ترجمهی حسین پاینده
آیا میبایست برای رسالهی دانشگاهی قائل به دورهی زمانیِ خاصی بود؟ رسالهای که نوشتنش نیازمند زمان و بلکه نیازمند زمانی بس طولانی است؟ یا رسالهای که گسترهی زمانیاش به گذشته تعلق دارد؟ خلاصهی کلام اینکه آیا رساله زمان خود را دارد؟ یا حتی باید قائل به عمر رساله باشیم، قائل به عمری برای رساله؟
اجازه میخواهم ابتدا رازی را بر زبان آورم بی آنکه از بیان کردنش سوءنیّتی داشته باشم: هرگز در عمرم خود را تا به این حد جوان و در عین حال تا به این حد پیر و فرسوده احساس نکردهام. همزمان با هم، در عین حال، و احساسی چنان عجینشده که گویی دو داستان، دو برههی زمانی یا دو ضرباهنگ مختلف در احساسی واحد دربارهی خویشتن با یکدیگر در ستیز و مجادلهاند، در زمانپریشیای دربارهی خود، زمانپریشیای در خویشتن. به این صورت است که میتوانم، تا حدی، از آشفتگی خاصی در هویتم سر درآورم. بیشک این آشفتگی برایم یکسره ناآشنا نیست و من نیز دائماً از آن شِکوهوشکایت نمیکنم، اما در این لحظه چنان ناگهانی شدت گرفته است که بعید نیست دچار شدنم به آن، زبانم را بند آورد.
میان جوانی و سالخوردگی، این و آن دیگری، نه این و نه آن دیگری، نامعیّن بودن عمر. مانند این است که در مقطع جاافتادگی در زندگی دچار ناآرامی شوی. یک جور بیثباتی است. نمیخواهم تا آنجا پیش بروم که بگویم برهم خوردن ثبات، نگرش و جایگاه آدمی، برهم خوردن رساله یا تفاخر به آن؛ بلکه برهم خوردن وقفهای در زندگیِ کمابیش به خوبی نظموقاعدهیافتهی مدرس دانشگاه، فرجام و آغازی که با یکدیگر همگاه نمیشوند و بار دیگر بیشک خلاءِ بدیل بین شعف ناشی از لذت و زایاییِ اندیشه.
این زمانپریشی (بدیهی است که دربارهی خودم سخن میگویم) احساسی آشنا در من برمیانگیزد، گویی که قرار ملاقاتی ابدی برایم تعیین شده است، ملاقات با چیزی که بخصوص و با نهایت وقتشناسی هرگز نمیبایست در ساعت تعیینشده به میعادگاه آید، بلکه همیشه یا خیلی زود و یا خیلی دیر به آنجا میرسد.
اما در خصوص این جایگاهی که به منظور دفاع از رسالهام بر آن ایستادهام، باید بگویم که مدتهای مدیدی است که خود را برای آن آماده میکنم. تردیدی نیست که از پیش برایش برنامهای اندیشیدهام، اما بعد به وقت دیگری موکولش کردم و نهایتاً منتفی دانستمش. دیرزمانی است که آن را منتفی دانستهام، چندان که اکنون وقتی به لطف شما دفاع از رسالهام سرانجام صورت واقعیت به خود گرفته است، ناگزیر به نظرم اندکی خیالین یا غیرواقعی میآید؛ حالوهوایی از ناممکنی، از پیشبینیناپذیری، حتی حالوهوایی از فیالبداهگی دارد.
تقریباً بیستوپنج سال پیش بود که خود را به پژوهش برای نوشتن رساله متعهد کردم. ای دریغا که بتوان گفت این تصمیمِ خودم بود. در آن زمان، نوشتن رساله صرفاً دنبال کردن راهی بود که کمابیش طبیعی تلقی میشد، یا دستکم میتوان گفت آنان که بعد از اتمام تحصیل در اکول نرمال[۱] و گذراندن امتحان جذب مدرسان دانشگاه در فرانسه خودشان را در وضعیت اجتماعیِ کاملاً تعیینشدهای میدیدند، نوعاً همین کارِ آشنا را میکردند که از قدیمالایام باب بوده است.
لیکن این بیستوپنج سال کاملاً عجیبوغریب بودهاند. با گفتن این موضوع به سرگذشت کماهمیت شخص خودم در این مدت نظر ندارم، همچنین اشارهام به تمام آن مسیرهایی نیست که ابتدا مرا از تصمیم اولیهام دور کردند، بعد تعمداً به جایی رهنمونم ساختند که در صحّت آن تصمیم تردید کنم، تعمداً و ــ صادقانه فکر میکردم ــ قطعاً. اما عاقبتِ کار این شد که مدتی پیش در وضعیتی که به گمانم، درست یا نادرست، جدید میآمد، تصمیم گرفتم مخاطرهی ارزیابی دیگری، تحلیل دیگری را بپذیرم.
پس وقتی میگویم که این بیستوپنج سال عجیبوغریب بودهاند، در درجهی نخست به این سرگذشت شخصی یا حتی مسیرهایی که پژوهش خودم طی کرده نظر ندارم، حتی با این فرض که پژوهشم میتوانست، هرچند نامحتمل مینماید، از آن محیطی جدا شود که از طریق بازیِ بدهبستانها، شباهتها، قرابتها و به اصطلاح تأثیرها از آن عبور کرده است، بلکه همچنین و به طور خاص، در واقع بیشتر و بیشتر، از طریق بازیِ ناهمگراییها و حاشیهای شدن در انزوایی فزاینده و گهگاه ناگهانی، خواه ناهمگرایی و حاشیهای شدن محتوایش، مواضعش، بگویم «تزهایش»، و خواه بخصوص ناهمگرایی و حاشیهای شدن روشهای پیش رفتنش، رفتارهای اجتماعی-نهادی، سبک خاصی در نگارش علاوه بر ــ صَرف نظر از هزینهاش که امروزه بسیار گزاف شده است ــ رابطه با محیط دانشگاهی، با بازنماییهای فرهنگی، سیاسی، ویراستاری و ژورنالیستی، یعنی آن جایی که امروز به نظرم برخی از جدیترین، مبرمترین و مبهمترین مسئولیتهای روشنفکران قرار دارد.
نه، وقتی به مسیر پُرپیچوخمِ این بیستوپنج سال اشاره میکنم خودم را در نظر ندارم، بلکه به سلسله وقایعی بس شگرف در تاریخ فلسفه و نهادهای فلسفی فرانسه میاندیشم. اینجا و اکنون امکانش نیست ــ و اصلاً مناسبتی ندارد ــ که این وقایع را تحلیل کنم. اما از آنجا که به دلایلی چند، از جمله محدودیت وقتم، اصلاً نمیتوانم تحقیقاتی را که به شما تسلیم شده است به روشی شبیه به یک سخنرانی و به صورت جمعبندیها یا تزهای یک رساله به هم وصل کنم؛ همچنین به این دلیل که از سوی دیگر نمیخواهم بحثی را که در پی خواهد آمد با مقدمهای بیش از حد طولانی محدود کنم، با خود چنین اندیشیدم که شاید بهتر باشد که چند گزارهی جستهگریخته و مقدماتی را مطرح کنم که برخی از واضحترین نکات را دربارهی فصل مشترک این سلسله وقایعِ تاریخی و بعضی از جنبشها یا موضوعاتی که مرا مجذوب خود کردهاند مشخص میسازند، جنبشها و موضوعاتی که توجهم را در محدودهی رسالهام به خود جلب کردهاند یا به مسائلی دیگر معطوف داشتهاند.
ادامه خواندن “خطابهی دریدا در جلسهی دفاع از رسالهی دکتریاش”