نشانی مرکز خدمات روانشناسی سیاووشان: تهران، خیابان میرداماد (شرق به غرب)، نرسیده به پل اتوبان مدرس، سمت راست، خیابان البرز، خیابان قبادیان شرقی، پلاک ۳۹
Previous
Next
بیانِ امر بیاننشدنی، محوریترین (یا، به تعبیری دیگر، ساختاربخشترین) موضوع در «سه قطره خون» است، چندان که راوی لازم میبیند داستان را با اشاره به همین موضوع آغاز کند:
«دیروز بود که اتاقم را جدا کردند. آیا همانطوری که ناظم وعده داد من حالا بهکلی معالجه شدهام و هفتهی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بودهام؟ یک سال است، در تمام این مدت هرچه التماس میکردم کاغذ و قلم میخواستم به من نمیدادند. همیشه پیش خودم گمان میکردم هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد، چقدر چیزها که خواهم نوشت … ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم، کاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی که آنقدر آرزو میکردم، چیزی که آنقدر انتظارش را داشتم …! اما چه فایده ــ از دیروز تا حالا هرچه فکر میکنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل این است که کسی دست مرا میگیرد یا بازویم بیحس میشود. حالا که دقت میکنم مابین خطهای دَرهموبَرهمی که روی کاغذ کشیدهام تنها چیزی که خوانده میشود این است: ”سه قطره خون.“»
راوی، به رغم یک سال اصرار برای دریافت کاغذ و نوشتنِ افکاری که سلامت روان را از او سلب کردهاند، قادر به بیان نیست و حاصل تلاش او فقط «خطهای دَرهموبَرهم» و عبارت «سه قطره خون» است که ظاهراً هیچ معنایی را افاده نمیکند. ناکامیِ راوی از ابرازِ آنچه مؤکداً میخواسته است بیان کند، خود موجد این پرسش در ذهن خواننده میشود: چرا راوی از محقق کردن میلِ وافری که امکان تحققش فراهم شده، عاجز است؟ این نخستین پرسش، خواننده را به صرافت کشف علت این وضع میاندازد.
«کسی» که دست راوی را میگیرد و مانع از بیان مکنوناتِ او میشود کیست؟ این بیماریِ روانتنی (بیحس شدنِ بازوی راوی) از کجا نشئت میگیرد؟ این دو پرسش، هرچند در ظاهر نامربوط به یکدیگر به نظر میآیند، بیربط به هم نیستند. شاید «کسی» که راوی فکر میکند دست او را گرفته، اصلاً وجود خارجی ندارد و زادهی ذهنِ خیالپرورِ خودِ اوست و بدین ترتیب بیحس شدنِ بازوی راوی هم واکنشی دفاعی است که پارهای از روان او برای سد کردنِ سیل خاطرات و تداعیهای ناخودآگاهانهاش نشان میدهد.
از آنچه گفتیم، دو نتیجهی مهم را میتوان گرفت که مسیر ما را برای تحلیل بقیهی داستان مشخص میکنند: نخست اینکه راویِ این داستان از سنخ «راویان غیرقابلاعتماد» است که گفتههایشان را باید محل تردید دانست. به سخن دیگر، چه بسا هر آنچه راوی به زبان میآورد، صرفاً برداشت بیمارگونهی او از ماوقع است. در واقع، خواننده میبایست خودْ این گفتهها را از منظری متفاوت بسنجد. دو دیگر اینکه راوی به سبب اختلال روانیای که از آن رنج میبَرَد، چه بسا بیش از معمول دست به خیالپروری میزند و در تخیل بیمارگونهی خود اشخاصی را خلق میکند که بازنمودی از امیال و هراسهای ایضاً بیمارگونهی خودِ او هستند. بر مبنای این دو نتیجه، اکنون میتوانیم سایر شخصیتهایی را که راوی معرفی میکند و نیز رویدادهایی را که شرح میدهد، مورد بررسی قرار دهیم.
راوی به غیر از خودش، شخصیتهای دیگری را نیز یکبهیک معرفی میکند که اکثر آنها همچون او در آسایشگاه روانی بستری شدهاند. این شخصیتها به طور کلی به دو دسته تقسیم میشوند: برخی از آنها در زمرهی شخصیتهای موسوم به «فرعی» هستند که نقش بسزایی در پیرنگ داستان ایفا نمیکنند و حضورشان بیشتر با هدف فضاسازی صورت گرفته است. اما دستهی دومی از شخصیتها در این داستان، هم در گفتوگوها دخیل هستند و هم اینکه به انحاء مختلف در پیرنگ ایفای نقش میکنند. ناظم، عباس و سیاوش به همراه رخساره، در این گروه قرار میگیرند. ناظم اولین شخصیتی است که راوی هنگام توصیف کردنش، از چکیده شدنِ سه قطره خون زیر درخت کاج سخن به میان میآورد:
«همهی اینها زیر سر ناظمِ خودمان است … هر که او را ببیند میگوید چه آدم بیآزارِ بیچارهای که گیر یک دسته دیوانه افتاده. اما من او را میشناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده. یک قفس جلوی پنجرهاش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریاش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربهها به هوای قفس بیایند و آنها را بکُشد.
دیروز بود دنبال یک گربهی گلباقالی کرد؛ همینکه حیوان از درخت کاجِ جلوی پنجرهاش بالا رفت، به قراولِ دَمِ در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش که بپرسند میگوید مال مرغ حق است.»
صادق هدایت را عموماً در زمرهی نوگراترین و بدعتگذارترین نویسندگان ایران میدانند. بررسی داستانهای هدایت، بویژه با توجه به برههی زمانیای که این داستانها در آن نوشته شدند، مؤیِدِ این دیدگاه است که او از تکنیکها و شیوههایی استفاده کرد که دستکم تا آن زمان در ادبیات داستانی نوپای ایران مسبوق به سابقه نبودند. یک مصداقِ خصیصهنما از تلاشهای هدایت برای فراتر رفتن از شیوههای مرسوم داستاننویسی و ایجاد چهارچوبهای نو را در داستان کوتاه او با عنوان «فردا» میتوان دید. این داستان، که نخستین بار در سال ۱۳۲۵ منتشر شد، با استفاده از تکنیک تکگویی درونی و سیلان ذهن نوشته شده است که در آن زمان، دستکم در کشور ما، روش مرسوم و شناختهشدهای در داستاننویسی محسوب نمیشد. تناوب تکگوییهای مهدی زاغی و غلام (دو کارگر چاپخانه که شخصیتهای اصلی این داستان هستند)، روایتی غیرخطی به وجود میآوَرَد که به شیوهای مدرنیستی (یعنی با نمایش دادنِ فرایندهای ذهنی و نه با گزارشِ مستقیمِ یک راویِ همهدان) احساسات و استنباطهای این دو شخصیت از رویدادهای پیرامونشان را به خواننده القا میکند. نقلقول زیر از تکیگوییِ مهدی زاغی، مبیّن مهارت هدایت در استفاده از تداعی برای نشان دادنِ دنیای درونیِ این شخصیت است:
«[غلام] چه عادتی داره که یا بیخود وراجی کنه و یا خبرها را بلندبلند بخونه! حواس آدم پرت میشه. پشت لبش که سبز شده قیافهاش را جدی کرده. اما صداش گیرنده است. آخر هر کلمه را چه میکِشه! [. . . .] هر چی به دهنش بیاد میگه: مثلاً به من چه که زن دائیش بچه انداخته؟ اما کسی هم حرفهاش را باور نمیکنه ــ همه میدونند که صفحه میگذاره. هرچی پاپی من شد، نتونست که ازم حرف در بیاره. من عادت به درددل ندارم. وقتی که برمیگرده میگه: “بچهها!” مسیبی رگبهرگ میشه؛ به دماغش برمیخوره. اونم چه دماغی! با اون دماغ میتونه جای پنج نفر هوای اتاق را خراب بکنه. اما همیشه لبهاش وازه و با دهن نفس میکشه. از یوسف اشتهاردی خوشم نمییاد: بچهی ناتو دوبههمزنی است. اشتهارد هم باید جایی شبیه ساوه و زرند باشه، کمی بزرگتر یا کوچکتر، اما لابد خانههای گِلی و مردم تب و نوبهای و چشمدردی داره. مثلاً به من چه که مییاد بغل گوشم میگه: “عباس سوزاک گرفته.” پیرهن ابریشمی را که به من قالب زد، خوب کلاه سرم گذاشت! نمیدونم چشمش از کار سرخ شده یا درد میکنه. پس چرا عینک نمیزنه؟» (صادق هدایت. نوشتههای پراکنده، چاپ دوم. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۴۴. ص. ۱۹۳.)
در این بخش از داستان، شب شده است و مهدی زاغی که تلاشش برای خوابیدن بیثمر مانده، افکار و خاطرات مختلف و نامرتبطی را ناخواسته در ذهنش مرور میکند. ابتدا به یاد غلام (یکی دیگر از کارگران چاپخانهای که خود در آن کار میکند) میافتد که عادتش در بلند خواندن خبرهایی که برای روزنامه حروفچینی میکند، باعث آزار همکارانش میشود. سپس به چهره و صدای غلام فکر میکند و بعد به پُرگوییهای او و اینکه نتوانسته است مهدی را وادار به درددل کند. راوی از اینجا به یاد واکنش یکی دیگر از کارگران به نام مسیبی میافتد و اکنون با جملهی «به دماغش بر میخوره»، که کنایه از رنجیدن مسیبی است، به بزرگ بودنِ بینیِ او میاندیشد. این تداعی عیناً در مورد یکی دیگر از کارگران ــ این بار به سبب نام این شخصیت ــ در ذهن راوی صورت میگیرد: وقتی راوی یوسف اشتهاردی و دوبههمزن بودنِ او را به یاد میآوَرَد، بیاختیار به منطقهی اشتهارد و مردم و خانههای آنجا فکر میکند. جملات پایانیِ این نقلقول، نشاندهندهی هجوم اندیشههای نامرتبط به ذهن راوی هستند: مهدی با خود میاندیشد که یوسف پیراهنی را به قیمت گزاف به او فروخته، اما بلافاصله به سرخ بودنِ چشم یوسف فکر میکند و اینکه چرا با این حال از عینک طبی استفاده نمیکند. در دومین بخش داستان «فردا»، در جملات پایانیِ تکیگوییِ درونیِ غلام، که همچون مهدی زاغی از بیخوابی در بسترش رنج میبَرَد، تداعی شکلی افراطیتر به خود میگیرد و به سیلان ذهن تبدیل میشود:
«فردا باید لباسم را عوض بکنم، دیشب همه کثیف و خونالود شده … بلکه شکوفه برای بچهگربهاش که زیر رختخواب خفه شد گریه میکرد … چرا هنوز سر درخت کاج تکان میخوره؟ … پس نسیم مییاد … امروز ترکبند دوچرخهی یوسف به درخت گرفت و شکست … به لبهای یوسف تبخال زده بود … کوادرات … دیروز هفتاد بطر لیموناد خوردم، باز هم تشنهام بود! … نه حتماً غلط مطبعه بوده. یعنی فردا تو روزنامه تکذیب میکنند؟ … خوب من پیرهن سیاهم را میپوشم … چرا عباس که چشمش لوچه، بهش “عباس لوچ” نمیگند؟ کوادرات … کو ـ واد ـ رات … کو ـ واد ـ رات … فردا روزنامه … پیرهن سیاهم … فردا! …» (ص. ۲۰۷-۲۰۶) ادامه خواندن “تجددخواهیِ ادبیِ هدایت”