نوشتهی کریستوفر بالِس
ترجمهی حسین پاینده
فضای بالقوهی نسلها
اگر بخواهیم مفاهیم [نظریههای روانکاوانهی] وینیکات[۱] را به کار ببریم، میتوانیم بگوییم ذهنیت هر نسلی، فضایی است بالقوه که در آن میتوان اُبژههای نسلی را خلق کرد و به مدد آنها تجربیات و دیدگاههای جمعی قشر جوان را بنیاد نهاد و تا حدودی دربارهی آن تجربیات و دیدگاهها مداقّه کرد. در شرایط مطلوب، هر نسلی میتواند با اُبژهها «بازی» کند تا نهایتاً فرهنگ خاص خود را بنیان گذارد. اگر نسل دههی ۱۹۶۰ توانست با روشهایی کاملاً بیسابقه خود را به نسلی بنیادستیز تبدیل کند، این بدان سبب بود که نسل قبلی گروه «بیتلها»، شورشیانِ بیآرمان، موسیقی راک، مجلهی مَد[۲] [به معنای «بیعقل»]، آرتور میلر و چارلز رایت میلز[۳] را به وجود آورده بود. درست است که دههی ۱۹۶۰ آراء و عقاید نسل دههی ۱۹۵۰ را نپذیرفت، اما بنیادستیزیِ آن عصر را به ارث برد. محق بودنِ نسل دههی ۱۹۶۰ به بازی با اُبژههای نسلی را انتقالِ فرهنگ دههی ۱۹۵۰ تضمین کرد، و این شاید تساهلآمیزترین انتقالِ فرهنگی در دورهی مدرن بود. ممکن است نسلی واجد مکان، زمان یا اقتدار لازم برای بازی با اُبژههای نسلی نباشد. نسلِ سر در گمِ سالهای ۱۸-۱۹۱۴ از چنین مکانی محروم بود.
اگر هدفمان بررسی همهجانبهی این روانشناسیِ نسلها بود، آنگاه جالب میبود که ماهیت فضاهای بالقوهی نسلی را با یکدیگر مقایسه کنیم، ببینیم کدام اُبژهها به عنوان نشانههای ذهنیت نسلها برگزیده میشوند، و حوزهی این قبیل اُبژهها را ــبه منزلهی باورهایی ناخودآگاه که ممکن است بیمارگونه و یا زایا باشند ــ مورد تحلیل قرار دهیم. تأسیس «سازمان جوانان هوادار هیتلر» [در آلمانِ نازی] ثابت کرد که ذهنیتِ جمعیِ همهی آحاد یک نسل میتواند بیمارگونه باشد. لیکن برای دانستن اینکه آیا فرایندهای نسلی در تکاملِ تدریجی قدرت هیتلر نقشی بسزا داشتند یا خیر، به اطلاعات بیشتری دربارهی روابط نسلها در آلمان نیاز داریم. برای مثال، به این پرسشها باید پاسخ دهیم که: آیا در مثلث هر نسل، مسئولیتی ساختاری نیز وجود دارد؟ وقوع بحران درونی و فروپاشی این مثلث چه پیامدهایی خواهد داشت؟ (باید در نظر داشت که چنین رخدادی، تفاوتهای نسلها را محو میکند، یعنی همان تفاوتهایی که ــ به هنگام مشقت اجتماعی ــ یک نسل با استفاده از آنها نسلهای دیگر را وارسی و متعادل میکند.) آیا ساختاری نسلی در آلمانِ زمانِ هیتلر فروریخت؟
اُبژههای نسلی، همچون خاطراتِ پوشان، تعبیر نسل جدید از هویتش را در شیء (یا رویدادی) واقعی متبلور میکنند. هویت هر نسل، آمیزهای عجیبوغریب از مفاهیمی است که یا توسط همان نسل ابداع شده و یا به آن تحمیل گردیده است، زیرا پسندهای اشخاص در زمینهی موسیقی و نیز تعابیری که در زبان ابداع میکنند، با رویدادهای خارج از کنترلشان سنخیت دارد (رویدادهایی مانند جنگ، بحران اقتصادی و نظایر آن). با این همه، اُبژههای نسلی همچون اُبژههای هنرِ عوامپسند باب روزند، دقیقاً به این دلیل که با زمانِ تاریخی در هم میآمیزند. دورهی نوجوانی است که به نحو شگفتآوری با دیالکتیک «شخصی/اجتماعی»، «مسئولانه/نامعقول» و «عمدی/اتفاقی» در زندگی انسان همخوانی دارد. هرگز نمیتوان به کُنه واقعیتِ این جهان و پیچیدگی رویدادهای آن پی برد. آشفتگی مطلقِ این رویدادها همواره سامانطلبیِ ما را تا حدی نقض میکند. نوجواناناند که این تنش را به کاملترین شکل آن به نحوی بسیار جدی تجربه میکنند و ــ پس از تجدید قوا در سنینِ بیست الی سیسالگیشان ــ تعابیری را دربارهی فرهنگ و جامعه ارائه میکنند که مبیّنِ تجربهی جمعی آنان از زندگی است.
هر نسلی اُبژههایی را به وجود میآوَرَد که حاکی از تاریخ دوران کودکی آحادِ آن نسل است. این اُبژهها بیانگرِ دیدگاهی دربارهی سرگذشتِ جمعی عدهی کثیری از انسانهاست که توقع داشتند (و هم از آنان توقع میرفت) که تاریخساز شوند و در عین حال واقف بودند که زندگی مملو از رویدادهایی است که سامانِ منسجمشان را تاریخ در واقع نمیتواند بربتابد.
بنابر این، ذهنیتِ نسلی نشاندهندهی برداشتی است که نسلها از جایگاه خود در تاریخ دارند؛ به عبارت دیگر، ذهنیتِ نسلی مجموعهای از رؤیاست که از تأثیر واقعیت بر آحاد هر نسل سرچشمه میگیرد. من اعتقاد دارم که بحرانهای تاریخی (از قبیل جنگ، وخامت وضعِ اقتصاد، ترور، بلایای طبیعی) مسبب کارِ نسلی میشوند، چرا که نسل جدید با استفاده از تعابیرِ ناخودآگاهانهاش از رویدادها، اُبژههای نسلی آگاهانهای را پدید میآوَرَد. به این صورت است که بحران، ذهنیت میآفریند.
هنگامی که رهبران جهان، رویدادهای جهان و فرایندهای جهانی یوغِ حساسیتِ نسلی را بر ما مینهند، واقعیت نیز احساسات ما را (خواه در زمان کودکی و خواه در نوجوانی یا جوانی) به بازی میگیرد. وقایع و فرایندهایی که ناگزیر نابخردانهاند، ما را وامیدارند که به سرنوشت احتمالی خود بیندیشیم و به همین سبب به ایفای نقشی تاریخی فراخوانده میشویم. در مواقع بحران، به نظر میرسد که هر نسلی بیش از پیش بر اُبژههای خود (بویژه در ترانهها و آثار ادبی) تأکید میورزد. این تأکید به نوبهی خود باعث میشود که اُبژههای نسلی به طرزی واضحتر ماهیت آن نسل را معلوم کنند و آن را از نسلهای قبلی و بعدی متمایز سازند؛ حال آنکه نسلهای شکلگرفته در زمانهای عاری از تجربیاتِ دشوار و ذهنیتآفرین، تا به این حد با سایر نسلها مرزبندی ندارند. مقایسهی نسلهای دههی ۱۹۷۰ و دههی ۱۹۸۰ به همین دلیل دشوارتر از مقایسهی نسلهای دو دههی ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ است، چرا که بحرانهای تاریخی دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ «کارِ نسلی» را افزایش دادند و از این طریق ذهنیت نسلی را تشدید کردند. در حقیقت، شاید بتوان گفت که نسلهای دو دههی ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ از جمله به این دلیل موسیقی، هنرپیشگان معروف و غیرهی دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را برای خود اختیار کردند که نسلهای این دو دهه [۱۹۵۰ و ۱۹۶۰] چندان خود را از سایر نسلها متمایز نساختند و ذهنیتِ خود را به میزانی بسیار اندک مشابه ذهنیتِ نسلی دیگر میدانند. البته این نظر میتواند جای بحث داشته باشد، زیرا فاصلهی کمِ ما با دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ مانع از آن است که درک روشنی از هویتِ نسلی این دو دهه داشته باشیم و لذا برداشت ما دقیق نیست. اما اینکه این نسلها همان سبک موسیقی و خاطراتِ دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ را احیا کردهاند، نشاندهندهی الهامبخش بودنِ فوقالعادهی دههی ۱۹۶۰ است، به نحوی که نسلهای بعدی سوق داده شدند به اینکه آن دهه را به منزلهی اُبژهی نسلی خودشان تا حدودی بازآفرینی کنند. به این ترتیب، دههی ۱۹۶۰ به مثابهی اُبژهی نسلی دههی ۱۹۸۰، عمدتاً اُبژههای موسیقیایی، یا مجموعهای از مُد، خط مشی سیاسی و اتفاقات تاریخی است. این مجموعه، دههی ۱۹۶۰ را چنان سامانمند میسازد که حضور مرتب و منظمِ آن دهه میتواند دلالت بر اُبژهی «غیر ما» داشته باشد (به رغم اینکه نسل دههی ۱۹۸۰، دههی ۱۹۶۰ را به منزلهی اُبژههای نسلی اختیار کرد). ادامه خواندن “ذهنیت نسلی: دیدگاهی روانکاوانه دربارهی اختلاف نسلها (بخش سوم)”