ذهنیت نسلی: دیدگاهی روانکاوانه درباره‌ی اختلاف نسل‌ها (بخش اول)

نوشته‌ی کریستوفر بالِس[۱]

ترجمه‌ی حسین پاینده

منظور از نسل چیست؟

منظور از نسل چیست؟ پاسخ دادن به این پرسش، کاری آسان نیست. از برخی جهات می‌توان گفت که یک نسل عبارت است از فاصله‌ی میان والدین با فرزندان‌شان. بدین ترتیب، اگر سن فرزنددار شدن را مثلاً بین بیست الی بیست‌وپنج‌سالگی فرض کنیم، آن‌گاه هر بیست تا بیست‌وپنج سال یک نسل جدید پا به عرصه‌ی حیات می‌گذارد. بسیاری از مردم، در طول عمر خویش شاهد حضور سه نسل هستند: پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، خودشان و فرزندان‌شان.

ناگفته پیداست که میل به بچه‌دار شدن در همه‌ی ما رأس هر بیست یا بیست‌وپنج سال قوّت نمی‌گیرد تا زمان تولیدمثل‌مان به طور منظم و دقیق مشخص شود و گروه‌های همنسلی از کودکان به وجود آیند و ربع قرن بعد همگی برای تولید مثل به بلوغ برسند. در واقع، نظریه‌پردازان فرهنگ عامّه و نیز تاریخ‌نگاران که برای معیّن کردن تفاوت‌های معنادار در برهه‌های تاریخی، پژوهش‌های‌شان را به دهه‌ها (۱۹۵۰، ۱۹۶۰، ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰) محدود می‌کنند، اعتقاد دارند که ظاهراً در حدود هر ده سال شکل جدیدی از ذهنیت نسلی ظهور می‌کند.

با وجود این، گرچه زوجی که در سال ۱۹۴۸ ازدواج کرده و در سال ۱۹۵۰ بچه‌دار شده‌اند، حدوداً در سال ۱۹۷۰ شکل‌گیری نسلِ فرزندان‌شان را شاهد می‌شوند، اما بدیهی است که در این فاصله یک نسل میانی نیز به وجود خواهد آمد. زوجی که ده سال زودتر از زوج یادشده‌ی فوق، یعنی در سال ۱۹۳۸، ازدواج کرده و در سال ۱۹۴۰ بچه‌دار شده‌اند، در سال ۱۹۶۰ شاهد شکل‌گیری نسلِ فرزندان‌شان می‌شوند. اگر به این شکل موضوع را در نظر بگیریم، آن‌گاه هیچ نسلی به لحاظ زیست‌شناختی باعث حیات نسل بعدی نمی‌شود. همواره نسلی میانی وجود خواهد داشت که از والدینی متفاوت به دنیا آمده است و فرهنگی متفاوت با نسل قبلی خود دارد.

البته این نتیجه‌گیری را نمی‌توان به طور مطلق مطرح کرد. درست همان‌گونه که بسیاری از ویژگی‌های بنیادستیزیِ دهه‌ی ۱۹۶۰ را در جنبش بْیتِ[۲] دهه‌ی ۱۹۵۰ می‌توان یافت، ایضاً در هر نسلی می‌توان عناصری را تشخیص داد که آن نسل از نسلی دیگر به میراث برده است. موضوع سرایت افکار و عقاید یک نسل به نسلی دیگر را بعداً مورد بحث قرار خواهم داد، اما اکنون مایلم ساختاری اختیاری را مطرح کنم که به فهم بحث حاضر کمک می‌کند زیرا با دریافت ما از مفهوم تجدید حیات نسل‌ها همخوانی دارد. حدوداً در هر ده سال، ما از فرهنگ، ارزش‌ها، پسندها، علائق هنری، دیدگاه‌های سیاسی و قهرمان‌های اجتماعیِ خود تعریفی جدید ارائه می‌کنیم. این مجموعه هر یک دهه به نحوی بارز دگرگون می‌شود و لذا می‌توان عناصر آن را به نحو معناداری مشخص کرد. به نظر می‌رسد که دهه، تقریباً کوچک‌ترین واحد زمانی است که به عنوان شاخص برای تعیین فرهنگِ جمعی می‌توان به کار برد. وقتی دهه‌ی ۱۹۵۰ را با دهه‌ی ۱۹۶۰ مقایسه می‌کنیم، یا وقتی تفاوت‌های فرهنگ دهه‌ی ۱۹۴۰ با فرهنگ دهه‌ی ۱۹۸۰ را برمی‌شمریم، ظاهراً همه می‌دانیم که این کار به چه معناست؛ اما احتمالاً به دشواری می‌توان دریافت که منظور از مقایسه‌ی اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ با اواخر آن دهه، یا اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ با اواخر آن دهه، دقیقاً چیست. بی‌تردید اگر مثلاً سال ۱۹۵۳ را با سال ۱۹۶۸، یا ۱۹۶۲ را با ۱۹۶۷، مقابله کنیم، آن‌گاه هر یک از ما برداشت متفاوتی از این کار خواهیم داشت.

برخی نظریه‌پردازان استدلال می‌کنند که نسل‌ها را نمی‌توان بر مبنای مفهوم دهه به سهولت تعریف کرد. برای مثال، مارک بلاک[۳] می‌نویسد: «مفهوم یک نسل، مفهومی بسیار انعطاف‌پذیر است … این مفهوم با واقعیاتی که ما کاملاً ملموس می‌انگاریم همخوانی دارد … نسل‌هایی هستند که [آراء و افکارشان] مدت‌ها تداوم می‌یابند و متقابلاً برخی نسل‌ها دیری نمی‌پایند. فقط از راه مشاهده است که می‌توانیم ببینیم این منحنی در کدام نقاط مسیرش را عوض می‌کند» (نقل‌قول‌شده در کتاب هیوز، ۱۸). همچنین هیوز مدعی است که گرچه نسل‌های مختلف ممکن است به طور همزمان وجود داشته باشند و لذا تعریف ما از آن‌ها تعریفی اختیاری است، اما «در عین حال، آن‌ها بر حسب تجربیات مشترک‌شان تعریفی از خود به دست می‌دهند. حول این تجربیات است که [افراد گرد هم می‌آیند و] ”جمع“ شکل می‌گیرد» (۱۸). ادامه خواندن “ذهنیت نسلی: دیدگاهی روانکاوانه درباره‌ی اختلاف نسل‌ها (بخش اول)”

مصاحبه با خبرگزاری برنا درباره‌ی داستان‌نویسی معاصر ایران

حضور و سطح کمی و کیفی آثار نویسندگان نوقلم را در عرصه ادبیات داستانی چگونه ارزیابی می‌کنید؟ 

پاینده: در سال‌های اخیر انبوهی از آثار ادبی جدید در ژانرهایی بسیار متنوع به قلم نویسندگان جوان و کمابیش ناشناخته منتشر شده است. مشکل بتوان درباره‌ی همه‌ی این آثار یکجا و کلی نظر داد چون تنوع این آثار فوق‌العاده زیاد است و ژانرهای متفاوتی مانند داستان کوتاه، رمان و انواع شعر را شامل می‌شود. البته از نظر کمّی، می‌توان گفت تعداد این آثار بسیار زیاد بوده است، تا جایی که خواندن همه‌ی آن‌ها برای خودِ من که تحولات ادبیات معاصر ایران را دنبال می‌کنم، کار دشواری است. اما در خصوص کیفیت این آثار باید گفت که در میان آن‌ها، هم به کارهای تأمل‌انگیز و ابتکاری برمی‌خوریم و هم به کارهای نازل. مقصودم از «آثار تأمل‌انگیز» آن دسته از متون ادبی جدید است که فرهنگ جامعه‌ی معاصر ما را کالبدشکافی می‌کنند و سطوح ناپیدایی از واقعیت را نشان می‌دهند. همچنین منظورم از «آثار ابتکاری» آن دسته از متون ادبی نوشته‌شده توسط نویسندگان نوقلم است که با استفاده از تکنیک‌ها و روش‌های امروزین دست به طبع‌آزمایی و تجربه‌اندوزی در زمینه‌ی سبک‌ها و صناعات نو می‌زنند. اگر نویسنده‌ای بتواند هم از شیوه‌های نو در نگارش آثار ادبی بهره بگیرد و هم با باریک‌بینی و تفحّص درباره‌ی روابط بینافردی در جامعه خواننده را به تفکر سوق دهد، آن‌گاه باید گفت این نویسنده در کار حرفه‌ای خود موفق بوده است و آثارش درخور توجه هستند. متقابلاً «آثار نازل» را آن دسته از متون می‌دانم که نه ابتکار و نوآوری‌ای در آن‌ها دیده می‌شود و نه انگیزشی برای ژرف‌اندیشی درباره‌ی فرهنگ، جامعه و روابط انسان‌ها. واقعیت این است که در میان آثار نویسندگان جدید، به هر دو دسته از این نوع آثار برمی‌خوریم.

حضور نویسندگان زن نوقلم و ادبیات زنانه‌ای که در پس این حضور پررنگ در ۳۰ سال اخیر، بروز کرده است از منظر شما تهدید تلقی می‌شود یا فرصت؟

پاینده: منظور شما از «تهدید» یا «فرصت» برای من روشن نیست. تهدید چه چیز یا چه کسی؟ فرصت برای چه کاری؟ نویسنده، اعم از این‌که زن باشد یا مرد، در درجه‌ی اول انسان حساس و ژرف‌نگری است که واقعیت‌های پیرامون خود را می‌کاود تا ابعاد ناپیدای آن واقعیت‌ها را کشف کند و به دیگران نشان دهد. البته پیداست که نویسندگان زن به موضوعات معیّن یا مسائلی که به جنسیت و نقش‌های اجتماعیِ خودشان مربوط می‌شود، توجه بیشتری نشان می‌دهند. اما نباید تصور کنیم که فقط زنان مجازند که درباره‌ی مسائل زنان بنویسند یا زنان موظفند که در این باره کار کنند. در آثار نویسندگان برجسته‌ی ما، نمونه‌های فراوانی می‌توان یافت که نویسنده مرد بوده و در عین حال توانسته است دنیای زنان یا موضوعاتی مربوط به زنان را ساختمایه‌ی آثار خود قرار دهد. برای مثال، در میان داستان‌های کوتاه آل‌احمد به داستان‌هایی همچون «بچه‌ی مردم»، «زن زیادی» یا «لاک صورتی» برمی‌خوریم که شخصیت اصلی‌شان زن است و موضوع داستان هم به زندگی زنان یا مسائل و مشکلات زن‌بودگی مربوط می‌شود. به طریق اولی، در آثار زن نویسنده‌ای همچون سیمین دانشور به داستان‌های متعددی برمی‌خوریم که شخصیت اصلی‌شان مرد است و دنیای مردان یا موضوعات مربوط به مردان را می‌کاود. یقیناً در آثار نویسندگان جوان‌تری که کارهای‌شان در دهه‌های اخیر منتشر شده است نیز همین وضعیت را می‌توان دید. البته این اصلاً به معنای منع کردن زنان نویسنده از پرداختن به مضامین یا موضوعات زنان نیست.

آثار نویسندگان نوقلم تا چه اندازه توانسته‌ بیانگر شرایط اجتماعی و فرهنگی روز جامعه باشد؟ به بیان دیگر آیا می‌توان اجتماع را در آثار این قشر دید؟

پاینده: در بررسی این آثار، اغلب با یک طیف مواجه می‌شویم. در یک سوی این طیف، آثاری قرار می‌گیرند که در آن‌ها مضمون و درونمایه مهم‌تر یا برجسته‌تر از تکنیک یا صناعت است. در سوی دیگر، آثاری وجود دارند که تکنیک و شیوه‌ی نگارش در آن‌ها مهم‌تر از هر عنصر دیگر است. در این گروه اخیر، خبری از جامعه و مسائل آن نیست. به نظر می‌رسد نویسندگانی که شیفته‌ی سبک‌های متأخر هستند، توجه کمتری به ساختمایه‌های داستان‌های‌شان دارند. یا شاعرانی که هدف اول و آخرشان سرودن شعرهای پسامدرن است اما شناخت نظریِ کافی یا عمیقی از مبانی پسامدرنیته و هنر پسامدرن ندارند، توجه وافری به این موضوع نشان نمی‌دهند که شعرشان می‌بایستی نسبتی با جامعه و اوضاع اجتماعی و فرهنگی داشته باشد. این یقیناً یک نقصان و ضعف در ادبیات نوشته‌شده به قلم نویسندگان جوان‌تر است. نویسنده یا شاعر توانا، آن کسی است که تحولات فرهنگی و اجتماعی را به دقت رصد می‌کند و با نوشتن متون ادبی، پیامدهای آن تحولات در روابط آحاد جامعه را می‌کاود. نویسنده‌ای که از جامعه منفک باشد و به مسائل واقعی و موجود که بر زندگی ما تأثیر می‌گذارند اشراف نداشته باشد، نمی‌تواند ادبیاتی تفکرانگیز بنویسد. نوشته‌های چنین نویسنده‌ای حداکثر می‌تواند منعکس‌کننده‌ی دل‌مشغولی‌ها یا مشغله‌‌های ذهنیِ شخص خود او باشد و دقیقاً به همین دلیل عمومیت نخواهد یافت و با گذشت زمان همچون خودِ آن نویسنده به بوته‌ی فراموشی سپرده خواهد شد. ماندگارترین نام‌ها در ادبیات ما (خواه ادبیات کهن و خواه ادبیات پسامشروطه) متعلق به کسانی است که با حسی که یک جامعه‌شناس در تشخیص اوضاع اجتماعی دارد، در شعرها و داستان‌های‌شان پرتو روشنی‌بخشی بر جنبه‌های ناپیدای حیات اجتماعی انداختند.

ادبیات آپارتمانی و محصور شدن بن‌مایه‌های داستانی در چهارچوب فضای خانه به ادبیات این قشر لطمه وارد کرده است یا خیر؟

پاینده: ظهور این نوع ادبیات (که بیشتر در داستان‌نویسی چند دهه‌ی اخیر بازتاب داشته) نشان‌دهنده‌ی پیدایش مسائل جدید در روابط بین زن و مرد در جامعه‌ی ما است. این نوع داستان‌ها را عمدتاً نسل جدید زنان نویسنده در کشور ما می‌نویسند. باید توجه داشت که وقتی تعداد زنان تحصیل‌کرده و خودآگاه بیشتر می‌شود، به همان میزان حساسیت‌های زنانه در خصوص نحوه‌ی تعامل زن‌وشوهر یا حقوق انسانی زن در روابط زناشویی هم افزایش می‌یابد و در ادبیات منعکس می‌شود. البته ورود فناوری‌های جدید (از قبیل تلفن‌های همراه با قابلیت‌های چندرسانه‌ای) یا بیشتر شدن ضریب نفوذ اینترنت و سیروسیاحتِ ایضاً بیشترِ ما در دنیای مجازی، هم زمینه‌های پیدایش مسائل بی‌سابقه در روابط زن‌وشوهر را بیشتر کرده و هم توجه نویسندگان جدید ما به تأثیر این جنبه‌ها در زندگی شهری را. مسائلی که زندگی بسیاری از زوج‌های جوان در جامعه‌ی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد و موجد احساس شکست در زندگی مشترک آنان می‌شود، قاعدتاً باید در آثار نویسندگان حی‌وحاضر در همین جامعه بازتاب پیدا کند. آنچه شما با تعبیر «ادبیات آپارتمانی» مورد اشاره قرار دادید، تبلور یا پیامد همین مسائل است. پس نباید از نوشته شدن این نوع ادبیات ناخرسند بود. اما این نیز بحث درستی است که موضوعاتی که دستمایه‌ی آفرینش ادبی می‌شوند، همواره باید متکثر باشند تا ادبیات صبغه‌ای جامع‌الاطراف پیدا کند. به بیان دیگر، بسیاری مسائل و موضوعات دیگری هم هستند که ظرفیت فراوانی برای پرداخته شدن در ادبیات معاصر دارند. غفلت از مضامین و درونمایه‌هایی دیگر که به اندازه‌ی زندگی شهری و روابط زن‌وشوهر اهمیت دارند، می‌تواند ادبیات ما را به ورطه‌ی یکنواختی و تکرار بکشاند و باعث ایستاییِ آن بشود.

نویسندگان شاخص ایران (در دهه ۴۰) گام‌های نخست را چگونه برداشتند و بهترین مسیر برای رسیدن نویسندگان نوقلم به جایگاه آنان و خلق آثاری شاخص (حداقلی) چیست؟

پاینده: هر برهه‌ای در تاریخ ادبیات ویژگی‌های خود را دارد و نمی‌توان به صِرفِ این‌که نویسندگان ما در مقطع زمانیِ خاصی خوش درخشیده‌اند، راه‌وروش همان نویسندگان یا ملاک‌های آفرینش ادبی در همان دوره را به دوره‌ها و مقاطع دیگر تعمیم داد. در دهه‌ی ۱۳۴۰، داستان‌نویسان ما توجه خود را به فقر در روستا‌ها و شکاف‌های بزرگ طبقاتی در جامعه معطوف کردند. علت این جهت‌گیری را باید در سبک ادبی‌ای جست‌وجو کرد که در آن دوره در ابیات ما پا گرفته بود. اشاره‌ام به رئالیسم است. بهترین نویسندگان ما در آن زمان (از قبیل ساعدی و آل‌احمد و دیگران) موضوعاتی را برای داستان‌های‌شان انتخاب می‌کردند که با سبک‌وسیاق واقع‌گرایانه‌ی داستان‌نویسیِ خودشان مطابقت داشت. البته فضای عمومی سیاسی هم در این انتخاب و جهت‌گیری بی‌تأثیر نبود. نویسندگان ما با وضعیتی روبه‌رو بودند که حاکمیت مدعی پیشرفت ایران و گسترش رفاه اجتماعی برای شهروندان بود، اما آنچه به طور عینی می‌شد در جامعه دید چیزی نبود مگر فقط مفرط. از آن‌جا که در آن زمان کشور ما عمدتاً ساختاری روستایی داشت، داستان‌های نویسندگان رئالیست ما نیز به طور طبیعی به فقر و همچنین پیامدهای فقر در زندگی روستایی معطوف شد. نمونه‌ی درخشانی از این نوع ادبیات رئالیستی را می‌توان در مجموعه داستان عزاداران بَیَل نوشته‌ی غلامحسین ساعدی دید. در اواخر دهه‌ی ۱۳۴۰، همزمان با شتاب گرفتن فرایند صنعتی شدن و نیز گسترش شهرنشینی در کشور ما، زندگی شهری در کانون توجه نویسندگان ما قرار گرفت، اما موضوع اصلی این داستان‌ها همچنان فقر و شکاف طبقاتی بود. این اعتقاد که ادبیات باید همچون آینه‌ای شفاف تصویر روشن و باورپذیری از فاصله‌ی زندگی اغنیا و فقیران به دست دهد، باعث می‌شد تا دایره‌ی موضوعاتی که داستان‌نویسان ما برای آثارشان انتخاب می‌کردند در محدوده‌ی موضوعات مناسب برای آثار رئالیستی باقی بماند. امروزه، هم ساختار اجتماعی ما با جامعه‌ی ایرانی دهه‌ی ۱۳۴۰ بسیار تفاوت پیدا کرده است و هم این‌که مسائل اجتماعی ما از جنس دیگری هستند. این تفاوت‌های ساختاری و ماهوی ایجاب می‌کنند که جهت‌گیریِ ادبیات زمانه‌ی ما و همچنین سبک‌وسیاق و مضامین آن نیز به طریق اولی متفاوت باشند. به همین دلایل، الگوبرداری از ادبیات دهه‌ی ۱۳۴۰ با این فرض که طی کردن همان مسیر می‌تواند متضمن توفیق داستان‌نویسان ما باشد غلط است. ادامه خواندن “مصاحبه با خبرگزاری برنا درباره‌ی داستان‌نویسی معاصر ایران”

یونگ در برابر فروید: شورش پسر ضد پدر

رابطه‌ی مودت‌آمیز و در عین حال تنش‌آلود یونگ با فروید، داستانی است که بر حسب مفاهیم همان نظریه‌ای که فروید بنیانش را گذاشت و یونگ بسط و گسترش داد قابل فهم است. در روانکاویِ فرویدی، رابطه‌ی پدر و پسر بر حسب مثلثی اُدیپی تبیین می‌شود که در رأس آن «مادر» قرار دارد و در دو سوی قاعده‌اش «پسر» و «پدر». پسر که توجه و محبت مادر را انحصاراً برای خود می‌خواهد، پدر را رقیب خود می‌انگارد و می‌کوشد تا با حذف او از این رابطه مادر را همچون اُبژه‌ای یکتا «تصاحب» کند. این البته آروزیی است که در ژرف‌ترین لایه‌های ذهن ناخودآگاهِ پسر شکل می‌گیرد و از این رو، خود از آن بی‌خبر است. اما به هر رو، همین میل ناخودآگاهانه باعث انواع‌واقسام تخالف‌جویی‌ها و تنش‌ها در روابط پدر و پسر می‌شود. مطابق با نظریه‌ی فروید، اگر پسر بتواند از این مرحله با سلامت روان عبور کند، این رقابت جای خود را به همانندسازی هویت بین او و پدر می‌دهد، و در غیر این صورت پسر مبتلا به «عقده‌ی اُدیپ» خواهد شد که سایه‌ی سنگینی بر مراحل بعدیِ زندگی او خواهد افکند. شرحی که یونگ در زندگینامه‌اش (زندگینامه‌ی من: خاطرات، خواب‌ها و تفکرات، ترجمه‌ی بهروز ذکا، تهران: انتشارات کتاب پارسه، ۱۳۹۰) از رابطه‌ی خود با فروید به دست می‌دهد، همچون داستانی است که می‌شود این رابطه‌ی اُدیپی را به سهولت در آن تشخیص داد. یونگ چند سالی پیش از آشنایی با آراء و اندیشه‌های فروید، در تحقیق راجع به بیماری‌های روان و نحوه‌ی درمان بیماران روان‌گسیخته مسیری کمابیش موازی با مسیر فروید را طی کرده بود. او در بسط و تکوین آزمون موسوم به «تداعی واژگان» متوجه‌ی این موضوع شد که شخص تحلیل‌شونده در واکنش به واژه‌هایی که بنا به دلایلی ناخودآگاه برای او ناخوشایند و ناراحت‌کننده هستند، بیشتر مکث می‌کند. پرسشی که او می‌خواست پاسخ دهد این بود که چرا بیمار با شنیدن این کلمات مضطرب می‌شود و تمرکز خود را از دست می‌دهد. یونگ این واژگان را از بقیه جدا می‌کرد و می‌کوشید تا ربط بین آن‌ها را بیابد. این روش کمک می‌کرد تا تداعی‌های این کلمات در ضمیر ناخودآگاه بیمار را مشخص کند و از این راه به تعارض‌های روانی او پی ببرد. انتشار کتاب دوران‌ساز فروید با عنوان تفسیر رؤیا در سال ۱۹۰۰، بر یافته‌های یونگ مُهر تأیید زد، زیرا فروید استدلال می‌کرد که امیال ناخودآگاهانه و خاطرات باقی‌مانده از ضایعه‌های روحی غالباً در رؤیاهای بیماران بازتاب می‌یابند و حتی می‌توانند به صورت نشانه‌های روان‌رنجوری در کارکرد بدن بیمار نیز اختلال ایجاد کنند. این تبیین از حیات ناخودآگاه انسان، روشن می‌کرد که چرا بیماران یونگ در آزمون تداعی برای واکنش نشان دادن به کلماتی خاص دچار تردید می‌شدند و زمان طولانی‌تری وقت صَرف می‌کردند. در واقع، آن واژگان باعث تداعی‌های ناخودآگاهانه‌ای در ذهن بیمار می‌شدند و خاطرات اضطراب‌آوری را از زندگی گذشته‌اش به یاد او می‌آوردند که او نمی‌خواست به خاطر آوَرَد. بدین ترتیب، نقطه‌ی اشتراک رویکرد یونگ با نظریه‌ی فروید، تأکید هر دوی آن‌ها بر جنبه‌های ناخودآگاهِ انسان بود. یونگ در زندگینامه‌اش اشاره می‌کند که کتاب فروید را در همان اولین سال انتشار خوانده بود، اما تازه سه سال بعد بود که توانست همسویی آراء خودش با فروید را دریابد: «سال‌ها قبل یعنی به سال ۱۹۰۰، کتاب فروید را تحت عنوان تعبیر و تفسیر رؤیا خوانده بودم ولی چون در آن ایام موضوع آن‌چنان که باید دستگیرم نشده بود، با بی‌اعتنایی آن را به گوشه‌ای انداخته بودم. در بیست‌وپنج‌سالگی هنوز تجربه‌ی کافی برای درک نظریات علمیِ فروید را نداشتم. در سال ۱۹۰۳، برای بار دوم این کتاب را برای مطالعه در دست گرفتم و این‌بار بود که دیدم مطالب این کتاب با افکار و نظریات خودم ارتباطی نزدیک و تنگاتنگ دارد» (زندگینامه‌ی من، ص. ۲۴۲-۲۴۱). یونگ چنان شیفته‌ی نظریه‌ی فروید شد که وقتی کتاب خودش با عنوان پژوهش‌هایی درباره‌ی تداعی واژگان در سال ۱۹۰۶ منتشر شد، بلافاصله نسخه‌ای از آن را برای فروید فرستاد. فروید هم پس از خواندن کتاب یونگ دریافت که سمت‌وسوی کلیِ تحقیقات خودش با پژوهش‌های یونگ انطباق دارد و به همین دلیل او را به وین دعوت کرد. شرح ملاقات این دو متفکر بزرگ در زندگینامه‌ی یونگ بیشتر به روایتی از وصل مرید و مراد و پایان فراغ دو دلداده شباهت دارد: «دیدار نخستِ ما در ماه مارس ۱۹۰۷ در شهر وین صورت گرفت. این ملاقات ساعت یک بعدازظهر شروع شد و ما بی‌وقفه به مدت سیزده ساعت با یکدیگر به گفت‌وگو نشستیم» (همان‌جا، ص. ۲۴۴).

جانبداری از آراء فروید در محافل پزشکی برای یونگ چندان سهل یا بدون هزینه نبود و با این حال او قاطعانه از فروید حمایت کرده بود. همان‌گونه که یونگ متذکر می‌شود، فروید در محافل علمی و دانشگاهی «عنصری نامطلوب» تلقی می‌شد زیرا مطابق با نظریه‌ی او بیمارهای جسمانی می‌توانستند منشأیی غیرجسمانی داشته باشند. از منظر پزشکانی که ریشه‌ی همه‌ی بیماری‌ها را در بدن می‌دیدند، این دیدگاه بیشتر به خرافه شباهت داشت و به همین دلیل، استناد یونگ به آثار فروید یا اظهار این‌که یافته‌های پژوهشیِ خودش در خصوص تداعی با نظریه‌ی فروید همخوانی دارند، می‌توانست در کار حرفه‌ای او مشکل به وجود آورد و، از این هم مهم‌تر، استخدام او در دانشگاه زوریخ را با مانع مواجه کند. با این همه، یونگ در همراهی با فروید هیچ تردیدی به خود راه نداد. در زندگینامه‌اش می‌خوانیم که یک روز هنگام کار در آزمایشگاه، «شیطان» او را وسوسه کرد که نتایج آزمایش‌هایش را بدون نام بردن از فروید منتشر کند تا از مشکلاتی که مخالفان نظریه‌ی روانکاوی برایش ایجاد می‌کردند مصون بماند. اما بلافاصله همزادش از درون به او ندا می‌دهد که این کارْ «فریبکارانه و خدعه‌آمیز» خواهد بود و زندگی‌اش را بر مبنای دروغ بنا خواهد کرد. پس از شنیدن این ندای باطنی است که یونگ تصمیم قطعی به حمایت از فروید می‌گیرد و، آن‌طور که خود می‌نویسد، «از آن پس به‌طور علنی و آشکار در زمره‌ی یکی از پیروان فروید درآمدم و برای اثبات صحت آراء و نظرات او خود را آماده‌ی ورود به کارزار و میدان نبرد کردم» (همان‌جا، ص. ۲۴۳). این احساس یک‌طرفه نبود و متقابلاً فروید هم در سیمای یونگ، پژوهشگری توانا را می‌دید که می‌توانست نظریه‌ی او را از راه‌هایی دیگر ثابت کند. فروید در عصب‌شناسی تخصص داشت، حال آن‌که یونگ روانپزشک بود و لذا تحقیقاتش مکمل کارهای فروید محسوب می‌شد. همراهی یونگ یقیناً به پیشبرد نظریه‌ی روانکاوی کمک می‌کرد، زیرا آزمایشات او در زمینه‌ی تداعی واژگان شواهدی تجربی در اثبات وجود انگیزه‌های ناخودآگاهانه (بنیانی‌ترین فرضیه‌ی فروید) به دست داده بود. همچنین سابقه‌ی چندین‌ساله‌ی یونگ در درمان بیماران مبتلا به روان‌گسیختگی (اسکیزوفرنی) در یکی از مشهورترین مراکز روان‌درمانیِ اروپا (تیمارستان بورگهولتسلی در زوریخ) به اعتبار روانکاوی می‌افزود، زیرا این نظریه را وارد عرصه‌هایی می‌کرد که فروید هنوز به آن‌ها وارد نشده بود. بدین ترتیب، همه‌ی زمینه‌های لازم برای همکاری یونگ و فروید فراهم بود، مضافاً این‌که فروید می‌توانست یونگ جوان را «جانشین» خود فرض کند. بنا به توصیه و درخواست شخصیِ فروید بود که یونگ در سال ۱۹۱۰، پس از تشکیل «انجمن بین‌المللی روانکاوی»، هم ریاست بر این انجمن را پذیرفت و هم سِمَتِ سردبیریِ اولین نشریه در حوزه‌ی روانکاوی را.

با این همه و اگر چه نقطه‌نظرات و برخی روش‌های این دو اندیشمند در بسیاری زمینه‌ها به هم نزدیک و حتی همسان بود، اما با تفحّص در زندگینامه‌ی یونگ می‌توان دریافت که نشانه‌هایی از اختلاف نظر نیز از همان ابتدا بروز پیدا کرده بودند. حتی پیش از ملاقات با فروید، یونگ به این موضوع توجه کرده بود که در روانکاوی فرویدی بیش از حد بر امیال جنسی و نقش این امیال در تنظیم حیات روانی انسان تأکید می‌شود. فروید اعتقاد داشت که امیال جنسی به ضمیر ناخودآگاه واپس رانده می‌شوند زیرا تحقق آن‌ها غالباً با ملاک‌های اخلاقی یا قانونی و غیره جور درنمی‌آیند. در مجموعه «سازوکارهای دفاعی» که فروید برمی‌شمرَد، «سرکوب» مکانیسمی دفاعی است که از طریق آن،‌ راه ورود تکانه‌ها و امیال ناپسند یا افکار و خاطرات ناراحت‌کننده به ضمیر آگاه سد می‌گردد تا به ضمیر ناخودآگاه واپس رانده شوند. مطابق با نظریه‌ی فروید، علت سرکوب را باید در آسیب روانی‌ای دید که به امیال جنسی بیمار ربط دارند، اما یونگ از تجربه‌ی درمان بیماران روانی در تیمارستان بورگهولتسلی به این نتیجه رسیده بود که دلایل مهم‌ترِ واپس‌رانی و سرکوب را باید در مسائل و موضوعات دیگری مانند ناسازگاری‌های اجتماعی و مشکل بیمار در انطباق با محیط جست‌وجو کرد. ملاقات و گفت‌وگوی سیزده‌ساعته با فروید، کمکی به رفع این اختلاف نظر نکرد. در این ملاقات، فروید همچنان شورمندانه و با تعصب از دیدگاه خود درباره‌ی «لیبیدو» (نیروی شهوی) دفاع می‌کند و البته یونگ به او در مقام نظریه‌پرداز و پژوهشگری ارشد احترام می‌گذارد. باید به خاطر داشته باشیم که در آن زمان، یونگ سی‌ودو سال داشت، در حالی که فروید پنجاه‌ساله بود.

ادامه خواندن “یونگ در برابر فروید: شورش پسر ضد پدر”

چشم‌اندازی از رمان ایران: مسیرِ طی‌شده و راهِ پیشِ ‌رو

رمانِ امروزِ ایران در چه وضعیتی است و سمت‌وسوی احتمالیِ پیشرفتِ آن چیست؟ پاسخِ مقنع به این سؤال، مستلزم بازنگرشی بر سیرِ تحولِ تاریخیِ این ژانر در ایران و ارزیابیِ وضعِ کنونیِ آن است. در نوشته‌ی حاضر، با اشاره به برخی از خصیصه‌نماترین رمان‌هایی که از اواخر دهه‌ی ۱۲۸۰ تا میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۸۰ در ایران نوشته شده‌اند، استدلال می‌کنم که رمان ایرانی سه دوره‌ی تاریخی را پشت سر گذاشته و اکنون حدود یک دهه است که وارد چهارمین دوره‌ی تحولِ خود شده است. بخش پایانیِ این نوشتار، به جمع‌بندی و نتیجه‌گیری درباره‌ی آینده‌ی رمان در ایران اختصاص دارد.

رمان در ایران پدیده‌ای وارداتی است که از زمان جنبش مشروطه نخستین نمونه‌های فارسیِ آن نوشته شدند. در متون ادبیِ کلاسیک ما، به سبب سیطره‌ی بلامنازعِ شعر بر ادبیات، نثر روایی عمدتاً به منظور نگارش سفرنامه به کار رفته است که در زیر مجموعه‌ی «ادبیات منثور غیرداستانی»[۱] قرار می‌گیرد و نمونه‌های روایت را اساساً در ادبیات منظوم می‌توان سراغ گرفت. از جمله پیامدهای جنبش مشروطه، آشناییِ روشنفکران و ادیبانِ پیشگام ما با ادبیات غرب بود و نیز از همان زمان بود که رمان به پیکره‌ی متون ادبی ما وارد شد.

نخستین رمان‌های ایرانی بیشتر صبغه‌ای تاریخی داشتند و با تأثیرپذیری از ترجمه‌های فارسیِ رمان‌های مشهور غربی (بویژه رمان‌های فرانسوی) نوشته شده بودند. یکی از اولین مترجمان رمان‌های غربی، محمدطاهر میرزا بود که رمان‌های بسیار پُرطرفدارِ الکساندر دوما را به فارسی ترجمه کرد. تحت تأثیر همین قبیل رمان‌ها، محمدباقرمیرزا خسروی رمانِ سه‌قسمتیِ شمس و طغرا، ماری ونیزی و طغرل و همای (۱۲۸۷) را نوشت و شیخ‌موسی کبودرآهنگی عشق و سلطنت و عبدالحسین صنعتی‌زاده‌ دام‌گستران یا انتقام‌خواهانِ مزدک را در دو قسمت (در سال‌های ۱۳۳۹ و ۱۳۴۴) منتشر کردند.

عامل دیگری که در پیدایش رمان ایرانی تأثیر گذاشت، انتشار مطبوعات آزاد پس از انقلاب مشروطه بود. در این روزنامه‌ها و مجلات، داستان‌های بلند به صورت پاورقی منتشر می‌شدند و خوانندگان فراوانی داشتند. ناصر نجمی، سیروس بهمن، رحیم‌زاده‌ی صفوی، حسینقلی مستعان، ابراهیم مدرسی و حسین مسرور شش نفر از نویسندگان این قبیل داستان‌های مطول بودند که بویژه در دو مجله‌ی تهران مصور و ترقی با اقبال گسترده‌ی خوانندگان مواجه گردید.

نگارش رمان تاریخی زمینه‌ی رشد ژانر رمان را در ایران فراهم کرد. به مرور زمان و نوشته شدنِ رمان‌های بیشتر، هم رمان‌نویسیِ نویسندگان ما صناعتمندانه‌تر شد و هم این‌که کانون توجه ایشان از تاریخ به جامعه‌ی معاصر و مسائلِ آن معطوف گردید. بدین ترتیب، دومین دوره‌ی رمان ایران، یا دوره‌ی رمان اجتماعی، آغاز شد. در این دوره، رمان‌نویسان ما بیش از کندوکاو در تاریخ و تلاش برای توصیف گذشته‌ی شکوهمندِ ایران، چندوچونِ روابط اجتماعی را مورد تفحّص قرار دادند و به بررسیِ مسائلی از این قبیل پرداختند: ساختار زندگیِ فئودالی در مناطق روستایی؛ روابط میان‌فردی در شهرها؛ و تنش بین باورهای سنتی و رفتارها و نگرش‌های نوپدید. برخی از شاخص‌ترین رمان‌های اجتماعیِ این دوره را نویسندگانی مانند مرتضی مشفق‌کاظمی و محمد مسعود نوشتند. تهران مخوف نوشته‌ی مرتضی مشفق‌کاظمی، که در دو مجلّد در سال ۱۳۰۱ منتشر گردید، تصویری است از محیطی فسادپرور که به افراد نادان و نالایق میدان می‌دهد و آزادی‌خواهان و ترقی‌خواهان را سرکوب می‌کند. رمان‌های سه‌گانه‌ی تفریحات شب و در تلاش معاش و اشرف مخلوقات نوشته‌ی محمد مسعود، که به ترتیب در سال‌های ۱۳۱۱ و ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ نوشته شد، ایضاً تصویری از فقر و بیماری و انحطاط و افسردگیِ کسانی به دست می‌دهد که به زعم نویسنده اکثریتِ جامعه‌ی ایران در آن برهه را تشکیل می‌دادند.

سنت نگارش رمان اجتماعی در ایران با راوی دانای کل و به اصطلاح «مداخله‌گر»[۲] شروع شد که با دادن توضیحات زیاده از حد و نیز با ارزش‌داوری‌های مکررِ اخلاقی، چندان فضایی برای تفحّص یا تفکرِ خودِ خواننده باقی نمی‌گذاشت و از این حیث می‌توان گفت که این رمان‌های اولیه‌ی اجتماعی، از نظر صناعت و شیوه‌ی روایت یا از نظر ایجاد ساختاری گیرا و پیچیده، هنوز به پختگی لازم نائل نشده بودند.

اما رمان اجتماعی ایران در ادامه به آفرینش رمان‌های ساختارمندتر و صناعتمندتر منجر گردید. از جمله‌ی این رمان‌های تکنیکی‌تر، می‌توان به این نمونه‌ها اشاره کرد: مدیر مدرسه نوشته‌ی جلال آل‌احمد که بررسیِ تیزبینانه و انتقادی برملاکننده از ناکارآمدی و فساد دستگاه آموزش و پرورش است؛ سنگ صبور نوشته‌‌ی صادق چوبک که در آن، به شیوه‌ی سیلان ذهن، روایت‌هایی از زندگی پُردرد و پُرفرازونشیب چند شخصیت از طبقات میانی و پایینِ جامعه ارائه گردیده است که همگی قربانی اوضاع اجتماعی و باورهای خرافی و منحط هستند؛ سَووشون نوشته‌ی سیمین دانشور که نوعی بازخوانیِ انتقادی از رویدادهای تاریخی و اجتماعی در اوایل دهه‌ی ۱۳۲۰، یعنی زمان اشغال ایران توسط نیروهای متفقین، است؛ و همسایه‌ها نوشته‌ی احمد محمود که رویدادهای آن در اوایل دهه‌ی ۱۳۳۰ و مبارزات ملی شدنِ صنعت نفت می‌گذرد. در این رمان، محمود موفق می‌شود تصویری زنده و بسیار پُرکشش از زندگی اقشار فرودست جامعه به دست دهد و همزمان رشد فکریِ نوجوانی را نشان دهد که در ابتدا ناخواسته اما بعداً آگاهانه در جریان مبارزات سیاسی قرار می‌گیرد و شخصیتش تحول می‌یابد.

رمان اجتماعی ایران در این دوره از سانسور بی‌نصیب نبود. بی‌تردید سانسور تأثیرات مخربی در رمان ایران باقی گذاشت زیرا تمامیتِ زیبایی‌شناختیِ رمان‌ها را مخدوش می‌کرد و دامنه‌ی آزادی نویسنده را در پرداختن به موضوعات خاصی محدود می‌ساخت. اما شاید بتوان استدلال کرد که رمان‌نویسانِ ما بر اثر سانسور، به سَمتِ نمادپردازی و اسطوره‌گرایی و توجهِ بیشتر به شکل (فرم) سوق داده شدند و این خود حرکتی خجسته بود زیرا به آفرینش آثاری منجر شد که از حیث نحوه‌ی بیان و صناعت، به مراتب پیچیده‌تر و تأمل‌انگیزتر از رمان‌های قبل بودند. امکان‌ناپذیر شدنِ نگارشِ آزادانه، خواه‌ناخواه نویسنده را به روی آوردن به سمبل متمایل می‌کند. این تمایل، همراه با استفاده‌ی گسترده‌تر از اسطوره، نظام دلالت معنا را در رمان ایران پیچیده‌تر کرد.

عامل دیگری که در صناعتمندتر شدنِ رمان ایران تأثیر گذاشت، رونق گرفتن ترجمه در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰بود که باعث شد تا نمونه‌هایی از آثارِ رمان‌نویسانِ برجسته‌ی اروپایی (مانند کامو و سارتر) و آمریکایی (از قبیل همینگوی و فاکنر) در دسترس نویسندگان و خوانندگانِ رمان در ایران قرار بگیرد. این وضعیت هم محبوبیتِ این ژانر را در نزد مخاطبان ادبیات بیشتر کرد و هم این‌که الگوهای جدیدی از رمان‌نویسی را در اختیار نویسندگان ایرانی قرار داد.

بر اثر این تحولات، سومین دوره‌ی رمان فارسی آغاز شد که دوره‌ی نوگرایی یا مدرنیسم است. می‌توان گفت که در این دوره، رمان ایران بیش از هر چیز به درونِ خود معطوف گردید. اکنون تلاش برای بازنماییِ رئالیستیِ واقعیت بیرون، امری ثانوی تلقی می‌شد و در عوض ایجاد ساختاری زیبایی‌شناختی بر پایه‌ی زندگیِ روانیِ شخصیت‌ها، بویژه از راه نشان دادنِ انعکاس واقعیت در اذهان شخصیت‌ها، وجه اصلیِ تلاش رمان‌نویسان ما شد. در این دوره همچنین رمان‌نویسانِ زن مانند سیمین دانشور، گلی ترقی، غزاله علیزاده و دیگران سهم بسزا و درخور توجهی از رمان‌های منتشرشده را به خود اختصاص دادند.

در میان رمان‌نویسانی که در این دوره به رواجِ داستان‌نویسی به سبک‌وسیاق مدرن کمک بسزایی کردند، باید از هوشنگ گلشیری نام برد که ویژگی‌های مدرنیسم در رمان‌های غربی را می‌شناخت. این شناخت در مجموعه‌ای از رمان‌های او به صورت صناعت‌های مدرنیستی انعکاس یافت، از جمله در شازده احتجاب و نیز در کریستین و کید. در این دوره، ابراهیم گلستان و تقی مدرسی و بهرام صادقی در زمره‌ی سایر رمان‌نویسان برجسته‌ای قرار دارند که به اعتلای رمان در مسیری مدرنیستی یاری رساندند.

متأخرترین گرایش در رمان ایرانی از حدود یک دهه پیش آغاز شده است. این رمان‌نویسان علاقه‌ای وافر به طبع‌آزمایی در شیوه‌های داستان‌نویسیِ معاصر از خود نشان می‌دهند و بویژه مایل‌اند آثاری به سبک و سیاق رمان‌های اروپایی و آمریکایی دهه‌ی ۱۹۶۰ به این سو بنویسند. به همین دلیل، نخستین نمونه‌ها از رمان‌های موسوم به پسامدرنیستی نیز در سال‌های اخیر به قلم رمان‌نویسان ایرانیِ داخل کشور و مقیم خارج از کشور نوشته شده است. وجه غالب این رمان‌ها، بدعت‌گذاری‌های متنوع شکلی (فرمال) در زمینه‌ی عناصر رمان، بویژه پیرنگ و نحوه‌ی روایت‌گری، است. در اکثر این رمان‌ها، نویسندگانِ نسل جدید کوشیده‌اند تا مضامینِ پسامدرنی از قبیل بی‌زمانی و بی‌مکانی در وضعیتی بی‌سامان را در قالب شخصیت‌هایی پارانوئید و نیز در قالب پیرنگ‌هایی به ظاهر چندپاره و نامنتظم بپرورانند. رمان آزاده خانم و نویسنده‌اش، نوشته‌ی رضا براهنی، نمونه‌ی موفق رمان پسامدرن به زبان فارسی است که با اقبال خوبی از طرف خوانندگان و منتقدان در ایران روبه‌رو شده‌.

ایجاد تحول در شیوه‌های داستان‌نویسی، مستلزم آشنایی با فنون جدید و به‌کارگیریِ آن‌ها به طرزی بدیع و علاقه‌برانگیز است. ناگفته پیداست که صرفاً آن رمان‌نویسانی می‌توانند به سبک‌وسیاق پسامدرن داستان بنویسند که با این فنون آشنا باشند و در به‌کارگیریِ آن، خلاقیتی منحصر‌به‌فرد از خود نشان دهند. در عین حال، باید توجه داشت که افراط در پردازشِ شکلیِ رمان و به‌کارگیریِ صناعات جدید در داستان‌نویسی، نباید رمان‌نویسان ما را از توجه به مضمون غافل کند. پسامدرنیسم البته شیوه‌ای کاملاً امروزین و متناسب با معضلات فرهنگیِ معاصر است و از این رو رمان پسامدرن قالب ادبیِ کارآمد و بی‌بدیلی برای پرداختن به حال و روزِ انسانِ زمانه‌ی ما است. اگر تکنیک‌های پسامدرن با قلم توانای نویسنده‌ی فرهنگ‌شناس و پژوهشگر در خدمت کاوش درباره‌ی معضلات فرهنگی و اجتماعیِ جامعه‌ی امروز ما قرار گیرد، بی‌تردید پسامدرنیسم ابزاری بسیار ثمربخش برای اعتلای رمان ایرانی خواهد بود. گرایش به نگارشِ رمان پسامدرن را باید گرایشی خجسته و امیدبخش محسوب کرد زیرا سبک‌هایی از قبیل رئالیسم پیش از این، حدِ نهاییِ توانمندی‌های خود را در آثار نوشته‌شده در دوره‌ی رمان اجتماعیِ ایران نشان داده‌اند. در دوره‌های قبلیِ رمان ایرانی، انبوهی از رمان‌های رئالیستی در کشور ما منتشر شده‌اند و ویژگی‌ها و قابلیت‌های این نوع رمان برای مخاطبان ایرانی کاملاً آشناست. اکنون زمان آزمودن شیوه‌های نو و امروزین در داستان‌نویسی است، شیوه‌هایی که هم امکان به مراتب بیشتری برای کاویدن پیچیدگی‌های گوناگونِ زندگیِ معاصر پیشارویِ نویسندگان ما قرار می‌دهد و هم این‌که جذابیت‌های جدیدی برای این ژانر به وجود می‌آورد. توفیقِ بیش‌ازپیشِ رمان ما در داخل کشور و یافتن مخاطبانی برای آن در جهانِ پویا و تحول‌جوی امروز که به مدد پدیده‌های پسامدرنی از قبیل اینترنت به دهکده‌ای کوچک تبدیل شده، در گرو تثبیت حرکت رمان ایران در این سمت‌وسوی نو است.

مصاحبه با مجله‌ی «سوره‌ی مهر» درباره‌ی تاریخ‌گرایی نوین در نقد ادبی

نگاه تاریخی به متن ادبی و رابطه‌ی ادبیات و تاریخ چگونه به‌عنوان یک مسئله در نقد ادبی مطرح شد؟

پاینده: رابطه‌ی هنر (و در ذیل آن ادبیات) و تاریخ از زمان یونان باستان مسئله‌انگیز بوده است؛ چندان که اگر به اولین کتاب نقد ادبی و نظریه‌ی ادبی، یعنی کتاب نظریه‌ی ادبی ارسطو (Poetics که ترجمه‌ی تحت‌اللفظی آن «شعرشناسی» است ولی به‌اشتباه «فن شعر» ترجمه شده است) مراجعه کنیم خواهیم دید که در بخش زیادی از این کتاب به رابطه‌ی هنر و تاریخ پرداخته شده و در آن ارسطو معتقد است تضادی میان تاریخ و ادبیات وجود دارد. به اعتقاد وی تاریخ به امر حادث‌شده و تمام‌شده می‌پردازد در حالی که ادبیات و هنر همواره به امر محتمل‌الوقوع و بالقوه می‌پردازد. براساس مصطلحات دریدا، ارسطو یک «تقابل دوجزئی» (binary opposition) بین تاریخ و ادبیات برقرار می‌کند و در این تقابل ادبیات را نسبت به تاریخ برتری می‌دهد، زیرا تاریخ همواره امر رخ‌داده یا تمام‌شده را گزارش می‌کند در حالی که ادبیات با آشکار کردن سازوکارهای پنهان در لایه‌های عمیق جامعه توجه خواننده را به حوادثی که ممکن است رخ دهند معطوف می‌کند.

نکته‌ی جالب‌توجه این است که دیدگاه ارسطو درباره‌ی هنر و تاریخ، دیدگاه مسلط قرن‌های متمادی، از زمان او تا دهه‌ی دوم قرن بیستم میلادی بود. تا سال ۱۹۲۰ در معتبرترین دانشگاه‌های دنیا، یعنی آکسفورد و کمبریج، گروه ادبیات وجود نداشت و ادبیات در گروه تاریخ و برای معرفی یک دوره‌ی تاریخی تدریس می‌شد. اما در قرن بیستم تحولات گسترده‌ای در نظریات ادبی به وجود آمد. در دهه‌های ابتدایی این قرن، فرمالیسم روسی و «نقد نو» و در اواسط آن ساختارگرایی مطرح شد، تا این‌که در دهه‌ی شصت این تحولات به اوج خود رسید و انبوهی از نظریات جدید نقد ادبی تدوین شدند. یکی از این نظریات که در اواخـر دهه‌ی هفتـاد مطـرح شـد، تاریـخ‌گـرایـی نـویـن (New Historicism) بـود کـه توسـط استیـون گرینبلَت (Stephen Greenblatt) ارائه شد و دیدگاه رایج در مورد رابطه‌ی تاریخ و ادبیات را از بنیان دگرگون کرد. این دیدگاه یک رویکرد بین‌رشته‌ای و پسامدرن است که شالوده‌های فکری آن را باید در فلسفه‌ی نیچه و فوکو جست‌وجو کنیم.

 

این تحول اساسی در رابطه‌ی ادبیات و تاریخ در نقد ادبی جدید چیست؟

پاینده: در مطالعات ادبی همواره به تاریخ از دو منظر نگریسته می‌شد: منظر درون‌مبنا و منظر برون‌مبنا. از دیدگاه درون‌مبنا پیدایش و تحولات ژانرهای ادبی براساس یک سیر تاریخی توضیح داده می‌شود. مثلاً در کتاب سیر غزل در شعر فارسی نوشته‌ی دکتر سیروس شمیسا، تکوین تاریخی ژانر غزل از ابتدا تاکنون نشان داده شده است و نویسنده برای این کار از دایره‌ی ادبیات خارج نمی‌شود. اما در رویکرد برون‌مبنا ادبیات در یک زمینه‌ی تاریخی فهم می‌شود. مثلاً دکتر یعقوب آژند در کتاب تجدد ادبی در دوره‌ی مشروطه به توضیح حوادث دوره‌ی مشروطه می‌پردازد و سپس آثار ادبی این دوره را به این حوادث ارتباط می‌دهد. در این رویکرد پوزیتیویستی، ادبیات به‌مثابه‌ی یک امر عینی و تابع «روح زمانه» در نظر گرفته شده و در واقع ادبیات برده‌ی تاریخ می‌شود.

اما هر دو دیدگاهی که اشاره کردم، در نظریه‌های جدید نقد ادبی مورد انتقاد شدید قرار گرفته‌اند. مثلاً جان پل راسو (John Paul Russo) می‌گوید: «یکی از نقصان‌های تاریخ‌های روایی قرن نوزدهم عدم توازنی بود که در پرداختن به مطالب پس‌زمینه‌ای آثار هنری به چشم می‌خورد، مطالبی که قرار بود آن آثار را “توضیح” بدهد. در این تاریخ‌های روایی، به تحلیل خودِ اثر و بررسی ارزش ادبی آن چندان توجه نمی‌شود. بسیاری از مواقع بحث در مورد زمینه‌ها و علل نگارش آثار ادبی خودِ آثار ادبی را تحت‌الشعاع قرار می‌داد.»

متأسفانه شیوه‌ی تدریس ادبیات در مدارس و نیز شیوه‌ی تدریس رشته‌ی ادبیات فارسی در دانشگاه‌های ما همچنان بر اساس همین دیدگاه قرن نوزدهمی استوار است. مثلاً برای آموزش اشعار حافظ ابتدا راجع به اوضاع فارس در قرن هشتم، احوالات شاه شجاع و شخصیت محتسب و … صحبت می‌کنند و در انتها معنای چند لغت قدیمی از یک غزل حافظ را هم توضیح می‌دهند. در واقع ما با این شیوه‌ی تدریس در را به روی تفکر درباره‌ی ادبیات می‌بندیم، زیرا دانشجو که نمی‌تواند در خصوص «حقایق تاریخی» مناقشه کند یا معنای لغات را نپذیرد. از این شیوه‌ی تدریس این‌طور القا می‌شود که معنای متن امری قطعی، بسته و تاریخی است که فقط به فراگیران (دانشجویان) «ابلاغ» می‌شود.

اما هسته‌ی اصلی تاریخ‌گرایی نوین، اعتقاد به تاریخ به‌مثابه‌ی امری غیرِمنجمد، تمام‌نشده، غیرِیکسان برای افراد مختلف و مناقشه‌پذیر است. از نظر تاریخ‌گرایان نوین هیچ تاریخی یگانه نیست، بلکه براساس گفتمانی که به‌طور ناخودآگاه در تببینِ متن تأثیر می‌گذارد متفاوت می‌شود. در واقع هر کس با روایت خاص خود از تاریخ و به‌کارگیری زبانی که بازتاب‌دهنده‌ی یک گفتمان است، تاریخ را برمی‌سازد. علاوه بر این، تاریخ‌گرایان نوین برخلاف ارسطو تاریخ را امری تمام‌شده و مربوط به گذشته نمی‌دانند و اساساً به تقسیم‌بندی مکانیکی «گذشته، حال و آینده» معتقد نیستند. آن‌ها اصطلاح «تاریخ زنده» (living history) را استفاده می‌کنند و حتی امروز را نیز جزو تاریخ می‌دانند.   

 

تفاوت «گفتمان» که تاریخ‌گرایان جدید به بررسی آن می‌پردازند با «روح زمانه» که تاریخ‌گرایان سنتی به آن توجه می‌کردند چیست؟

پاینده: منظور از «روح زمانه»، چهارچوب فراگیر و همه‌شمولِ فکری در برهه‌ای از تاریخ است. مثلاً عده‌ای روح دوران مشروطه را دموکراسی‌خواهی معرفی می‌کنند و به‌تبع آن در آثار ادبی به دنبال مفاهیمی چون آزادی و برابری و … می‌گردند. اما تاریخ‌گرایان نوین ادبیات را محل تعارض و تقابل پاره‌گفتمان‌های نامسلط با گفتمان مسلط می‌دانند، نه لزوماً محل بازتولید گفتمان مسلط. مثلاً در رمان سووشون نوشته‌ی سیمین دانشور گفتمان مسلط، گفتمان تسلیم در برابر اجنبی و ارتش اشغالگر آن است که ابوالقاسم خان (برادر یوسف) به همراه اکثر زمینداران بزرگ منطقه آن را نمایندگی می‌کند. یوسف با این گفتمان مقابله می‌کند و خواهان مقاومت در برابر ارتش انگلستان است و نهایتاً هم به دست هموطنان خودش که در برابر بیگانه کرنش کرده‌اند به قتل می‌رسد. نقد این رمان از منظر تاریخ‌گرایی نوین مستلزم توجه به جزئیات متن و تحلیل دقیق بخش‌های گزیده‌ای از آن است (کاری که در مصطلحات نقد «قرائت تنگاتنگ» یا close reading نامیده می‌شود). در چنین نقدی باید دید کدام شخصیت‌ها نماینده‌ی گفتمان مسلط هستند و کدام شخصیت یا شخصیت‌ها پاره‌گفتمان متعارض با آن گفتمان مسلط را نمایندگی می‌کنند. تبیین این گفتمان‌ها راهی برای پرتوافشانی بر وضعیت تناقض‌آمیز یا پارادایم‌های رفتاریِ تناقض‌آمیزی است که آحاد ملت ما هم در مقطع زمانی این رمان (جنگ جهانی دوم و زمان اشغال ایران) نشان دادند و هم این‌که در دوره‌ی معاصر به انحاء و شکل‌هایی متفاوت اما ذاتاً یکسان همچنان نشان می‌دهند. به اعتقاد من، دانشور با تفحّص در این گفتمان‌، دست به نوعی پژوهش مردم‌شناسانه و تاریخی درباره‌ی ملت خود زده است. البته اگر این رویکرد نقادانه را کنار بگذاریم و با اتخاذ شیوه‌ای فروکاهنده و ساده ادبیات را تابعی از «روح زمانه» بدانیم، دیگر نه احتیاجی به توجه به جزئیات متن داریم و نه حتی لازم است در خصوص تناقض‌های رفتار خودمان تفکر کنیم. تقریباً همه‌ی به اصطلاح «نقدهایی» که من درباره‌ی این رمان دیده‌ام، به جای پرداختن به گفتمان و نحوه‌ی بازنمایی گفتمان، به موضوعات نامرتبط و غیرآکادمیکی از این قبیل اشاره کرده‌اند که سیمین دانشور همسر جلال آل‌احمد بوده است و نیز این‌که چند ماهی پس از انتشار این رمان، جلال آل‌احمد فوت شد و این‌که جلال آل‌احمد همان یوسف است و غیره.

ادامه خواندن “مصاحبه با مجله‌ی «سوره‌ی مهر» درباره‌ی تاریخ‌گرایی نوین در نقد ادبی”