پنج شیوه‌ی آغاز کردن داستان کوتاه

پاراگراف اول هر داستانی، حکم دروازه‌ی ورود به جهان آن داستان را دارد، جهانی که هر نویسنده‌ای در پی ترغیب خواننده به ورود به آن است. اگر داستان به گونه‌ای آغاز شود که خواننده تمایل پیدا کند به جهان خیالینِ آن وارد شود، احتمالاً انقطاعی در خوانش داستان پیش نخواهد آمد و، به بیان دیگر، خواننده آن داستان را تا به انتها خواهد خواند. اما اگر پاراگراف اول جذابیت لازم برای ترغیب خواننده به ادامه دادن خواندن داستان را نداشته باشد، خواننده یا در همان ابتدای داستان و یا در اواسطش دست از خواندن می‌کشد و ، به تعبیری استعاری، از جهان آن داستان بیرون می‌آید. پرسش چالش‌داری که ذهن هر داستان‌نویسی را پیش از شروع به نوشتن داستان به خود مشغول می‌کند این است: «داستان را چگونه آغاز کنم تا خواننده نتواند خواندن آن را رها کند؟». هنر هر داستان‌نویسی از جمله این است که با نخستین جملاتش سِیر و سیاحت در دنیای داستان را برای خواننده به کاری لذتبخش و حتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل کند.

داستان‌نویس صناعت‌شناس برای این‌که بتواند لذتی زیبایی‌شناختی به خواننده بدهد، ابتدا کنجکاوی او را می‌انگیزد. باید داستان را به روشی آغاز کنیم که ذهن خواننده با متن درگیر شود. این هدف گاهی با طرح ضمنیِ یک پرسش محقق می‌شود، گاه با خلق موقعیتی خارق عادت و گاه با ایجاد حس‌وحال یا حال‌وهوای عاطفی خاص. در ادامه، پنج شیوه‌ی آغاز کردن داستان کوتاه را معرفی می‌کنم که همگی منجر به درگیر شدن ذهن خواننده و ترغیب او به ورود به جهان داستان می‌شوند.

۱.    در پاراگراف اول، کشمکش داستان را مشخص کنید. کشمکش همیشه از رویارویی دو نیروی ناسازگار یا ناهمپیوند حاصل می‌آید. مثلاً اگر کشمکش به اصطلاح «بیرونی» و بین دو شخصیت باشد، آن‌گاه کشمکش آن‌ها در واقع رویارویی یا ناسازگاری دو گفتمان است. گاهی هم کشمکش نشان‌دهنده‌ی تعارض دو پاره‌ی ناسازگار در روان یا ضمیر ناخودآگاه شخصیت اصلی داستان است. با برجسته کردن تضاد گفتمان‌های شخصیت‌ها یا دوپارگی روان شخصیت اصلی در پاراگراف اول داستان، حسی از اضطرار در خواننده به وجود می‌آورید و از همان ابتدا او را با خود همراه می‌کنید، زیرا خواننده به طور طبیعی می‌خواهد بفهمد علت این ناسازگاری یا دوبودگی چیست و در پایان داستان چه راه‌حل یا فرجامی پیدا می‌کند، یا اصلاً راه‌حل و فرجامی پیدا می‌کند یا نه. در بخش‌های بعدیِ داستان (بعد از پاراگراف اول) می‌توانید اطلاعات ضروری درباره‌ی علت این کشمکش را با اپیزودها یا صحنه‌های مجزا به خواننده نشان دهید.

حُسن این شیوه: شروعی پُراحساس که از همان ابتدا خواننده را درگیر داستان می‌کند.

ضعف این شیوه: اگر کشمکش انتخاب‌شده مسئله‌ی خواننده نباشد، داستان بهترین بختش برای خوانده شدن را از دست می‌دهد.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «زندگی سگی»، نوشته‌ی احمد دهقان، می‌توان دید:

«لحظه‌ای جلوی درِ بزرگِ ورودی می‌ایستم تا حالم جا بیاید و بعد بروم تو. حتی لحظه‌ای می‌مانم بروم یا نروم و اصلاً ارزشش را دارد یا نه که به خودم مهلت نمی‌دهم. اگر بمانم، دودل می‌شوم و شاید هم اصلاً نروم و همه‌ی آنچه در ذهن ساخته بودم، دود شود و برود هوا. می‌روم تو راهروی دراز که پُر از همهمه‌ی آدم‌هایی است که مثل ستون مورچه‌ها می‌روند و می‌آیند و خیلی‌هاشان دست ندارند یا پا. و بعضی که همان اولِ کار نگاه سرگردان‌شان را در این راهروهای بی‌انتها دور می‌گردانند، می‌فهمم که یک چشم‌شان مصنوعی است که مردمک چشم کورشان ثابت است.»

۲.   داستان را با یک معما، وضعیتی پُررمز و راز یا در هاله‌ای از ابهام شروع کنید. وضعیت پُررمز و راز و معماگونه وضعیتی خارق عادت و حتی عجیب‌وغریب است که با هنجارها یا توقعات خواننده تعارض دارد. وقتی در اولین پاراگراف داستان شخصیت اصلی را در چنین موقعیتی قرار بدهیم، خواننده کنجکاو می‌شود که چندوچون این وضعیت یا علت پیدایش آن را بفهمد. با این کار، خواننده همچنین به حل این معما یا رفع ابهام از وضعیت علاقه‌مند می‌شود و لذا داستان را با علاقه دنبال می‌کند.

حُسن این شیوه: مشارکت یا کنشگریِ خواننده در کشف جهان داستانی.

ضعف این شیوه: بقیه‌ی داستان باید رابطه‌ی دو بازیکن تنیس را بین نویسنده و خواننده برقرار کند، رابطه‌ای که توپ (متن) بین آن‌ها دائماً ردوبدل می‌شود، والّا داستان در جلب توجه خواننده ناکام خواهد ماند.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «این سوی تَل‌های شن»، نوشته‌ی جمال میرصادقی، می‌توان دید:

«یک روز صبح، وقتی آقای عارفی از خانه بیرون آمد که به اداره برود، آن اتفاق عجیب برایش رخ داد. آقای عارفی در خانه‌ی نوسازی که در شمال شهر به تازگی ساخته بودند با زن و فرزندانش زندگی می‌کرد. مردی چهل‌ـ‌چهل‌وپنج‌ساله، کوتاه‌قد، با شانه‌های افتاده و شکم تورفته و اندامی لاغر و تَرکه‌ای بود. دست‌هاش موقع راه رفتن، بی‌حرکت در دو طرف می‌آویخت. آقای عارفی کمی به جلو خم می‌شد و با قدم‌های تند و سریع جلو می‌رفت. سایه‌اش همیشه خمیدگیِ بدن او را نشان می‌داد و آقای عارفی آدم قوزی و پَت‌وپَهنی را می‌دید که جلو یا در کنار او راه می‌رود.»

نحوه‌ی آغاز شدن داستان «اعدام»، نوشته‌ی حسن تهرانی، نمونه‌ی خوب دیگری از کاربرد همین شیوه را به نمایش می‌گذارد:

«یک روز صبح مرا اعدام کردند ــ بهار بود یا زمستان، نمی‌دانم. به هر حال، یک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنایی بود؛ تمساحی آفریقایی که گریه نمی‌کرد. فرمانده سعی کرد اخم کند، ولی باور کنید آدم خوش‌رویی بود. طوری فریاد کشید: ”آتش …“ که من به دلم نگرفتم. مثل این‌که گفته باشد: ”سلام“ یا هندوانه …».

۳.   داستان را نه با کنشگریِ شخصیت‌ها، بلکه با توصیف راوی از یک مکان شروع کنید. با این کار می‌توان از ابتدا مشخص کرد که این داستان، بازگویی وقایع نیست، بلکه جنبه‌ی تأمل‌آمیز دارد. این قبیل داستان‌ها نیاز به راوی تیزبینی دارند که همه‌چیز و همه‌کس را با نگاهی دقیق و کاونده می‌بیند و توصیف می‌کند. باید توجه کنید که اگر این شیوه را برای آغاز داستان برمی‌گزینید، مکانی که راوی توصیف می‌کند لزوماً باید جنبه‌ای نمادین (سمبلیک) یا بازنمایی‌کننده داشته باشد. به عبارت دیگر، آن مکان باید چیزی بیش از یک موجودیت فیزیکی باشد و در واقع خصلت‌ها یا اعتقادات و الگوهای رفتار شخصیت اصلی داستان را به طور غیرمستقیم به خواننده بشناساند.

حُسن این شیوه: برجسته کردن کارکرد مکان در شکل‌گیریِ معنای داستان (القای درونمایه).

ضعف این شیوه: ضرباهنگ داستان کند می‌شود و شاید خوانندگان علاقه‌مند به داستان‌های پُرواقعه را از دست بدهد.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «پاییز بود»، نوشته‌ی محمدرحیم اخوت، می‌توان دید:

«پاییز بود. بعدازظهر. حدود ساعت سه، سه‌ونیمِ بعدازظهرِ یک روز آفتابیِ پاییز. یادم نیست چندشنبه بود؛ اما یادم است که تک‌وتنها، در اتاق‌های تودرتوی سمت جنوبیِ حیاط که هیچ‌وقت رنگ آفتاب نمی‌دید، پشت میز کارم نشسته بودم که صدای زنگ تلفن برخاست. اتاق‌‌ها از آن اتاق‌های تاق و چشمه‌ای قدیمی بود که آن را مرمت کرده و رنگ زده بودند؛ اما به جز من، هیچ‌کس در آن کار نمی‌کرد. سه تا اتاق بود که به هم راه داشت و مجموعاً مثل سالن درازی بود که آن را با دیواری نصفه‌نیمه و تاقچه‌هایی که به هر دو طرف باز بود، سه قسمت کرده باشند. در قسمت‌های دیگر هم میز کار گذاشته بودند؛ اما کسی آن‌جا نبود. من بودم و این فضای تودرتوی دراز که با آن دیوارهای تازه‌رنگ‌شده به رنگ سفید و آبیِ مات، و آن سکوت سرد و نمناک، بیشتر شبیه یک سرداب یا عبادتگاه بود تا دفتر کارِ یک شرکت مهندسیِ معماری و شهرسازی.»

۴.    داستان را با ژرف‌اندیشی‌های یک راوی اول‌شخصِ منزوی و خودبرتربین آغاز کنید. این نوع آغاز برای داستان‌های مدرن، بویژه از نوع غنایی و شاعرانه، بسیار مناسب است، زیرا عنصر «لحن» را در داستان برجسته می‌کند. راویِ چنین داستانی باید در پاراگراف اول از افکار و احساسات درونیِ خودش با خواننده صحبت کند و چنان لحن شخصیِ پُررنگی به روایت بدهد که خواننده دریابد او فردی درونگرا و مردم‌گریز است و سپهر ارزش‌های شخص خودش را از اعتقادات و سنت‌های اجتماعی برتر می‌داند. با شروع داستان به این شیوه از ابتدا معلوم می‌کنید که عنصر پیرنگ در داستان‌تان کمترین اهمیت را دارد و بیش از واقعه، قرار است بر شخصیت تمرکز کنید. این قبیل داستان‌ها معمولاً رنگ‌وبویی به غایت روانکاوانه دارند.

حُسن این شیوه: ایجاد همدلی بین خواننده و راوی/شخصیت اصلی. داستان‌هایی که به شیوه‌ی تک‌گویی روایت می‌شوند، بهتر است به این شیوه آغاز شوند.

ضعف این شیوه: ممکن است احساسات راوی/شخصیت اصلی برای خواننده موجّه جلوه نکند.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «یک تا صدویک»، نوشته‌ی علی قانع، می‌توان دید:

«سفیدِ سفید، چه مهِ غلیظی، همیشه هوای مه‌آلود را دوست داشته‌ام. هیچ‌چیز آن‌طور که هست دیده نمی‌شود، نه زشتی و نه زیبایی. مانند رودخانه‌ای که با شتاب می‌رود، مثل روال زندگی که ثانیه‌ای جلوتر را نمی‌توان دید. هرچه هست و نیست پشت مهْ بی‌رنگ می‌شود، دلم می‌خواست برای همیشه در مه می‌ماندم. کاش می‌شد خودم را به بادبادکی وصله می‌زدم و تا دلِ این توده‌ی سفید بالا می‌رفتم.» ادامه خواندن “پنج شیوه‌ی آغاز کردن داستان کوتاه”

خروج از بن‌بست یکنواختی در داستان‌نویسی

یکی از بن‌بست‌هایی که نویسنده‌ی حرفه‌ای ممکن است در آن گرفتار شود، یکنواختی در جهان داستانی‌اش است. نشانه‌های این بن‌بست را در شباهت آثار مختلف چنین نویسنده‌ای می‌توان دید. برای مثال، درونمایه‌ی رمان‌های متعددی از یک نویسنده ممکن است با اندکی تفاوت شبیه هم به نظر آیند. یا گاه دیده می‌شود که شخصیت‌هایی کمابیش یکسان، حتی با اسم و هویت تغییرنیافته، در مجموعه‌ی آثار یک داستان‌نویس نقش‌های ثابت دارند. گاه نیز مکان رویدادها یا اساساً موضوع رمان‌های یک رمان‌نویس تغییر نمی‌کند، گویی نویسنده نمی‌توانسته است به مکانی دیگر در این جهان پهناور و یا به مسئله‌ای دیگر در این جهان پُرمسئله بیندیشد. حاصل این وضعیت، احساس ملالی است که به مخاطب آثار او دست می‌دهد. خواننده، هر قدر هم که بکوشد رمان تازه‌ی این رمان‌نویس را با علاقه بخواند، ناگزیر احساس می‌کند همه‌ی زوایای جهان تخیلی‌ای را که نویسنده کوشیده است در رمانش خلق کند پیشاپیش می‌شناسد و هیچ وجه جدیدی در این کتاب نیست که علاقه‌ی او را برانگیزد یا حفظ کند. شاید هیچ تهدیدی ضد بقای یک نویسنده در عالَمِ ادبیات، جدی‌تر از یکنواختی در جهان داستانی او نباشد. برخی موانع خارج از اراده‌ی نویسنده (مانند شرایط اجتماعی و سیاسی و غیره) ممکن است در بعضی برهه‌ها انتشار آثار او را با مشکل مواجه کنند و لذا از شمار خوانندگانش موقتاً کاسته شود، اما وقتی نویسنده‌ای بتواند آزادانه و به سهولت آثارش را منتشر کند و با این حال به دلیل یکنواختی و ملال‌آور شدن جهان داستان‌هایش خوانندگان رغبتی به خواندن آن کتاب‌ها نشان ندهند، آن‌گاه باید گفت که او با بزرگ‌ترین و پُرمخاطره‌ترین چالش در زندگی حرفه‌ای خود روبه‌رو شده است، چالشی که چه بسا به مرور زمان موجبات فراموش شدن نویسنده و آثارش را فراهم آورد.

یکنواختی در جهان داستانی نویسنده به چه علت‌هایی به وجود می‌آید و نویسنده‌ی خلاق و ابداع‌گر چگونه می‌تواند خود را از خطر گرفتار شدن در این بن‌بست برهاند؟ یک پاسخ متقن به این پرسش می‌تواند از منظر نظریه‌ی باختین درباره‌ی «چندصدایی» در رمان داده شود. به استدلال باختین، رمان ذاتاً به تکثرگرایی در گفتمان میل می‌کند و به همین سبب می‌باید واجد صداهای متفاوت و متباین باشد. از این حیث، رمان نقطه‌ی مقابل شعر محسوب می‌شود که به تک‌صدایی گرایش دارد. به غیر از اشعار روایی، بقیه‌ی انواع شعر (بویژه شعر غنایی) معمولاً یک صدای فراگیر را در خود منعکس می‌کنند که همانا صدای شاعر است. متقابلاً صناعتمندترین رمان‌ها آن‌هایی هستند که صدای مؤلف را به پس‌زمینه می‌رانند تا مجموعه‌ای از صداهای دیگر (شامل صدای راوی و شخصیت‌ها) در رمان برجسته شوند. اگر شخصیت‌ها بازنمایی گفتمان‌های اجتماعی نباشند بلکه صرفاً عقاید یا افکار شخص مؤلف را منعکس کنند، رمان به مجرایی برای ترویج ایدئولوژی معیّن یا دیدگاهی شخصی تبدیل می‌شود. پیداست که چنین رمانی امکان تفکر مستقلانه را از خواننده سلب می‌کند، گویی که همه‌ی تصمیم‌ها قبلاً توسط نویسنده گرفته شده و خواننده صرفاً مصرف‌کننده‌ی منفعلِ متن است. در این وضعیت، شخصیت‌ها صدای مستقلی از خود ندارند و نقش بلندگوی آراء شخصی نویسنده را ایفا می‌کنند. جهان داستانیِ چنین نویسنده‌ای محکوم به ایستایی و ملال است و آثارش نمی‌توانند خواننده را به ورود به این جهان تشویق کنند. تمایزی که رولان بارت بین «متون خواندنی» و «متون نوشتنی» می‌گذارد، می‌تواند دلیل این ایستایی و ملال را روشن کند. از نظر بارت، «متون خواندنی» دست خواننده را در مواجهه با متن می‌بندند، به گونه‌ای که خواننده احساس می‌کند معنایی مشخص، بسته‌بندی‌شده و آماده، به او تحویل داده شده است. متقابلاً «متون نوشتنی» جایگاه خواننده را به تولیدکننده‌ی متن ارتقا می‌دهد، زیرا خواننده احساس می‌کند هیچ جنبه‌ای از متن برای او مقرر یا تعیین نشده، بلکه خود او باید جزئیات متن را به هم ربط بدهد و معنایی از آن به دست آورد. در این حالت اخیر، عمل خواندن برابر با «نوشتن» متن است. پس «متون نوشتنی» از قبل و یک بار برای همیشه «نوشته» نشده‌اند، بلکه تازه در فرایند خواندن نوشته می‌شوند (معنا می‌یابند). بنا بر همین تمایز، می‌توانیم بگوییم که «متون خواندنی» منجر به خلق جهان داستانی نمی‌شوند. آفرینش چنین جهانی در گرو مجال دادن به خواننده برای تعامل با متن است، مجالی که فقط در «متون نوشتنی» به مخاطب داده می‌شود.‌ ورود به جهان داستانی نویسنده زمانی امکان‌پذیر می‌شود که خواننده احساس کند در مقام کنشگر فعال (نه مصرف‌کننده‌ی منفعل) باید دست به کشف بزند. تفوق صدای نویسنده‌ی مقتدری که همه‌ی داوری‌ها را انجام می‌دهد یا شخصیت‌های خاصی (با ویژگی‌های معیّن) را می‌سازد و می‌پروراند تا خواننده را به نتیجه‌گیریِ مطلوبِ خود برساند، درگیر شدن در جهان داستانی و کشف (کشف انگیزه‌های ناخودآگاهِ شخصیت‌ها) را به کاری زائد تبدیل می‌کند.

بارزترین نشانه‌ی اقتدار مؤلف ــ و می‌توان افزود نخستین نشانه از ناکامی نویسنده در برساختن جهانی داستانی ــ فقدان تنوع در شخصیت‌هاست. اگر نویسنده با این هدف شخصیت‌های رمانش را «دستچین» کند که تعاطی صداهای متنافر به همسراییِ گروه همسرایان تبدیل شود، طبیعتاً به شخصیت‌های متنوع و چندصدا هم نیازی نخواهد داشت. علت عدم توفیق برخی از نویسندگان ما در خلق جهانی خودویژه و گیرا در آثارشان را باید از جمله در همین دید که آنان به جای طیفی از شخصیت‌های متفاوت که رفتار هر کدام‌شان انگیزه‌ای برای کاویدن هزارتوی پیچیده‌ی ذهن‌شان باشد، سنخ‌ها یا تیپ‌های آشنایی از اشخاص داستانی را با کمترین جرح‌وتعدیل پیاپی در آثارشان به کار می‌گیرند. خواندن یکی از رمان‌های چنین رمان‌نویسی کافی است تا خواننده بتواند بسیاری از جنبه‌های سایر رمان‌های او را به درستی حدس بزند. این موضوع می‌تواند عیناً در مورد مجموعه داستان‌های کوتاه یک نویسنده‌ی واحد مصداق داشته باشد. برای مثال، اکنون چندسالی است که تمِ «زن خانه‌داری که به دلیل تکرار چرخه‌ی کارهای روزمره زندگی یکنواخت و کسل‌کننده‌ای دارد» به یکی از آشناترین مضامین در داستان‌های کوتاه برخی از نویسندگان زن در کشور ما تبدیل شده است. این تم البته در رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، نوشته‌ی زویا پیرزاد، تازگی داشت و از جمله به علت همین تازگی دستمایه‌ی نگارش داستان‌های مشابه شد (و حتی در فیلم به همین سادگی ساخته‌ی رضا میرکریمی ناشیانه تقلید شد). اما تکرار این شخصیت در داستان‌های زنان نویسنده‌ی ما، اکنون دیگر او را به شخصیتی بیش‌ازحد آشنا و حدس‌زدنی تبدیل کرده که خواندن شرحی از زندگی ملال‌آورش، خودِ آن شرح (داستان) را ملال‌آور کرده است. زنی که در آستانه‌ی میانسالی از زندگی زناشویی خود ناخرسند است و احساس بیهودگی و ملال می‌کند به چنان شخصیت قالبی‌ای در ادبیات داستانی معاصر ما تبدیل شده که به اندازه‌ی سابق شوق خواندن را در خواننده برنمی‌انگیزد. در این وضعیت، فقط فراتر رفتن از این شخصیتِ کمابیش کلیشه‌ای‌شده، یا دست‌کم ساختن‌وپرداختن همین شخصیت به شیوه‌ای آشنایی‌زدایانه می‌تواند جهان داستانی نویسنده‌ای را که چنین زنی را به عنوان شخصیت اصلی داستان‌هایش برمی‌گزیند برای خواننده به جهانی جالب و درخور کاوش تبدیل کند. در غیر این صورت، تنوع بخشیدن به شخصیت‌ها و برخوردار کردن آن‌ها از صداهایی مستقل از صدای نویسنده، یگانه راه برون‌رفت از بن‌بست یکنواختی در جهان داستانی است.

اشاره‌ای به تنوع شخصیتی در شخصیت‌های آثار داستایوسکی می‌تواند روشنگر بحث ما باشد، بویژه که باختین این رمان‌نویس صاحب‌سبک را مثالی اعلا از نویسندگان رمان‌های چندصدایی معرفی می‌کند. توانایی هنری و خلاقیت کم‌نظیر داستایوسکی را باید در تنوع و تکثر صداهایی دید که در آثار او بازنمایی شده‌اند. شخصیت‌های آثار داستایوسکی به قدری متنوع‌اند که می‌توان گفت این نویسنده‌ی خلاق در مجموعه‌ی آثارش، گالری‌ای از انواع‌واقسام آدم‌ها با منش‌ها و ویژگی‌های شخصیتیِ کاملاً متمایز درست کرد. هر یک از شخصیت‌های او راه‌وروشی منحصربه‌فرد را در زندگی دنبال می‌کند و به طریق اولی درک متفاوتی از جهان پیرامون خود دارد. خواننده‌ی آثار داستایوسکی خود را ناگزیر از این می‌بیند که هم جهان تاریک شخصیت‌های روان‌پریش را بشناسد و بکاود و هم جهان شخصیت‌های متعادل را. ورود به جهان داستانی داستایوسکی هم مستلزم زندگی تخیلی با شخصیت‌های ضداجتماعی و مردم‌گریز است و هم مستلزم شناختن ابعاد وجودیِ شخصیت‌های برونگرا و مراوده‌جو. به ندرت می‌توان شخصیتی را در آثار او سراغ گرفت که طابق النعل‌بالنعل شخصیتی دیگر باشد. حتی وقتی به دو شخصیت برمی‌خوریم که هر دو را می‌توان کلاً روان‌پریش توصیف کرد، مانند «مرد زیرزمینی» (راوی مطرود و کینه‌جوی یادداشت‌های زیرزمینی که از زیستن به سبک‌وسیاق انسان‌های پیرامونش به کلی عاجز است) و راسکلنیکف (شخصیت اصلی جنایت و مکافات که با انگیزه‌های مبهم مبادرت به قتلی دهشتناک می‌کند)، روان‌پریشیِ هر یک از آن‌ها آبشخورها و خاستگاه‌های روانیِ متفاوتی دارد، به گونه‌ای که خواننده ناچار است هر شخصیت را در جای خود و بر حسب پیشینه‌ی جداگانه‌اش بررسی کند و بفهمد، کاری که البته میسّر نمی‌شود مگر با ورود به جهان همان اثر. هر یک از شخصیت‌های داستایوسکی همچنین زبانی منطبق با منش و ساختار شخصیتیِ خودش دارد. می‌توان گفت بزرگ‌ترین دستاورد داستایوسکی در رمان‌هایش، تفرد بخشیدن به آحاد جهان داستان‌هایش است. هر یک از ایشان، ملغمه‌ای از گرایش‌ها و باورها و رفتارهای متناقض است و خواننده را با مجموعه‌ای از پرسش‌های جدی و تأمل‌انگیز مواجه می‌کند. به عبارتی، شخصیت‌پردازی در آثار داستایوسکی و کلاً نویسندگانِ دارای جهان داستانی به گونه‌ای است که خواننده به جای پاسخ‌های روشن، با پرسش‌های دشواری مواجه می‌شود که او را وادار به ورود به این جهان داستانی و کاویدن آدم‌های آن می‌کنند. از این منظر، سبک‌وسیاق رمان‌نویسیِ داستایوسکی به مشاهده‌گریِ تیزبینانه‌ی یک روانشناس اجتماعی شباهت دارد. همچنان که یک روانشناس اجتماعی با دقت کردن در نوع شخصیت افراد و نحوه‌ی رفتار اجتماعی‌شان می‌کوشد تا خُلق‌وخو یا صفات مشخصه‌ی آنان را تبیین کند، داستایوسکی هم خواننده را به کاوش و فهم افکار و رفتارهای اشخاص رمان‌هایش دعوت می‌کند. اگر داستایوسکی به صدای مقتدرانه‌ی خود در مقام خالق این جهان داستانی برتری می‌داد و شخصیت‌هایش را تابعی از گفتمان شخص خودش می‌کرد، آن‌گاه هرگز نمی‌توانست به چنین تنوع حیرت‌آوری در شخصیت‌سازی نائل شود.

نویسنده‌ای که قصد ایجاد جهانی مختص داستان‌های خود را داشته باشد، روزها و هفته‌های متمادی را صَرف ساختن شخصیت‌های داستان‌هایش می‌کند. دشوارترین مرحله‌ی نوشتن رمان، پرونده‌سازی برای شخصیت‌هاست. این مرحله قاعدتاً می‌بایست مدت‌ها قبل از آغاز فرایند نگارش رمان طی شود. در این مرحله‌ی مقدماتی و تدارکاتی، نویسنده باید هر یک از اشخاصی را که در جهان داستانش نقش خواهند داشت همچون انسانی با ابعاد شخصیتیِ متفاوت خلق کند. انجام دادن این کار می‌طلبد که نویسنده ویژگی‌های روانی و خصوصیات منش و رفتارهای تک‌تکِ شخصیت‌ها را با سرنخ‌هایی مشخص کند تا هر یک از آن‌ها، بر حسب منطق حاکم بر جهان داستان، باورپذیر به نظر آید. جهان داستانی نویسنده وقتی برای خواننده درخور کاویدن می‌شود که شخصیت‌ها ابعاد وجودی یا هستی‌شناختیِ چندگانه و حتی متناقضی داشته باشد (مانند راسکلنیکف که دانشجوی حقوق است اما نخبگان را از رعایت قانون مستثنی می‌داند). شخصیت‌های تک‌بُعدی با رفتارهای پیشبینی‌شدنی انگیزه‌ای برای دخیل کردن خواننده در جهان داستانی نویسنده ایجاد نمی‌کنند. این همه اما میسّر نمی‌شود مگر از راه مشارکت در حیات اجتماعی. دیدن انسان‌های پیرامون و ثبت نکات ظریف در خصوص رفتار و نگرش آن‌ها، پیش‌شرط تخیل قوی برای خلق شخصیت‌های داستانی است. از این حیث، به گمان من آل‌احمد نویسنده‌ای مثال‌زدنی است. تک‌نگاری مردم‌شناسانه‌ای که او با عنوان اورازان درباره‌ی دهکده‌ی دورافتاده‌ای در کوهپایه‌های طالقان نوشت، نشان می‌دهد که آل‌احمد با چه دقتی جهان پیرامونش را می‌کاوید و می‌شناخت تا بتواند جهانی به همان اندازه کاویدنی و درخور شناخت در آثار خود خلق کند. در این کتاب کوچک، آل‌احمد نه فقط موقعیت جغرافیایی این دهکده، بلکه همچنین فرهنگ و آداب‌ورسوم اهالی آن را با جزئیات توصیف می‌کند. ذکر عنوان برخی از فصل‌های این کتاب می‌تواند محتوای آن را بیشتر معلوم کند: «تشریفات مرگ‌ومیر»، «لباس اهالی»، «مراسم عروسی»، و . آل‌احمد حتی واژه‌نامه‌ی کوچکی از کلمات مورد استفاده‌ی اهالی را تدوین و در کتابش گنجانده است که ویژگی‌های لهجه‌ی مردم دهکده را با آوانویسی نشان می‌دهد. بی‌تردید مشاهده‌گری و دقتی که آل‌احمد در این کتاب نشان می‌دهد، یکی از دلایل توفیق او در ساختن جهانی رئالیستی در داستان‌هایش است. جهان داستانی، حکم دنیای کوچکی را دارد که دنیای بزرگ‌تر (جهان واقعی) را بازنمایی می‌کند. این بازنمایی به هر شیوه و سبکی که انجام شود، خواه به روشی رئالیستی یا جز آن، مستلزم آشنایی با دنیای پیرامون است. نویسنده‌ای که خود را بی‌نیاز از مشارکت در زندگی روزمره بداند، نویسنده‌ای که در خُلق‌وخوی انسان‌های دور و بر خویش تفحص نکند، نویسنده‌ای که صدای مردم واقعی را نشنود و نخواهد با آن‌ها دربیامیزد، هرگز موفق به ملحوظ کردن صداهای چندگانه و متنافر در داستان‌ها و رمان‌هایش نخواهد شد و توفیقی در برساختن جهانی داستانی به دست نخواهد آورد. این دیدگاهی است که از نظریه‌ی باختین می‌توان استخراج کرد.

چند نکته‌ی اساسی در نگارش داستان کوتاه

۱. برخی از مهم‌ترین ویژگی‌هایی که برای یک داستان کوتاهِ خوب (هنرمندانه، صناعت‌مندانه) می‌توان برشمرد عبارت‌اند از:

شروع توجه‌برانگیز، شخصیت‌های گیرا (حداکثر سه یا چهار نفر)، دیالوگ‌هایی که رویدادهای داستان یا شکل‌گیری پیرنگ را توجیه کنند، پیرنگ جالب، تنش و کشمکش مناسب، اوج متناسب با کشمکش، فرجام باورپذیر، فضاسازی عاطفیِ مناسب، زاویه‌ی دید مناسب، استفاده از زمان و مکان مناسب، استفاده‌ی مناسب از زبان، درونمایه‌ی فرهنگی (کالبدشکافی فرهنگ).

۲. این ویژگی‌ها را چگونه می‌توان به دست آورد؟ به بیان دیگر، چگونه می‌توان داستان خوب نوشت؟

اول: مبرم‌ترین کار هر داستان‌نویس نوقلم، خواندن بهترین نمونه‌ها و شاهکارهای داستان کوتاه، و نه فقط داستان کوتاه بلکه به طور کلی نثر روایتی است. به این منظور، باید از خواندن روایت‌های شعریِ ادبیات کلاسیک آغاز کرد و بعد به استادان بزرگ داستان کوتاه رسید: چخوف، موپاسان، جیمز جویس، … . بر این نکته باید تأکید کرد که نه فقط داستان‌های نویسندگان امروز، بلکه همچنین و بویژه باید داستان‌های کلاسیک را خواند. نویسندگان نوقلم ایرانی بهتر است ابتدا آثار نویسندگان خارجی را بخوانند زیرا داستان کوتاه ژانری است که ما از ادبیات بیگانه اخذ کرده‌ایم و هنوز بهترین نمونه‌های آن را باید در ادبیات غرب جست.

دوم: بکوشید ایده‌ی اصلی یا محوریِ یک داستان را پیدا کنید. معمولاً این ایده در بدو امر به صورت یک فکر خام و ناپخته و گذار به طور ناگهانی به ذهن متبادر می‌شود. مانند: «سر راه گذاشتن بچه». برای تبدیل این فکر خام به یک داستان کوتاه، داستان‌نویس باید بکوشد این ایده‌ی کلی را در قالب رویدادهای معیّن و شخصیت‌های خاص بپروراند. سپس باید بُعدِ مهم یا دلالت‌داری را در این ایده پیدا کند. مثلاً می‌توان شخصیت مادری را انتخاب کرد که برخلاف احساسات طبیعیِ خود، فرزندش را سر راه می‌گذارد. این می‌تواند آغاز مناسبی برای نوشتن یک داستان کوتاه باشد.

سوم: نویسنده باید مناسب‌ترین زاویه‌ی دید را برای روایت این داستان انتخاب کند. این داستان را هم رفتگر شهرداری که موقع جارو زدن یک کوچه آن بچه‌ی سرراه‌گذاشته‌شده را می‌یابد می‌تواند تعریف کند و هم رهگذر متمولی که با یافتن آن بچه او را از فقر نجات می‌دهد. اما چطور است روایت داستان را به عهده‌ی مادری بگذاریم که فرزند خودش را به رغم میلش سر راه می‌گذارد؟ اگر نویسنده نتواند زاویه‌ی دید مناسبی برای روایت داستان انتخاب کند، بهتر است ایده‌ی دیگری را برای داستان در نظر بگیرد.

۳. بعد از انتخاب یک فکر خام و زاویه‌ی دید مناسب، باید طرح کلیِ رویدادهای داستان را معیّن کرد. اگر طول متعارف یک داستان کوتاه را بین ۱۵ الی ۲۰ صفحه بدانیم، در آن صورت باید گفت که لااقل به سه یا چهار صحنه‌ی مهم نیاز است. داستان مربوط به سر راه گذاشته شدن بچه را با سه صحنه‌ی اصلی این‌گونه می‌توان در نظر گرفت: ۱. گفت‌و‌گوی شخصیت اصلی (که از شوهر خود جدا شده است) با همسر دومش و اصرار شوهر دوم به سر راه گذاشته شده بچه؛ ۲. رفتن مادر به یک میدان پُرازدحام و رها کردن پسربچه‌ی سه ساله‌اش در آن میدان؛ ۳. پشیمانیِ بی‌حاصلِ مادر پس از سر راه گذاشتن بچه.

۴. علاوه بر شخصیت اصلی، چند شخصیت فرعی هم باید در نظر گرفت. تعداد این شخصیت‌های فرعی، در تناسب با حیطه‌ی محدود داستان کوتاه، باید معدود باشد، به گونه‌ای که رویدادهای داستان به راحتی پیش بروند.

۵. در این مرحله، یعنی پس از یافتن یک فکر خام و طرح کلیِ پیرنگ و شخصیت‌ها، باید داستان را عملاً به رشته‌ی تحریر در آورد. نوشتن کاری سهل نیست، اما کسی که می‌خواهد داستان‌نویس شود باید خود را به لذت بردن از نگارش عادت دهد.

۶. داستان را باید چندین مرتبه نوشت و ــ مهم‌تر ــ ویرایش کرد. حتی حرفه‌ای‌ترین نویسندگان هم نیاز به بازنگاری و ویرایش چندباره‌ی اثرشان دارند. البته ویرایش و حک و اصلاح و تعدیل متن داستان حدی دارد و نباید تا ابد ادامه پیدا کند. حسی غریزی به نویسنده می‌آموزد که در مرحله‌ی معیّنی، دیگر لازم است که کار بر روی داستان را متوقف کند و بکوشد تا داستان دیگری بنویسد.

۷. اما شاید هیچ توصیه‌ای به نویسندگان جوان، مهم‌تر از این نباشد که هیچ‌چیز جای تمرین در نگارش را نمی‌گیرد.

تمام این نکات را جلال آل‌احمد رعایت کرد و داستان ماندگاری با همین مضمون (احساسات متناقض مادری که فرزندش را سر راه می‌گذارد) نوشت که هنوز هم در زمره‌ی درخورتوجه‌ترین داستان‌های کوتاه ایرانی است. بد نیست این داستان را، که عنوانش «بچه‌ی مردم» است، (دوباره) بخوانید تا بهتر متوجه شوید که رعایت نکات ذکر شده در این یادداشت می‌تواند منجر به نگارش چه داستان تأمل‌انگیزی شود.

فراداستان تاریخ‌نگارانه، شکلی از داستان‌نویسیِ پسامدرن

منتقد کانادایی لیندا هاچن در کتاب تأثیرگذارش با عنوان نظریه‌ی ادبی پسامدرنیسم استدلال می‌کند که ژانر جدیدی در ادبیات دوره‌ی پسامدرن شکل گرفته که بهترین توصیفِ آن «فراداستان تاریخ‌نگارانه» است. این اصطلاح از دو جزء تشکیل شده است: «فراداستان» و «تاریخ‌نگارانه». در توضیح جزء اول باید گفت که این نوع داستان، برخلاف داستان‌های رئالیستی و ناتورالیستی، ماهیت تخیلیِ خود را نه فقط پنهان نمی‌کند بلکه خودآگاهانه مورد تأکید قرار می‌دهد. مقصود از فراداستان، آن داستانی است که دائماً به خواننده یادآور می‌شود که آنچه می‌خوانَد کاملاً تخیلی است و نه گزارشی از واقعیت یا رویدادی حادث‌شده. این نیز یکی دیگر از تمهیدهای متداولی است که در بسیاری از داستان‌های کوتاه پسامدرن ایرانی به نمونه‌هایش برمی‌خوریم. مثالی از این خودآگاهیِ فراداستانی را در داستان «پلکان»، نوشته‌ی ابوتراب خسروی، می‌توان دید. به طریق اولی، راوی داستان کوتاهی به نام «ظهور و سقوطِ ضمیر اول‌شخص مفردِ بزرگ»، نوشته‌ی امیرتاج‌الدین ریاضی، در اولین جمله‌اش به صراحت اعلام می‌کند که قصد دارد «داستانی» را روایت کند: «این داستان، با صَرفِ‌نظر از کمی اختلاف در زاویه‌‌ی دیدِ راوی … همیشه به این صورت روایت شده است». در اواسط داستان، راوی مجدداً خودآگاهی پسامدرنیستی‌اش را به نمایش می‌گذارد و تصریح می‌کند که «داستان ما هم کشمکش بیرونی را رها کرده و به انتهای خود نزدیک می‌شود»، و در اواخر داستان چنین می‌خوانیم: «داستانی که گفته شد مربوط به سال‌های دور بود». تأکید راوی بر ماهیت داستانیِ این متن و بخصوص وقوف خودِ او بر این ماهیت، موجب تمایز این داستان از داستان‌های رئالیستی و مدرن می‌شود.

اما جزء دوم («تاریخ‌نگارانه») در این اصطلاح، ناظر بر این است که بسیاری از داستان‌های پسامدرن به تاریخ می‌پردازند یا، به عبارت دیگر، موضوع آن‌ها تاریخ است. لیکن فرق مهمی بین داستان تاریخی و فراداستان «تاریخ‌نگارانه» وجود دارد. داستان‌های تاریخی از گذشته‌های دور به وفور نوشته شده‌اند و ژانر جدیدی محسوب نمی‌شوند. در داستان تاریخی، نویسنده شخصیت‌ها یا رویدادهایی از دوره‌های پیشین را در پیرنگ و کلاً جهان داستان ملحوظ و مستحیل می‌کند. در این‌جا منظور از «مستحیل شدن» این است که آن شخصیت‌ها یا رویدادهای تاریخی چنان با سایر شخصیت‌ها و رویدادهای داستان سازگاری پیدا می‌کنند که داستانْ «اثبات‌پذیر» به نظر می‌رسد. به بیان دیگر، خواننده احساس می‌کند که رخ دادنِ این رویدادها امری کاملاً مسجل است و می‌توان با اقامه‌ی دلایل و شواهد تاریخی، درستیِ آن را سنجید و «صحّتِ» داستان را تأیید کرد. این کار با مقتضیات داستان‌های رئالیستی سازگار است، اما با روال داستان‌های پسامدرنیستی در تناقض قرار می‌گیرد. فراداستان‌های تاریخ‌نگارانه از ساختمایه‌های تاریخی (مثلاً شخصیت‌های واقعی و رویدادهای واقعاً حادث‌شده) استفاده می‌کنند، اما آن ساختمایه‌ها را در جهان تخیلیِ خود مستحیل نمی‌کنند. پسامدرنیست‌ها با این تکنیک می‌خواهند توجه خواننده را به این نکته‌ی مهم اما غالباً مغفول‌مانده جلب کنند که رویدادهای گذشته هرگز به صورت واقعیتی مسجل یا یگانه یا مناقشه‌ناپذیر در دسترس ما قرار ندارند؛ این واقعیت همواره به صورتی متنی‌شده به ما منتقل می‌شود. به قول هاچن، «گذشته را (که زمانی واقعاً وجود داشته است) فقط به واسطه‌ی بقایای متنی‌شده‌اش می‌شناسیم».

تاریخِ بی‌طرف یا عینی یا خنثی نمی‌تواند وجود داشته باشد. هر آنچه تاریخ‌نویسان درباره‌ی گذشته می‌گویند، با انواع‌واقسام اسطوره‌های خودساخته توأم است. از همین رو، هدف غایی پسامدرنیست‌هایی که فراداستان تاریخ‌نگارانه می‌نویسند این است که تلقی‌های معمولِ ما درباره‌ی واقعیت و داستان را بر هم بزنند و نسبتِ بین این دو را کاملاً مناقشه‌پذیر نشان دهند. فراموش نکنیم که داستان‌نویسان رئالیست و ناتورالیست هرگز در خصوص رابطه‌ی داستان با واقعیت مناقشه‌ای روا نمی‌داشتند. از منظر ساده‌پندارنه‌ی آنان، ادبیات «آینه‌ی واقعیت» (وسیله‌ای برای بازتولید تخیلیِ واقعیت) است. به زعم آنان، کیفیت ادبیِ هر متنی از رعایت اصل واقع‌نمایی و تلاش برای تقرّب به واقعیت عینی حاصل می‌آید. هاچن با داستانیِ تلقی کردن هر روایتی از تاریخ گذشته، این دیدگاه ساده‌پندارانه درباره‌ی ادبیات را به موضوعی غیرمحقق و بسیار بحث‌انگیز تبدیل می‌کند. در واقع، او با عطف توجه به ماهیت غیرقطعیِ هر متن تاریخ‌نگارنه‌ای، ضرورت توجه به  متنی شدنِ شرح‌های تاریخی را یادآوری می‌کند. این به معنای نفیِ واقعیت‌های تاریخی نیست. تاریخ حادث شده است و، از این رو، باید آن را واقعی دانست. آنچه نباید لزوماً واقعی بپنداریم، حتمیّت یا وثوق بازنگاری‌های ما از تاریخ است. به سخن دیگر، هاچن خودِ تاریخ را افسانه نمی‌داند؛ از نظر او، تلاش ما برای دست یافتن به حقیقت تاریخی، همواره مساوی با نوشتن داستان (عاری کردن تاریخ از واقعیت) است. این همان تلاشی است که سیمین دانشور در داستانی با عنوان «میزگرد» عبث بودنش را به شیوه‌ای پسامدرن نشان می‌دهد و با استفاده از صنعت آیرونی به سُخره می‌گیرد.

پاسخ به یک پرسش در خصوص داستان‌های جنگ

«شما امروز در کارگاه مقدماتی داستان فرمودید ما باید داستانی رو بنگاریم که موضوعش دغدغه‌ی امروز جامعه باشد. با این اوصاف وقتی کسی علاقه‌مند به نوشتن داستان در مورد جنگ ایران و عراق است کلاً باید قید نوشتن را بزند؟»

داستان‌نویس رصدکننده‌ی تحولات فرهنگی در جامعه است. از این منظر، موضوعی که نویسنده برای نگارش داستان‌هایش برمی‌گزیند، می‌بایست ربطی به زندگی و جنبه‌های ناپیدای حیات فرهنگیِ آحاد جامعه داشته باشد. جنگ ایران و عراق رویدادی مهم در تاریخ معاصر ما است و هیچ داستان‌نویس واقعاً صاحب‌تفکری نمی‌تواند به این بخش از تاریخ ما بی‌اعتنا باشد. نوشتن داستان جنگ به معنای قرار گرفتن در اردوگاه سیاسی خاصی (هواداری از مواضع سیاسی این حزب و آن گروه و غیره) نیست.  این جنگ نه فقط از حیث تأثیرش در قطب‌بندی‌های سیاسی در منطقه‌ی خاورمیانه، بلکه همچنین از نظر پیامدهای بسیار عمیقش در جنبه‌های متعددی از حیات اجتماعی ما موضوعی بسیار مناسب و درخور توجه برای داستان‌نویسی است. فروکاستن این حوزه از ادبیات به ملاحظات سطحی و موضع‌گیری‌های صرفاً سیاسی، زمینه‌ی شکل‌گیری ادبیات تأمل‌انگیز جنگ را تضعیف کرده است. برای آن دسته از شبه‌روشنفکرانی که کلاً به ادبیات جنگ پشت کرده‌اند تا همیشه «در اپوزیسیون» باشند، فقط می‌توان متأسف بود. این شبه‌روشنفکران نه فقط جامعه‌ی خود را به درستی نمی‌شناسند، بلکه درک درستی از ادبیات و کارکردهای آن هم ندارند (بد نیست اشاره کنم که به رغم گذشت قریب به ۷۰ سال از جنگ جهانی دوم، هنوز هم انبوهی از رمان‌های مربوط به جنگ در کشورهای اروپایی نوشته می‌شود و ژانر «رمان جنگ» ــ هم در ادبیات و هم در حوزه‌ی فیلم‌های سینمایی ــ جزو پُرمخاطب‌ترین گونه‌های ادبی و هنری در این کشورهاست). از سوی دیگر، آثار نازل و شعارگونه هم که اغلب با هدف مقبولیت و یا دریافت جایزه و نشان و لوح تقدیر و غیره نوشته می‌شوند، کمکی به شکل‌گیری ادبیات واقعی جنگ نمی‌کنند. داستان‌های جنگ می‌بایست ابعادی بسیار عمیق‌تر از آنچه را در برنامه‌های مستند می‌توان دید به خواننده عرضه کند. فیلم‌های مستند، خاطرات رزمندگان، مصاحبه‌های فرماندهان زمان جنگ، سخنرانی‌های اسرا، گفت‌وگوهای مطبوعاتی و رادیو‌‌ـ‌‌تلویزیونی با خانواده‌های شهیدان و غیره جنبه‌های عینی و ثبت‌شده‌ی جنگ را بازتکثیر می‌کنند. این وظیفه‌ی داستان‌نویسان (و شاعران) آگاه، تاریخ‌شناس، تحلیلگر، فرهنگ‌پژوه و البته میهن‌دوست است که، فراتر از این پوسته‌ی ظاهری، ابعاد فرهنگی و انسانیِ جنگ را با به‌کارگیری تأمل‌انگیزترین صناعات و شیوه‌های داستان‌نویسی بکاوند.

از آن‌جا که پرسش شما می‌تواند پاسخ دقیق‌تر و مشروح‌تری دریافت کند که شنیدنش برای سایر اعضای کارگاه هم لازم است، در ابتدای جلسه‌ی آینده چند نکته‌ی دیگر را در این خصوص ذکر خواهم کرد.

ضمناً به اطلاع شما و سایر علاقه‌مندان به مبحث «ادبیات داستانی جنگ» می‌رسانم که به دعوت معاونت اجتماعی شهرداری تهران، قرار است سخنرانی‌ای در خصوص داستان‌های جنگ در روز دوشنبه ۱ مهر ۹۲ در سالن اجتماعات برج میلاد برگزار کنم. ساعت سخنرانی، احتمالاً ۶ بعدازظهر خواهد بود. اطلاع‌رسانی دقیق‌تر متعاقباً از طریق همین وبلاگ صورت خواهد گرفت.