وقتی که زمان متوقف می‌شود؛ خوانشی روانکاوانه از فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ داستانی ساده دارد، اما معنا در آن با سازوکارهای روانکاوانه‌ای القا می‌شود که ساختار روایی‌اش را پیچیده می‌کنند. وقایع فیلم حول بازگشت زنی به نام گیله‌گل به شهر رشت و خانه‌ی پدری‌اش شکل می‌گیرند. گیله‌گل مدت بیست سال را در فرانسه زندگی کرده و اکنون، سال‌ها پس از مرگ پدر و پنج سال پس از مرگ مادری که او حتی در مراسم خاکسپاری‌اش نتوانست شرکت کند، با حسی از نوستالژی به زادگاهش سفر کرده است. در این سفر او به دیدار اشخاص و مکان‌هایی می‌رود که در این مدت طولانی فقط تصاویری کم‌رنگ از آن‌ها در ذهنش باقی مانده بود و دیدن دوباره‌شان باعث مرور خاطرات دوره‌ی نوجوانی و اوایل جوانی‌اش می‌شود. بخش عمده‌ی این روایت به شیوه‌ی فیلم‌های رئالیستی به صورت خطی متوالی در زمان به پیش می‌رود و صرفاً با تداعی‌های گهگاهیِ گیله‌گل با گذشته مربوط می‌شود؛ اما آنچه ساختار رواییِ این فیلم را پیچیده می‌کند، روایت دوم و کاملاً نامتوالی‌ای است که به شیوه‌ای مدرنیستی کاملاً معطوف به گذشته است و حول شخصیت اصلیِ دیگرِ این فیلم به نام فرهاد شکل می‌گیرد. از بدو ورود گیله‌گل به ترمینال رشت، فرهاد منتظر ایستاده است و در حمل چمدان‌ها و گرفتن تاکسی به او کمک می‌کند.

او خود را به عنوان همکلاس سابق گیله‌گل در دانشگاه معرفی می‌کند، هرچند که گیله‌گل ابتدا او را به یاد نمی‌آورد. در روزهای بعد نیز فرهاد یا سر راه گیله‌گل قرار می‌گیرد، هدیه‌ای برایش می‌آورد و مصرانه می‌کوشد با او همصحبت شود، یا کراراً به او تلفن می‌زند. این رفتار کم‌کم برای گیله‌گل سماجت‌آمیز و حتی مزاحمت‌آور می‌شود، اما فرهاد دست‌بردار نیست و به شیوه‌ی معمول خود با آمیزه‌ای از ادب و شوخ‌طبعی سعی می‌کند توجه گیله‌گل را به خود جلب کند.

با پیش رفتن پیرنگ داستان، جابه‌جا اپیزودهایی از گذشته به صورت خاطرات غیرارادی به نمایش درمی‌آیند که هویت فرهاد را بهتر به بیننده می‌شناسانند. از خلال این اپیزودهای گسسته و پراکنده که هر از گاهی جریان روایت اول را موقتاً قطع می‌کنند، متوجه می‌شویم که فرهاد زمانی عاشق گیله‌گل بوده است، اما در این عشقْ ناکام می‌ماند تا این‌که گیله‌گل به فرانسه می‌رود و در آن‌جا با مردی به نام آنتوان ازدواج می‌کند. در تمام بیست سالی که گیله‌گل در فرانسه بوده، فرهاد (به تأسی از فرهاد اسطوره‌ای، کهن‌الگوی عاشق شیدا) عشق گیله‌گل را از سر بیرون نکرده و همچنان دل در گرو او داشته است. در فراق معشوق، یگانه چاره‌ای که فرهاد برای استمرار خاطره‌ی او می‌یابد، برقراری رابطه‌ای فرزندوار با حوا (مادرِ شوهرمرده‌ی گیله‌گل) است. فرهاد همدم و یاور حوا می‌شود و در ضمنِ رفت‌وآمد به خانه‌ی او، اشیائی از دوره‌ی کودکی و نوجوانی گیله‌گل را یادگارخواهانه برای خود جمع می‌کند.

همچنان که اشاره شد، در این فیلم دو روایت متمایز اما مرتبط با یکدیگر در هم می‌پیچند و بخش بزرگی از چالش فهم این فیلم برای بیننده‌ی عادت‌کرده به فیلم‌های رئالیستی نیز از همین درهم‌تنیدگی روایت‌ها ناشی می‌شود. می‌توان گفت این فیلم دو لایه دارد: یکی لایه‌ی مشهود (بازگشت گیله‌گل به رشت و زنجیره‌ی وقایع مربوط به آن) و دیگری لایه‌ای نامشهود (آتش عشقی که سال‌هاست در دل فرهاد خاموش نشده). کارکرد روایت اول، پرتوافشانی بر این لایه‌ی نامشهود است که به شکلی جسته‌گریخته از خلال روایت دوم آشکار می‌شود. از این‌جا می‌توان نتیجه گرفت که در این فیلم بیش از زمان حال (سفر گیله‌گل در زمان حال به شهر رشت)، زمان گذشته (سفر ما در جایگاه بیننده‌ی فیلم به برهه‌ای سپری‌شده در زندگی فرهاد) اهمیت دارد. به عبارتی، این فیلم درباره‌ی اهمیت گذشته و استمرار آن در ژرف‌ترین لایه‌های ضمیر ناخودآگاه است. دلیل این‌که فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ به سهولت خود را به نقد روانکاوانه تسلیم می‌کند، همین اهمیت و کارکردی است که گذشته در آن دارد، هم گذشته‌ی گیله‌گل هنگام کودکی و نوجوانی‌اش در رشت، و هم بویژه گذشته‌ی فرهادِ دل‌باخته به گیله‌گل. گزافه نیست اگر بگوییم که تمام نظریه‌پردازی فروید درباره‌ی ضمیر ناخودآگاه بر پایه‌ی مفهوم اساسی «گذشته» انجام شد. ضمیر ناخودآگاه ساحتی از ذهن است که با تجربه‌های فرد از اوان طفولیت شکل می‌گیرد. به تعبیری استعاری، ضمیر ناخودآگاه «انباریِ» خاطرات، هراس‌ها و امیالی است که همگی به گذشته تعلق دارند اما سایه‌شان همچنان در زمان حاضر بر افکار و رفتار فرد سنگینی می‌کند. نظریه‌ی روانکاوی با معکوس کردن باور عامیانه‌ای که مطابق با آن «زندگی هر کسی در آینده شکل می‌گیرد»، تأکید می‌کند که آینده خود بر مبنای گذشته رقم می‌خورد. ادامه خواندن “وقتی که زمان متوقف می‌شود؛ خوانشی روانکاوانه از فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»”

مصاحبه‌ی حسین پاینده با روزنامه‌ی «شرق» درباره‌ی مراکز خرید و فرهنگ مصرفی

خبرگزاری ایرنا، ۱۳۹۴/۲/۱۳

روزنامه‌ی شرق در شماره‌ی روز یکشنبه سیزدهم اردیبهشت متن کامل گفت‌وگوی حسین پاینده استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی را با عنوان «گفت وگو با حسین پاینده درباره‌ی ظهور مراکز خرید چندمنظوره و فرهنگ مصرفی / مصرف مانع از برملاشدن نابرابری های اجتماعی نیست» منتشر کرده است.
در این گزارش به قلم سهند ستاری می‌خوانیم: «در نزدیک به چهار دهه‌ی اخیر، فرایند تغییر بافت مراکز خرید در ایران به تأسی از الگوهای جهانی، روند شتابانی داشته است: از فروشگاه‌‏های جدید نظیر پاساژهای نسل اول که در عمل چیزی شبیه بازارهای سنتی در چند طبقه بودند، تا پاساژهای نسل دوم، یعنی فروشگاه‏‌های بزرگ دولتی یا شبه‏‌دولتی نظیر رفاه و شهروند که با ایده‌های اقتصادی دولت‌های سازندگی و اصلاحات حمایت می‌شدند، تا مراکز نسل سوم که همان «مال»های بزرگ و چندمنظوره به سبک کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس بودند که صاحبان آن‌ها، به اصطلاح بخش خصوصی بود و بقای تجاری و فرهنگی‌شان در گرو حمایت‌های سیاسی و اقتصادی دولت مهرورزی، و در آخرین سطح، مراکز خرید مجازی و آنلاین را داریم که وجود فیزیکی ندارند و عملاً مکان مادی خرید را حذف کرده‌اند. منطق حاکم بر این دگرگونی چنین به نظر می‌رسد: «با حذف واسطه‏‌ها و عرضه‌ی مستقیم کالا، هزینه‏‌ها و قیمت‌ها کاهش می‏‌یابد؛ بنابر این باید خرده‌‏فروشی‏‌ها و مراکز خرید قبلی تعطیل شوند». اما فارغ از تحلیل‌ها و بررسی علل و پیامدهای اقتصادی و آماری، این تغییرات دلایلی سیاسی‌ـ‌اجتماعی و ای بسا فرهنگی هم داشته‌اند. «ایدئولوژی مصرف» که به موجب آن، مقوله‌ی مصرف از سرحد برآوردن نیاز مادی شهروندان فراتر است، در ایران گرچه از مدل‌های اروپای غربی فاصله دارد، بیشتر به الگوی کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس نزدیک است. بنا به این ایدئولوژی، بازنمایی نظام مصرفی و انتخاب کالاهای مصرفی مادی و فرهنگی، تنها به عامل «انتخاب‌های شخصی شهروندان» تقلیل می یابد؛ ادعایی که می‌کوشد انتخاب‌ها را صرفاً به درآمد و امکانات مالی، قدرت خرید، قیمت کالا، ذوق، سلیقه و علائق افراد گره زند. اما آیا می‌توان قضیه را اینچنین ساده حل کرد؟ فارغ از تحلیل‌های اقتصادی و آماری، ماهیت ظهور و بروز این مکان‌ها چیست و نحوه‌ی مواجهه‌ی شهروندان با چنین «جا»هایی چگونه؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها، سراغ حسین پاینده، استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی، رفتیم و از ماهیت اجتماعی ظهور این مکان‌ها پرسیدیم. آنچه در این گفت‌وگو مهم بود، تأمل درباره کلیت جامعه در تقاطع با مراکز خرید است. پاینده که بیش از ٢۵ عنوان کتاب تألیفی و ترجمه منتشر کرده، درباره‌ی موضوع بحث ما ترجمه‌ی آثاری همچون مطالعات فرهنگی درباره فرهنگ عامّه اثر جان استوری و روانکاوی فرهنگ عامّه اثر بَری ریچاردز را در میان آثارش دارد. پاینده تاکنون هشت جایزه در داخل کشور و جایزه‌ی بهترین مقاله‌ی دانشگاه ساسکس را در سال ۱۳۷۶ دریافت کرده است.»


  •  در سال‌های اخیر سربرآوردن مراکز خرید مدرن در تهران و کلان‌شهرهای ایران چهره شهر را دگرگون کرده و با شهری جدید روبروییم؛ شهری که دیگر مکان‌های تفکیک‌شده آن همچون سینما، مراکز فرهنگی و هنری، مرکز پوشاک، رستوران‌ها، کافی‌شاپ‌ها و نظایر آن در هم فشرده شده و در مکانی واحد گرد هم آمده‌اند. این تغییر چهره شهر را چگونه باید ارزیابی کرد و چه تغییراتی در زندگی ساکنان آن به دنبال دارد؟

پاینده: ظهور مراکز خرید متمرکز، یعنی مراکز بزرگی که کالاهای مختلف را چه در زمینه‌ی خوراک و پوشاک و چه در زمینه‌های مشابه دیگر در یک مکان به خریداران عرضه می‌کند، از جمله تحولاتی است که همسو با نیازهای مدرنیته در شهرها صورت گرفته. در زندگی شهری مدرن آن الگویی از خرید و مصرف کالا گسترش می‌یابد که با روح مدرنیته و الزامات آن همخوانی داشته باشد و البته این نوع تمرکزگزایی و بویژه فضای روانی حاکم بر مراکز خرید با آنچه زندگی مدرن اقتضا می‌کند همخوان است. ظهور مراکز خرید مدرن بخصوص از این حیث قابل تأمل است که نه فقط کالاهای مورد نیاز در زندگی روزمره را به سهولت در اختیار مصرف‌کنندگان قرار می‌دهد، بلکه همچنین سبک جدیدی از زندگی را هم در میان آنان رواج می‌دهد. برای مثال، به این موضوع فکر کنید که در این مراکز (دستکم در نمونه‌های اصیل و معروف آن) جایی هم برای مواظبت از کودکان در نظر می‌گیرند تا خریداران بتوانند با راحتی و فراغ بال به خرید بپردازند. پیداست که استفاده از این مراکز خودبه‌خود مقوّم این ایده است که می‌توان نگهداری از کودک را در وقت‌هایی به مراکز مخصوص این کار سپرد. بنابر این، خارج از این مراکز خرید هم می‌توان این کار را کرد. این فقط یک مثال است و مقصود من اصلاً این نیست که هر کس از چنین مراکزی خرید کند لزوماً فرزندش را بعداً در مهدکودک ثبت نام می‌کند. مقصود من بیشتر این است که الگوهای رفتاریِ خریداران در این مراکز، بالقوه می‌تواند در شکل‌هایی دیگر به خارج از محدوده‌ی مکانی آن‌جا تسری پیدا کند. از این نظر، مراکز خرید نه فقط چهره‌ی کلان‌شهرها را تغییر می‌دهند، بلکه همچنین و مهم‌تر موجب تغییر در روابط بینافردی و کلاً تغییر در فرهنگ هم می‌شوند.

  • تفاوت مراکز خرید جدید با بازار سنتی در چیست و این تفاوت چه تبعاتی به همراه دارد؟

پاینده: تفاوت این مراکز با بازارهایی که سنتاً در جامعه‌ی ما وجود داشته‌اند، تفاوتی در ساختار روابط اجتماعی در جامعه‌ی پیشامدرن و جامعه‌ی مدرن است. بازار سنتی متشکل از حجره‌های کوچکی است که صاحبان‌شان غالباً مشتریان قدیمی و ثابت خودشان را به خوبی می‌شناسند. در گذشته حتی اتفاق می‌افتاد که حجره‌ی فلان حاجی‌بازاری که معتمد بازار و محله بود، جایی برای استعلام خانواده‌ها درباره‌ی خواستگار دخترشان هم محسوب می‌شد. به بیان دیگر، بازار صرفاً محل دادوستد نبود، بلکه نوعی از روابط بسته و محدود اجتماعی را هم تقویت می‌کرد. حُسن شهرت شخص صاحب حجره می‌توانست نقش بسزایی در افزایش فروش کالای او داشته باشد. اما در مراکز خرید مدرن، رابطه‌ی عرضه‌کننده‌ی کالا و مصرف‌کننده، به تأسی از بیگانه‌سازی عمومی در جامعه‌ی مدرن، به رابطه‌ای کاملاً غیرشخصی تبدیل شده است. شما کالاها را در مراکز خرید بیشتر بر مبنای برند انتخاب می‌کنید و نام برندها را هم از راه تبلیغات فراگیر تجاری می‌شناسید، تبلیغاتی که امروزه تمام وجوه زندگی روزمره را اشباع کرده‌اند. برای مثال، هنگام رانندگی در بزرگراه‌ها به بیلبوردهای عظیمی برمی‌خوریم که کالاها را با نام‌های تجاری خاص‌شان معرفی می‌کنند. همین‌طور هنگام عبور از خیابان‌ها وقتی چشم‌مان به بدنه‌ی اتوبوس‌ها می‌خورد، باز هم نام همین برندها توجه ما را به خود جلب می‌کنند. پیامک‌های ناخواسته در شبکه‌ی تلفن همراه و تبلیغات خودکار در سایت‌های اینترنتی، همین بمباران برند را در فضای مجازی انجام می‌دهند. خلاصه زندگی روزمره یعنی عجین شدن با نام برندهای معروف. به همین دلیل، در مراکز خرید تصمیم ما به خرید این یا آن کالا نه بر اساس شناخت شخصی از فروشنده بلکه بر اثر ایماژهایی گرفته می‌شود که پیشتر از راه همین تبلیغات گسترده و فراگیر در ناخودآگاه ما جای گرفته‌اند. فضای حاکم بر این مراکز به شدت غیرشخصی است. همین رابطه‌ی غیرشخصی باعث می‌شود که چانه زدن و تخفیف گرفتن، که در بازارهای سنتی جزء ثابتی از فرایند خرید محسوب می‌شد، هیچ جایی در مراکز خرید نداشته باشد.

  • مقوله‌ی مصرف تمام وجود انسان معاصر را پُر کرده و چون به وجود مادی او مربوط است در عمل به دغدغه اصلی انسان امروزی بدل شده. اما فرایند مصرف در نظام مسلط جهانی که کارکردهای متفاوتی دارد ــ از برآوردن نیازهای زیستی و تعریف ماهیت کنشگران اجتماعی تا بازتولید نابرابری و تجاری کردن روال زندگی روزمره ــ در مکانی مشخص عرضه می‌شود؛ مراکز خرید. به نظر شما ماهیت این مکان چیست؟

پاینده: به این پرسش از منظرهای مختلفی می‌توان پاسخ داد. در این‌جا من منظری روانکاوانه اختیار می‌کنم. به اعتقاد من، مرکز خرید جایی است برای بروز نهانی‌ترین یا به تعبیری دیگر ناخودآگاهانه‌ترین امیال ما. کالاهایی که در نظام بازاریابی سرمایه‌داری معاصر به مصرف‌کننده عرضه می‌شوند با چنان بسته‌بندی، آب‌ورنگ و شکل‌وشمایل چشم‌نواز و خیال‌آفرینی در برابر دیدگان ما به نمایش درمی‌آیند که مکانیسم‌های دفاعی‌مان به سهولت تضعیف می‌شوند و بستر مناسبی برای خیال‌پروری (میدان دادن به فنتسی) در ضمیر ناخودآگاه ما فراهم می‌آید. برای مثال، مراکز خرید وسایل و تجهیزات جانبی کامپیوتر و تلفن همراه را در نظر بگیرید. این حس که در صورت برخوردار بودن از این یا آن دستگاه پیشرفته‌ی دیجیتالی می‌توان وارد قلمروی ناپیدا اما پُرازدحام به نام فضای مجازی شد و ارتباطات خود با دیگران را به شکلی ایضاً ناپیدا اما وسیع و تأثیرگذار برقرار کرد به قدری خیال‌آفرین است که معمولاً حس حضور در واقعیت غیرمجازی (بودن در ساختمانی واقعی) را موقتاً در ما به حال تعلیق درمی‌آورد. حس‌وحال درونی خریدار در چنین مکانی این است که به ساحتی دیگر پا گذاشته که می‌تواند آزدی عمل و میزان اختیارات او را تا بی‌نهایت اضافه کند. حتی لمس کردن یک مدل جدید و فوق‌پیشرفته‌ی تلفن همراه به خریدار لذت می‌دهد. به همین دلیل، نمونه‌های واقعی گوشی‌ها در دسترس خریداران گذاشته می‌شود. مشابه همین التذاذ را در فروشگاه‌های بزرگ مراکز خرید تجربه می‌کنیم، فروشگاه‌هایی که با تقسیم‌بندی کالا‌ها برحسب نوع مصرف (مثلاً وسایل مورد نیاز در آشپزی، استحمام، نگهداری اتومبیل و غیره) و همچنین جدا کردن محل قرار گرفتن این کالاها، به خریدار امکان می‌دهند تا در زمان حضور در آن‌جا و رفتن از یک بخش فروشگاه به بخشی دیگر، سیروسیاحتی خیالین در ژرفای ضمیرناخودآگاهش هم داشته باشد. در چنین وضعیتی، همان‌طور که بَری ریچاردز در کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه استدلال می‌کند، حتی لمس کردن یک قالب صابون (و من اضافه می‌کنم صابونی که تبلیغ شده است اثری لطیف بر پوست باقی می‌گذارد و رنگی ملایم و بویی خوش دارد) می‌تواند موجد خیالپردازی شود.

  • اگر این مساله را قبول کنیم که در جامعه‌، الگوهای مصرفی‌ای وجود دارد که مصرف را چیزی اکتسابی و فراگیر اعلام می‌کند و انتخاب‌های شخصی تماماً در تبعیت از الگوهای مصرفی غالب شکل می‌گیرند یا به عبارتی دیگر، چیزی به نام «ایدئولوژی مصرف» وجود دارد که به تمام الگوهای فرهنگی و سلیقه‌ای مردم شکل می‌دهد، در آن صورت جاذبه‌های فرهنگی این مکان‌ها را چگونه باید تعریف کرد که می‌تواند مردم را از هر نقطه شهر به آن‌جا بکشد؟

پاینده: عبارت «الگوی مصرف» را باید با قید احتیاط به کار برد، چون این قبیل عبارات به برچسب‌ها و اصطلاحاتی کلیشه‌ای تبدیل شده‌اند که به راحتی می‌توانند تقلیل‌گرا و غلط‌انداز باشند. البته در نظریه‌های اولیه‌ی جامعه‌ی مصرفی که در جامعه‌شناسی دهه‌ی ۱۹۵۰ شکل گرفتند، بر این باور صحّه گذاشته می‌شد که یکی از مختصات جامعه‌ی مدرن ظهور فرهنگ مصرف در آن است و این فرهنگ الگوآفرین است و آحاد جامعه را به تبعیت از خود تشویق می‌کند. اما نظریه‌های متأخر در حوزه‌ی مطالعات فرهنگی مصرف را موضوعی پیچیده‌تر از تبعیت از الگو می‌داند. برحسب این نظریه‌ها، شاید بهتر باشد مصرف‌گرایی معاصر را نه یک ایدئولوژی بلکه نوعی گفتمانِ هویت‌ساز بدانیم. خرید راهی ایجابی برای اثبات هویت خود و تعلق آن به گفتمانی معیّن است. انتخاب یک نوع کت‌وشلوار یا مدلی از مانتو شاید به ظاهر پیروی از مُد روز به نظر آید، اما کسی که دست به گزینش لباس خود می‌زند وارد نوعی تعامل نشانه‌شناختی با سایر آحاد جامعه می‌شود. اگر بخواهم تعبیر اُمبرتو اکو را به کار ببرم، باید بگویم خریدار با خریدن و پوشیدن آن لباس در واقع درگیر نوعی جنگ چریکی نشانه‌شناختی می‌شود. لباس برای او حکم رمزگانی را دارد که تعلقش به یک پاره‌فرهنگ را اعلام می‌کند. گرایش به این نوع جنگ چریکی را می‌توانید به وضوح در پوشاک جوانانی ببینید که آشکارا قواعد و الزامات گفتمان حاکم را به چالش می‌گیرند. ظاهر شدن در معابر و مکان‌های عمومی با لباس‌های اینچنینی، یک راه اعلام تفاوتی است که شخص در هویت خود با هویت ابلاغ‌شده‌ی رسمی می‌بیند. توجه کنید که اتفاقاً آن کسانی هم که در پوشاک‌شان از رمزگان تأییدشده و ترویج‌شده در گفتمان رسمی و غالب در جامعه‌ی ما پیروی می‌کنند به طریق اولی در میدان همین جنگ نشانه‌شناختی اعلام حضور می‌کنند و هل من مبارز می‌طلبند. این نبرد گفتمانی گهگاه به عرصه‌ی نشانه‌ها محدود نمی‌ماند و صورتی فیزیکی هم به خود می‌گیرد که مصداق‌هایش را حتماً در صفحه‌ی اجتماعی و حوادث روزنامه‌ها خوانده‌اید. بنابر آنچه استدلال کردم، بخش مهمی از (اما یقیناً نه همه‌ی) جاذبه‌ی فرهنگی مراکز خرید را در این می‌توان دید که اشخاص در آن‌جا می‌توانند سازوبرگ لازم برای وارد شدن به این جنگ چریکی نشانه‌شناختی و تلاش برای اثبات هویت گفتمانی‌شان را تهیه کنند.

  • به نظر شما آیا می‌توان همه‌ی تحلیل‌ها از این مکان‌ها را به برق کالاها از پشت ویترین‌ها یا به ایده‌ی گشت زدن و اتراق کردن در مراکز خرید به عنوان شکلی از سبک زندگی مردم و حتی فراتر مواجهه‌ی مردم با این مکان‌ها را با نگاهی خوشبینانه به مصرف مراکز خرید تقلیل داد و از این طریق مدلی سست از مقاومت اجتماعی ارائه کرد؟

پاینده: جاذبه‌ی ویترین در مراکز خرید بی‌تردید یکی از اصلی‌ترین دلایل میل ناخودآگاهانه‌ی ما به رفتن به این مراکز و گذراندن وقت در آن است. در مقاله‌ای می‌خواندم که نتایج یک تحقیق در خصوص واکنش‌های چشمی خریداران در برابر ویترین بوتیک‌ها و مغازه‌های یک مجتمع بزرگ خرید در انگلستان نشان می‌دهد که میزان پلک زدن افراد در چنین موقعیتی کاهش می‌یابد. مثلاً اگر فرد به طور عادی ۱۵ تا ۲۰ بار در دقیقه پلک می‌زند، وقتی با نحوه‌ی نمایش لباس‌های فلان برند معروف در ویترین مغازه مواجه می‌شود، پلک زدنش به مثلاً ۵ تا ۱۰ بار تقلیل پیدا می‌کند. در چنین وضعیتی، جاذبه‌ی کالا شخص را به خوابی مصنوعی فروبرده است؛ یا به تعبیری دیگر، کالا شخص را هیپنوتیزم کرده است. می‌دانیم که فرد هیپنوتیزم‌شده در عین بیداری به خواب رفته است و در آن حالت مفاد ضمیر ناخودآگاه او مجال می‌یابند تا بدون برخوردن به موانعی که ضمیر آگاه در بیداری بر سر راه او قرار می‌دهد، بروز پیدا کنند. اشخاص لذت می‌برند که در مراکز خرید پرسه بزنند و نورافشانی مسحورکننده‌ی ویترین‌ها بر کالاهای پُرزرق‌وبرق را تماشا کنند. تصور برخورداری از کالاهای به‌نمایش‌درآمده و امکاناتی که این تملک به صاحب کالا می‌دهد چنان میدانی برای تخیل باز می‌کند که گاه افراد دقایق متمادی به یک کالا چشم می‌دوزند یا دوباره به همان‌جا برمی‌گردند و با حالتی شیفته کالا را برانداز می‌کنند. خیلی‌ها از این کار بسیار احساس لذت می‌کنند. اصطلاح window shopping در زبان انگلیسی (نگاه خیره به کالاها در ویترین مغازه‌ها به جای خرید عملی آن‌ها) ناظر بر جنبه‌ای از همین التذاذ است. با این همه نباید از یاد برد که جاذبه‌ی چشم‌نواز کالا در ویترین، یگانه دلیل حضور خریداران در مرکز خرید نیست. این مراکز به علت تمرکزی که دارند (همان تمرکزی که باعث شده ما در زبان فارسی عبارت «مجتمع تجاری» را مترادف مرکز خرید به کار ببریم) نوعی از تقرّب جسمانی را امکان‌پذیر می‌کنند که می‌تواند بویژه برای جوانان مطلوب باشد. دوستی می‌گفت که در یک مرکز خرید بسیار بزرگ که اخیراً با الگوبرداری از مراکز خرید در کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس و کشورهای غربی در تهران ساخته و افتتاح شد، ورود جوانان مجرد ممنوع است و فقط زوج‌ها اجازه‌ی ورود دارند. در نتیجه، جوانان از افراد میانسال و سالمند درخواست می‌کنند که آنان را همراه خود به داخل ببرند. اگر این حرف صحت داشته باشد، آن‌گاه باید گفت مراکز خرید برای این جوانان امکانی برای گریز از کمند الزامات گفتمان حاکم در روابط جنس‌ها فراهم می‌آورد. ادامه خواندن “مصاحبه‌ی حسین پاینده با روزنامه‌ی «شرق» درباره‌ی مراکز خرید و فرهنگ مصرفی”

چاپ چهارم کتاب «روانکاوی فرهنگ عامّه» منتشر شد

خبرگزاری مهر، ۱۳۹۴/۴/۱۳
حسین پاینده از انتشار ترجمه‌ی جدید خود با عنوان روانکاوی فرهنگ عامّه توسط انتشارات مروارید خبر داد.

حسین پاینده نویسنده، مترجم و منتقد ادبی در گفت‌وگو با خبرنگار مهر، گفت: ترجمه‌ام از کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه نوشته بَری ریچاردز، چند سال پیش منتشر شد ولی اینک چاپ چهارم و روزآمد شده‌ی این اثر توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است.

این کتاب یکی از منابع اصلی مطالعات فرهنگی به زبان فارسی است که جلوه‌هایی از رفتارهای روزمره در فرهنگ معاصر را از منظر نظریه‌ روانکاوی تحلیل می‌کند. نویسنده در هر فصل مهم‌ترین مفاهیم این حوزه‌‌ی مهم از علوم انسانی را در بحث راجع به جنبه‌های گوناگون فرهنگ عامّه، با استناد به کتاب‌ها و مقالات مشهورترین نظریه‌پردازان مطالعات فرهنگی شرح می‌دهد و سپس به نمونه‌هایی از ارزشمندترین تحقیقاتی اشاره می‌کند که با اتخاذ همین رهیافت انجام شده‌اند. از این رو می‌توان گفت کتاب روانکاوی فرهنگ عامّه، هم نظریه‌های مطالعات فرهنگی را به روشنی معرفی می‌کند و هم این‌که با ذکر جزئیات پژوهش‌های شاخص، الگویی از تحقیقات علمی در این زمینه پیش روی خواننده‌‌ی ایرانی قرار می‌دهد.

نویسنده‌ی کتاب داستان کوتاه در ایران گفت: در فصل‌های مختلف این کتاب به موضوعاتی از این قبیل پرداخته می‌شود: چرا فوتبال تا به این حد پُرطرفدار است؟ جایگاه اتومبیل در فرهنگ مدرن چیست و چرا برخورداری از اتومبیل به موضوعی حیاتی در زندگی بسیاری از ما تبدیل شده است؟ علت جذابیت فیلم‌ها و رمان‌های عامّه‌پسند چیست؟ ولع خرید از کجا ناشی می‌شود و چرا زرق‌وبرقِ کالای جدید برای ما اینچنین فریبنده است؟ آگهی‌های تجاری و تبلیغات کالا با توسل به کدام تدابیر در ما اثر می‌گذارند؟ شیفتگی جوانان به موسیقی پاپ ریشه در چه عوامل ناخودآگاهانه‌ای دارد؟ بخش نخست کتاب، به بحثی نظری در خصوص روش‌های انجام ‌دادن تحقیقات روانکاوانه‌‌ی فرهنگی اختصاص دارد و برای کسانی که مایل‌‌اند این شیوه‌ها را در بررسی فرهنگ جامعه‌‌ی ایران اِعمال کنند، راهنما و معرف منابع موجود در این زمینه است. بخش دوم، بررسی‌های موردی درباره‌ جنبه‌های عمومی فرهنگ معاصر را شامل می‌شود. نمونه‌های تحلیل روانکاوانه‌ فرهنگی در این بخش، حکم الگویی برای تأمل و باریک‌اندیشی در جلوه‌های همه‌گیرِ فرهنگ در جامعه‌ معاصر را دارد. سرانجام بخش سوم کتاب دیدگاهی روانکاوانه در خصوص موضوع اخلاق و فروپاشی قیدوبندهای اخلاقی در دوره‌ی پسامدرن ارائه می‌دهد.

ادامه خواندن “چاپ چهارم کتاب «روانکاوی فرهنگ عامّه» منتشر شد”

مصاحبه‌ی حسین پاینده با ماهنامه‌ی «فرهنگ امروز» درباره‌ی رمان معاصر ایران

ماهنامه‌ی «فرهنگ امروز» ــ حسین پاینده نویسنده، منتقد ادبی و استاد نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی است که کتاب‌ها و مقالات پُرشماری در حوزه‌ی نقد ادبی و بویژه نقد رمان دارد و از آن میان می‌توان به تألیف کتاب گشودن رمان و ترجمه‌ی کتاب نظریه‌های رمان: از رئالیسم تا پسامدرنیسم اشاره کرد. در این گفت‌وگو، دکتر پاینده با مقایسه‌ی رمان‌نویسی امروز با موج اول و دوم رمان‌نویسی ایران راهکارهایی را برای رشد اندیشه در میان رمان‌نویسان امروز مطرح می‌کند. به عقیده‌ی او، نویسنده‌ی امروز باید از برج‌عاج‌نشینی دوری کند و در میان توده‌ی مردم تحولات اجتماعی و فرهنگیِ جامعه‌ی خود را رصد کند.


اصولاً جنابعالی قبول دارید که به برخی از رمان‌های فارسی امروز، رمان اندیشیده یا به اصطلاح روشنفکری اطلاق کنیم؟ منظورم رمان‌هایی است که دغدغه‌ی اجتماعی، فرهنگی و انسانی در آن‌ها دیده می‌شود.
پاینده: بد نیست ابتدا در خصوص این دو واژه («اندیشیده» و «روشنفکری») اندکی تأمل کنیم، چون ممکن است این‌طور القا شود که رمان به طور معمول برای تفکر و ژرف‌اندیشی نوشته نمی‌شود. اولین هدف رمان از بدو پیدایش آن تا به امروز سرگرمی بوده است. اصولاً هدف اول هنر به طور کلی، اعم از موسیقی، تئاتر، نقاشی، ادبیات و غیره، سرگرمی است و هر اثر هنری باید برای مخاطب خودش جذاب باشد. اما نوع دیگری از هنر هم هست که علاوه بر سرگرمی موجب فرایندهای فکری در مخاطب می‌شود و او را به اندیشیدن راجع به روابط بینافردی در جامعه ترغیب می­‌کند. شاید بهتر باشد برای تمایز بین این نوع ادبیات و ادبیات عامّه‌پسند که صرفاً با تعلیق جلو می‌رود و هدفی جز سرگرمی ندارد، به جای استفاده از عنوان «روشنفکری» بگوییم رمان‌هایی که تفکر هم برمی­‌انگیزند. اما در خصوص سئوال شما باید بگویم بله، رمان­‌های تأمل‌انگیز امروز هم در کشور ما نوشته می‌­شوند، اما صناعاتی که در این رمان­‌ها به کار می­‌رود به نسبت مثلاً موج اول و دوم رمان­‌نویسی ایرانی پیشرفت زیادی را نشان نمی‌دهد. اگرچه رمان در ایران ژانر نسبتاً پُرطرفداری است، رمان امروز ما مخاطبانش کمتر از رمان‌های ترجمه‌شده است. علت این وضعیت را باید در این دید که رمان‌های ترجمه‌شده علاوه بر سرگرمی و جالب بودن برای مخاطب، صناعات تفکربرانگیزی هم دارند. بنابر این، اگر بخواهیم حال و روز رمان ایرانی امروز را بیان کنیم باید بگوییم که خیلی حال و روز خوبی ندارد، ولی این گفته به معنای این نیست که رمان‌های تفکربرانگیز نوشته نمی­‌شوند.

این‌که رمان‌های ایرانی حال و روز خوبی ندارند چه دلایلی دارد؟ بیشتر به مخاطب برمی­‌گردد یا به نویسنده؟
پاینده: طبیعتاً مخاطبان هم عامل مهمی هستند چون در هر تولید ادبی سه رکن اساسی وجود دارد: یکی پدیدآورنده‌ی اثر، یکی خود اثر و یکی هم مخاطب. بنابر این، مخاطب اهمیت دارد. واقعیت این است که هم ذائقه‌ی مخاطبان چند دهه‌ی اخیر و هم سطح ادراک آن‌ها نسبت به ادبیات تنزل تأسف‌آوری داشته است. وقتی که خوراک فکری مردم از تلویزیون، همین سریال‌هایی باشند که مصداق بارز رمان عامّه‌پسند هستند، بیش از این هم نباید توقع داشت. در این سریال‌ها آدم‌های خوب کاملاً خوب و بدها کاملاً بد هستند. از ابتدا معلوم است دو جبهه‌ی خیر و شر در برابر هم صف‌آرایی کرده‌اند و بالاخره جبهه خیر پیروز خواهد بود. این قبیل سریال‌ها مخاطب را به تفکر دعوت نمی‌کنند. وقتی این سریال‌ها به وفور پخش می‌شوند و ذائقه و ادراک هنری مخاطب را تنزل می‌دهند، قاعدتاً نباید توقع داشت که رمان‌های تأمل‌انگیز خوانندگان پُرشماری داشته باشند، چون رمان تأمل‌انگیز از خواننده دعوت می‌کند که درباره‌ی مثلاً تناقض‌های شخصیت و پیچیدگی‌های پیرنگ فکر کند.

بگذارید از سینما برای­‌تان مثالی بزنم تا منظور من در یک ژانر دیگر روشن شود. مردم برای تماشای فیلم‌های عامّه‌پسند با تنقلات به سینما می‌روند و راحت هم فیلم را می‌فهمند چون این فیلم‌ها کمدی که نمی‌شود گفت، بلکه لودگی، آن هم عامیانه‌ترین و بسیاری مواقع مبتذل‌ترین شکل لودگی عامیانه را به نمایش می‌گذارند. قهقهه‌ی بینندگان در سالن سینما به سبب این است که رفتارهای لوده در زندگی روزمره، آن‌جا برای‌شان مدام تکرار می‌شود. اما در مقابل، فیلمی مانند وقتی همه خوابیم از بهرام بیضایی بیننده را با پرسش‌‌ها و چالش‌هایی در فهم خود فیلم مواجه می‌کند. مثلاً این‌که ما تازه یک ربع بعد از شروع فیلم می‌فهمیم که آنچه می‌بینیم قصه‌ی اصلی نیست، بلکه خودش فیلمی است که دارد فیلمبرداری می‌شود. در حالی که از اول فکر می‌کردیم آنچه می‌بینیم فیلم اصلی است. یا مثلاً این موضوع که ماجرای اصلی بازی کردن در فیلم است تقریباً چهار بار در این فیلم در سناریوهای مختلف تکرار می‌شود. شخصیت‌ها خودشان را تکرار می‌کنند و پیرنگ جلو نمی‌رود، بلکه انگار فقط درجا می‌زند. پیداست که این نوع سینما طبیعتاً تأمل‌انگیز و فهم آن دشوار است.

اگر بخواهم فیلمی را مثال بزنم که همین روزها در حال اکران است، می‌توانم به فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ اشاره کنم. در این فیلم، دو روایت موازی همزمان به پیش می‌روند؛ یکی روایتی در زمان حال، روایت زنی به نام گیله‌گل که بعد از چندین سال اقامت در فرانسه به زادگاهش رشت برگشته و به خانه‌ی پدرش رفته است، و یکی هم روایتی در زمان گذشته، روایت عاشق این زن در دوره‌ی دانشجویی به نام فرهاد که هرگز نتوانست با او ازدواج کند. در روایت دوم، این عاشقِ تنهامانده در تمام سال‌هایی که گیله‌گل در فرانسه است با مادر او همچون یک فرزند ارتباط دارد. این دو روایت همزمان به پیش می‌روند، ولی جاهایی به جای این که موازی باشند متقاطع می‌شوند، یعنی ما همزمان صحنه‌هایی از هر دو روایت را می‌بینیم. خُب، فهم چنین فیلمی برای بیننده‌ای که به فیلم‌های عامّه‌پسند عادت کرده، بسیار پُرچالش است.

در رمان هم وضعیت این‌چنین است. اگر نویسندگان ما رمان‌های چالش‌دار بنویسند، با این درجه از ادراک ادبی که در مخاطبان ایرانی شکل گرفته رمان‌های‌شان به مشکل برمی‌خورد، تجدید چاپ نمی‌شود، با اقبال خوانندگان و حتی متأسفانه گاهی اوقات منتقدان مواجه نمی‌شود و این برای آن‌ها طبیعتاً دلسردکننده است.


ناشران هم ضلع دیگر ماجرا هستند. فکر می‌کنم آن‌ها نیز  سلیقه‌ی مخاطب را در اولویت دارند.
پاینده: بله، ناشر نقش دارد. طبیعتاً ناشرانی که به نویسندگان توانا مجال و میدان بدهند، می‌توانند نقشی در شکل‌گیری جریان‌های فکری و ذائقه‌ی هنری و ادبی ایفا کنند. ولی به یاد داشته باشیم این تربیت فرهنگی عمومی جامعه است که واکنش مخاطب را تعیین می‌کند، یعنی این که بچه‌های ما در مدرسه چه چیزی یاد می‌گیرند، اصلاً از ادبیات چه چیزی می‌آموزند، بعد در زندگی‌شان چقدر به هنر احساس نیاز می‌کنند، تولیدات هنری که به آن‌ها عرضه می‌شود و به تفکرات‌شان برای فهم ادبیات و هنر چهارچوب می‌دهد چیست. می‌توان پرسید که در جامعه‌ی معاصر ما، یک زوج جوان ایرانی (مثلاً زوجی که سن‌شان بین بیست‌وپنج تا سی سال است) چقدر وقت می‌گذارند برای این که به نمایشگاه تابلوهای نقاشی بروند؟ آن زوج چه قدر وقت می‌گذارند برای این‌که فرزندشان را به دیدن فیلم‌های تولیدشده توسط کانون پرورش فکری کودکان مناسب سن همان بچه ببرند؟ یا آن زن‌وشوهر وقت می‌کنند با هم در سال پنج بار به تئاتر بروند؟ اصلاً پنج بار نه، دو بار! خوب این‌ها همه مؤثر است. به عبارت دیگر، ناشر اگر به سمت انتشار رمان‌های تأمل‌انگیز نمی‌رود به این سبب است که می‌بیند جامعه‌ی هدف خیلی کوچک است، یعنی آن رمان‌ها برای کسانی در نظر گرفته شده‌اند که تعدادشان کم است، بی‌دلیل نیست که شمارگان این کتاب‌ها هم کم است. از این حیث به نظرم ناشرها تا حدودی حتی واقع‌بینانه عمل می‌کنند.

فرمودید که آثار ترجمه‌شده اقبال بیشتری دارند به دلیل این‌که در آن­‌ها فکر جریان دارد. چطور می‌شود که تفکر و صناعت در آثار ترجمه‌شده استقبال می‌شود، برخلاف رمان های فارسی امروز؟
پاینده: خُب برای این‌که مترجمان ما به سراغ رمان‌های بسیار جدی، تأمل‌انگیز و صناعت‌دار می‌روند و کمتر رمان‌های عامّه‌پسند غربی را برای ترجمه انتخاب می‌کنند. مترجمان ما نوعاً اشخاص تحصیل‌کرده‌ای هستند، ذائقه‌ی زیبایی‌شناختی دارند، بنابر این دست به گزینش شاهکارهای ادبیات جهان می‌زنند. برای مثال، در زمینه‌ی رمان مدرن از پروست، ویرجینیا ولف، جیمز جویس و کافکا آثار مختلفی به فارسی ترجمه شده است. این نویسندگان همگی در زمره‌ی پیشگامان مدرنیسم در رمان‌نویسی مغرب‌زمین هستند. بنابر این، رمان‌های ترجمه‌شده غالباً صناعت بسیار غنی‌ای دارند. آن رمان‌ها طبیعتاً در همان جامعه‌ی هدف محدود ایرانی خواننده هم پیدا می‌کنند. وقتی رمان ایرانی قدرت هماوردی در صناعت با این گونه رمان‌ها را ندارد، خواننده به طور طبیعی هنگام انتخاب به سمت رمان خارجی می‌رود. وضعیتی که گفتم بی‌شباهت با رقابت جنس ایرانی و خارجی نیست. وقتی کالای خارجی کیفیت بهتر و دوام بیشتری داشته باشد، شما با همه پایبندی‌تان به علائق و منافع ملی بالاخره می‌خواهید کالایی بخرید که جبران آن پولی که می‌دهید را بکند. ادامه خواندن “مصاحبه‌ی حسین پاینده با ماهنامه‌ی «فرهنگ امروز» درباره‌ی رمان معاصر ایران”

مصاحبه‌ی حسین پاینده با مجله‌ی «آزما» درباره‌ی عنصر مکان در ادبیات داستانی معاصر ایران

برای شروع صحبت شاید لازم باشد درباره ژانر داستان و شعر، و جایگاه‌شان بین نویسندگان و شاعران ایرانی گفت‌وگو کنیم. ببینید، شاید در آثار نویسندگان سلف و گذشته ادبیات داستانی ایران بتوان چهره‌ای از شهر یا محل شکل‌گیری داستان را مشاهده کرد، اما در داستان‌نویسی دو دهه‌ی اخیر ما چنین چیزی وجود ندارد و محل شکل‌گیری داستان صرفاً مکانی مادی برای بودن شخصیت‌ها در آن است. در حالی که در آثار مشخصی از داستان‌نویسان معاصر بین‌المللی می‌توان روحی را که مکان در قصه می‌دمد به خوبی شاهد بود. حالا در مقایسه با داستان به نظر می‌رسد ما در ژانر شعر، از این منظر، در موقعیت تقابل قرار داریم. چنانچه شاعری مانند محمدعلی سپانلو را شاعر تهران می‌نامیم و اصولاً می‌توان شهر تهران و ساختمان‌های قدیمی‌اش را در شعر او جست‌وجو کرد. ولی مؤلفی به نام «نویسنده تهران» نداریم. به نظرتان پاسخ سؤال، ریشه در همان مسئله‌ی طبع شعردوستی و اختصارپسندی ایرانیان ندارد؟ چون این نظرگاه وجود داشته و دارد که ادبیات ایرانی‌ها در شعر قوی‌تر از داستان بوده است؛ در حوزه‌ی داستان هم، داستان کوتاه‌شان قوی‌تر از رمان‌نویسی‌شان.

پاینده: چندین موضوع در پرسش شما با هم مطرح شد که نمی‌توان همه‌ی آن‌ها را با هم یا حتی در ارتباط با هم جواب داد. برای مثال، پیشینه‌ی شعری ادبیات فارسی، قوی‌تر بودن داستان کوتاه ایرانی در مقایسه با رمان ایرانی، «شاعر تهران» بودنِ محمدعلی سپانلو و فقدان داستان‌نویسی که بتوان او را «نویسنده‌ی تهران» نامید، همه‌وهمه موضوعات درخور بحثی هستند و جا دارد به آن‌ها جداگانه پرداخته شود. اما برای ایجاد نوعی تمرکز موضوعی در این گفت‌وگو، عجالتاً به «مکان» به منزله‌ی یک عنصر ساختاری در ادبیات داستانی می‌پردازم که به من گفته شده بود موضوع اصلی این مصاحبه است. می‌دانیم که رویدادهای هر رمانی باید در مکانی رخ دهد. اصلاً یکی از ویژگی‌هایی که ژانر رمان را از ادبیات روایی پیشین متمایز می‌کند همین است که در ادبیات روایی تا قبل از ظهور رمان، مکان یا قید نمی‌شد و یا اگر هم مشخص می‌شد نقش تعیین‌کننده‌ای در سِیرِ رویدادهای پیرنگ نداشت. به بیان دیگر، این داستان‌ها یا لامکان بودند و یا مکان‌شان می‌توانست هر جای دیگری هم باشد. برای مثال، اکثر داستان‌های هزارویک شب معلوم نیست کجا رخ می‌دهند. راوی با گفتن این‌که پادشاهی دو دختر داشته است داستان را آغاز می‌کند، ولی نمی‌گوید این پادشاه کجا پادشاهی می‌کرده. در برخی از داستان‌های هزارویک شب به شهرهای معیّنی مانند اصفهان اشاره می‌شود، اما وقتی وقایع داستان را دنبال می‌کنیم متوجه می‌شویم که همان رویدادها می‌توانستند در شهر دیگری مانند کاشان هم رخ دهند. رمان ژانری است که، از ابتدای پیدایش در قرن هجدهم تاکنون، مکان را به مؤلفه‌ای برای تعیّن دادن به پیرنگ تبدیل کرده است و این البته به تأسی از فلسفه‌ی همان زمان بوده. برای مثال، جان لاک فیلسوف انگلیسی قرن هفدهم فردیت را بر پایه‌ی بودن در زمان و مکان معیّن تعریف می‌کند. اصولاً نمی‌توان واقعه‌ای را برای کسی دیگر تعریف کرد مگر این‌که مشخص کنیم آن واقعه کجا و کی رخ داده است. ادبیات روایی پیش از رمان این اصل را نقض می‌کرد و لذا باورپذیر هم نبود. رمان متقابلاً از بدو پیدایش کوشیده است به شیوه‌های متفاوت (مثلاً به شیوه‌ای ناتورالیستی، سوررئالیستی، پسامدرن و غیره) واقعیت را بازنمایی کند. البته تعاریف فلسفی از واقعیت متفاوت و متغیر بوده و به طریق اولی تلاش رمان برای بازنمایی واقعیت هم به شکل‌های متفاوت و متغیری صورت گرفته است. گاه واقعیت صرفاً واقعیتی بیرونی و مشهود است، و گاه واقعیتی درونی و نامشهود. گاه واقعیت در قلمرو امر حسی تظاهر می‌کند و گاه در قلمرو فضای مجازی. اما در هر حال مکان همیشه بخشی از این واقعیت و عنصری مهم در رمان محسوب می‌شود. حال اگر نویسنده‌ای اهمیت این عنصر را به قدری ارتقا دهد که معانی القاشده در رمانش منوط به مکانی باشند که وقایع در آن رخ می‌دهند، می‌توان گفت مکان در آن رمان به «عنصری ساختاری» تبدیل شده است، یعنی در صورت عوض شدن مکان، دیگر آن معانی خاص القا نخواهند شد و کلاً درونمایه‌ی رمان تغییر می‌کند. مدرسه‌ای را که راوی رمان مدیر مدرسه توصیف می‌کند در نظر بگیرید. شرح دقیق راوی از کلاس‌هایی که نیمه‌تاریک و گچ‌ریخته و سردند، دستشویی دانش‌آموزان که بویناک و کثیف و دخمه‌مانند است، حیاط مدرسه با دیوارهایی که به دیوار زندان شباهت دارد، اتاق عمومی معلمان با میز و صندلی‌های زهواردررفته‌اش، همه‌وهمه تصویری دقیق از مکان اصلی این رمان به خواننده ارائه می‌کند. این مکان کانون رویدادهای تعیین‌کننده‌ی بعدی است، چندان که اگر وقایع جای دیگری رخ می‌دادند، آن‌گاه این رمان دیگر مضامین فعلی‌اش را القا نمی‌کرد. مکان در چنین رمانی «کارکرد ساختاری» دارد. مکان حتی می‌تواند تا حد یک شخصیت ارتقا یابد، چون همان‌طور که می‌دانیم «شخصیت» در ادبیات داستانی لزوماً انسان یا جاندار نیست و می‌تواند یک شیء یا یک مکان باشد. با توضیحی که راجع به کارکرد مکان به منزله‌ی عنصری ساختاری دادم، اکنون می‌توانم پرسش شما در خصوص علت نامشخص بودن مکان در ادبیات داستانی چند دهه‌ی اخیر را پاسخ بدهم. البته این پاسخ فقط یکی از جواب‌های ممکن به سؤال شماست. به اعتقاد من یک دلیل این وضعیت این است که ادبیات داستانی ما از اواسط دهه‌ی ۱۳۵۰ به بعد هرچه بیشتر سمت‌وسویی مدرنیستی به خود گرفته است. برخلاف داستان‌ها و رمان‌های چند دهه قبل، ادبیات داستانی ما به بازنمایی دنیای درونی شخصیت‌ها میل کرده است. این کار اقتضا می‌کند که شما به جای پایبندی به اصل واقعیت‌مانندی (verisimilitude) بکوشید تا واقعیتی ناپیدا اما به مراتب مهم‌تر را بازنمایی کنید که اصطلاحاً «واقعیت روانی» می‌نامیمش. برای بازنمایی این واقعیتِ نامحسوس، نیازی به تعیّن مکان نیست. این واقعیت، برای مثال، در خواب‌های‌مان بر ما آشکار می‌شود. اکثر ما وقتی می‌خواهیم خواب‌مان را برای کسی بازگو کنیم می‌گوییم «خواب می‌دیدم در جایی هستم که اصلاً نمی‌شناختم»، یا «خواب می‌دیدیم که از خیابانی عبور می‌کنم، اما نمی‌دانم کدام خیابان». در تداعی‌های‌مان هم به همین ترتیب مکان غالباً تعیّن ندارد. ادبیات داستانی مدرن به پیروی از این اصل مهم که حیات روانی واقعیتی بااهمیت‌تر از دنیای مشهود است، چندان نمی‌کوشد مکان‌ها را با آن دقت و شرحی که در ادبیات داستانی رئالیستی رواج داشت توصیف کند. به همین دلیل است که شما احساس می‌کنید مکان در ادبیات داستانی معاصر ما برجسته نیست. شهر در ادبیات داستانی چند دهه قبل جلوه‌گاه شکاف طبقاتی و فقر مفرط لایه‌های تحتانی جامعه بود و باید به دقت توصیف می‌شد تا فلاکت بخش بزرگی از جامعه‌ی ما معلوم شود، اما در ادبیات داستانی معاصر شهر محل بروز بیگانگی آدم‌ها با یکدیگر و حتی با خودشان است. آنچه در این ادبیات مهم است، نه جلوه‌ی بیرونی شهر (شهر به منزله‌ی مکان‌های آشنا یا مشخص)، بلکه دهشت‌های روانی زندگی در شهر است. بازنمایی این دهشت‌ها بیشتر از طریق کابوس‌ها و دلهره‌های وجودی شخصیت‌ها صورت می‌گیرد تا از طریق توصیف مکان‌های واقعی. در این رمان‌ها، حتی اگر به مکان‌های واقعی اشاره شود، باز هم موضوع مهم‌تر دهشت‌های روانیِ حضور یا زندگی در این مکان‌هاست، نه خود آن مکان‌ها. نمونه‌ی این استفاده‌ی مدرنیستی از مکان را در رمان دود می‌توانید مشاهده کنید که حسام (راوی روان‌رنجور رمان) به محلات و خیابان‌های آشنا در شهر تهران اشاره می‌کند، اما آن مکان‌ها را به صورت تابعی از حال‌وهوای درونی و روانی خودش نشان می‌دهد.

به نظر شما چرا نویسندگان یا بهتر بگوییم داستان‌نویسان جوان ما که امروز فعال هستند، پی به اهمیت مکان در داستان نبرده‌اند؟ آثار این گروه از داستان‌نویسان را که مطالعه می‌کنیم، حقیقتاً نمی‌توانیم برای مکانی که قصه در آن روی می‌دهد، شخصیتی قائل شویم. این روزها هم که به مدد آپارتمانی شدن داستان‌ها، شخصیت‌ها از خانه (محل تنهایی‌شان) خارج شده، گشتی در شهری که شکل و ظاهرش را در داستان نمی‌بینیم، می‌زنند و دوباره به همان خانه بر می‌گردند.

پاینده: همان‌طور که اشاره کردم، نحوه‌ی بازنمایی مکان در ادبیات داستانی معاصر تغییر کرده است. مکان اکنون استعاره‌ای از امر ناپیداست، نه یک موجودیت فیزیکیِ پیدا. دست‌کم در داستان‌های مدرن، مکان باید چنین کارکردی داشته باشد. این موضوع را هم فراموش نکنیم که گاه اقتضای سبکی که داستان‌نویس برای نوشتن داستانش انتخاب کرده این است که مکان در هاله‌ای از ابهام بماند. برای مثال، مکان در بوف کور بسیار مبهم است و به تصور درآوردن آن خیلی دشوار به نظر می‌رسد. اما نباید از یاد ببریم که این دشواری در تصور کردن مکان رویدادها، ناشی از الزامات سوررئالیستی این رمان کوتاه است. مثلاً این توصیف از مکان در بوف کور را از زبان راوی روان‌پریشِ آن در نظر بگیرید: «اطراف من یک چشم‌انداز جدید و بی‌مانندی پیدا بود که نه در خواب و نه در بیداری دیده بودم: کوه‌های بریده‌بریده، درخت‌های عجیب‌وغریبِ توسری‌خورده‌ی نفرین‌زده از دو جانب جاده پیدا که از لابه‌لای آن خانه‌های خاکستری‌رنگ به اَشکالِ سه‌گوش، مکعب و منشور با پنجره‌های کوتاه و تاریک بدون شیشه دیده می‌شد؛ این پنجره‌ها به چشم‌های گیجِ کسی که تبِ هذیانی داشته باشد، شبیه بود.» این مکان را به سختی می‌توان تصور کرد، اما نکته دقیقاً همین است که اشخاص روان‌پریش دچار اوهام و خیالات باورنکردنی‌ای هستند و دنیای آشنا و روزمره برای آنان همین‌طور غریب و دهشتناک جلوه می‌کند. در مواجهه با چنین متونی، نباید از اقتضای متن یا وضعیت روانی راوی غفلت کنیم. در واقع انتظار نابجایی است که مکان در ادبیات داستانی همیشه همان‌طوری توصیف یا بازنمایی شود که ما در جایگاه خواننده انتظار داریم. با این همه، باید بگویم که نکته‌ی مورد اشاره‌ی شما هم نادرست نیست. همه‌ی نویسندگان معاصر ما به این جنبه‌های تکنیکیِ مکان در ادبیات داستانی وقوف ندارند. برخی از ایشان متأسفانه زحمت مطالعه درباره‌ی مکتب‌ها و جنبش‌های ادبی و آشنایی با سبک‌های داستان‌نویسی را به خود نمی‌دهند. سهل است، گاه حتی زحمت خواندن شاهکارهای ادبیات جهان و دقت در چندوچونِ این آثار را هم به خود نمی‌دهند. پیداست که در چنین وضعیتی، مکان در داستان‌های آنان نمی‌تواند به عنصری ساختاری تبدیل شود.

اگر بخواهیم یک جریان‌شناسی مختصر و جامع داشته باشیم، چه تحولات و حوادثی رخ داده که جریان داستان‌نویسی ما را به جایی کشانده که تهی از شخصیت مکان است؟ یعنی کاراکترهای داستان، شخصیت دارند اما برای مکان شکل‌گیری داستان نمی‌توان یک شخصیت قائل شد. در آثار نویسندگانی چون پاتریک مودیانو که می‌توان او را (مانند سپانلو که شاعر تهران است) نویسنده پاریس نامید، پایتخت فرانسه روح گیرایی دارد. حتی در رمان‌های پلیسی نویسنده‌ای چون ژرژ سیمنون هم می‌توان پاریس را با نقشی فعال و نه انفعالی مشاهده کرد.

پاینده: شاید نمونه‌های خارجی‌ای را که شما مثال می‌زنید نباید با ادبیات داستانی خودمان مقایسه کنیم. مقصودم این است که پاریس از دیرباز در سفرنامه‌ها، تک‌نگاری‌ها، تابلوهای نقاشی و رمان‌ها دارای حال‌وهوای خاصی، یا اگر مایلید برخوردار از «روح» خاصی، تلقی شده است. بخصوص شب‌های پاریس و جریانی از زندگی که با تاریک شدن هوا در کوچه‌های سنگ‌فرش این شهر به راه می‌افتد و تقریباً تا دم‌دمه‌های صبح ادامه می‌یابد، این شهر را از بسیاری جهات از اقرانش (مثلاً لندن) متفاوت می‌کند. بازنمایی هنرمندانه‌ای از این حال‌وهوا یا روح را می‌توانید در فیلم وودی آلن به نام نیمه‌شب در پاریس ببینید. این‌گونه بازنمایی‌ها حاصل هاله‌ی فرهنگی‌ای است که در فرایند تاریخیِ طولانی‌ای گرداگرد پاریس شکل گرفته است. پس نمی‌توان به طور مکانیکی تهران را به شکلی مشابه با پاریس در آثار ادبی بازنمایی کرد. ما در زمانی زندگی می‌کنیم که هر سال ده‌ها پایان‌نامه‌ی فوق‌لیسانس و دکتری در رشته‌های ادبیات و علوم انسانی در کشورمان نوشته می‌شوند. اگر این پایان‌نامه‌ها واقعاً گرهی از مسائل مطالعات ادبی باز می‌کردند، آن‌گاه شاید می‌توانستیم بخشی از آن‌ها را به پژوهش درباره‌ی انواع بازنمایی‌های تهران در ادبیات داستانی سوق دهیم. به گمانم در این صورت باید کار را با رمان تهران مخوف نوشته‌ی مرتضی مشفق‌کاظمی آغاز می‌کردیم و از آن‌جا جلو می‌رفتیم تا به امروز برسیم. برای مثال، بازنمایی محله‌ی درخونگاه تهران در چندین رمان از اسماعیل فصیح می‌توانست در چنین پژوهشی بررسی شود. حاصل این تحقیق به ما کمک می‌کرد تا بدانیم در استفاده از تهران به منزله‌ی مکان رویدادهای داستان دقیقاً کجا هستیم و به چه سمت‌وسویی می‌توانیم برویم.

اجازه بدهید یک سؤال کلی هم بپرسیم. تعامل مکان شکل‌گیری قصه با سایر عناصر قصه (اعم از شخصیت و …) چقدر تعیین‌کننده است؟ اگر چنین تعاملی وجود نداشته باشد، آیا قصه ضربه خورده و یک رکنش می‌لنگد؟

پاینده: بله، دقیقاً همین‌طور است. در داستان تکنیکی، داستانی که معانی تأمل‌انگیزی دارد، معمولاً بین مکان رویدادها و سایر عناصر داستان همپیوندی وجود دارد. مکان می‌تواند نمادی از آمال یا آرزوهای کام‌نیافته‌ی شخصیت اصلی باشد، یا نمادی از احساس یأس او، یا نمادی از موانعی که تحقق امیالش را با مشکل روبه‌رو می‌کنند. این فهرست کامل نیست و ده‌ها امکان دیگر را هم می‌توان تصور کرد. این‌که مکان دقیقاً چه کارکردی در یک داستان داشته باشد و چه معانی‌ای را القا کند بستگی به سایر عناصر آن داستان دارد. اما در هر حال می‌توان گفت مکان در اثر هنری و ادبیِ تأمل‌انگیز صرفاً یک مکان نیست، بلکه مفاهیمی را هم القا می‌کند. در فیلم اجاره‌نشینان ساخته‌ی داریوش مهرجویی، ساختمانی که از صحنه‌ی آغازین به نمایش درمی‌آید، فقط محلی برای اتفاقات بعدی در فیلم نیست. این ساختمان و طبقات و ساکنانش بازنمودی از جامعه، طبقات اجتماعی و آحاد جامعه‌ی ما است. ادامه خواندن “مصاحبه‌ی حسین پاینده با مجله‌ی «آزما» درباره‌ی عنصر مکان در ادبیات داستانی معاصر ایران”