نوعی پژوهش مردم‌شناسانه و تاریخی درباره‌ی ملت خود زده است. البته اگر این رویکرد نقادانه را کنار بگذاریم و با اتخاذ شیوه‌ای فروکاهنده و ساده ادبیات را تابعی از «روح زمانه» بدانیم، دیگر نه احتیاجی به توجه به جزئیات متن داریم و نه حتی لازم است در خصوص تناقض‌های رفتار خودمان تفکر کنیم. تقریباً همه‌ی به اصطلاح «نقدهایی» که من درباره‌ی این رمان دیده‌ام، به جای پرداختن به گفتمان و نحوه‌ی بازنمایی گفتمان، به موضوعات نامرتبط و غیرآکادمیکی از این قبیل اشاره کرده‌اند که سیمین دانشور همسر جلال آل‌احمد بوده است و نیز این‌که چند ماهی پس از انتشار این رمان، جلال آل‌احمد فوت شد و این‌که جلال آل‌احمد همان یوسف است و غیره.

ادامه خواندن “مصاحبه با مجله‌ی «سوره‌ی مهر» درباره‌ی تاریخ‌گرایی نوین در نقد ادبی”

مصاحبه با خبرگزاری ایلنا درباره‌ی نقد ادبی

ایلنا: نقد و بخصوص نقد ادبی در کشور ما، کمتر به عنوان جریانی ریشه‌دار و متناسب با فضای فرهنگ و ادبیات کشور شناخته شده است. این شاخه، به عنوان حوزه‌ای علمی در ایران مطرح نبوده و آنچه تحت عنوان نقد ادبی، در گذشته و در برخی نشریات و محافل ادبی وجود داشته، کماکان در همان ابعاد درحال پیگیری است.

برای آسیب‌شناسی جریان نقد ادبی در ایران، با حسین پاینده (نویسنده، منتقد ادبی و منتقد فیلم و دانشیار نظریه و نقد ادبی) همراه شدیم. او که دارای مدرک دکترای «نظریه و نقد ادبی» است، تاکنون مقالات متعددی را در حوزه‌ی نقد در نشریات مختلف به چاپ رسانده‌ است. پاینده همچنین دارای ۲۴ کتاب منتشر شده است.
مشروح این گفتگو را در زیر می‌خوانید.

جناب پاینده، اگر امروز هستند گروهی که معتقدند دانش نقد ادبی می‌تواند لذت متن را مضاعف کند، گروهی نیز لذت خوانش آثار ادبی را در برخورد با آن مانند تماشای بازی فوتبال می‌دانند. یعنی صرف هیجان ناشی از بازی گروه تماشاچی را سر ذوق می‌آورد. به نظر می‌رسد با توجه به محدودیت دانش نقد ادبی در ایران، بیشترین طرفداران ادبیات را در ایران گروه دوم تشکیل می‌دهند. آیا این تفسیر می‌تواند مابه‌ازای بیرونی داشته باشد یا اصولاً تمرکز بر ادبیات هرگز به دامنه‌ی لذت در میان مخاطبان نرسیده تا شق اول یا دوم آن قابل لحاظ باشد؟

پاینده: «لذت» را در نقد ادبی به دو مقوله تقسیم می‌کنیم: یکی «لذت غیرزیبایی‌شناختی» و دیگری «لذت زیبایی‌شناختی». هیچ اثر ادبی‌ای به این منظور نوشته نمی‌شود که منتقدان نقدش کنند. متن ادبی نوشته می‌شود تا خوانندگان آن را بخوانند و خوانندگان هم لزوماً افراد متخصص در نقد ادبی نیستند. می‌توانیم از منظری عام‌تر بگوییم که اصولاً هنر برای مخاطبان عام تولید می‌شود، نه برای نقد شدن توسط منتقدان نظریه‌شناس. اما التذاذی که خواننده‌ی عام و ناوارد به نظریه‌های نقادانه از متون ادبی می‌برد، صرفاً از لایه‌ی مشهود این متون است که برای هر خواننده‌ای دسترس‌پذیر است. برای مثال، حتی فیلم چندلایه‌ای و به اصطلاح روشنفکرانه‌ای مانند هامون (ساخته‌ی داریوش مهرجویی) را مردم عادی هم می‌بینند و از آن لذت می‌برند. در سال گذشته، فیلم بحث‌انگیز و قطعاً روشنفکرانه‌ی جدایی نادر از سیمین همپای فیلم عامّه‌پسند اخراجی‌های ۳ پُرفروش بود و توانست توجه عده‌ی بسیاری زیادی را به خود جلب کنند و البته ناگفته پیداست که این اشخاص لزوماً منتقد حرفه‌ای فیلم نبودند. اما وقتی یک منتقد ادبی همین فیلم‌ها را بررسی می‌کند به لایه‌های ژرف‌ترِ معنا نظر دارد و در واقع آن لایه‌ها یا دلالت‌های گسترده‌تر معانی را می‌کاود (مثلاً معانی روانکاوانه در فیلم هامون و معانی اجتماعی و فرهنگی در فیلم جدایی نادر از سیمین). التذاذ ناشی از پی بردن به این معانی ژرف‌تر را اصطلاحاً «لذت زیبایی‌شناختی» می‌نامیم و آن را کلاً از نوع دیگر التذاذ («لذت غیرزیبایی‌شناختی») جدا می‌دانیم. پیش‌شرط مطالعه‌ی متون ادبی این نیست که خواننده لزوماً خواهان التذاذ زیبایی‌شناختی باشد، اما پیش‌شرط التذاذ زیبایی‌شناختی این است که منتقد با نظریه‌های نقادانه آشنا باشد.

اگر به تقابل دانش و هنر اعتقاد داشته باشیم و اگر زیبایی‌شناسی هنر را در شکستن کلیشه‌ها و ساختارهای تکراری جستجو کنیم، این تعریف می‌تواند جمال‌شناسی در نقد ادبی را نیز تحت تأثیر خود قرار دهد، به این معنا که چون نقد دانش است و چون دانش موازی هنر پیش می‌تازد، بی‌آن‌که مستقیم از آن بهره‌برداری کند، پس نقد ساختاری کلیشه‌وار و خط‌کشی شده در ادبیات را جستجو می‌کند که در ذات آن نهادینه نشده است؟

پاینده: تقابلی که شما از آن سخن می‌گویید در خصوص نقد ادبی و هنرْ صادق نیست. می‌شود از دیگربودگی (اگر نه دقیقاً «تقابل») شیمی و رمان یا ریاضی و شعر غنایی صحبت کرد، اما نمی‌توان نقد ادبی را که اساساً در پیوند با ادبیات و برای نیل به فهم عمیق‌تر متون ادبی به وجود آمده است، از جنسی متباین با به اصطلاح «ذاتِ» ادبیات دانست.

با عنایت به سئوال بالا، این تصور که به جای نقد از تاویل و منتقد از تأویل‌گر یاد شود، آیا ساحت هنری و ذوقی ادبیات را زیر سئوال می‌برد؟

پاینده: اگر واژه‌ی «تأویل» را نه به معنای تخصصی آن (یعنی هرمنوتیک) بلکه به معنایی تحت‌اللفظی و غیرتخصصی (یعنی تفسیر) به کار ببریم، در آن صورت راجع به کاری صحبت می‌کنیم که با نقد ادبی هیچ سنخیتی ندارد. تفسیر نیاز به دانش تخصصی و آشنایی با مفاهیم و روش‌شناسیِ هیچ نظریه‌ای ندارد. در واقع، تفسیر شالوده‌ای من‌عندی و فردی دارد، کما این‌که در زبان عمومی هم وقتی می‌پرسیم «تفسیر شما از این واقعه چیست؟»، مقصودمان این است که نظر شخصیِ شما درباره‌ی این رویداد چیست. حال آن‌که نقد ادبی کنشی فردی و دلبخواهانه (مبتنی بر پسندها یا دلایل فردی) نیست، بلکه با استناد به اصول و مفاهیم و شیوه‌های مدوّنِ نظریه‌های ادبی صورت می‌گیرد.

همان‌ گروه که از تقابل دانش و هنر سخن به میان می‌آوردند، اعتقاد دارند که نباید به دانش نقد ادبی چندان میدان داد که متن هنری را از حیثیت لذت‌رسانی و لذت‌بخشی دور کند و آن را یکسره به تسخیر دانش درآورد. اینجاست که از اعتبار دادن به ذوق در کار نقد و نقد خلاقانه سخن به میان می‌آید. نظر شما در این باره چیست؟

پاینده: همانطور که گفتم، این تقابل بر پایه‌ی فرض نادرستی شکل گرفته است (یعنی این فرض ضمنی که گویا «ذات» هنر با «ذات» نقد فرق دارد). از آن‌جا که شالوده‌ی این نظر نادرست است، نتیجه‌ای هم که بر اساس آن گرفته شده به طریق اولی نادرست است. در رد این دیدگاه نادرست، می‌توان استدلال کرد که نقد ادبی با عمیق‌تر کردن شناخت ما از سازوکارهای هنر برای معناآفرینی، در واقع بر لذت خواننده می‌افزاید.

اگر بپذیریم که تاریخ اندیشه از نقد ناآگاهانه به سمت نقد آگاهانه حرکت کرده است، آیا تاریخ نقد در امروز به معیارهای کمال‌یافته‌ی انتظام‌بخش و علمی دست یافته است؟

پاینده: این گزاره که «تاریخ اندیشه از نقد ناآگاهانه به نقد آگاهانه حرکت کرده» چنان حکم کلی‌ای است که فقط در حد یک گزاره یا حکم ایجابی یا سلبی (اما در هر حال کلی) می‌توان به آن پاسخ داد و مثلاً خلاف آن را بیان کرد. این کار البته به پیشبرد بحث کمکی نمی‌کند. شاید اگر این گزاره را کمی شرح دهید و ــ مهم‌تر ــ با دلایلی متقن اثبات کنید، آن‌گاه بشود در خصوص آن چیزی گفت و ادله‌ای در نفی یا اثباتش بیان کرد. نفی این حکم البته کار سهلی است. کافی است به یاد آوریم که رساله‌ی فن شعر (یا شعرشناسی) ارسطو که از آن با عنوان «نخستین کتاب در زمینه‌ی نظریه و نقد ادبی» یاد می‌شود، نقد را به طرزی کاملاً آگاهانه معرفی کرد. در این کتاب، ارسطو با جدل ضد دیدگاه‌های استادش افلاطون، معیارها و مفاهیمی را برای نقد مطرح می‌کند که حاصل نظرپردازی‌های تأمل‌شده و آگاهانه‌ی اوست. اما در مورد معیارهای امروزِ نقد ادبی باید بگوییم، نظریه و نقد حوزه‌ای از علوم انسانی که به علت ماهیت میان‌رشته‌ای آن دائماً در حال گسترش و بازتعریف خود است. نه فقط روش‌های نقد، بلکه حتی اهداف نقد، در نظریه‌های مختلف به شکل‌های بسیار متکثری دائماً از نو تعریف می‌شوند. بنا بر این، هرگز نمی‌توان ادعا کرد که امروز به آنچه شما «معیارهای کمال‌یافته‌ی انتظام‌بخش» نامیده‌اید دست یافته‌ایم، یا در زمانی مشخص در آینده به این معیارها به طور قطعی دست خواهیم یافت. هر نظریه‌ی جدیدی افق نوینی از تفکر را در حوزه‌ی نقد ادبی ترسیم می‌کند و پویایی نقد ادبی در این است که این افق‌ها در پرتو دستاوردهای نظری بیش از پیش متکثر شوند. صحبت کردن از «معیارهای کمال‌یافته» به طور ضمنی ضرورت پیدایش این افق‌های فکریِ نوین را مردود می‌شمارد و بدین ترتیب پویایی نقد ادبی را به بسندگیِ کاذب و نهایتاً ایستایی تبدیل می‌کند.

ادامه خواندن “مصاحبه با خبرگزاری ایلنا درباره‌ی نقد ادبی”