«اعتماد»، رمانی درباره‌ی بی‌اعتمادی

برای ما مخاطبان عام ادبیات در ایران که به سبب شرایط کشور از دیرباز تاکنون همیشه تصور کرده‌ایم هر رمان و شعری و هر فیلم و نمایشنامه‌ای لزوماً «پیامی» سیاسی هم دارد که در متن آن «استتار» شده است، شاید خواندن آثار دورفمن شیلیایی که آثارش مشحون از مضامین سیاسی است لازم باشد. لازم نه از آن رو که ببینیم او چه «پیام‌هایی» را در لابه‌لای صفحات آثارش «پنهان» کرده، بلکه لازم از این نظر که ببینیم او چگونه بدون هیچ پیامی توانسته است برخی از غنی‌ترین و تأمل‌انگیزترین آثار را بنویسد، آثاری که هر یک در جای خود البته دلالت‌های جهانشمول اجتماعی و سیاسی هم دارد بی آن‌که به ابتذال «پیام» درغلطد. ولادیمیرو آریل دورفمن در سال ۱۹۴۲ در آرژانتین متولد شد. مدت کوتاهی (از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳) در سِمَتِ مشاور فرهنگی سالوادور آلنده (رئیس‌جمهور اسبق شیلی) فعالیت کرد. بعد از کودتای ژنرال پینوشه و سرنگونی دولت مردمیِ آلنده، زمانی که فعالیت‌های سیاسی مخالفان به کلی ناممکن و عرصه بر روشنفکران و انقلابیون بسیار تنگ شد، دورفمن تبعیدی خودخواسته را برگزید و وطنش را ترک کرد. او در سال‌های طولانی دوری از میهن، همچنان دلمشغولی‌ای جز وضعیت مردم خود نداشت و در حال حاضر به تدریس ادبیات در دانشگاه دیوک در آمریکا اشتغال دارد. آثار دورفمن بیشتر راجع به دلهره‌های وجودیِ ناشی از زیستن زیر سایه‌ی سنگین دیکتاتوری و دشواری‌های زندگی در غربت است. وی در یکی از مشهورترین نمایشنامه‌هایش با عنوان مرگ و دوشیزه که رومن پولانسکی آن را در سال ۱۹۹۴ به فیلم سینمایی تبدیل کرد، زندانی سیاسیِ شکنجه‌شده‌ای را توصیف می‌کند که بعدها با شکنجه‌گر خود مواجه می‌شود. آثار دورفمن به بیش از چهل زبان (از جمله فارسی) ترجمه شده‌اند. در فهرست آثار او، که هم شامل رمان می‌شود و هم شامل نمایشنامه، شعر، سفرنامه و مقاله، نام هفت رمان به چشم می‌خورد. ناپدیدشدگان با ترجمه احمد گلشیری، بیوه‌ها با ترجمه جمشید نوایی، اعتماد با ترجمه عبدالله کوثری، مرگ و دوشیزه با ترجمه‌ی حشمت کامرانی، پیامی به شش‌میلیاردمین کودک‌ جهان‌: مویه کن دلبندم با ترجمه‌ی کافیه نصیری و شورش خرگوش‌ها با ترجمه‌ی امیلی امرایی از آثار ترجمه شده این نویسنده به زبان فارسی هستند.

از منظری کلی می‌توان گفت آثار ادبی دورفمن، اعم از نمایشنامه‌ها و رمان‌هایش، همگی به نحوی به سیاست مربوط می‌شوند. مواجهه با کودتایی که دولتی مردمی را در میهن او سرنگون و سپس یکی از سرکوبگرترین رژیم‌های دیکتاتوری در تاریخ شیلی را در آن کشور مستقر کرد، تجربه‌ی تلخ و روح‌آزاری بود که اثر ماندگارش در جای‌جای نوشته‌های دورفمن به چشم می‌خورد.

درباره‌ی رمان اعتماد

همچون اکثر رمان‌های دورفمن، این رمان هم نمونه‌ای است از آنچه اُمبرتو اکو «متن گشوده» می‌نامد. عناصر رمان به گونه‌ای انتخاب شده‌اند که بر ابهام متن می‌افزایند و همزمان به قرائت‌های متفاوت میدان می‌دهند. با این همه، پیش رفتن پیرنگ و رسیدن به فرجام رمان کمک می‌کند تا قدری از ابهام کاسته شود و خواننده بتواند پیوندهای درون‌متنی را دریابد و برقرار کند. زمان یکی از این عناصر است. تازه در میانه‌ی رمان است که خواننده متوجه می‌شود رویدادهای رمان اعتماد در روز یکم سپتامبر ۱۹۳۹ رخ می‌دهند، یعنی روزی که آلمان نازی به لهستان حمله کرده است و با این رویداد انگلستان و فرانسه با یکدیگر همپیمان شده‌اند تا جنگ جهانی دوم آغاز شود. آگاهی از این موضوع، برخی دیگر از جنبه‌های مبهم رمان را روشن می‌کند.

اعتماد به شکل رمان‌های پُرتعلیق نوشته شده است: زنی به نام باربارا وارد اتاقش در هتلی در پاریس می‌شود و مرد غریبه‌ای با او تماس تلفنی می‌گیرد، غریبه‌ای که از حرف‌هایش معلوم می‌شود از خصوصی‌ترین موضوعات در زندگی او باخبر است. مرد غریبه که خود را لئون می‌نامد، مدعی است که از دوستان مارتین است، همان کسی که باربارا برای ملاقاتش از آلمان به فرانسه آمده است. در مکالمه‌ی طولانی نُه‌ساعته‌ی این دو، لئون همچنین می‌گوید که مارتین به علت فعالیت‌های مخفیانه‌ی ضدفاشیستی‌اش در خطر قرار دارد. با پیش رفتن این گفت‌وگوی تلفنی، کم‌کم متوجه می‌شویم که لئون قصد اغوای باربارا را دارد. او می‌گوید که از دوازده‌سالگی‌اش زنی به نام سوزانا را در رؤیاهایش می‌دیده و همواره می‌خواسته است او را در واقعیت بیابد. لئون (که در پایان رمان معلوم می‌شود نام واقعی‌اش ماکس است) عکس باربارا را هنگام دادن آموزش مخفی‌کاری به مارتین می‌بیند و بلافاصله احساس می‌کند که باربارا در واقع همان سوزانای رؤیایی اوست.

گفت‌وگوی نُه‌ساعته‌ی لئون (ماکس) و باربارا در فصل‌های طولانی‌ای روایت شده‌اند که مابین‌شان فصل‌های کوتاه‌تری قرار دارد. در این فصل‌های کوتاه‌تر که متن‌شان با فونت متفاوتی چاپ شده است، صدای راوی دیگری را (به غیر از راوی مکالمه‌ی لئون و باربارا) می‌شنویم که درباره‌ی عدم توانایی نویسنده در خلق شخصیت‌ها مطابق با میل خودش سخن می‌گوید. این راوی همچنین گاهی راجع به ناظر پنهان‌شده‌ای صحبت می‌کند که شاهد گفتار و رفتار باربارا است. وجود این راوی دوم، جنبه‌ای فراداستانی و پسامدرن به این رمان داده است، زیرا راوی مکرراً از شیوه‌ی نویسندگی مؤلف رمان ایراد می‌گیرد و حتی پیشنهادهایی برای بهبود آن می‌کند. این فصل‌های کوتاه‌تر همگی از منظر دوم‌شخص روایت شده‌اند.

در ادامه معلوم می‌شود که آلمانی صحبت کردن باربارا در هتل محل اقامتش، در زمانی که بین فرانسه و آلمان تنش‌های سیاسی به وجود آمده و دو کشور در آستانه‌ی جنگ با یکدیگر قرار دارند، باعث شک یکی از خدمتکاران زن در هتل و گوش دادنش به مکالمه‌ی او شده است. همین خدمتکار بعداً مدیر هتل را از حرف‌های شک‌آور باربارا مطلع می‌کند و او هم ماجرا را به پلیس خبر می‌دهد. پلیس آن‌ها را جلب می‌کند و لئون مجبور می‌شود که در ازای آزاد شدن باربارا به آلمان بازگردد و برای فرانسوی‌ها جاسوسی کند. او همچنین بازجویش را متقاعد می‌کند که اجازه دهد شبی را با باربارا بگذراند. همین بازجو بعداً باربارا را با این ادعا که دختر لئون است به کلودیا (همسر لئون) می‌سپرد تا از او نگهداری کند. بازجو همچنین می‌کوشد تا کلودیا را بفریبد (همان کاری که لئون با باربارا کرده بود). باربارا که حامله است دختری به دنیا می‌آورد که نامش را ویکتوریا می‌گذارد، اما هرگز معلوم نمی‌شود که این دختر فرزند مارتین است یا فرزند لئون. در آخرین صحنه‌ی رمان، لئون که همراه با مارتین در زندان فاشیست‌هاست و قرار است روز بعد همراه با او اعدام شود، در خیالاتش باربارا را مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌خواهد که بعدها داستان زندگی او را برای ویکتوریا تعریف کند.

شیوه‌ی روایت

این رمان بیشتر از طریق دیالوگ روایت می‌شود و شبیه به نمایشنامه است. در واقع، اگر فصل‌های کوتاهی که در آن‌ها یک راوی اظهارات فراداستانی بیان می‌کند در این رمان نبودند، می‌توانستیم بگویم که این متن، یک نمایشنامه است و نه یک رمان. از یاد نبریم که نویسنده‌ی این رمان همچنین دستی در نگارش نمایشنامه دارد و نمایشنامه‌نویس برجسته‌ای محسوب می‌شود. به غیر از دیالوگ که حجم اصلی این رمان را به خود اختصاص داده و موجب شباهت آن به نمایشنامه شده، در بخش‌هایی که راویِ اول سخن می‌گوید توصیف‌هایی از مکان و اشیاء به دست داده شده که عیناً مانند توصیف‌های صحنه نمایش است. نمونه‌ای از این توصیف‌های نمایشی را در متن زیر می‌توان دید:

«زن گوشی را روی تخت می‌گذارد و به آن طرف اتاق، جلوی آینه می‌رود. در آینه به دنبال چهره‌ی خود می‌گردد، به دنبال چشمان خود می‌گردد، نفس عمیقی می‌کشد و بعد طول قالی را برمی‌گردد، به سوی تخت، به سوی تلفن. اگر کسی تماشایش می‌کرد لحظه‌ای به این تصور می‌افتاد که می‌خواهد تلفن را قطع کند. اما زن این کار را نمی‌کند. (ص. ۲۶)»

فضای حاکم بر این رمان بی‌شباهت به نمایشنامه‌های معناباختگی (absurd)، بویژه نمایشنامه‌های هارولد پینتر، نیست و جالب است بدانیم که پایان‌نامه‌ی تحصیلی دورفمن درباره‌ی آثار همین نمایشنامه‌نویس معروف انگلیسی بود. علت این شباهت را باید در این دید که گفت‌وگوها منطقی نیستند و بیش از آن‌که موضوع را روشن کنند، بر ابهام می‌افزایند. در دیالوگ طولانی دو شخصیت اصلی رمان اعتماد، سکوت بیش از بیانْ القا‌کننده و معناآفرین است.

استفاده‌ی دورفمن از دو راوی که هیچ‌یک جزو شخصیت‌های رمان نیستند، از جمله جنبه‌های ابتکاری و جالب این رمان است. اگر بخواهیم این دو راوی را مطابق با تقسیم‌بندی ژرار ژنت از راویان طبقه‌بندی کنیم، می‌توانیم بگوییم که راوی اول (راوی نمایشی) از نوع «برون‌رویداد‌ـ‌درون‌داستانی» و راوی دوم (راوی فراداستانی) از نوع «برون‌رویداد‌-‌برون‌داستانی» است. راوی برون‌رویداد از بیرون به وقایع داستان می‌نگرد و برای خواننده تعریف‌شان می‌کند. راوی درون‌داستانی درون جهان روایت‌شده در داستان قرار دارد و عمل داستان‌گویی در داخل خود داستان انجام می‌شود، مانند وضعیتی که یک شخصیت ماجرایی را برای شخصیتی دیگر در همان داستان تعریف می‌کند، که البته در این رمان یک راوی (راوی اول) وضعیتی را برای مؤلف بازمی‌گوید. راوی برون‌داستانی بیرون از جهان روایت‌شده در داستان قرار دارد و در سطحی بالاتر از جهان داستانی و شخصیت‌های آن، داستان را روایت می‌کند. این دقیقاً همان کاری است که راوی دوم در رمان دورفمن انجام می‌دهد. متن زیر نمونه‌ای از روایتگریِ برون‌رویداد-‌برون‌داستانی توسط راوی اول است:

«می‌بینم که زن نفس عمیقی می‌کشد، بعد گوشی را روی تخت می‌گذارد. کیف دستی‌اش را باز می‌کند، چندتا عکس درمی‌آورد، نگاه‌شان می‌کند، جوری نوازش‌شان می‌کند که انگار پوست آدم‌اند، بعد یکباره سر بالا می‌کند، انگار یکه خورده، تصویر کمرنگ خودش را در شیشه‌ی پنجره می‌بیند. عکس‌ها را کنار می‌گذارد و گوشی را برمی‌دارد. (ص. ۳۴)» ادامه خواندن “«اعتماد»، رمانی درباره‌ی بی‌اعتمادی”

گفت‌وگوی حسین پاینده با روزنامه‌ی جام جم درباره‌ی کتاب جدیدش

روزنامه‌ی «جام جم»، گروه فرهنگ و هنر ــ حسین پاینده نویسنده، مترجم، منتقد و استاد دانشگاه، از فعال‌ترین چهره‌ها طی سال‌های اخیر در زمینه‌ی نقد و نظریه‌پردازی بوده است. او کتاب‌های زیادی در این زمینه به رشته‌ی تحریر درآورده و کلاس‌های بسیاری را برای علاقه‌مندان برگزار کرده است. پاینده با نگاهی آکادمیک نقد رمان و داستان کوتاه را دنبال می‌کند و در کارگاه‌ها و کتاب‌هایش تلاش می کند این شیوه را به کار گیرد.

از پاینده قرار است در هفته جاری کتاب گشودن رمان منتشر شود که شامل نقد ۱۰ رمان برجسته‌ی ایرانی و همچنین نقد فیلم هامون است. به همین مناسبت گفت‌وگوی کوتاهی درباره‌ی این اثر با وی انجام دادیم که در زیر می‌خوانید.


درباره‌ی آخرین اثری که قرار است از شما منتشر شود، صحبت بفرمایید.

پاینده: در این هفته کتاب جدیدم توزیع می‌شود. عنوان این کتاب گشودن رمان است که یک عنوان فرعی هم دارد: «رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی». این کتاب را که ۴۰۰ صفحه دارد، انتشارات مروارید به زودی توزیع خواهد کرد. یعنی کتاب چاپ هم شده و در مرحله‌ی صحافی است.

در این کتاب چه رمان‌هایی را بررسی کرده‌اید؟

پاینده: ۱۰ رمان برجسته ایرانی را نقد کرده‌ام: رمان های بوف کور نوشته‌ی صادق هدایت، تنگسیر نوشته‌ی صادق چوبک، مدیر مدرسه نوشته‌ی جلال آل احمد، شازده احتجاب نوشته‌ی هوشنگ گلشیری، سووشون نوشته‌ی سیمین دانشور، ثریا در اغما نوشته‌ی‌ اسماعیل فصیح، جزیره‌ی سرگردانی نوشته‌ی سیمین دانشور، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم نوشته‌ی زویا پیرزاد، آزاده‌خانم و نویسنده‌اش نوشته‌ی رضا براهنی و سرخی تو از من نوشته‌ی سپیده شاملو.

با چه شیوه نقدی این رمان‌ها را بررسی کردید؟

پاینده: من شیوه نقدی را به کار گرفتم که در کلاس‌هایم نیز به کار می‌برم. این شیوه مبتنی است بر تحلیل مشروح صحنه‌ی آغازین رمان و ربط دادن آن به بقیه‌ی متن.

آیا کتاب ضمیمه‌هایی هم دارد؟

پاینده: بله، این کتاب سه ضمیمه دارد. در ضمیمه‌ی اول همین شیوه‌ی نقد را برای داستان کوتاه «سه قطره خون» نوشته‌ی صادق هدایت استفاده کردم تا بگویم این شیوه‌ی نقد در مورد داستان کوتاه هم جواب می‌دهد. در ضمیمه‌ی دوم این شیوه‌ی نقد را برای فیلم هامون استفاده کرده ام تا نشان دهم که در مورد فیلم هم می‌تواند کاربرد داشته باشد. ضمیمه‌ی سوم هم «فرهنگ اصطلاحات نقد رمان» است که خود به تنهایی ۶۰ صفحه می‌شود. در این ضمیمه یکصد اصطلاح بسیار پُرکاربرد در نقد رمان را توضیح داده‌ام.

شما در کتاب رمان پسامدرن و فیلم به نقد فیلم‌های میکس و هامون مهرجویی پرداخته بودید. علت این توجه شما به فیلم هامون چیست؟

پاینده: این فیلم اصطلاحاً تبدیل به فیلم کالت شده؛ یعنی مخاطبان زیادی را به خود جذب کرده است و هویت نسلی آن‌ها را بازنمایی می‌کند. هامون در اولین سالی که اکران شد، جایزه‌های جشنواره فیلم فجر در عناوین مختلف را به خود اختصاص دهد.

آیا به هنرهای دیگر جز سینما هم در کتاب گشودن رمان پرداخته‌اید؟

پاینده: بله، در بررسی رمان آزاده‌خانم و نویسنده‌اش برای انتقال بهتر مفاهیم، به نقد یک تابلوی نقاشی هم پرداختم. این تابلو اثری از رُنه ماگریت نقاش بلژیکی است که زمینه‌ی مناسبی برای بحث درباره‌ی مفاهیم پست‌مدرن فراهم می‌کند. ناشر هم لطف کرد و این تابلو را به صورت تمام‌رنگی در کتاب منتشر کرد.

اکنون چه کاری در دست تألیف دارید؟

پاینده: کتاب مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان را که چند سال قبل ترجمه و منتشر کرده بودم، بازنگری می‌کنم و به توضیحات مترجم مواردی را می‌افزایم. قرار است ویراست جدید این کتاب را انتشارات نیلوفر منتشر کند. قبلاً این کتاب را نشر روزنگار منتشر کرده بود.


گفت‌وگو از سجاد روشنی

چشم‌اندازی از رمان ایران: مسیرِ طی‌شده و راهِ پیشِ ‌رو

رمانِ امروزِ ایران در چه وضعیتی است و سمت‌وسوی احتمالیِ پیشرفتِ آن چیست؟ پاسخِ مقنع به این سؤال، مستلزم بازنگرشی بر سیرِ تحولِ تاریخیِ این ژانر در ایران و ارزیابیِ وضعِ کنونیِ آن است. در نوشته‌ی حاضر، با اشاره به برخی از خصیصه‌نماترین رمان‌هایی که از اواخر دهه‌ی ۱۲۸۰ تا میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۸۰ در ایران نوشته شده‌اند، استدلال می‌کنم که رمان ایرانی سه دوره‌ی تاریخی را پشت سر گذاشته و اکنون حدود یک دهه است که وارد چهارمین دوره‌ی تحولِ خود شده است. بخش پایانیِ این نوشتار، به جمع‌بندی و نتیجه‌گیری درباره‌ی آینده‌ی رمان در ایران اختصاص دارد.

رمان در ایران پدیده‌ای وارداتی است که از زمان جنبش مشروطه نخستین نمونه‌های فارسیِ آن نوشته شدند. در متون ادبیِ کلاسیک ما، به سبب سیطره‌ی بلامنازعِ شعر بر ادبیات، نثر روایی عمدتاً به منظور نگارش سفرنامه به کار رفته است که در زیر مجموعه‌ی «ادبیات منثور غیرداستانی»[۱] قرار می‌گیرد و نمونه‌های روایت را اساساً در ادبیات منظوم می‌توان سراغ گرفت. از جمله پیامدهای جنبش مشروطه، آشناییِ روشنفکران و ادیبانِ پیشگام ما با ادبیات غرب بود و نیز از همان زمان بود که رمان به پیکره‌ی متون ادبی ما وارد شد.

نخستین رمان‌های ایرانی بیشتر صبغه‌ای تاریخی داشتند و با تأثیرپذیری از ترجمه‌های فارسیِ رمان‌های مشهور غربی (بویژه رمان‌های فرانسوی) نوشته شده بودند. یکی از اولین مترجمان رمان‌های غربی، محمدطاهر میرزا بود که رمان‌های بسیار پُرطرفدارِ الکساندر دوما را به فارسی ترجمه کرد. تحت تأثیر همین قبیل رمان‌ها، محمدباقرمیرزا خسروی رمانِ سه‌قسمتیِ شمس و طغرا، ماری ونیزی و طغرل و همای (۱۲۸۷) را نوشت و شیخ‌موسی کبودرآهنگی عشق و سلطنت و عبدالحسین صنعتی‌زاده‌ دام‌گستران یا انتقام‌خواهانِ مزدک را در دو قسمت (در سال‌های ۱۳۳۹ و ۱۳۴۴) منتشر کردند.

عامل دیگری که در پیدایش رمان ایرانی تأثیر گذاشت، انتشار مطبوعات آزاد پس از انقلاب مشروطه بود. در این روزنامه‌ها و مجلات، داستان‌های بلند به صورت پاورقی منتشر می‌شدند و خوانندگان فراوانی داشتند. ناصر نجمی، سیروس بهمن، رحیم‌زاده‌ی صفوی، حسینقلی مستعان، ابراهیم مدرسی و حسین مسرور شش نفر از نویسندگان این قبیل داستان‌های مطول بودند که بویژه در دو مجله‌ی تهران مصور و ترقی با اقبال گسترده‌ی خوانندگان مواجه گردید.

نگارش رمان تاریخی زمینه‌ی رشد ژانر رمان را در ایران فراهم کرد. به مرور زمان و نوشته شدنِ رمان‌های بیشتر، هم رمان‌نویسیِ نویسندگان ما صناعتمندانه‌تر شد و هم این‌که کانون توجه ایشان از تاریخ به جامعه‌ی معاصر و مسائلِ آن معطوف گردید. بدین ترتیب، دومین دوره‌ی رمان ایران، یا دوره‌ی رمان اجتماعی، آغاز شد. در این دوره، رمان‌نویسان ما بیش از کندوکاو در تاریخ و تلاش برای توصیف گذشته‌ی شکوهمندِ ایران، چندوچونِ روابط اجتماعی را مورد تفحّص قرار دادند و به بررسیِ مسائلی از این قبیل پرداختند: ساختار زندگیِ فئودالی در مناطق روستایی؛ روابط میان‌فردی در شهرها؛ و تنش بین باورهای سنتی و رفتارها و نگرش‌های نوپدید. برخی از شاخص‌ترین رمان‌های اجتماعیِ این دوره را نویسندگانی مانند مرتضی مشفق‌کاظمی و محمد مسعود نوشتند. تهران مخوف نوشته‌ی مرتضی مشفق‌کاظمی، که در دو مجلّد در سال ۱۳۰۱ منتشر گردید، تصویری است از محیطی فسادپرور که به افراد نادان و نالایق میدان می‌دهد و آزادی‌خواهان و ترقی‌خواهان را سرکوب می‌کند. رمان‌های سه‌گانه‌ی تفریحات شب و در تلاش معاش و اشرف مخلوقات نوشته‌ی محمد مسعود، که به ترتیب در سال‌های ۱۳۱۱ و ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ نوشته شد، ایضاً تصویری از فقر و بیماری و انحطاط و افسردگیِ کسانی به دست می‌دهد که به زعم نویسنده اکثریتِ جامعه‌ی ایران در آن برهه را تشکیل می‌دادند.

سنت نگارش رمان اجتماعی در ایران با راوی دانای کل و به اصطلاح «مداخله‌گر»[۲] شروع شد که با دادن توضیحات زیاده از حد و نیز با ارزش‌داوری‌های مکررِ اخلاقی، چندان فضایی برای تفحّص یا تفکرِ خودِ خواننده باقی نمی‌گذاشت و از این حیث می‌توان گفت که این رمان‌های اولیه‌ی اجتماعی، از نظر صناعت و شیوه‌ی روایت یا از نظر ایجاد ساختاری گیرا و پیچیده، هنوز به پختگی لازم نائل نشده بودند.

اما رمان اجتماعی ایران در ادامه به آفرینش رمان‌های ساختارمندتر و صناعتمندتر منجر گردید. از جمله‌ی این رمان‌های تکنیکی‌تر، می‌توان به این نمونه‌ها اشاره کرد: مدیر مدرسه نوشته‌ی جلال آل‌احمد که بررسیِ تیزبینانه و انتقادی برملاکننده از ناکارآمدی و فساد دستگاه آموزش و پرورش است؛ سنگ صبور نوشته‌‌ی صادق چوبک که در آن، به شیوه‌ی سیلان ذهن، روایت‌هایی از زندگی پُردرد و پُرفرازونشیب چند شخصیت از طبقات میانی و پایینِ جامعه ارائه گردیده است که همگی قربانی اوضاع اجتماعی و باورهای خرافی و منحط هستند؛ سَووشون نوشته‌ی سیمین دانشور که نوعی بازخوانیِ انتقادی از رویدادهای تاریخی و اجتماعی در اوایل دهه‌ی ۱۳۲۰، یعنی زمان اشغال ایران توسط نیروهای متفقین، است؛ و همسایه‌ها نوشته‌ی احمد محمود که رویدادهای آن در اوایل دهه‌ی ۱۳۳۰ و مبارزات ملی شدنِ صنعت نفت می‌گذرد. در این رمان، محمود موفق می‌شود تصویری زنده و بسیار پُرکشش از زندگی اقشار فرودست جامعه به دست دهد و همزمان رشد فکریِ نوجوانی را نشان دهد که در ابتدا ناخواسته اما بعداً آگاهانه در جریان مبارزات سیاسی قرار می‌گیرد و شخصیتش تحول می‌یابد.

رمان اجتماعی ایران در این دوره از سانسور بی‌نصیب نبود. بی‌تردید سانسور تأثیرات مخربی در رمان ایران باقی گذاشت زیرا تمامیتِ زیبایی‌شناختیِ رمان‌ها را مخدوش می‌کرد و دامنه‌ی آزادی نویسنده را در پرداختن به موضوعات خاصی محدود می‌ساخت. اما شاید بتوان استدلال کرد که رمان‌نویسانِ ما بر اثر سانسور، به سَمتِ نمادپردازی و اسطوره‌گرایی و توجهِ بیشتر به شکل (فرم) سوق داده شدند و این خود حرکتی خجسته بود زیرا به آفرینش آثاری منجر شد که از حیث نحوه‌ی بیان و صناعت، به مراتب پیچیده‌تر و تأمل‌انگیزتر از رمان‌های قبل بودند. امکان‌ناپذیر شدنِ نگارشِ آزادانه، خواه‌ناخواه نویسنده را به روی آوردن به سمبل متمایل می‌کند. این تمایل، همراه با استفاده‌ی گسترده‌تر از اسطوره، نظام دلالت معنا را در رمان ایران پیچیده‌تر کرد.

عامل دیگری که در صناعتمندتر شدنِ رمان ایران تأثیر گذاشت، رونق گرفتن ترجمه در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰بود که باعث شد تا نمونه‌هایی از آثارِ رمان‌نویسانِ برجسته‌ی اروپایی (مانند کامو و سارتر) و آمریکایی (از قبیل همینگوی و فاکنر) در دسترس نویسندگان و خوانندگانِ رمان در ایران قرار بگیرد. این وضعیت هم محبوبیتِ این ژانر را در نزد مخاطبان ادبیات بیشتر کرد و هم این‌که الگوهای جدیدی از رمان‌نویسی را در اختیار نویسندگان ایرانی قرار داد.

بر اثر این تحولات، سومین دوره‌ی رمان فارسی آغاز شد که دوره‌ی نوگرایی یا مدرنیسم است. می‌توان گفت که در این دوره، رمان ایران بیش از هر چیز به درونِ خود معطوف گردید. اکنون تلاش برای بازنماییِ رئالیستیِ واقعیت بیرون، امری ثانوی تلقی می‌شد و در عوض ایجاد ساختاری زیبایی‌شناختی بر پایه‌ی زندگیِ روانیِ شخصیت‌ها، بویژه از راه نشان دادنِ انعکاس واقعیت در اذهان شخصیت‌ها، وجه اصلیِ تلاش رمان‌نویسان ما شد. در این دوره همچنین رمان‌نویسانِ زن مانند سیمین دانشور، گلی ترقی، غزاله علیزاده و دیگران سهم بسزا و درخور توجهی از رمان‌های منتشرشده را به خود اختصاص دادند.

در میان رمان‌نویسانی که در این دوره به رواجِ داستان‌نویسی به سبک‌وسیاق مدرن کمک بسزایی کردند، باید از هوشنگ گلشیری نام برد که ویژگی‌های مدرنیسم در رمان‌های غربی را می‌شناخت. این شناخت در مجموعه‌ای از رمان‌های او به صورت صناعت‌های مدرنیستی انعکاس یافت، از جمله در شازده احتجاب و نیز در کریستین و کید. در این دوره، ابراهیم گلستان و تقی مدرسی و بهرام صادقی در زمره‌ی سایر رمان‌نویسان برجسته‌ای قرار دارند که به اعتلای رمان در مسیری مدرنیستی یاری رساندند.

متأخرترین گرایش در رمان ایرانی از حدود یک دهه پیش آغاز شده است. این رمان‌نویسان علاقه‌ای وافر به طبع‌آزمایی در شیوه‌های داستان‌نویسیِ معاصر از خود نشان می‌دهند و بویژه مایل‌اند آثاری به سبک و سیاق رمان‌های اروپایی و آمریکایی دهه‌ی ۱۹۶۰ به این سو بنویسند. به همین دلیل، نخستین نمونه‌ها از رمان‌های موسوم به پسامدرنیستی نیز در سال‌های اخیر به قلم رمان‌نویسان ایرانیِ داخل کشور و مقیم خارج از کشور نوشته شده است. وجه غالب این رمان‌ها، بدعت‌گذاری‌های متنوع شکلی (فرمال) در زمینه‌ی عناصر رمان، بویژه پیرنگ و نحوه‌ی روایت‌گری، است. در اکثر این رمان‌ها، نویسندگانِ نسل جدید کوشیده‌اند تا مضامینِ پسامدرنی از قبیل بی‌زمانی و بی‌مکانی در وضعیتی بی‌سامان را در قالب شخصیت‌هایی پارانوئید و نیز در قالب پیرنگ‌هایی به ظاهر چندپاره و نامنتظم بپرورانند. رمان آزاده خانم و نویسنده‌اش، نوشته‌ی رضا براهنی، نمونه‌ی موفق رمان پسامدرن به زبان فارسی است که با اقبال خوبی از طرف خوانندگان و منتقدان در ایران روبه‌رو شده‌.

ایجاد تحول در شیوه‌های داستان‌نویسی، مستلزم آشنایی با فنون جدید و به‌کارگیریِ آن‌ها به طرزی بدیع و علاقه‌برانگیز است. ناگفته پیداست که صرفاً آن رمان‌نویسانی می‌توانند به سبک‌وسیاق پسامدرن داستان بنویسند که با این فنون آشنا باشند و در به‌کارگیریِ آن، خلاقیتی منحصر‌به‌فرد از خود نشان دهند. در عین حال، باید توجه داشت که افراط در پردازشِ شکلیِ رمان و به‌کارگیریِ صناعات جدید در داستان‌نویسی، نباید رمان‌نویسان ما را از توجه به مضمون غافل کند. پسامدرنیسم البته شیوه‌ای کاملاً امروزین و متناسب با معضلات فرهنگیِ معاصر است و از این رو رمان پسامدرن قالب ادبیِ کارآمد و بی‌بدیلی برای پرداختن به حال و روزِ انسانِ زمانه‌ی ما است. اگر تکنیک‌های پسامدرن با قلم توانای نویسنده‌ی فرهنگ‌شناس و پژوهشگر در خدمت کاوش درباره‌ی معضلات فرهنگی و اجتماعیِ جامعه‌ی امروز ما قرار گیرد، بی‌تردید پسامدرنیسم ابزاری بسیار ثمربخش برای اعتلای رمان ایرانی خواهد بود. گرایش به نگارشِ رمان پسامدرن را باید گرایشی خجسته و امیدبخش محسوب کرد زیرا سبک‌هایی از قبیل رئالیسم پیش از این، حدِ نهاییِ توانمندی‌های خود را در آثار نوشته‌شده در دوره‌ی رمان اجتماعیِ ایران نشان داده‌اند. در دوره‌های قبلیِ رمان ایرانی، انبوهی از رمان‌های رئالیستی در کشور ما منتشر شده‌اند و ویژگی‌ها و قابلیت‌های این نوع رمان برای مخاطبان ایرانی کاملاً آشناست. اکنون زمان آزمودن شیوه‌های نو و امروزین در داستان‌نویسی است، شیوه‌هایی که هم امکان به مراتب بیشتری برای کاویدن پیچیدگی‌های گوناگونِ زندگیِ معاصر پیشارویِ نویسندگان ما قرار می‌دهد و هم این‌که جذابیت‌های جدیدی برای این ژانر به وجود می‌آورد. توفیقِ بیش‌ازپیشِ رمان ما در داخل کشور و یافتن مخاطبانی برای آن در جهانِ پویا و تحول‌جوی امروز که به مدد پدیده‌های پسامدرنی از قبیل اینترنت به دهکده‌ای کوچک تبدیل شده، در گرو تثبیت حرکت رمان ایران در این سمت‌وسوی نو است.

روایتی از سفر به اعماق روان

از میان شش رمانی که رمان‌نویس ژاپنی‌تبارِ انگلیسی کازوئو ایشیگورو[۱] از سال ۱۹۸۲ تاکنون منتشر کرده است، به نظر بسیاری از منتقدان ادبی هنوز هم باقیمانده‌ی روز بهترین اثر او محسوب می‌شود. روایتگر این رمان مشهور که نخستین بار در سال ۱۹۸۹ انتشار یافت و جایزه‌ی «کتاب سال ویتبرد» را به خود اختصاص داد، سرپیشخدمتی به نام استیونز[۲] است که پس از بیست سال، به دیدار خدمتکاری به نام خانم کِنتن[۳] می‌رود که زمانی با او در یک عمارت اشرافی خدمت می‌کرد. پیشنهاد این سفر را صاحب‌کار جدیدِ استیونز (آقای فارادِی[۴]) به او داده که ثروتمندی آمریکایی است. در آمریکایی بودنِ این صاحب‌کارِ جدید نکته‌ای نهفته است که از چشم خواننده‌ی تیزبین نباید پنهان بماند. آمریکایی‌ها، در مقایسه با انگلیسی‌ها، بسیار بی‌تکلف و اهل تساهل محسوب می‌شوند. انگلیسی‌ها با پایبندی به سنت و سلسله مراتب، آدم‌هایی مقیّد و اکید هستند و احترام و وظیفه‌شناسی را از جمله اصول تخطی‌ناپذیر فرهنگ عمومی می‌دانند؛ ولی در فرهنگ عمومیِ آمریکاییان متقابلاً شوخی و مطایبه با دیگران جزو اصول اولیه‌ی مراودات اجتماعی قلمداد می‌شود. باقیمانده‌ی روز از نظر تاریخی دوره‌ای را بازنمایی می‌کند که امپراطوری بریتانیا از اوج قدرت دیرینه‌اش تنزل کرده و رو به افول گذاشته بود. بحران آبراه سوئز در سال ۱۹۵۶ و ناکام ماندن توطئه‌ی مشترک انگلستان و فرانسه و اسرائیل برای مقابله‌ی نظامی با جمال عبدالناصر رئیس‌جمهور ناسیونالیست مصر، یکی از نشانه‌های افول امپراطوری بریتانیا بود. این واقعه‌ی تاریخی (که در بازه‌ی زمانی پیرنگ این رمان رخ می‌دهد) مقارن با نقش مهم‌تری است که آمریکا در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم در صحنه‌ی روابط بین‌الملل ایفا کرد. جایگزین شدن آمریکا به جای بریتانیا در عرصه‌ی سیاست جهانی، در رمان ایشیگورو به طور نمادین با خریده شدن «سرای دارلینگتن» (عمارتی که استیونز سرپیشخدمت آن است) توسط آقای فارادِیِ آمریکایی نشان داده شده است. به عبارتی، این ثروتمند آمریکایی و ارباب جدید استیونز، کشور آمریکا پس از جنگ جهانی دوم را بازنمایی می‌کند که به منزله‌ی ابرقدرتی نوظهور جای استعمارگر پیر و ضعیف (بریتانیا) را گرفته است.

راوی باقیمانده‌ی روز سفر شش‌روزه‌اش برای تجدید دیدار با خانم کِنتن را با حرکت به سَمتِ غرب انگلستان آغاز می‌کند و کل رمان در واقع متشکل از یادداشت‌هایی است که استیونز در طول این سفر نوشته است. جزئیاتی که ایشیگورو در خصوص سفر استیونز گنجانده است، حکایت از آن دارد که این سفر را باید در دو سطح فهمید. در سطحی غیراستعاری، سفر استیونز فقط به منظور تفرّج و دیدار با همکاری قدیمی انجام می‌شود. اما در سطحی دوم و استعاری، این سفر معانی ثانوی و دلالتمندانه‌ای دارد که در خوانش نقادانه‌ی رمان نباید از آن‌ها غافل شویم. چند نکته در مورد این سفر حائز اهمیت و درخور توجه‌اند. نخست این‌که سفر استیونز در سال ۱۹۵۶ انجام می‌شود که، همان‌گونه که پیشتر اشاره کردیم، زمان بحران سوئز و بروز نخستین نشانه از غروب امپراطوری بریتانیا بود. دو دیگر این‌که در این سفر، استیونز به طرف غرب انگلستان سفر می‌کند. آمریکا کشوری است که در سَمتِ غرب انگلستان واقع شده و می‌توان گفت سفری که استیونز به ترغیب صاحب‌کارِ آمریکایی‌اش انجام می‌دهد، حرکت جامعه‌ی انگلستان به سَمتِ فرهنگ آمریکایی هم هست. بر خلاف انگلیسی‌های سنتی که گفتار رسمی، رفتار مؤدبانه و رعایت حریم اشرافیت را لازم می‌دانند، آمریکایی‌ها در گفت‌وگوهای روزمره و ارتباط‌های اجتماعی به میزان زیادی اهل بذله‌گویی و خوش‌وبِش با یکدیگر هستند. از سال‌های پس از جنگ جهانی دوم به بعد، زبان انگلیسیِ بریتانیایی، هم در تلفظ و هجیِ برخی کلمات و هم در کاربرد واژگان، هرچه بیشتر تحت تأثیر انگلیسیِ آمریکایی قرار گرفت. فرهنگ آمریکایی همچنین از راه رستوران‌های فست‌فود، سریال‌های تلویزیونی و مُد لباس، بر رفتار آحاد جامعه‌ی انگلستان اثر گذاشته است. از این رو، سفر استیونز در مسیری به طرف غرب انگلستان (سَمتِ آمریکا)، دلالت‌های دیگری نیز دارد که به غلبه‌ی گفتمان آمریکایی بر فرهنگ آنگلوساکسون مربوط می‌شود. آنچه این قرائت نقادانه از سطح استعاریِ سفرِ استیونز را تقویت می‌کند این است که سفر او نه فقط به پیشنهاد آقای فارادِی، بلکه به طرزی نمادین در اتومبیل فوردِ این ثروتمند آمریکایی صورت می‌گیرد.

گفتیم که سفر توصیف‌شده در رمان باقیمانده‌ی روز را باید در دو سطح تحلیل کرد. در یک سطح، این سفر گذاری است از یک مکان به مکانی دیگر؛ اما در سطحی دیگر، این سفر همچنین تلاشی است برای به دست آوردن شناختی عمیق‌تر و روانکاوانه از زوایای پنهانِ روح و روان استیونز. یگانه موضوعی که استیونز به آن مباهات می‌کند و در طول رمان مکرراً مورد اشاره قرار می‌دهد، این است که او «سرپیشخدمتی تمام‌وکمال» است. از نظر او، حرفه‌ی سرپیشخدمتی ایجاب می‌کند که هر موضوع شخصی و عاطفی در زندگی او ثانوی تلقی شود و سرپیشخدمت صرفاً به وظیفه‌ی رسمیِ خود (خدمت کردن به ارباب) بیندیشد. سرپیشخدمتِ «حرفه‌ای» به عقیده‌ی استیونز کسی است که به موج احساساتی که او را از درون تحت تأثیر قرار می‌دهد بی‌اعتنا باشد و با چهره‌ای آرام و موقر فقط وظیفه‌ای را که به وی محول شده است به شایسته‌ترین وجه انجام دهد. از این رو، استیونز شخصیتی خشک و انعطاف‌ناپذیر دارد و هرگز با خدمتکارانی که تحت مدیریت او قرار دارند، رابطه‌ای حقیقتاً دوستانه و صمیمی برقرار نمی‌کند. او در شوخی‌های کلامیِ آن‌ها شریک نمی‌شود و ترجیح می‌دهد حتی وقتی که پدر سالخورده‌اش در طبقه‌ی پایین ساختمان در بستر مرگ قرار گرفته است، به طبقه‌ی بالا برود و از مهمانان پذیرایی کند. خانم کِنتن می‌کوشد تا مراوده‌ای عاشقانه با استیونز داشته باشد، اما استیونز که چشمانش بر مهر و عاطفه کور هستند از درک احساس همکارش عاجز می‌مانَد. در نتیجه، خانم کِنتن از کارش استعفا می‌کند و به ازدواجی کمابیش عاری از عشق تن در می‌دهد. اکنون که استیونز پس از بیست سال به دیدار خانم کِنتن می‌رود، خاطرات گذشته ناخواسته از ضمیر ناخودآگاهِ این سرپیشخدمت جدی و متعهد سر برمی‌کشند و به ذهن آگاهش سرازیر می‌شوند. استیونز، به دلیل شخصیت عاطفه‌گریزش، تمایلی به مرور این خاطرات ندارد، اما طغیان احساسات فروخورده و واپس‌رانده‌ای که سال‌ها در تاریک‌ترین ساحت روانش مکتوم مانده‌اند، قوی‌تر از آن است که او بتواند مانع از یادآوریِ آن‌ها بشود. اکنون در این سفر استیونز مجال پیدا کرده تا ولو موقتاً با خودِ راستینش روبه‌رو شود، نَفْس سرکوب‌شده‌ای که ــ به رغم انکارهای او ــ نیازمند عشق است.

تا پیش از این سفر، استیونز فقط آن «سرپیشخدمتِ تمام‌وکمالی» بوده است که پدرش نمونه و الگوی تمام‌عیارِ آن محسوب می‌شد. پدر استیونز همواره به او آموخته بود که سرپیشخدمت راستین کسی است بغایت منضبط و مؤدب و تودار. سرپیشخدمت باید بتواند در اضطراب‌آورترین موقعیت‌ها بر خود مسلط باشد و احساسات درونی‌اش را فروبخورد. داستانکی که پدر استیونز درباره‌ی رفتار حرفه‌ایِ سرپیشخدمتی متشخّص در هند برای او تعریف می‌کند، بیانی استعاری از لزوم واپس راندن امیال و احساسات به ورطه‌ی تاریکِ ضمیر ناخودآگاه است. در یادداشت‌های روز اول از سفر شش‌روزه‌ی استیونز می‌خوانیم که پدرش بارها داستان سرپیشخدمتی در هند را برایش بازگفته بود، سرپیشخدمتی که یک روز متوجه می‌شود ببری زیر میز غذاخوری پنهان شده است. سرپیشخدمت موضوع را در کمال خونسردی به اربابش که در اتاق پذیرایی مشغول صَرف چای با مهمانان است گزارش می‌کند و اجازه می‌خواهد تا حیوان را با تفنگ بکُشد. وقتی اجازه‌ی این کار داده می‌شود، سرپیشخدمتِ وظیفه‌شناس به اتاق غذاخوری بازمی‌گردد، حیوان را به ضرب گلوله از پای درمی‌آوَرَد، لاشه‌اش را از آن‌جا بیرون می‌بَرَد و بعد نزد ارباب و مهمانان بازمی‌گردد و اعلام می‌کند که شام طبق برنامه‌ی قبلی و در زمان مقرر سِرو خواهد شد. استیونز این داستانک را این‌گونه تعبیر می‌کند که سرپیشخدمتِ حرفه‌ای می‌بایست در همه حال بر خود مسلط باشد و مطابق با وقار و متانتی که از او انتظار می‌رود عمل کند. اما این داستانک، با در نظر گرفتن دو عنصر پیرنگ و شخصیت‌سازی در رمان ایشیگورو، تفسیر روانکاوانه‌ای هم می‌تواند داشته باشد. مطابق با این خوانش روانکاوانه، ببرِ پنهان‌شده در زیر میز غذاخوری همان احساسات انسانی‌ای است که استیونز سال‌ها مجال بروز به آن‌ها نداده و در واقع یا آن احساسات را پنهان نگه داشته و یا سرکوب‌شان کرده است. عشقْ احساسی سرکش و مهارنشدنی است که در این داستانک به زیبایی با ایماژ ببر بازنمایی شده. نکته‌ی دلالتمند این‌که نمادِ این احساس طبیعی، زیر میز غذاخوری پنهان شده است. عشق برای روح و روانِ آدمی همان‌قدر لازم و بلکه حیاتی است که غذا برای بدن. می‌توان گفت غذا نیازی در بدن (وجه پیدای انسان) را برطرف می‌کند و عشق نیازی در روح و روان (وجه ناپیدای انسان). استیونز البته از همین نکته‌ی مهم غفلت می‌کند. او زمانی که با خانم کِنتن همکار بود، نشانه‌های زنانه‌ای را که همکارش از عشق بروز می‌داد نادیده گرفت. در این کار، استیونز نه فقط احساسات زنی بغایت عاطفی و پُرشور را زیر پا گذاشت، بلکه نیاز طبیعیِ خودش به عشق را هم اجابت نکرد. با این کار، استیونز دچار روان‌رنجوری‌ای شد که، بیست سال پس از رفتن خانم کِنتن از «سرای دارلینگتن»، هنوز هم او را رنج می‌دهد و سامان حیات روانی‌اش را مختل می‌کند. دریغا که قربانیِ این روان‌رنجوری فقط شخص خودِ استیونز نیست، بلکه خانم کِنتن هم از بابت رفتار روان‌رنجورانه‌ی استیونز دچار خسران و شکست عاطفی شده است و همچنان رنج روحی می‌بَرَد. او پس از ملاقات با استیونز مجدداً به زندگیِ زناشوییِ عاری از عشق بازمی‌گردد، همان‌طور که استیونز مسیر بازگشت به «سرای دارلینگتن» را در پیش می‌گیرد.

ادامه خواندن “روایتی از سفر به اعماق روان”