آنچه در زیر میخوانید متن سخنرانی حسین پاینده در نشست «تاریخ مردم در آثار محمود دولتآبادی» است که در خانهی اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد. سایر سخنرانان این نشست عبارت بودند از محمود دولتآبادی و دکتر داریوش رحمانیان.
چه ارجحیت و مزیّت و ویژگی خاصی در تاریخ مردم هست که یک شکل از پژوهیدن تاریخ، اصطلاحاً «تاریخ مردم» نام گرفته است؟ کتابهای تاریخ را معمولاً اصحاب قدرت مینویسند که دو دستهاند، یا کسانی که قدرت سیاسی را در دست دارند، یا کسانی که قدرت اقتصادی را. البته در برخی کشورها این دو گروه در هم ادغام شدهاند. آنچه در کتابهای رسمیتاریخ سیطره دارد همانا منظر و برداشت و تفسیر آنهاست. نکته اینجاست که سیاستمداران و کسانی که از رفاه مادی فوقالعاده برخوردارند، غالباً نگاه محدود و بستهای دارند و مسائل مردم واقعی را نمیدانند. بنابر این در جایگاه ارزیابی که سهل است، در جایگاه گزارش تاریخ نیز نیستند. این موضوع را که نگاه قدرتمداران لزوماً محدود است، در نقد ادبی از منظر دیگری نیز میتوان مطرح کرد. در روایتشناسی چنین استدلال میکنیم که اصولاً روایتگری عینی ناممکن است و هر کسی که مدعی است تاریخ را عیناً گزارش میکند، در واقع آن را از چشم خودش یا به اصطلاح از «منظر روایی» یا زاویهی دید خودش و با در نظر گرفتن علائق، منافع و محدودیتهای خودش روایت میکند. بنابر این، هر تاریخی لزوماً محدود و ناکافی است.
تعریض پژوهشگران «تاریخ مردم» به تاریخهای معمولی بویژه این است که کسانی که قدرت اقتصادی و سیاسی را در جوامع بشری در کنترل خودشان دارند، معمولاً اقلیت بسیار کوچکی را تشکیل میدهند در حالی که وقتی تاریخ از منظر اقشار میانی یا محرومان و ستمدیدگان روایت میشود، با توجه به این که این اقشار اکثریت جامعه را تشکیل میدهند، روایتشان از تاریخ قابل اعتناتر و بیشتر درخور بررسی است. رهبران سیاسی و کسانی که اقتصاد را برای منافع خودشان تنظیم میکنند، بیشتر مستعد تحریف تاریخاند و بیشتر یکجانبهنگرند تا کسانی که هیچ سهمیاز قدرت سیاسی ندارند و خودشان از محرومان اجتماعی هستند.
ممکن است پرسیده شود که بسیار خب، این یک روش در تاریخپژوهی است، اما چه ربطی به مطالعات ادبی از منظر نقادانه دارد؟ ربطش این است که «تاریخ مردم» یا «تاریخ مردمی» نوعی روایت است که طی آن راویانی متکثر تلاش میکنند تا رویدادهای تاریخی را در قالب روایت بازگویی کنند. روایتشناسی بخش مهمیاز نظریههای نقد ادبی دو-سه دهه اخیر است و حوزه بسیار پیشرونده و پُرطرفداری در مطالعات ادبی است. بنابر این به طور طبیعی ما در نقد ادبی به تاریخ مردم نظر داریم. این توضیح لازم است که وقتی صحبت از نقد ادبی میکنیم، صرفاً متون ادبی و متون مکتوب را در نظر نداریم، بلکه روایتهای مردمیاز برهههای حساس تاریخ، موضوع بررسیهای نقادانهی منتقدان ادبی است که شیوههایی مانند تاریخگرایی نوین را به تأسی از کسانی مانند گرینبلت یا مانتروز و دیگران در پژوهشهایشان به کار میبرند. بنابر این، گرچه ما با رمان و شعر و نمایشنامه و فیلم و سایر تولیدات ادبی و هنری هم قطعاً سروکار داریم، اما تاریخ مردمیبرای ما شکلی از رمان و روایت است و ابزارهایی که در روایتشناسی برای تحلیل متن به کار میبریم، کاملاً قابل اعمال کردن به متنهای تاریخپژوهان مردمیاست.
چرا برای حضور در جلسهای راجع به رویکرد موسوم به «تاریخ مردم»، از یک رماننویس دعوت شود؟ زیرا این رماننویس با سبک خاص خودش که رئالیسم است، در تاریخ ادبیات معاصر ما شناخته میشود و تاریخ مردمینیز دقیقاً همین است، یعنی تاریخ از منظر اقشار مردم است، از منظر کسانی که در قدرت سهمیندارند، از منظر فرودستان. هنر و ادبیات رئالیستی، واقعیتهای زندگی اجتماعی را از دید اقشار تحتانی جامعه بازنمایی میکنند. «تحتانی» در لغت به معنای «پایین» یا «زیر» یا «قرار گرفته در پایین» است. این معنا کاملاً متناظر با تاریخ مردم است، زیرا لوسین فِور که از بنیانگذاران آن است، تاریخ مردم را تاریخ روایتشده از پایین مینامد. این دقیقاً اصطلاحی است که در ادبیات برای رمانهای رئالیستی به کار میبریم، رمانهایی که واقعیت اجتماعی را از منظری پایین، نه از منظر قدرت یا برخورداری، بلکه از منظر نابرخورداری و محرومیت روایت میکنند.
میدانیم که پایهگذاران مکتب آنال در تاریخپژوهی یعنی فِور و همکارش مارک بلوک معتقدند که گسترهی تاریخنگاری باید وسیع و شاملشونده (inclusive) باشد، به این معنا که همهی تاریخ بشر در دایرهی ملاحظه و بررسی قرار بگیرد، نه فقط تاریخ فتوحات یا تاریخ مورد توجه قدرتمداران. قدرتمداران برای افتخار به خودشان ممکن است برهههای معیّنی از تاریخ را به صورت گزینشی انتخاب کنند و آنها را در منابع رسمی تاریخ برجسته کنند. در مکتب آنال با این نوع تاریخنگاری مخالفت میشود و قرار است دایرهی کار وسیعتر شود. به یک عبارت تاریخ مردم، تاریخ توده هاست، نه تاریخ اقلیت حاکم بر مقدرات مردم.
ادبیات رئالیستی نیز ادبیات تولیدشده از منظر یا جایگاه پایینترین آحاد جامعه است. اصولاً رئالیسم از بدو پیدایش دقیقاً همین بوده است. همهی ما با تابلوهای رئالیستی گوستاو کوربه آشنا هستیم. کوربه در نقاشیهایش همان کاری را کرده که هر رماننویس رئالیستی برای نگارش رمانهایش انجام میدهد: مشاهدهی تیزبینانهی واقعیت، از نزدیک رفتن و دیدن واقعیتهای تلخِ روزمره. کوربه تابلوی معروفی به نام «سنگشکنان» دارد که در بسیاری از منابع تاریخ هنر به داستان خلق شدن آن به دست کوربه اشاره شده است. ماجرا این بوده است که یک روز کوربه در معبری عبور میکرده و میبیند شماری کارگر سنگشکن در حال کار هستند. از ایشان خواهش میکند که به کارگاه هنریِ او بروند و همین کار (شکستن طاقتفرسای سنگها) را آنجا بکنند، تا کوربه رنج و سختکوشیِ آنها را به تصویر بکشد. رماننویسان رئالیست نیز چنین هستند، یعنی در دل مردم هستند و از نزدیک مسائل مردم را میبینند و رصد میکنند و بنابر این کار آنها شباهتی به آن نوع روایتهایی دارد که در «تاریخ مردم» درخور بررسی محسوب میشود.


