روزنامهی اعتماد، بخش ادبیات ــ دکتر حسین پاینده عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی، چهرهی شاخص و شناختهشدهی ادبیات ایران بهویژه در حوزهی نقد ادبی و تحقیقات بینارشتهای هستند. در این گپوگفت سعی داریم از چندوچون نگارش یکی از مهمترین تألیفات ایشان که جایگاه بایستهای در تاریخ نقد و نظریه ادبی ایران دارد باخبر شویم. در ادامه نگاهی به مبحث فرهنگ و گفتمان فرهنگی در جامعه خواهیم داشت.
مجموعهی سه جلدی داستان کوتاه در ایران یکی از معدود منابعی پژوهشیـکاربردی در شناخت داستان کوتاه ایرانی و نقد آنهاست که با روشی پویششناسانه و میانرشتهای با توجه به سه جریان مهم رئالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم در تاریخ داستان کوتاه ایرانی نوشته شده است. در این مجموعه نخست ذیل عنوان ملاحظات اولیه، ملاحظاتی به عنوان پیشزمینه مطرح شده تا هر خوانندهای بتواند مباحث هر فصل را درک و دریافت کند. سپس نقد عملی داستانهای نمونه برای تبیین نظریهی مورد بحث در هر فصل ارائه شده است.
- نگارش مجموعهی سه جلدی داستان کوتاه در ایران که مجموعاً پنجاه داستان کوتاه قابلتوجه ایرانی را در آن بررسی و نقد کردهاید، چه مدت طول کشید؟ با چه مشقت یا مشکلاتی همراه بود و آیا استقبال مخاطبان و حمایت مسئولان در قبال این مهم رضایتبخش بوده است؟
پاینده: نگارش این کتاب حدود پنج سال از وقت من را به خود اختصاص داد. البته بخشی از این پنج سال در واقع صَرف تحقیق راجع به پیدایش ژانر داستان کوتاه در ادبیات ایران شد. من نیاز داشتم این موضوع را بررسی کنم که داستان کوتاه، نه به معنای عامِ «روایت کوتاه» بلکه معنای دقیق کلمه به منزلهی یک ژانر، از چه زمانی در ادبیات ما ظهور کرد، چگونه وارد پیکرهی ادبیات ما شد و چگونه توانست ریشه بدواند و جایگاه خود را تثبیت کند. این کار مستلزم مطالعهای بود که بیشتر ماهیتی تاریخمبنا داشت. اما هدف من در این کتاب، نوشتن تاریخ داستان کوتاه در ایران نبود. من متوجه این ضعف در مطالعات ادبی در کشور خودمان شدم که تحقیقات در حوزهی ادبیات عمدتاً سمتوسویی تاریخنگارانه دارد. به بیان دیگر، محققان ما مطالعات ادبی را مترادف بازگویی تاریخ ادبیات میدانند. مثلاً وقتی میخواهند کتابی در زمینهی شعر نو فارسی تألیف کنند، تاریخ ایران بعد از مشروطه را مینویسند و بخش عمدهای از کتابشان را به زندگی نیما یوشیج و شاعران نوپردازِ بعد از او اختصاص میدهند. در این کتابها نوعاً به فهرست آثار شاعران یا گاهشمار زندگی آنان برمیخوریم. در واقع، این قبیل تحقیقات، چرایی پیدایش شعر نو را بحث نمیکنند و توضیح نمیدهند که کدام پویشهای درونیِ ادبی منجر به شکلگیری شعر نو شد. پژوهشگران ما وقتی میخواهند پیدایش شعر نو یا رمان و داستان کوتاه در ادبیات ایران را توضیح بدهند، علاوه بر تاریخ ایران و زندگینامهی نویسندگان و شعرا و فهرست آثار آنان، همچنین بخش زیادی از کتابشان را به آنچه خودشان «زمینههای اجتماعی» مینامند اختصاص میدهند. در اینجا هم باز از خودِ ادبیات، تحولات درونیِ آن، یا سازوکارهای جریانسازانهی آن خبری نیست و مؤلف بیشتر تاریخ اجتماعی ایران را بازمیگوید. مقصود من اصلاً این نیست که ادبیات را باید در خلاء و بدون ارجاع به زمینههای مادی تبیین کرد. پیداست که دگرگونیهای اجتماعی در شکلگیری ذهنیتهای جدید تأثیر میگذارد و به طریق اولی میتواند باعث عطف توجه شاعران و نویسندگان به مضامین جدید شود، مضامینی که از سبکهای جدید زندگی کردن آحاد جامعه برمیآیند. به عبارت دیگر، من کاملاً واقفم که وقتی گفتمانهای جدید پا میگیرند، به فراخور آنها ادبیات هم با تکنیکهایی جدید و با تمرکز بر مضامینی نو تولید میشود. اما فرقی هست بین صِرفِ بازگویی تاریخ اجتماعی و تبیین تحولات اجتماعی، یا تبیین علت سر بر آوردن گفتمانهای ملازم با آن تحولات. رویکرد گفتمانی به تحولات اجتماعی (و ایضاً تحولات ادبی) مستلزم تبیین مناسبات قدرت است. در این رویکرد، پژوهشگر ادبیات باید معلوم کند که کدام سازوکارهای معناسازانه در تولید متون ادبی در رابطهی دیالکتیکی با کدام اوضاع عینی در جامعه نضج گرفتهاند. صِرفِ بازگفتنِ اینکه در فلان تاریخ فلان رویداد در کشور ما رخ داد، کمکی به فهم سازوکارهای درونی ادبیات نمیکند. در بسیاری از کتابها، شکلگیری شعر نو و ژانرهایی مانند داستان کوتاه یا رمان به سادگی به این معادلهی ساده فروکاهیده میشود که «فلان شرایط تاریخی باعث پیدایش فلان گونه از شعر یا داستان شد». نمونهی چنین ادراک تقلیلگرایانهای را میتوانید در کتابی با عنوان گونههای نوآوری در شعر معاصر ایران ببینید که نویسندهاش در مقدمه (صفحهی ۱۱) اعلام میکند: «جامعهی گذشتهی ایران، با شرایط ویژهی خود، زیباییشناسی خاص خود را داشت و ادبیات ویژهی خود را میطلبید. اما آن ساختارها، بافتارها و رفتارهای اجتماعی پیشین، امروزه دگرگون شده و در پی آن، شرایط تازهای پدید آمده است. این شرایط تازه، که بسیاری از نمودهای آن در بخشهای گوناگون جامعه پدیدار شده، فرهنگ، هنر و ادبیاتِ خاص خود را نیز به همراه آورده است». نویسندهی کتاب یادشده به پیروی از همین الگوی سادهانگارانه (تناظر یکبهیک بین «شرایط اجتماعی» و ادبیات)، در ادامه (صفحهی ۲۲ از کتابش) به این موضوع میپردازد که «از حدود دو قرن پیش کمکم دستاوردهای تازهی صنعتی به ایران راه یافت و شرایط زندگی ایرانیان را آرامآرام تغییر داد؛ خطوط راهآهن، خطوط تلگراف، تأسیس چاپخانه، ایجاد کارخانه و … .» وی سپس به تکرار مطالبی میپردازد که بارها در این قبیل کتابها ذکر شدهاند، از جمله نقش عباسمیرزا در «ایجاد فضای تازه در جامعهی ایرانی»، انتشار مطبوعات فارسی در ایران و خارج از ایران، تأسیس دارالفنون، ترجمهی ادبیات اروپا به زبان فارسی، و غیره. این قبیل مطالب تاریخنگارانه (historiographic) را مقایسه کنید با آنچه کریمیحکاک در اولین پاراگراف مقدمهی کتابش با عنوان طلیعهی تجدد در شعر فارسی (ترجمهی مسعود جعفری) نوشته است تا تفاوت این دو رویکرد (یکی تاریخنگارانه و دیگری پویششناسانه) بر شما بیشتر معلوم شود: «در سالهای اخیر فرایند تحول ادبی ــ افول هنجارها، قواعد، سنتها و نظامهای کهن و تثبیتشدهی بیان هنری، از میان رفتن سرمشقهای غالب و فراگیر، ظهور نظامهای تازهی رمزگان ادبی و رواج شیوههای نوین معناآفرینی و دلالت ــ در پرتو نظریهی مابعدساختارگرایی از نو مورد بازنگری قرار گرفته است.» کریمیحکاک به پیروی از همین الگوی پویششناسانه در ادامهی کتابش شعر نو را نه برحسب کلیشهی «تقابل سنت با نوآوری»، بلکه بر اساس نوعی مطالعهی درونذاتی تبیین میکند، تبیینی که مطالب تکراری دربارهی عباسمیرزا و انتشار مطبوعات و نهضت ترجمه و تأسیس دارالفنون و غیره در آن تعیینکننده نیستند. مقصودم از اشاره به این دو کتاب در حوزهی شعر نو فارسی این بود که تأکید کنم در کتاب داستان کوتاه در ایران از روششناسیای پیروی کردهام که معطوف به معلوم کردن سازوکارهای درونی و گفتمانی داستان کوتاه است، نه بازگفتن تاریخ آن. البته بخشی از پنج سالی که صَرفِ نوشتن این کتاب شد همچنین به بازخوانی و انتخاب مناسبترین (خصیصهنماترین) داستانهای کوتاه فارسی اختصاص داشت. هدف من این نبود که کلیشهی انتخاب مجموعهای از داستانها و بازنشر آنها با مقدمهای دربارهی زندگی و آثار نویسندگانشان را تکرار کنم. این قبیل کتابها قبلاً به تعداد کافی نوشته و منتشر شده بودند. من به این نتیجه رسیدم که آنچه جایش خالی است، کتابی است که داستان کوتاه ایران را با استفاده از نظریههای نقد ادبی معرفی کند.
در خصوص استقبال مخاطبان باید بگویم کمی بعد از انتشار دو جلد اولِ این کتاب و همچنین وقتی که جلد سوم آن منتشر شد، اشخاص زیادی تماس گرفتند و نظراتشان را دربارهی این کتاب با من در میان گذاشتند. اکثر آنان تشکر میکردند که این کتاب روشهایی برای نقد داستان کوتاه را به آنان شناسانده است. عدهی زیاد دیگری هم نویسندگان داستان کوتاه بودند که ابراز میکردند نقدهای نوشتهشده در این کتاب، توجه آنان را به اهمیت نگارش صناعتمندانه جلب کرده است. برای این دستهی اخیر از خوانندگان، کتاب داستان کوتاه در ایران نکات فراوانی دربارهی شیوهی نوشتن داستان داشته است. این کتاب همچنین نامزد مرحلهی نهایی چهارمین دورهی جایزهی ادبی جلال آلاحمد (سال ۱۳۹۰) در بخش نقد ادبی شد. همهی این نشانهها حکایت از این دارد که کتاب داستان کوتاه در ایران سخنی نو دربارهی موضوع خود گفته است. اما در خصوص آنچه شما «حمایت مسئولان» نامیدید باید بگویم این کتاب حاصل یک پژوهش شخصی بود و هیچگونه قرارداد پژوهشی با هیچ نهادی (اعم از دولتی و غیر دولتی) برای حمایت از آن بسته نشده بود و ناشری از بخش خصوصی انتشار آن را عهدهدار شد.
- کشور ما بهویژه در ژانر داستان کوتاه، نویسنده زیاد دارد. من به شخصه معتقدم هر داستاننویسی لازم است این تألیفات را به دقت مطالعه کند و معرفی آنها به دیگران را رسالت خود بداند. با این حساب انتظار من بر این است که این مجموعه به چاپهای پیدرپی و متعدد برسد و مخاطبان نقش خود را در این مشارکت ایفا کنند.
پاینده: انتشارات نیلوفر هفتهی پیش به من خبر داد که این کتاب به چاپ سوم رسیده است و چاپ جدیدش به زودی توزیع خواهد شد. همانطور که در پاسخ به سؤال قبلیتان اشاره کردم، عدهی زیادی از خوانندگان این کتاب را نویسندگان داستان کوتاه تشکیل میدهند. به اعتقاد من، داستاننویس خودآگاه و نوجوی زمانهی ما نباید به خواندن آثار ادبی بسنده کند، بلکه همچنین باید خوانندهی قهارِ پژوهشهای ادبی باشد و با منابع نظریای که شیوهها و صناعات بهکاررفته در آثار ادبی را تبیین میکنند آشنا شود. امیدوارم این کتاب همچنان بتواند یکی از منابع این قبیل نویسندگان پیشگام باشد. در عین حال، لازم به تأکید میبینم که کتاب من «حرف نهایی» دربارهی داستان کوتاه در ایران نیست. بزرگترین خدمت این کتاب به مطالعات نقادانهی ادبی در کشور ما این خواهد بود که پژوهشگرانِ بعدی را به استمرار این نوع پژوهش و بررسی داستانهای نسل بعدی نویسندگان ما ترغیب کند.
- تا همین چند سال پیش شکایت میکردیم که کتابها و منابع مهم نظری معاصر در حوزههای مختلف ترجمه نشدهاند، یا اگر هم اندکی از آنها در دسترس باشد از سطح کیفیتِ ترجمهی مطلوب برخوردار نیستند. حالا دیگر چنین منابعی با ترجمههای مطلوب و نیز کتابهای تألیفی متعدد از جمله کتابهای شما در دسترس مخاطبان از هر طیفی قرار گرفته است. چنین نقصانی تا چه حد برطرف شده است؟
پاینده: من فکر میکنم که ما هیچگاه از منابعی که از زبانهای دیگر ترجمه میشوند بینیاز نخواهیم بود. دانش مرز جغرافیایی ندارد و منحصر به هیچ ملتی و هیچ زبان یگانهای نیست. مترجمان واسطهی انتقال دانشاند و نباید کارشان را کماهمیت تلقی کرد. در سالهای اخیر خوشبختانه تعداد ترجمههای مطلوب به نسبت گذشته بیشتر شده است، اما این را هم باید افزود که ترجمهی دقیق، روان و قابلفهم از متون نظری در حوزهی نقد ادبی همچنان کم یافت میشوند. یک علت این وضعیت این است که هنوز به درستی متوجه نشدهایم که مترجم باید خود با موضوع متنی که ترجمه میکند آشنا باشد. بی تردید یک علت دیگر این است که رشتهی مترجمی در دانشگاههای ما نتوانسته است خدمتی به امر ترجمه در کشورمان بکند. از این حیث نباید تعجب کرد. وقتی استاد ترجمه با این بهانهی واهی که «من فقط تئوری ترجمه درس میدهم» خودش ترجمهای نداشته باشد یا کسی او را به عنوان مترجم طراز اول نشناسد، وضع بهتر از این نمیشود. با این همه، به آیندهی مطالعات ادبی در ایران باید خوشبین بود. امروزه وفور منابع دیجیتال در فضای مجازی، کسب دانش را به مراتب از گذشته آسانتر کرده است و این خود زمینهای برای دسترسی به منابع خوب در زبان فارسی فراهم میکند.
آیا سطح نگارش داستانها و همچین نقدهایی که از آنها ارائه میشود به درجهای از پیشرفت رسیده است که در قیاس با دهههای پیشین قابل ملاحظه باشد؟ بهطوری که علاقمندان بتوانند شیوهی عملی نقد این داستانها را فرا بگیرند و در بررسی دیگر آثار به کار ببرند؟
پاینده: در حال حاضر، گذاری سخت و دردناک را در مطالعات نقادانهی ادبی از سر میگذرانیم، اما چون خودمان در بحبوحهی آن قرار داریم شاید چندان وقوف آگاهانهای به آن نداشته باشیم. پنجاه سال دیگر، وقتی محققان آینده به این برهه از مطالعات ادبی در کشور ما نگاه میکنند، بهتر متوجه میشوند که چه تغییر و تحولی در جریان بوده است. مقصودم از این گذار، کنار گذاشتن پارادایمهای تناظری و سادهانگارانه (مانند فهم اثر بر مبنای نیّت یا زندگینامهی فرضی نویسنده) و روی آوردن به نظریههای نقادانهی بینارشتهای است. نسل جدید دانشجویان جدی و دانشآموختگان جوانی که به زودی باید جایگزین نسل فعلی استادان ادبیات در آکادمی شوند، کمابیش به ضرورت نظاممند بودن نقد ادبی پی بردهاند. شیوهای از تدریس ادبیات که بر مبنای آن، استاد زندگینامهی فرضی شاعر یا نویسنده را بازمیگوید و از مخاطبانش میخواهد که آن زندگینامهی مفروض را قطعی و شالودهای برای فهم معانی ازپیشمقررشدهی متون ادبی بدانند، آرامآرام جای خود را به کاربرد نظریههای جدید میدهد، نظریههایی که از منتقد میطلبند برای اثبات دیدگاهش دربارهی معانی تلویحیِ متن بحثی متقن و مقنع دربارهی جزئیات متن ارائه دهد و البته در انجام دادن این کار از مفاهیم و روششناسیهای برآمده نظریههایی استفاده کند که در زمانهی ما حوزههای مختلف علوم انسانی را به یکدیگر پیوند دادهاند. ادامه خواندن “مصاحبهی حسین پاینده با روزنامهی «اعتماد»”
