نکاتی دربارهی لکان و نقد روانکاوانهی نمایشنامهی هملت
ژاک لکان در سال ۱۹۰۱ در فرانسه به دنیا آمد. در یکی از دانشگاههای پاریس به تحصیل در رشتهی پزشکی پرداخت و سپس از سال ۱۹۳۶ به جنبش روانکاوانهی فروید پیوست. لکان گرچه تا مدتی همچنان به نظریههای اساسی فروید وفادار ماند، اما در واقع هیچگاه نارضایتی خود را از محدودیتهای روانکاوی کلاسیک پنهان نکرد. به دنبال اخراج وی از «انجمن بینالمللی روانکاوی» در سال ۱۹۵۹، لکان اقدام به برگزاری سخنرانیهای هفتگی کرد که بسیار مورد استقبال دانشجویان قرار گرفت. هدف لکان عبارت بود از بازخوانی یا تفسیر مجدد نظریههای فروید، بویژه در زمینهی ضمیر ناخودآگاه. به این منظور، او نیز همچون نظریهپردازان ساختارگرا و پساساختارگرا از قبیل استراوس، فوکو، بارت و دریدا، برخی از مفاهیم بنیادین زبانشناسی ساختاری را که مهمترین آنها مفهوم «نشانه» بود، به عاریت گرفت و برنهاد اساسیِ خود را اینگونه مطرح کرد که «ضمیر ناخودآگاه ساختاری زبانمانند دارد». او همچنین با به عاریت گرفتن تمایزی که نظریهپرداز فرمالیست روس رومن یاکوبسن بین استعاره و مجاز قائل میشد، استدلال کرد که این دو قطب زبانی را میتوان با مفاهیم «ادغام»[۱] و «جابهجایی»[۲] در روانکاوی قابل قیاس دانست. انتشار مجموعهای از مقالات و سخنرانیهای لکان در سال ۱۹۶۴ موجب شهرت فراوان وی شد و او را تبدیل به شخصیتی بسیار تأثیرگذار در اشاعهی اندیشههای ساختارگرایانه و پساساختارگرایانه دربارهی ادبیات کرد. ژاک لکان در سال ۱۹۸۱ دیده بر جهان فروبست.
در مقالهی حاضر، لاکان به تراژدی هملت میپردازد. نخستین روانکاوی که این نمایشنامهی مشهور را مورد توجه و بررسی قرار داد، خودِ فروید بود که آن را در کنار اُدیپ شهریار نوشتهی سوفکل و برادران کارامازوف نوشتهی داستایوسکی، یکی از سه «شاهکار بزرگ ادبیاتِ همهی اعصار» میدانست. به گمان فروید، هملت قاعدتاً باید میتوانست انتقام قتل پدرش را بگیرد، لیکن احساس گنهکاریْ وی را عاجز از این کار کرده است. روانکاو برجستهی دیگری که نمایشنامهی هملت را به تفصیل مورد بررسی قرار داد، شاگرد و مرید فروید، ارنست جونز بود که در تکنگاری معروفی با عنوان هملت و اُدیپ در سال ۱۹۴۹، با فرض این که هملت شخصیتی واقعی است که همچون یک بیمار به وی مراجعه کرده، به روانکاویِ او پرداخت. جونز روانرنجوریِ هملت را ناشی از «عقدهی اُدیپ» و عجز او از کشتن عموی خود (قاتل پدرش) را ناشی از این میداند که کلادیوس در واقع دست به عملی زده که هملت همواره بهطور ناخودآگاهانه در پی انجام دادن آن بوده است. او نتیجه گرفت که کشتن قاتل پدر، برای هملت حکم نوعی خودکشی را دارد و هراس هملت از مرگ است که مانع از انتقامگرفتن او میشود.
اما رویکرد روانکاوانهی لکان در این مقاله بهکلی با رهیافت فروید و جونز تفاوت دارد. وی برای پرتوافشانی بر فرایندهای ناخودآگاهِ ذهنِ هملت و تبیین اَعمال متناقضش، صرفاً کلام او را تحلیل میکند و به همین دلیل، تکتکِ واژگان مورد استفادهی هملت ــ و بویژه بازیهای وی با کلمات (مثلاً در قالب جناس) ــ را دلالتمند و واجد اهمیتی اساسی در کشف علل روانرنجوریِ او میداند. این جنبه از نقد روانکاوانهی لکان را (توجه به متن در حکم مجموعهای از نشانههای زبانیِ فرایندهای ناخودآگاه) باید هم پدیدهای تازه در کاربرد روانکاوی در نقد ادبی دانست و هم مایهی قرابت رهیافت او با دیگر شیوههای نقد ادبی جدید.
ح. پ.
***
دربارهی هملت
نوشتهی ژاک لکان
ترجمهی حسین پاینده
تراژدی هملت، تراژدی امیال انسان است. اما … اکنون زمان توجه به آن چیزی است که همیشه آخر از همه مورد توجه قرار میگیرد، یعنی آشکارترین وجه این نمایشنامه. تا آنجا که من میدانم، هنوز هیچ مفسری زحمت اظهارنظر در این باره را به خود نداده، هرچند غفلت از این موضوع پس از بیان کردنش بسیار دشوار است. موضوع مورد نظرم این است که: از آغاز تا پایان نمایشنامهی هملت، همگان فقط از سوگواری سخن میگویند.
به سبب سوگواری است که ازدواج مادر هملت آنقدر مایهی ننگ او میشود. وی که خواهان یافتن علت «بدخُلقیِ» پسر دلبندش است، خود چنین میگوید: «شک ندارم که علت، همان مرگ پدر او و عروسیِ زیاده از حد عجولانهی ما است.» و به گمانم لازم نباشد به یاد خواننده آورم که هملت راجع به استفاده از باقیماندهی «خوراکهای گوشت که برای مجلس عزا پخته بودند»، «بر سرِ خوانِ عروسی» چه میگوید: «صرفهجویی، هوراشیو! صرفهجویی!» …
همچنین نمیتوان از این امر شگفتزده نشد که هر گاه در نمایشنامهی هملت به مناسبتی سوگواری میشود، یک عنصر همواره حاضر است: مراسم عزاداری به اختصار و پنهانی برگزار میگردد.
به سبب پارهای ملاحظات سیاسی، پولونیوس با شتاب فراوان به خاک سپرده میشود، بی آنکه مجلسی به این مناسبت برگزار گردد. همچنین خواننده به خوبی میداند که تدفین افیلیا به چه صورت انجام میشود. این نکته جای بحث دارد که چگونه افیلیا که به احتمال قوی مرتکب خودکشی شده است (دستکم برداشت عمومی چنین است)، در خاک سرزمینی مسیحی دفن میشود. گورکنها تردید ندارند که اگر وی از چنان مرتبهی اجتماعی والایی برخوردار نبود، حتماً به گونهای دیگر به خاک سپرده میشد. کشیش حاضر در مراسم نیز دربارهی تدفین افیلیا مطابق با آئین مسیحیت، نظر مساعدی ندارد («بایستی تا نفخهی صور، بدون تقدیس مذهبی در زیر خاک میمانْد و به جای دعاهای خیر که بر جنازهاش تلاوت شد، تکههای سفال و سنگ خارا بر آن میانباشتیم») و همان مراسمی هم که مُجاز دانسته است، به اختصار برگزار میشود.
خواهناخواه باید همهی این نکات را در نظر گرفت، با علم به اینکه بسیاری نکات دیگر نیز وجود دارند.
روح پدر هملت از گناهی کفارهناپذیر شِکوه دارد. به گفتهی خودش، ظلمی که در حق وی شده جاودانه است، زیرا او را «به هنگام شکوفاییِ گناهان»اش غافلگیر کردند (و یکی از رازهای بزرگِ معنای این تراژدی، همین است). به سخن دیگر، وی قبل از مرگش فرصت نیافت تا به آرامش باطن یا هر آنچه برای حاضر شدن در محکمهی عدل الهی لازم است، دست یابد.
به این ترتیب، اصطلاحاً چند «سرنخ» در اختیار داریم که به نحو بسیار دلالتمندی به هم ربط مییابند، و پرسش این است که: سرنخهای یادشده توجه ما را به چه چیز جلب میکنند؟ به رابطهی نمایش امیال انسانی با سوگواری و ضرورتهایش.
در مقالهی حاضر قصد دارم مشخصاً به همین نکته بپردازم تا از این طریق مسئلهی «اُبژه» را آنگونه که در روانکاوی مطرح میشود (یعنی «مصداق امیال») مورد بررسی قرار دهم.
***
اولاً رابطهی سوژه با مصداق امیالش، رابطهای ساده است که من آن را به شکل یک قرار ملاقات میبینم. اما یقیناً متوجه هستید که وقتی میگویم مصداق امیال چنان خصایصی دارد که سوژه در سوگواری با او همهویت میشود (یعنی شخص میتواند مصداق امیالش را مجدداً در «خود»[۳] ادغام کند)، در واقع مسئلهی اُبژه را از زاویهای کاملاً متفاوت بررسی میکنیم. مفهوم این گفته چیست؟ آیا در اینجا با دو مرحلهی متفاوت که در روانکاوی با یکدیگر وفق نمییابند، روبهرو نیستیم؟ و آیا این موضوع نشاندهندهی ضرورت بررسی جدیترِ مسئله نیست؟
ادامه خواندن “نوشتاری از ژاک لکان دربارهی نمایشنامهی هملت”