اطلاعیه‌ی کارگاه «چگونه رمان مدرن بخوانیم/ فیلم مدرن تماشا کنیم» (آنلاین)

رمان مدرن در دوره‌ای به وجود آمد که اندیشه‌های جدید در فلسفه و علم، نگرش انسان به خویشتن و جهان پیرامونش را به‌کلی دگرگون کرده بود. عطف توجه از واقعیت برون‌ذهنی به واقعیت درون‌ذهنی، از جمله ویژگی‌های مهم رمان مدرن است که در تکنیک‌هایی مانند سیلان ذهن و تداعی و همچنین ساختار دَوَرانی متبلور می‌شود. هدف از برگزاری کارگاه «چگونه رمان مدرن بخوانیم/ فیلم مدرن تماشا کنیم »، نقد عملی یک رمان برجسته‌ی مدرن از ادبیات جهان و مقایسه‌اش با نسخه‌ی فیلمی ساخته‌شده بر اساس آن است. با این کار می‌خواهیم هم مهارت‌های تحلیلی‌مان در خوانش نقادانه‌ی رمان مدرن را تقویت کنیم و هم این‌که رابطه‌ی رمان مدرن با سینما را از منظری نو بکاویم. این دوره به‌ویژه برای پژوهشگران و علاقه‌مندانی طراحی شده است که در رشته‌ی تحصیلی خود درسی درباره‌ی مدرنیسم ادبی یا اقتباس سینمایی از ادبیات نگذرانده‌اند، اما مایل‌اند با این مباحث آشنا شوند. این دوره همچنین با این هدف طراحی شده است که نسل جدیدی از منتقدان ادبیات داستانی تربیت شوند که بتوانند در مطبوعات مقالاتی روشمند در بررسی رمان‌ها و فیلم‌های مدرن بنویسند.

این کارگاه در ۱۲ جلسه (هر هفته دو جلسه، روزهای یکشنبه و سه‌شنبه) و به‌طور آنلاین برگزار می‌شود. شش جلسه‌ی نخست به تحلیل رمان «بازمانده‌ی روز» نوشته‌ی کازوئو ایشی‌گورو (ترجمه‌ی زنده‌یاد نجف دریابندری، نشر کارنامه) و شش جلسه‌ی بعدی به تحلیل فیلم «بازمانده‌ی روز» به کارگردانی جیمز آیوری اختصاص دارد.

اطلاعات بیشتر و نام‌نویسی: ۰۹۱۹۳۳۹۹۱۰۵

چاپ هشتم کتاب «گشودن رمان» منتشر شد

انتشارات مروارید کتاب گشودن رمان: رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی را برای هشتمین بار منتشر کرد. همه‌ی فصل‌های کتاب با پیروی از روش‌شناسی واحدی نوشته شده‌اند که عبارت است از: الف. شروع فصل با یک مبحث نظری در نقد ادبی؛ ب. تحلیل مشروح صحنه‌ی آغازین یک رمان بر اساس مبحث نظریِ مطرح‌شده؛ و پ. نقد آن رمان با برقراری پیوند بین صحنه‌ی آغازین و سایر بخش‌ها. خواننده علاوه بر آشنایی با مفاهیم نقد رمان، با نحوه‌ی کاربرد آن مفاهیم در نقد عملی ده رمان برجسته‌ی ایرانی آشنا می‌شود. کاربردپذیری این روش همچنین با نقد یک داستان کوتاه و یک فیلم سینمایی نشان داده شده است. به منظور آسان‌تر کردن فهم مطالب تئوریک، نویسنده یکصد اصطلاح پُرکاربرد نقد رمان را در پایان کتاب توضیح داده است. مباحث نظریِ کتاب مطالب گوناگونی را در بر می‌گیرد، از بحث در خصوص کارکرد و شیوه‌ی تحلیل عناصر رمان مانند شخصیت، منظر روایی، کشمکش، حال‌وهوا و امثال آن گرفته، تا مباحث نظریه‌های ادبی درباره‌ی بینامتنیّت، مرگ مؤلف، روایت‌شناسی، پسامدرنیسم و غیره.

علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب را از فروشگاه اینترنتی انتشارات مروارید تهیه کنند.

«کرونوتوپ» در نظریه‌ی باختین به چه معناست؟

در پایان سومین جلسه از کارگاه «نقد رمان با رویکرد باختین» که دیروز برگزار شد، یکی از اعضای کارگاه درباره‌ی مفهوم «کرونوتوپ» در نظریه‌ی باختین سؤال کرد. این یادداشت کوششی است برای ارائه‌ی پاسخی هرچند فشرده به این پرسش. این پاسخ، هم می‌تواند برای منتقدان ادبی و پژوهشگران نقد رمان درخور توجه باشد و هم برای رمان‌نویسان صناعت‌دان و نوآور.

ابتدا ببینیم معنای لغوی یا تحت‌اللفظی «کرونوتوپ» چیست. این اصطلاح (chronotope) از دو ریشه‌ی یونانی مشتق شده است: chron و tope. جزءِ اول یعنی «زمان» و جزءِ دوم یعنی «مکان» (o که بین این دو جزء قرار گرفته، حرف ربط است). پس به‌طور تحت‌اللفظی می‌توانیم این اصطلاح را «زمان و مکان» معنا کنیم، اما معادل رسای آن «پیوستار زمانی ـ مکانی» است.

همچون دو اصطلاح «مرکزگرا» و «مرکزگریز» که باختین از علوم پایه (به‌طور خاص فیزیک) اخذ کرد و در نظریه‌اش به کار برد، منشأ اصطلاح «پیوستار زمانی ــ مکانی» نیز در واقع نوشته‌های فیزیکدان مشهور آلمانی آلبرت آینِشتَین درباره‌ی نظریه‌ی نسبیت است. جالب است که باختین این اصطلاح را از یک فیزیکدان به عاریت می‌گیرد، ولی به منظور این‌که معنای جدیدی به آن بخشد، از فلسفه‌ی یک فیلسوف قرن‌هجدهمی یعنی ایمانوئل کانت کمک می‌گیرد. بحث باختین درباره‌ی این مفهوم در مقاله‌ی‌ مفصل وی با عنوان «اقسام زمان و پیوستار زمانی ــ مکانی در رمان» (یکی از چهار مقاله‌ی کتاب تخیل گفت‌وگویی) آورده شده است. وی در این نوشتار، بر خلاف سایر آثارش که همیشه عنصر زبان را شالوده‌ی بحث درباره‌ی رمان قرار می‌داد، اهمیت فراوانی برای عنصر زمان و مکان قائل می‌شود. البته در بحث‌های نظریه‌پردازان نقد ادبی، هم پیش از باختین و هم بعد از او، همیشه به این دو عنصر در ادبیات داستانی توجه شده است. اما باختین به پیروی از کانت استدلال می‌کند که زمان و مکان از یکدیگر جدا نیستند و کلیتی واحد را تشکیل می‌دهند. این دو مقوله وابستگی متقابل به هم دارند و لازم‌وملزومِ یکدیگرند. اگر رمان‌نویس در کار خود موفق بوده باشد، در رمانِ او زمان در مکان تبلور می‌یابد و مکان هم با تغییر زمان دگرگون می‌شود و دلالت دیگری پیدا می‌کند. ایضاً به تأسی از کانت که معتقد بود هر گونه ادراکی صرفاً بر اساس هر دو مؤلفه‌ی زمان و مکان برای شناسا امکان‌پذیر می‌شود (و به بیان دیگر، خارج از چهارچوب زمان و مکان نمی‌توان به ادراک رسید)، باختین می‌نویسد: «در نتیجه، هر گونه ورود به حوزه‌ی معانی [و ما می‌توانیم اضافه کنیم به‌ویژه معانی آثار ادبی] فقط با گذشتن از دروازه‌ی پیوستار زمانی ــ مکانی ممکن می‌شود».

«پیوستار زمانی ــ مکانی» مفهومی است که برداشت معمول ما از زمان و مکان ـــ همچنین تلقی‌مان از کارکرد این دو عنصر در رمان ـــ را عوض می‌کند. به‌طور معمول، زمان را مفهومی انتزاعی می‌دانیم، ولی باختین زمان را مقوله‌ای مادی می‌داند، به این معنا که زمان را می‌توانیم در مکان‌های جهان واقعیِ پیرامون‌مان، همچنین در حرکت انسان در این مکان‌های واقعی، متبلور ببینیم. مطابق با این درک جدید، متون ادبی مختلف را می‌توان بر این اساس تقسیم‌بندی کرد که زمان در آن‌ها چگونه چهارچوبی برای بازنمایی جهان عینی و جابه‌جایی و حرکت انسان ایجاد می‌کند. در هر رمانی، بسته به نوع پیوستار زمانی ــ مکانیِ آن، شخصیت‌ها و مکان رویدادها تابعی از نحوه‌ی پیش رفتن زمان هستند.به اعتقاد باختین، ژانرهای رایج در هر برهه‌ای از تاریخ ادبیات را می‌توان بر اساس پیوستار زمانی ــ مکانیِ همان برهه تبیین کرد. او در مقاله‌اش می‌کوشد انواع این پیوستارها در ادبیات اروپا را دسته‌بندی کند و پژوهش در این باره را با بررسی روایت‌هایی آغاز می‌کند که قدمت‌شان به یونانِ سده‌ی سوم بازمی‌گردد تا سپس به آثار طنزنویس فرانسوی قرن شانزدهم، فرانسوا رابله، و نهایتاً به رمان‌های معاصر خود بپردازد.

پیداست که مفهوم «کرونوتوپ» یا «پیوستار زمانی ـ مکانی» افق جدیدی برای تبیین تطور تاریخی رمان باز می‌کند. اگر مطابق با دیدگاه باختین بپذیریم که هر ژانری بر حسب نحوه‌ی بازنمایی زمان و مکان از سایر ژانرها متمایز می‌شود، آن‌گاه می‌توان رمان‌های نوشته‌شده در برهه‌های مختلف تاریخ را نیز با تحلیل مکان رویدادهای آن رمان‌ها و نحوه‌ی پیشرفت زمانیِ پیرنگ‌شان تحلیل کرد.

«چندصدایی» در رمان به چه معناست؟

آنچه خواندید بخشی از ویراست دوم کتاب نظریه و نقد ادبی: درسنامه‌ای میان‌رشته‌ای است که تا پایان تابستان با مطالب افزوده و جدید (از جمله فصل جدیدی درباره‌ی نظریه‌ی باختین در نقد ادبی) منتشر خواهد شد.

پسامدرنیسم چه زمانی به وجود آمد؟

برگی از کتاب نظریه‌های رمان: از رئالیسم تا پسامدرنیسم (انتشارات نیلوفر، چاپ چهارم با ویرایش جدید، پاییز ۱۳۹۹):

رمان‌نویسان مدرن یقین داشتند که ادبیات داستانی برای پرداختن به مدرنیته می‌بایست آزادی‌ها و لذت‌های جدیدِ برآمده از وضعیت مدرن را به نمایش بگذارد، یا مشکلات ناشی از وضعیت مدرن را به نقد بکشد، یا حتی مانع از نابودی آن چیزهایی شود که مدرنیته به نظر می‌رسید از بین خواهد برد. نویسندگان مدرن اعتقاد داشتند که ادبیات داستانی می‌تواند طرز فکر مردم را عوض کند. از نظر آنان، ادبیات داستانی «یگانه کتابِ پُرفروغِ هستی» بود که می‌توانست جانی تازه در کالبد مردم بدمد، همدلی را در میان ایشان اشاعه دهد، و پیچیدگی زیبایی‌شناختی و اخلاقی را به عوالمی بازگرداند که به علت سیطره‌ی فناوری و عقلانیت و مادی‌گرایی رو به اضمحلال نهاده بودند. در رمان مدرن عنصر شک‌اندیشی وجود داشت، لیکن این شک‌اندیشی نیز در خدمت آرمان‌گرایی مدرنیسم بود. این دیدگاه [درباره‌ی رمان] بعدها به‌کلی تغییر کرد، نخست به‌طور تدریجی در تب‌وتابِ سیاسی دهه‌ی ۱۹۳۰ و همچنین با پیامدهای جنگ جهانی اول، و سپس به‌طور قطعی با پیدایش پسامدرنیسم.

پسامدرنیسم زمانی به وجود آمد که ایمان به این آرمان‌گرایی و سایر شکل‌های آرمان‌گرایی مدرن، جای خود را به ناباوری داد. البته مدت‌ها بود که ایمان [به آرمان‌های مدرن] در حال افول بود، ولی اکنون دیگر به نظر می‌رسید که ساختارهای تفکر ایجابی همگی در حال فروپاشی‌اند. اصول [اکید و تخطی‌ناپذیر] جای خود را به الگوها[یی متکثر و اختیاری] دادند و نسبی‌گرایی محض جانشین هر گونه قطعیتِ باقی‌مانده شد. این تحول به دلایل متعددی رخ داد، اما به‌طور کلی می‌توانیم بگوییم که شدت یافتن و نَفَس‌بُر شدنِ همه‌ی جنبه‌های ناخوشایند «مدرنیته» در آن سهیم بودند: فناوری اکنون تبدیل شده بود به بمب اتمی؛ مادی‌گرایی به صورت فرهنگ مصرفی تبلور یافته بود و همچون بیماری‌ای ناآشکار گسترش می‌یافت؛ بیگانگی اُسِ‌اساسِ زندگی شهری بود؛ مفهوم «تمدن» که بعد از جنگ جهانی اول تا حد زیادی بی‌اعتبار شده بود، اکنون دیگر یک دروغ بزرگ تلقی می‌گردید، ظاهرسازی‌ای که فقط شهوت برای کسب قدرت را پنهان می‌کرد. بدین ترتیب، به نظر می‌رسید که مدرنیته جذابیت‌های خود را از دست داده است. اکنون، هم اختیاراتی که مدرنیته به انسان می‌داد بیش از حد کلیت داشت و هم محدودیت‌هایی که بر اختیارات انسان اِعمال می‌کرد. از این اختیارات و محدودیت‌ها چنین برمی‌آمد که مدرنیته پوچ است، یعنی هیچ شالوده‌ای ندارد تا بتوان باورها و احساسات راستین یا آرمان و آرزوهای خود را بر آن بنیان نهاد. این فقدان «مبانی» بیش از هر چیز به معنای «ناباوری به فراروایت‌ها» بود؛ به سخن دیگر، اکنون انسان‌ها به داستان‌های بزرگی که در گذشته طرز فکر و زندگی و کار و احساس و نگارش آن‌ها را تعیین می‌کرد، هیچ باور نداشتند.