اطلاعیه‌ی دو کارگاه

۱. کارگاه «داستان‌نویسی با سبک مدرنیسم» 

شرح دوره
هدف از این کارگاه که طی ۱۰ جلسه برگزار خواهد شد، آشنایی داستان‌نویسان با ویژگی‌های داستان مدرن و تکنیک‌های نگارش به این سبک است. رویکرد این کارگاه به داستان‌نویسی مبتنی بر نظریه‌هایی ادبی و شناخت مبانی مدرنیسم در ادبیات ایران و جهان خواهد بود. شرکت‌کنندگان در این دوره، می‌بایست از شناخت مقدماتی درباره‌ی عناصر داستان برخوردار باشند (زاویه‌ی دید، شخصیت، پیرنگ، کشمکش،
). در چهار جلسه‌ی نخست با مبانی نظری مدرنیسم آشنا می‌شویم و در هر یک از شش جلسه‌ی بعدی تمرکز ما بر نوشتن داستان‌های کوتاه مدرن خواهد بود، به این ترتیب که در هر جلسه دو داستان از شرکت‌کنندگان کارگاه در جمع خوانده و بررسی می‌شود. در بحث راجع به داستان‌ها، شیوه‌ی به‌کارگیری خلاقانه و هدفمندِ عناصر داستان برای القای درونمایه‌ی مورد نظر نویسنده بحث خواهد شد. شرکت در این کارگاه مستلزم این نیست که داوطلبان قبلاً در علوم انسانی یا هنر تحصیل کرده باشند و همه‌ی اشخاص علاقه‌مند، صرف نظر از رشته‌ی تحصیل‌شان، می‌توانند در این کارگاه شرکت کنند، اما لازم است که داوطلبان قبلاً از راه مطالعات شخصی با عناصر داستان کوتاه آشنا باشند.

اطلاعات بیشتر و ثبت نام: مؤسسه‌ی بهاران ۰۲۱۸۸۸۹۲۲۲۸ و ۰۹۳۰۷۰۵۱۱۰۰

 

  ۲. کارگاه «صادق هدایت و سوررئالیسم: بازخوانشی از بوف کور» 

شرح دوره
اصطلاح سوررئالیسم را نخستین بار نویسنده‌ی فرانسوی گیلومه آپولینِر در سال ۱۹۱۷ به کار برد. اما سوررئالیسم به معنایی که امروزه در هنر و ادبیات مستفاد می‌شود، با تک‌نگاری آندره برتون و فیلیپ سوپُو در سال ۱۹۲۴ با عنوان «بیانیه‌ی سوررئالیسم» شروع شد. این جنبش در واقع ریشه‌ای ادبی داشت  و در  شعر آغاز شد اما متعاقباً به هنر و سایر ژانرهای  ادبی تسرّی پیدا کرد، به گونه‌ای که امروزه می‌توان از سوررئالیسم در نقاشی، داستان‌نویسی، مجسمه‌سازی، عکاسی و فیلمسازی سخن گفت. ویژگی بنیادین سوررئالیسم عبارت است از ترکیب دیالکتیکی امر واقعی با امر غیرواقعی، بیداری و رؤیا، یا دنیای بیرون و دنیای درون. در این ترکیب غریب اما خلاقانه، ایماژهای باورپذیر با ایماژهای وهمناک، دور از ذهن و حتی باورناپذیر تلفیق می‌شوند تا تصویری گویا از هزارتوی تاریک و ناپیدای ضمیر ناخودآگاه به دست داده شود. انتشار بوف کور در سال ۱۳۱۵ در هند، شالوده‌ای جدید و نوآورانه برای رمان مدرن فارسی به وجود آورد که می‌توان گفت به نقطه‌ی عطفی در تاریخ ادبیات داستانی ایران تبدیل شد. بوف کور سوررئالیسم را به‌منزله‌ی سبکی نو به نویسندگان ایرانی شناساند. یکی از جنبه‌های درخور توجه بوف کور این است که هم نویسنده و هم راویِ این رمان کوتاه نقاش هستند. تابلوهای هدایت در سبک‌های هنری مختلف موجودند و نشان می‌دهند که او با این جنبش‌های هنری آشنا بوده است. در این کارگاه پس از آشنایی با مبانی سوررئالیسم در هنر و ادبیات، می‌کوشیم از مفاهیم و تکنیک‌های نقاشی سوررئالیستی به منظور پرتوافشانی بر رمز و راز بوف کور کمک بگیریم. این خوانش نشان خواهد داد که اگر منطق سوررئالیستی حاکم بر پیرنگ و شخصیت‌پردازی بوف کور را به‌درستی دریابیم، آن‌گاه ابهامات و چالش‌های خوانش این رمان برای خواننده برطرف می‌شوند. به این منظور، با رویکردی تطبیقی ـ میان‌رشته‌ای، خوانشی ارائه خواهیم داد از بخش‌هایی از متن بوف کور از یک سو و برخی تابلوهای نقاشان مشهورِ سوررئالیست مانند سالوادور دالی و رُنه ماگریت از سوی دیگر.

اطلاعات بیشتر و ثبت نام: مؤسسه‌ی بهاران ۰۲۱۸۸۸۹۲۲۲۸ و ۰۹۳۰۷۰۵۱۱۰۰

اطلاعیه‌ی وبینار «صادق هدایت و سوررئالیسم: بازخوانشی از بوف کور»

بیش از هشتاد سال پس از اولین نوبتِ انتشارِ بوف کور، این مشهورترین اثر صادق هدایت هنوز هم در زمره‌ی ماندگارترین، بحث‌انگیزترین و پُرابهام‌ترین آثار ادبیات مدرن فارسی محسوب می‌شود. تنوع و همچنین کثرت نقدهای نوشته‌شده بر این رمان کوتاه گواه روشنی است بر این‌که بوف کور به خوانش‌های متفاوت میدان می‌دهد و هرگز نمی‌توان تحلیلی نهایی از آن به دست داد. با استفاده از تعابیر رولان بارت می‌توان گفت هر خوانش نقادانه‌ای از این متن، در واقع بازنگارشی از آن هم هست، زیرا چندلایه بودن معنا در بوف کور آن را به مصداق بارزی از آنچه بارت «متن نوشتنی» می‌نامد تبدیل کرده است. این وبینار تلاشی است به منظور نوعی بازخوانش/بازنگارش از بوف کور در پرتو گزاره‌هایی که سوررئالیست‌ها درباره‌ی هنر و ادبیات مطرح کردند.

اطلاعیه‌ی برگزاری کارگاه سبک‌های داستان‌نویسی در اصفهان

به دعوت جمعی از دوستان داستان‌نویس و علاقه‌مند به نقد ادبی، قرار است در روز جمعه ۱۰ آبان ۹۲ کارگاهی در سه جلسه در اصفهان برگزار کنم (دو جلسه در صبح و یک جلسه بعدازظهر). تمرکز من در این کارگاه‌ها بیشتر بر دو سبک سوررئالیسم و پسامدرنیسم خواهد بود. مبحث سوررئالیسم را برای این انتخاب کردم که به گمانم شناخت ما از این سبک خاص در داستان‌نویسی خیلی زیاد نیست. در مقایسه با سایر سبک‌های ادبی، داستان‌نویسان ایرانی اقبال نسبتاً کمی به این سبک از داستان‌نویسی نشان داده‌اند و نمونه‌های داستان کوتاه و رمان سوررئالیستی به قلم نویسندگان ما بسیار کم است. در این کارگاه پس از تبیین ویژگی‌های سوررئالیسم، رمان بوف کور (شاهکار سوررئالیستیِ هدایت) را بررسی خواهم کرد. کاری که قصد دارم در این کارگاه راجع به پسامدرنیسم انجام دهم به همین منوال خواهد بود: ابتدا برخی زمینه‌ها و ویژگی‌های داستان‌های پسامدرن را توضیح می‌دهم و بعد نمونه‌ای از این نوع داستان‌نویسی را در کار یکی از نویسندگان معاصر خودمان بررسی می‌کنم.
جزئیات بیشتر درباره‌ی این کارگاه را می‎‌توانید روی پوستر زیر ملاحظه کنید که دوستان در اصفهان تهیه کرده‌اند.

تجددخواهیِ ادبیِ هدایت

صادق هدایت را عموماً در زمره‌ی نوگراترین و بدعت‌گذارترین نویسندگان ایران می‌دانند. بررسی داستان‌های هدایت، بویژه با توجه به برهه‌ی زمانی‌ای که این داستان‌ها در آن نوشته شدند، مؤیِدِ این دیدگاه است که او از تکنیک‌ها و شیوه‌هایی استفاده کرد که دست‌کم تا آن زمان در ادبیات داستانی نوپای ایران مسبوق به سابقه نبودند. یک مصداقِ خصیصه‌نما از تلاش‌های هدایت برای فراتر رفتن از شیوه‌های مرسوم داستان‌نویسی و ایجاد چهارچوب‌های نو را در داستان کوتاه او با عنوان «فردا» می‌توان دید. این داستان، که نخستین بار در سال ۱۳۲۵ منتشر شد، با استفاده از تکنیک تک‌گویی درونی و سیلان ذهن نوشته شده است که در آن زمان، دست‌کم در کشور ما، روش مرسوم و شناخته‌شده‌ای در داستان‌نویسی محسوب نمی‌شد. تناوب تک‌گویی‌های مهدی زاغی و غلام (دو کارگر چاپخانه که شخصیت‌های اصلی این داستان هستند)، روایتی غیرخطی به وجود می‌آوَرَد که به شیوه‌ای مدرنیستی (یعنی با نمایش دادنِ فرایندهای ذهنی و نه با گزارشِ مستقیمِ یک راویِ همه‌دان) احساسات و استنباط‌های این دو شخصیت از رویدادهای پیرامون‌شان را به خواننده القا می‌کند. نقل‌قول زیر از تکی‌گوییِ مهدی زاغی، مبیّن مهارت هدایت در استفاده از تداعی برای نشان دادنِ دنیای درونیِ این شخصیت است:

«[غلام] چه عادتی داره که یا بیخود وراجی کنه و یا خبرها را بلندبلند بخونه! حواس آدم پرت می‌شه. پشت لبش که سبز شده قیافه‌اش را جدی کرده. اما صداش گیرنده است. آخر هر کلمه را چه می‌کِشه! [. . . .] هر چی به دهنش بیاد می‌گه: مثلاً به من چه که زن دائیش بچه انداخته؟ اما کسی هم حرف‌هاش را باور نمی‌کنه ــ همه می‌دونند که صفحه می‌گذاره. هرچی پاپی من شد، نتونست که ازم حرف در بیاره. من عادت به درددل ندارم. وقتی که برمی‌گرده می‌گه: “بچه‌ها!” مسیبی رگ‌به‌رگ می‌شه؛ به دماغش برمی‌خوره. اونم چه دماغی! با اون دماغ می‌تونه جای پنج نفر هوای اتاق را خراب بکنه. اما همیشه لب‌هاش وازه و با دهن نفس می‌کشه. از یوسف اشتهاردی خوشم نمی‌یاد: بچه‌ی ناتو دوبه‌هم‌زنی است. اشتهارد هم باید جایی شبیه ساوه و زرند باشه، کمی بزرگ‌تر یا کوچک‌تر، اما لابد خانه‌های گِلی و مردم تب و نوبه‌ای و چشم‌دردی داره. مثلاً به من چه که می‌یاد بغل گوشم می‌گه: “عباس سوزاک گرفته.” پیرهن ابریشمی را که به من قالب زد، خوب کلاه سرم گذاشت! نمی‌دونم چشمش از کار سرخ شده یا درد می‌کنه. پس چرا عینک نمی‌زنه؟» (صادق هدایت. نوشته‌های پراکنده، چاپ دوم. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۴۴. ص. ۱۹۳.)

در این بخش از داستان، شب شده است و مهدی زاغی که تلاشش برای خوابیدن بی‌ثمر مانده، افکار و خاطرات مختلف و نامرتبطی را ناخواسته در ذهنش مرور می‌کند. ابتدا به یاد غلام (یکی دیگر از کارگران چاپخانه‌ای که خود در آن کار می‌کند) می‌افتد که عادتش در بلند خواندن خبرهایی که برای روزنامه حروفچینی می‌کند، باعث آزار همکارانش می‌شود. سپس به چهره و صدای غلام فکر می‌کند و بعد به پُرگویی‌های او و این‌که نتوانسته است مهدی را وادار به درددل کند. راوی از این‌جا به یاد واکنش یکی دیگر از کارگران به نام مسیبی می‌افتد و اکنون با جمله‌ی «به دماغش بر می‌خوره»، که کنایه از رنجیدن مسیبی است، به بزرگ بودنِ بینیِ او می‌اندیشد. این تداعی عیناً در مورد یکی دیگر از کارگران ــ این بار به سبب نام این شخصیت ــ در ذهن راوی صورت می‌گیرد: وقتی راوی یوسف اشتهاردی و دوبه‌هم‌زن بودنِ او را به یاد می‌آوَرَد، بی‌اختیار به منطقه‌ی اشتهارد و مردم و خانه‌های آن‌جا فکر می‌کند. جملات پایانیِ این نقل‌قول، نشان‌دهنده‌ی هجوم اندیشه‌های نامرتبط به ذهن راوی هستند: مهدی با خود می‌اندیشد که یوسف پیراهنی را به قیمت گزاف به او فروخته، اما بلافاصله به سرخ بودنِ چشم یوسف فکر می‌کند و این‌که چرا با این حال از عینک طبی استفاده نمی‌کند. در دومین بخش داستان «فردا»، در جملات پایانیِ تکی‌گوییِ درونیِ غلام، که همچون مهدی زاغی از بیخوابی در بسترش رنج می‌بَرَد، تداعی شکلی افراطی‌تر به خود می‌گیرد و به سیلان ذهن تبدیل می‌شود:

«فردا باید لباسم را عوض بکنم، دیشب همه کثیف و خونالود شده … بلکه شکوفه برای بچه‌گربه‌اش که زیر رختخواب خفه شد گریه می‌کرد … چرا هنوز سر درخت کاج تکان می‌خوره؟ … پس نسیم می‌یاد … امروز ترکبند دوچرخه‌ی یوسف به درخت گرفت و شکست … به لب‌های یوسف تبخال زده بود … کوادرات … دیروز هفتاد بطر لیموناد خوردم، باز هم تشنه‌ام بود! … نه حتماً غلط مطبعه بوده. یعنی فردا تو روزنامه تکذیب می‌کنند؟ … خوب من پیرهن سیاهم را می‌پوشم … چرا عباس که چشمش لوچه، بهش “عباس لوچ” نمی‌گند؟ کوادرات … کو ـ واد ـ رات … کو ـ واد ـ رات … فردا روزنامه … پیرهن سیاهم … فردا! …» (ص. ۲۰۷-۲۰۶) ادامه خواندن “تجددخواهیِ ادبیِ هدایت”