
آنچه خواندید بخشی از ویراست دوم کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامهای میانرشتهای است که تا پایان تابستان با مطالب افزوده و جدید (از جمله فصل جدیدی دربارهی نظریهی باختین در نقد ادبی) منتشر خواهد شد.

آنچه خواندید بخشی از ویراست دوم کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامهای میانرشتهای است که تا پایان تابستان با مطالب افزوده و جدید (از جمله فصل جدیدی دربارهی نظریهی باختین در نقد ادبی) منتشر خواهد شد.
مسائل داستاننویسی داستایفسکی، کتاب مشهور نظریهپرداز روس میخائیل باختین، سرانجام به زبان فارسی ترجمه شد و اکنون در دسترس همهی کسانی است که بارها مطالبی را دربارهی «رمان چندصدایی» خواندهاند اما همیشه میخواستهاند نظریهی باختین را بدون واسطه و آنگونه که در کتابش مطرح شده بود بشناسند. حسین پاینده بر ترجمهی فارسی این کتاب مقدمهای نوشته است که در آن، علاوه بر به دست دادن شناخت مختصری از زندگی و آثار باختین، برخی از مهمترین مفاهیم و مصطلحات نظریهی او را به زبانی ساده بیان کرده است تا قرائت و فهم کتاب برای خواننده آسانتر شود. او به این منظور تبیینی کوتاه از مفاهیم کلیدی نظریهی باختین («دیگری»، «گفتوگو»، «گفتوگویی»، «رمان تکصدایی»، «رمان چندصدایی»، …) به دست داده است.
کتاب باختین با ترجمهی سعید صلحجو، با عنوان «پرسشهای بوطیقای داستایفسکی» و توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است. آنچه در پی میآید، مقدمهی حسین پاینده بر این کتاب است.
مختصری دربارهی زندگی و آثار باختین
آراء و اندیشههای نظریهپرداز برجستهی رمان میخائیل باختین (۱۹۷۵-۱۸۹۵) نه فقط در میهن او (روسیه)، بلکه همچنین در سایر کشورهای جهان تا مدتها ناشناخته بود. نحوهی انتشار نخستین اثر باختین، استعارهای گویا از زندگی حرفهای او در جایگاه یک نظریهپرداز است. اولین کتاب باختین که به سوی فلسفهای دربارهی کنش نام داشت و موضوعش رابطهی زیباییشناسی و اخلاق بود، بین سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۱ نوشته شد اما در زمان حیات او منتشر نشد و کسی از وجود آن اطلاع نداشت. تازه در سال ۱۹۸۶ (یازده سال بعد از مرگ او) بود که این کتاب انتشار یافت، آن هم به صورتی ناقص: دستنوشتهی باقیمانده از اولین اثر باختین، فقط یک فصلِ آن و مقدمهاش را شامل میشد که البته چند صفحهای از مقدمه هم گم شده بود، ضمن اینکه بخشهایی از متن هم ناخوانا بود. گمنامی باختین دو دلیل داشت، یکی سیاسی و دیگری شخصی. دیدگاههایی که او دربارهی چندصدایی بودن رمان اشاعه میداد، آشکارا با ایدئولوژی کمونیستهایی که قدرت را در شوروی به دست داشتند نامنطبق بود. کمونیستها ادبیات را وسیلهای برای ترویج عقاید مارکسیستی میدانستند و در نظریهپردازیهایشان رمانی را برتر قلمداد میکردند که خواننده را به سوی اهداف حزب حاکم رهنمون کند. پیداست که در چنین الگویی از ادبیات، صدای راوی دانا و بافراستی سیطره دارد که همهچیز را میداند و صلاح آحاد جامعه و حتی بشریت را به روشی تعلیمی ابلاغ میکند. متقابلاً باختین در نظریهی رمان چندصدایی آن نوع رمانی را تأملانگیز و درخور توجه میدانست که به صداهای متنافر و حتی متضاد میدان میدهد و تصمیمگیری دربارهی درستی یا نادرستیِ جهانبینیهای متباین را به خواننده واگذار میکند. از این حیث، بین دیدگاههای باختین و مواضع رسمیِ حزب حاکم تعارضی سیاسی وجود داشت.
از جمله به سبب همین تعارض بود که او در سال ۱۹۲۹ دستگیر و به ده سال تبعید در اردوگاهی واقع در جزیرهای دورافتاده محکوم شد، هرچند که نهایتاً با پادرمیانی نویسندگان متنفذ و مقبولی مانند ماکسیم گورکی محکومیت باختین به شش سال تبعید در قزاقستان کاهش یافت. یکی دیگر از همین اشخاص بانفوذ پاول مِدوِدِف بود (از اعضای محفل اولیهی باختین در شهر ویتِبسک) که در سال ۱۹۳۶ توانست امکان تدریس در مرکز تربیت معلم شهر سارانسک (پایتخت جمهوری موردوویا در روسیه) را برای او فراهم کند. اما باختین چند سال بعد، وقتی خطر اخراجش به دلایل ایدئولوژیک قوّت گرفت، مجبور شد این شغل را رها و به شهر دیگری مهاجرت کند. او بعدها وقتی رسالهی دکتریاش را (با عنوان رابله و جایگاه او در تاریخ رئالیسم) نوشت، باز هم قربانی انحصارطلبیِ ایدئولوژیکِ کمونیستها شد، به گونهای که اجازهی دفاع از رسالهای را که در سال ۱۹۴۰ به اتمام رسانده بود تا سال ۱۹۵۲ به او ندادند و تازه در آن زمان هم فقط مدرک «نامزد احراز درجهی دکتری» به او تعلق گرفت.
جدا از این تعارض سیاسی، دلیل شخصیِ گمنامی باختین در زمان حیاتش را باید در بیماری مزمن پاهایش دید که سالها او را رنج داد. ابتلا به عفونت حاد در پای راست و التهاب استخوان در پای چپ، باختین را از سن بیستوپنجسالگی به دردهای جانکاه مبتلا کرد. این بیماری طولانی که اغلب او را در بستر نگه میداشت، سرانجام در سال ۱۹۳۸ به قطع پای راستش منجر شد و این رویداد البته بیشازپیش تحرک او و حضورش در محافل علمی و ادبی را کم کرد.
با این همه و به رغم هر دو دلیلی که برای گمنامیِ اولیهی باختین برشمردیم، در آخرین سالهای عمر او، وقتی به علت تحول در اوضاع سیاسی شوروی تعداد بیشتری از آثارش اجازهی چاپ پیدا کردند، رهیافت باختین در نقد رمان رفتهرفته بیشتر شناخته شد و مورد توجه قرار گرفت. اما آنچه کمک شایانی به بیشتر شدن شهرت باختین کرد، ترجمهی آثار او بود که پس از مرگش و از اواسط دههی ۱۹۷۰ شروع شد. صبغهی میانرشتهای رویکرد باختین که از سویی به جامعهشناسی ادبیات و از سوی دیگر به زبانشناسی توجه داشت، با حالوهوای مطالعات میانرشتهای در حوزهی نظریه و نقد ادبی که همان زمان در اروپا و آمریکا در حال نضج گرفتن بود، کاملاً همسو مینمود و بیتردید همین همسویی راه را برای اقبال به نظریهی باختین دربارهی نقد رمان بسیار هموار کرد. با گذشت چند دهه از انتشار نخستین ترجمهها از آثار باختین در دنیای غرب، امروزه دیگر کسی شک ندارد که او در زمرهی برجستهترین نظریهپردازان رمان قرار دارد.
در میان نوشتههای او ــ که طیفی متنوعی از موضوعات را شامل میشوند، از اخلاق و فلسفه گرفته تا زبانشناسی و رمان ــ ، آنهایی که به طور خاص در نقد ادبی اهمیت بیشتری دارند و به وفور مورد استناد قرار میگیرند، عبارتاند از سه مقالهی مهم با عنوانهای «حماسه و رمان»، «از پیشاتاریخ گفتمانِ رمان» و «گفتمان در رمان» که در کتاب او با عنوان تخیل گفتوگویی گردآوری شدهاند،[۱] و البته کتاب مشروح او دربارهی داستایفسکی که ترجمهی آن با عنوان پرسشهای بوطیقای داستایفسکی اکنون در دسترس خوانندهی فارسیزبان قرار دارد. برای خوانندهی ناآشنا با نظریهی باختین، پیششرط فهم چهارچوب نظریای که او دربارهی نقد رمان مطرح میکند، آشنا شدن با دیدگاه این نظریهپرداز راجع به کارکرد زبان در برساختن نَفْس است که در ادامهی این نوشتار میکوشیم رئوس آن را برای خواننده تبیین کنیم.
۱. «نَفْس» و «دیگری»
اصطلاح «نَفْس» به روانشناسی مربوط میشود و آنچه باختین دربارهی این مفهوم میگوید، بیربط به روانشناسی نیست؛ با این حال، تعریفی که او از نَفْس و نحوهی شکلگیری آن به دست میدهد، یکسره جدید است و با آنچه از نظریههای روانشناختی در این موضوع میدانیم تفاوت دارد. از نظر باختین، نَفْس انسان شامل دو پارهی مجزا اما نیازمند همپیوستگی است: یکی «من از منظر خود» و دیگری «من از منظر دیگری». پارهی اول، نگرشی خودـمعطوف است که ذهنیت فرد راجع به خودش را از درون به او نشان میدهد؛ پارهی دوم، نگرشی دگرـمعطوف است که نگاه دیگران به او از بیرون را برایش مشخص میکند. «من از منظر خود» در اعماق روان فرد جای دارد و مبیّن آرزوهای او برای خویشتن است، اینکه میخواهد چه آدمی با چه ویژگیهای شخصیتیای باشد. از این حیث، این پارهی نَفْس هیچگاه ثابت یا قطعیتیافته نیست. همهی ما در مراحل مختلف زندگی، بسته به جهانبینیای که اختیار میکنیم، ممکن است برداشت یا توقع متفاوتی از خود داشته باشیم. با هر تغییری در زندگی و افکار و عقایدمان، این برداشت یا توقع هم دستخوش تحول میشود. به همین سبب، «من از منظر خود» هرگز نمیتواند راویتگر قابلاعتمادی از واقعیتِ فرد باشد. همچنان که نگرشهای ما ثابت نیستند، ادراکمان از خویشتن نیز ثبات ندارد. متقابلاً «من از منظر دیگری» دربرگیرندهی همهی آن برداشتهایی است که دیگران از فرد دارند. از آنجا که فرد نمیتواند خود را بشناسد مگر از راه برداشتهای دیگران، نادیده گرفتن «من از منظر دیگری» منجر به نشناختن خویش و نهایتاً افتادن در دام توهّمات بیاساس میشود. متوهّم کسی است که به جای صدای دیگران، صرفاً به صدای برآمده از اعماق وجود خودش (صدای «من از منظر خود») گوش میسپارد و نتیجتاً تصوری از خویشتن دارد که با واقعیتِ او در نزد دیگران منطبق نیست. از نظر باختین، شکلگیری هویت فردی در گرو این است که تصورات هر فرد دربارهی خودش، از قلمرو نَفْسِ منفردِ او بیرون رود و وارد نوعی گفتوگو با نَفْسهای دیگر شود. اهمیت اجتماعی شدن در همین است که امکانی برای دست یافتن به نَفْسبودگی ایجاد میکند. بدون تعامل با دیگران، بدون قرار گرفتن در معرض صدای دیگران، در یک کلام بدون بینالاذهانیت (ذهنیت شکلگرفته در جمع) نمیتوان به ذهنیت فردی دست یافت. به سخن دیگر، تا زمانی که صدای «من از منظر خود» شنوندهی شکیبای صدای «من از منظر دیگری» نشود و به آن پاسخ نگوید، شناخت درستی از خویشتن نخواهیم داشت. معرفت به نَفْس مستلزم ایجاد رابطهای گفتوگویی با «دیگری» است. ادامه خواندن “مقدمهی حسین پاینده بر ترجمهی کتاب «مسائل داستاننویسی داستایفسکی»”
فکر میکنید جامعهی ادبی ما امروز چقدر به مطالعهی نظریههای ادبی و نقد ادبی نیازمند است و این مطالعات چه تاثیری بر کار نویسندگان دارد؟
پاینده: ادبیات برای تدریس شدن در کلاسهای درس نوشته نمیشود. از این رو، هر کسی میتوان یک رمان، شعر یا نمایشنامه را بخواند و دربارهی آن اظهار نظر کند. اما وقتی متخصصان ادبیات و دستاندرکاران مطالعات ادبی، یا به قول شما آحاد «جامعهی ادبی»، دربارهی متون ادبی اظهار نظر میکنند، نظر آنان باید مستدل، مدلل و مجابکننده باشد. این هدف محقق نمیشود مگر با اتکا با نظریههای ادبی. شناخت علمی ادبیات مستلزم آشنایی با نظریههای نقادانه در حوزهی ادبیات است. در انواع و اقسام جلساتی که به وفور در محافل و کانونهای ادبی برگزار میشود، اغلب میبینیم که دربارهی این رمان و آن مجموعه داستان و این دفتر شعر و آن فیلم صرفاً ابراز نظر میشود و از استناد به نظریههای ادبی یا بحث دربارهی جزئیات خود متن خبری نیست. این نظرها غالباً دلبخواهانه است، یعنی اشخاص در داوری راجع به آثار هنری و ادبی، بیشتر پسندها و سلیقههای خودشان را ملاک قرار میدهند و مثلاً میگویند «این رمان بسیار خوب نوشته شده است»، یا «این داستان گیرا نیست». اما همیشه میتوان معترض شد که صفتهایی از قبیل «خوب» یا «گیرا» بیشتر مبیّن نگرش شخصی گوینده (علائق شخص خودش) است تا کیفیات متن. پس در این جلسات جای نظریههای ادبی خالی است. به همین دلیل، برگزاری چنین جلساتی کمکی به پیشبرد مطالعات ادبی نمیکند. بحث دربارهی آثار ادبی زمانی امکانپذیر میشود که منتقد به جای علائق و پسندهای شخصیاش، نظریههای ادبی را مبنا قرار دهد. آن وقت است که دیگران میتوانند نظر او را رد یا تأیید کنند. در خصوص ضرورت آشنایی نویسندگان و کلاً پدیدآورندگان آثار هنری و ادبی با نظریههای ادبی باید گفت که هنرمند و ادیب زمانهی ما در عصر پسامدرن کسی است که علاوه بر شهود و تخیل قوی، شناختی علمی از ماهیت هنر و ادبیات هم دارد. برای مثال، آن داستاننویسی که با نظریهی روایتشناسی آشنا باشد، یقیناً در جایگاه بهتری برای طراحی و نوشتن داستانها و رمانهایش قرار دارد تا داستاننویسی که با این نظریه آشنا نیست. به طریق اولی، وقتی نویسندهای با نظریههای روانکاوانه آشنا باشد، بهتر میتواند شخصیتهایی چندبُعدی خلق کند.
آموزشهای نقد ادبی در کشور روند مناسبی دارد؟ چه پیشنهادی برای بهبود این اوضاع دارید؟
پاینده: در برخی رشتههای تحصیلی، مانند فلسفهی هنر، درسهایی در زمینهی نقد ادبیات و هنر گنجانده شده و اگر این درسها (که البته بعضیشان اختیاری هستند) همگی به دانشجویان ارائه شوند، میتوان انتظار داشت که دانشآموختگان این قبیل رشتهها بتوانند در حوزهی مطالعات ادبی منشأ تحول شوند و وضعیت کنونی را تغییر دهند. در حال حاضر، هم در صفحات ادبی مطبوعات و هم در برنامههای ادبی و هنری رادیو و تلویزیون نیاز به کارشناسانی داریم که با نظریهها و رویکردهای نقادانه آشنا باشند. این کمبود برطرف نمیشود مگر آنکه نقد ادبی در برنامهی دروس رسمی در دانشگاه به رسمیت شناخته شود.
در مقایسه با کشورهای صاحب مطالعات نظریههای ادبی، کشور ما چه جایگاهی در زمینه نقد ادبی دارد؟
پاینده: این قیاس بسیار دشوار و به نظر من حتی بیفایده است. آنها از دورهی دبیرستان دانشآموزان را به تفکر تحلیلی عادت میدهند. نمیخواهند که شاعران و نویسندگان فقط تحسین شوند، بلکه آثار آن شاعران و نویسندگان را به دقت و موشکافانه تحلیل میکنند. از این هم مهمتر، نسبت بین آن آثار و فرهنگ اجتماعی را میکاوند. از نظر آنان، ادبیات جلوهگاه گفتمانهای اجتماعی و کشاکش گفتمانهای مسلط با پارهگفتمانهای حاشیهای و فاقد قدرت است. متن ادبی از این حیث، حکم تفحّصی جامعهشناختی و روانشناسانه دربارهی حال و روز اجتماعی را دارد. برای آنان نقد ادبی یکی از راههایی است که امکان میدهد تا لایهی مشهود امور را کنار بزنند و به ژرفای ناپیدای واقعیت اجتماعی برسند. میبینید که این کار با آنچه ما در کشور خودمان از نقد ادبی استنباط میکنید هیچ نسبتی ندارد. ما در این جا «نقد» را مترادف «انتقاد» تصور میکنیم و لذا کار منتقد را برشمردن ضعفها یا نقاط قوّت آثار هنری و ادبی میدانیم، بگذریم از اینکه حتی همین کار هم در مطبوعات و محافل ادبی ما غالباً به خوب گفتن یا بد گفتن از شخص نویسنده فروکاسته میشود، به طوری که از تجربهی شرکت در جلسات ادبی و خواندن مطالب موسوم به نقد در مطبوعات بیشتر این را میفهمیم که منتقد چقدر با شخص نویسنده دوستی یا دشمنی دارد.
حضور در کارگاهها و کلاسهای مقطعی چقدر میتواند به پرورش منتقدان ادبی کمک کند؟ از آنجا که در سالهای اخیر کارگاههای مختلفی در کشور برگزار کردهاید، آیا بازخوردهایی از آنها هم داشتهاید؟
پاینده: برگزاری کارگاههای نقد ادبی میتواند به پروراندن نسل جدیدی از منتقدان دانشدار و روششناس یاری برساند، منوط به اینکه مدرس با نظریههای ادبی آشنا باشد و واقعاً کارگاه برگزار کند نه سخنرانی. تفاوت بین این دو غالباً نادیده گرفته میشود و لذا بسیاری از کارگاهها در واقع جلسات سخنرانی هستند. در کارگاه، همچنان که از معنای همین کلمه یعنی «کارگاه» برمیآید، باید کار عملی انجام شود. یعنی مدرس علاوه بر آشنا کردن اعضای کارگاه با مفاهیم نظری، روشهای عملی نقد متون ادبی را هم آموزش دهد. شرکت در کارگاههای من صرفاً زمانی مفید خواهد بود که اشخاص مطالبی را که به صورت فهرست مطالعاتی مکمل کارگاه ارجاع داده میشود به طور کامل و با دقت بخوانند و در خود کارگاه هم فعالانه مشارکت کنند. کارگاهی که من در همدان برگزار کردم به صورت فشرده و یکروزه بود، در حالی که کارگاههای من معمولاً ده جلسه دارند. برخی از کسانی که از چند سال پیش در این کارگاهها شرکت کردند، امروز یا به عنوان منتقد ادبی در مطبوعات قلم میزنند و یا داستاننویسانی هستند که مجموعه داستانها و رمانهایی صناعتمند منتشر کردهاند. البته برخی دیگر از شرکتکنندگان هم که مطالعات جانبی کارگاهها را انجام ندادند و در خود کارگاه هم بیشتر شنوندهای منفعل بودند، شاید چندان فعالیت چشمگیری به عنوان منتقد یا داستاننویس نداشته باشند. به هر حال، هرگز نمیتوان تضمین کرد که صرف شرکت در یک کارگاه، از کسی منتقد یا داستاننویس بسازد.
آیا چندصدایی در ایران به یک جریان ادبی تبدیل شده که دستاوردش خلق رمانهای چندصدایی شاخص باشد؟
پاینده: به همان دلایلی که مفصلاً در کارگاه یکروزهی آشنایی با نظریهی باختین توضیح دادم، چنین اتفاقی نیفتاده است. به غیر برخی استثناها، اکثر رمانهای ایرانی به روشی نوشته شدهاند که امکان بروز صداهای متباین در آنها را منتفی کرده است. ادامه خواندن “مصاحبهی حسین پاینده با نشریهی «پرنیان»”