Previous
Next
هدف از برگزاری کارگاه «نقد ادبی و مطالعات فرهنگی»، آشنایی با جدیدترین تحولات نقد ادبی است. در این دورهی آموزشی، علاوه برتوضیح دربارهی مفاهیم اساسیِ نظری، عمدهترین و پُرکاربردترین اصطلاحات رایج در مطالعات فرهنگی به تفصیل مورد بحث قرار میگیرند. در این دوره همچنین دلالتها و مضامین فرهنگیِ گزیدهای از آگهیهای تجاری تلویزیون ایران از منظر مطالعات فرهنگی تحلیل میشوند و همچنین مقایسهای بین ساختار این آگهیها و ساختار ژانر موسوم به «داستانک» صورت خواهد گرفت. به این منظور، عناصر ژانر «داستانک» معرفی میشوند و همچنین داستانکهایی از یک نویسندهی ایرانی و یک نویسندهی خارجی مورد بررسی قرار خواهند گرفت.
این کارگاه بر اساس کتاب نقد ادبی و مطالعات فرهنگی (نشر شهر) برگزار میشود و شرکتکنندگان در آن میبایست برای هر جلسه بخشهایی از این کتاب را پیشاپیش خوانده باشند. آشنایی با نقد ادبی پیشنیاز شرکت در این کارگاه است.
شرکت کردن در این کارگاه مستلزم پر کردن فرم ثبت نام است. علاقهمندان به شرکت در این کارگاه باید پس از دانلود فایل فرم ثبت نام برای حضور در این کارگاه (که در سایت اندیشگاه و نیز کانال تلگرام اندیشگاه قرار گرفته است) آن را به طور کامل پر کرده و سپس به صورت پرینت و امضاشده به دفتر اندیشگاه فرهنگی کتابخانه ملی تحویل نمایند. ساعات مراجعه: روزهای شنبه تا چهارشنبه (غیرتعطیل) از ساعت ۱۰ الی ۱۵.
با توجه به آنکه ظرفیت این کارگاه محدود است، ثبت نام قطعی در این دوره آموزشی پس از بررسی سوابق ذکر شده در برگههای ثبت نام اولیه صورت خواهد گرفت، بدیهی است در صورت کسب امتیاز برابر، اولویت با کسانی است که زودتر ثبت نام کردهاند.
ثبت نام در این کارگاه رایگان است. برای وصل شدن به صفحهی اندیشگاه فرهنگی کتابخانهی ملی اینجا را کلیک کنید.
تاریخ شروع کارگاه: یکشنبه ۱۸ مهر ۹۵
کسانی که به هر دلیل (مثلاً نامناسب بودن روز یا ساعات تشکیل این کارگاه یا پر شدن ظرفیت آن) نتوانند ثبت نام کنند، میتوانند در کارگاه مشابهی که با همین محتوا اما در روز و ساعات متفاوتی به زودی در مؤسسهی «بهاران» تشکیل خواهد شد شرکت کنند. برای اطلاع از جزئیات بیشتر دربارهی کارگاه «بهاران»، میتوانید با این شماره تلفنها تماس بگیرید: ۸۸۸۹۲۲۲۸ و ۸۸۹۴۴۹۰۶.
نشر شهر کتاب نقد ادبی و مطالعات فرهنگی نوشتهی حسین پاینده را منتشر کرد. ماهیت میانرشتهای نقد ادبی اقتضا میکند که علاوه بر وام گرفتنِ مفاهیم و روششناسی سایر حوزههای علوم انسانی و اجتماعی در مطالعات نقادانهی ادبی، خود نیز با مفاهیم و روششناسی برآمده از مطالعات ادبی سهمی در پژوهشهای علوم انسانی و اجتماعی داشته باشد. کتاب حاضر کوششی است برای اداء سهمی ادبی در مطالعات فرهنگی. در این کتاب استدلال میشود که آگهیهای تجاری تلویزیون ایران، نه صرفاً ترفندهایی تبلیغاتی برای سوق دادن بینندگان به خرید کالاهایی معیّن، بلکه از هر حیث برسازنده و مبیّنِ ارزشهای فرهنگیِ جامعهی امروز ما هستند. به بیان دیگر، گفتمان فرهنگیِ خاصی در پس این آگهیها وجود دارد که میتوان آن را با رویکردهای میانرشتهای نقد ادبی تحلیل و بررسی کرد.
آگهیهای تجاریِ تلویزیونی غالباً ساختاری بسیار فشرده دارند و در آنها از فنون و صناعات ادبی که به ایجاز کلام یاری میرسانند به وفور استفاده میشود. علاوه بر این، بسیاری از آگهیها واجد ساختاری کاملاً روایتی هستند و معمولاً همهی عناصر داستانهای بسیار کوتاه (داستانک) را میتوان در آنها یافت. کتاب حاضر بر پایهی همین مشابهت، دیدگاه جدیدی را دربارهی نحوهی مطالعه دربارهی آگهیهای تجاری پیشنهاد میکند: ساختار و مضامین آگهیهای تجاری را میتوان با همان اصطلاحات و روشهایی بررسی کرد که به طور معمول در نقد داستانک به کار گرفته میشوند. پژوهش حاضر با اتخاذ الگوی مطالعات فرهنگی، صبغهای کاملاً میانرشتهای دارد و از مجموعهای از نظریههای نقد ادبی مدرن (از قبیل نقد فرمالیستی، نقد روانکاوانه، نقد فمینیستی، نقد مارکسیستی و غیره، با تأکید بر نقد نشانهشناسانه) به منظور کاوش معانی و دلالتهای فرهنگیِ آگهیهای تجاری بهره میگیرد.
۱. همان طور که جنابعالی در مقالهی خود با عنوان «جایگاه جامعهشناسی ادبیات در نقد ادبی معاصر» اشاره فرمودید، پیوند نقد ادبی و جامعهشناسی ادبیات فهم عمیقتری را از ادبیات و ابعاد مختلف آن امکانپذیر میکند. با این حال، چرا در کلاسهای نقد ادبی دانشگاه، متون ادبی از جنبه جامعهشناسی ادبیات بررسی نمیشوند؟
پاینده: علت این وضعیت را باید در مقاومت گروههای آموزشی دانشگاهها در برابر فعالیتهای میانرشتهای دید. امروزه در گفتار مدیران دانشگاهها سخنان زیادی دربارهی لزوم پژوهشهای میانرشتهای یا ایجاد میانرشتهها میشنویم، اما در عمل و زمانی که گفتار باید تبدیل به برنامهریزی و اجرا شود، آنچه میبینیم بیشتر مقاومت است. پژوهش میانرشتهای را در نظر بگیرید؛ به راستی این گونه پژوهش چگونه صورت تحقق به خود میگیرد؟ یک راهش این است که وقتی دانشجویی میخواهد پایاننامهی خود را در زمینهای میانرشتهای بنویسد، برای او مانع ایجاد نکنیم. اما آنچه در عمل میبینیم این است که با تعیین استاد راهنما از گروه آموزشی دیگر مخالفت میشود. به نظرم حتی با ذهنیتی به اصطلاح «ناموسی» با این موضوع برخورد میکنند، گویی که اگر راهنمایی پایاننامهای به استادی از یک گروه آموزشی دیگر واگذار شود آنگاه «شرافت علمی» اعضای گروه آموزشی اول زیر سؤال رفته است. این موضوع عیناً در مورد آموزش نقد ادبی هم مصداق دارد. بارها پیشنهاد کردهام که به تأسی از الگویی که در بهترین دانشگاههای جهان مشاهده میکنیم، درس نقد ادبی را دو یا چنداستادی کنیم. مقصودم این نیست که دو یا چند استاد به طور جداگانه آن درس را ارائه دهند (هرچند که این کار نیز فینفسه درست است)، بلکه منظورم این است که یک کلاس واحد نقد ادبی را دو یا چند استاد به طور مشترک درس بدهند، به این صورت که مثلاً از مجموع پانزده جلسهی ترم، پنج جلسه را یک استاد در تخصص خودش و ده جلسهی باقیمانده را هم دو استاد دیگر هر کدام در تخصصهای خودشان تدریس کنند. اگر روزی خودِ من بخواهم چنین الگویی را در تدریس نقد ادبی جامعهشناسانه اجرا کنم، به گمانم خیلی مناسب میبینم که بخشی از ترم را کسی مانند یوسف اباذری یا نعمتالله فاضلی یا امثال ایشان درس بدهد و بخشی را من. این قبیل الگوهای تدریس میانرشتهای محقق نخواهند شد مگر اینکه دستاندرکاران تدریس نقد ادبی ابتدا خودشان ذهنیتی میانرشتهای پیدا کنند. از آنجا که در حال حاضر چنین ذهنیتی وجود ندارد، متون ادبی در کلاسهای نقد ادبی از منظر جامعهشناسی ادبیات بررسی نمیشوند. دستکم مدرسان نقد ادبی نقش بسزایی در این کار ندارند، هرچند که خوشبختانه استادان طراز اول جامعهشناسی ادبیات چنین کاری را میکنند.
۲. از نظر شما، میزان آگاهی استادان ادبیات نسبت به مباحث نظری و علوم میانرشتهای همچون جامعهشناسی ادبیات تا چه حد است؟ به نظر میرسد برخی از استادان ادبیات از وارد شدن به مفاهیم و مباحث نظری میگریزند.
پاینده: به طور طبیعی، هر استادی در رشتهای که تحصیل کرده است درسهایی را گذرانده و به مباحث آن درسها احاطه دارد. نقد ادبی و جامعهشناسی ادبیات هم از دایرهی شمول این قاعدهی عام خارج نیست. اجتناب از ورود به مباحث نظری فقط در آن دسته از استادانی مشاهده میشود که به لحاظ علمی ضعیف هستند. این گروه از مدرسان دانشگاه مطالب ثابتی را در هر ترم تکرار میکنند و حتی شوخیهایشان برای مخاطبان آنها تکراری و ملالآور است. برخورداری از دانش در زمینهی علوم میانرشتهای مستلزم این است که خودِ شخص در این زمینهها تحصیل یا پژوهش کرده باشد. تحصیلات هر کس را از رشتهی تحصیلیاش و پژوهشهایش را هم از مقالات و کتابهایش میتوان دریافت. اگر این دو عامل نشان بدهند که شخص دانشی در زمینهی علوم میانرشتهای ندارد، آنگاه میتوان حدس زد که او از مباحث نظری هم به قول شما میگریزد.
۳. با وجود حجم عظیم کتابها، مقالات و پایاننامههایی که در سالهای اخیر در ایران در حوزهی جامعهشناسی ادبیات نوشته شده است، به نظر شما دانشگاهیان تا به حال چقدر در استفاده درست از این منابع موفق بودهاند؟
پاینده: من کمی تردید دارم که کتابهای تألیفشده به فارسی تعدادشان آنقدرها که شما میفرمایید زیاد باشد. شکی نیست که کارهای بسیار خوبی در این زمینه صورت گرفته است، اما هر کتابی هم نمیتواند در ظرفیت منبع علمی مورد استفاده قرار بگیرد. در خصوص پایاننامههای مربوط به جامعهشناسی ادبیات هم باید گفت احتمالاً تعداشان کم نیست، اما مشکل اصلی در استفاده از آنها این است که به روال معمول در بسیاری از دانشگاههای ما، برخورداریشان از اعتبار علمی یا امانتدارانه بودنِ آنها محل تردید است. اگر این پایاننامهها به شیوهی رایج در آکادمی ایرانی نوشته شده باشند، میتوان حدس زد که نظارت علمی درستی از طرف استادان راهنما و مشاور در آنها صورت نگرفته است. میدانیم که اکثر پایاننامهها، دستکم در حوزهی علوم انسانی و اجتماعی، برای کسب مدرک نوشته میشوند و مراحل تدوین و دفاع از آنها خیلی سریع انجام میگیرد. پایاننامهای که استاد راهنما فقط چند اشتباه تایپیاش را به دانشجو گوشزد کرده و مشاور هم طبق معمول فقط به تکرار این موضوع بسنده کرده است که شیوهی ارجاع به منابع باید یکدست شود، چگونه میتواند از چنان اعتباری برخوردار باشد که جایگاه یک منبع علمی و قابل ارجاع را پیدا کند؟ بگذریم از اینکه تعداد بسیار زیادی از پایاننامهها در کشور ما آشکارا محصول سرقت علمیاند. وقتی در خیابان انقلاب فروش انواعواقسامِ پایاننامه در رشتههای مختلف جار زده شود و در روز روشن بتوان پایاننامهی بهسرقترفتهای را خرید و فردای همان روز به عنوان تحقیقی اصیل به دانشگاه ارائه کرد و بابتش مدرک فوقلیسانس و دکتری گرفت، چگونه میتوان گفت که پایاننامهها معتبرند یا باید منبع علمی باشند؟ من به جای اینها، کتابهای معتبرِ ترجمهشده را منابع علمیِ به مراتب موثقتری میدانم که برای آموختن جامعهشناسی ادبیات و شیوهی پژوهش در این حوزه باید به آنها مراجعه کرد.
۴. اساساً جنابعالی سطح مقالات و پایاننامههای دانشگاهی را در حوزه جامعهشناسی ادبیات چطور ارزیابی میکنید؟ این بررسیها چقدر مبتنی بر دانش روز و بر پایهی نظریات صاحبنظران جامعهشناسی ادبیات صورت می گیرد؟
پاینده: همانطور که در پاسخ به سؤال قبلی متذکر شدم، اکثر پایاننامههای علوم انسانی و اجتماعی حاصل پژوهش اصیل نیستند و در آنها تولید علم صورت نمیگیرد. دقت بفرمایید که من دربارهی اکثر پایاننامههایی که دیدهام یا از مجراهای دیگر (مثلاً همکارانم) از محتوایشان باخبر شدهام سخن میگویم. ناگفته پیداست که اینجا و آنجا، این یا آن دانشجوی منفردِ جدی که فقط سودای کسب مدرک را در سر نمیپروراند، ممکن است پایاننامهای کاملاً علمی و راهگشا نوشته باشد یا در آینده بنویسد. اما وضعیت فعلی در مجموع همان است که گفتم. در خصوص مقالات باید گفت اگر مقالهای از پایاننامههای نازل استخراج شود و به روش سرقت رسمی (یعنی به صورت دوامضایی و در نشریات موسوم به «علمیـپژوهشی» که از جمله موانع جدی پژوهشهای علمی در کشور ما هستند) منتشر شود، همان مطالبِ غالباً غیرعلمیِ پایاننامههای یادشده در یک چرخهی بیفایده بازتولید میشوند و لذا این قبیل مقالات هم کمکی به پیشبرد مطالعات مربوط به جامعهشناسی ادبیات نمیکنند. اما در کنار این قبیل مقالات، نوشتههای بسیار تأملانگیزی هم به قلم استادان و پژوهشگران طراز اول در زمینهی جامعهشناسی ادبیات انتشار مییابد که به اعتقاد من، هم به لحاظ یافتههای علمی و هم به لحاظ روششناسیشان بسیار به پیشبرد جامعهشناسی ادبیات یاری میرسانند. این نوشتههای اخیر در قالب کتاب یا مقالهی اصیل منتشر میشوند. فقط برای نمونه میگویم که در این حوزه شخصاً نوشتههای دکتر شهرام پرستش را درخور توجه جدی میدانم. البته مثالهای دیگری هم از کار جدی در زمینهی جامعهشناسی ادبیات میشود زد، اما شاید نیازی به این مثالها نباشد و خوانندهی این مصاحبه خودش با تفحّص در نوع مطالبی که ذیل این عنوان منتشر میشوند حتماً میتواند بین مقالات دوامضایی در نشریات موسوم به «علمیـپژوهشی» (و اخیراً حتی پایاننامههای منتشرشده در قالب کتاب و با دو امضا که شکل نوینی از سوءاستفادهی برخی از استادان از پایاننامههاست) از یک سو و کتاب و مقالهی اصیل از سوی دیگر تفاوت بگذارد. ادامه خواندن “مصاحبهی حسین پاینده با مجلهی «فرهنگ امروز» دربارهی جامعهشناسی ادبیات”
جامعهشناسی ادبیات حوزهای از مطالعات چندرشتهای است که تأثیر ساختارهای اجتماعی در تولید متون ادبی را بررسی میکند. پیشفرض دستاندرکارانِ این نوع پژوهش این است که آفرینش آثار ادبی از اوضاع اجتماعیِ معیّن ناشی میشود و لذا ادبیات را نمیتوان به درستی فهمید مگر آنکه ابتدا رابطهی آن با اوضاع یادشده را به دقت تحلیل کنیم. در چنین پژوهشی، مفاهیم نظری و اصول روششناختیِ جامعهشناسی حکم ابزاری برای خوانش و سنجش کارکردهای اجتماعیِ متون ادبی را دارند. از این رو، در نوشتار حاضر بجاست که ابتدا تعریفی از جامعهشناسی و قلمرو پژوهشهای جامعهشناختی به دست دهیم. جامعهشناسی در اواسط قرن هجدهم به وجود آمد و حوزهای از علوم اجتماعی است که حیات اجتماعی انسان (رابطهی انسانها با هم، یا رفتار انسانها در تعاملهای اجتماعی) را بررسی میکند. ریشهشناسی «علمالاجتماع» (نامی که قبلاً به جامعهشناسی اطلاق میشد) میتواند برای فهم بهتر ماهیت آن مفید باشد. مطابق با تعریفی که فرهنگ بزرگ سخن از «اجتماع» به دست میدهد، این کلمه یعنی «گرد آمدن»، «جمع شدن»، «گردهمآیی». به عبارتی، اجتماع در لغت به «پیوند خوردن» و «وصل شدنِ» انسانها به هم اشاره دارد. جامعهشناسان میکوشند تا جامعهی انسانی را از منظر ساختار رفتار جمعیِ انسانها تحلیل کنند. به تعبیری، جامعهشناس کسی است که نحوهی عملکرد نظام اجتماعی و رابطهی آن با شیوهی زندگی کردن آحاد جامعه را مطالعه میکند. در تحلیلهای جامعهشناسان، هم تأثیر عوامل فرهنگی، سیاسی، جغرافیایی، اقتصادی، زیباییشناختی و امثال آن بر روابط بینافردی آحاد جامعه بحث میشود و هم گروههای اجتماعی و قانونمندیهای داخلی آنها. به عبارتی، جامعهشناسی تلاشی است برای تبیین فرایندهای اجتماعی و نحوهی انتظام جامعه. چنین تبیینی قاعدتاً میبایست نهادهای اجتماعی و کارکردهای آنها را هم شامل شود. در نگاه جامعهشناسان، انسان موجودی است که از خانواده ، فرهنگ، دین، سیاست، دستگاههای تعلیموتربیت و سایر نهادهای اجتماعی تأثیر میپذیرد و به آموزههای این نهادها واکنشی شرطیشده نشان میدهد.
در نزد جامعهشناسان، ادبیات یکی از منابعی است که آنان میتوانند برای مطالعهی علمیِ جامعه استفاده کنند. در واقع، ادبیات خود حکم نوعی نهادی اجتماعی را دارد و از آنجا که هدف جامعهشناسان کاویدن جوانب مختلف حیات اجتماعی در همهی نهادهای اجتماعی است، آنها معتقدند که ادبیات نیز میبایست در کنار سایر نهادهای اجتماعی بررسی شود. به باور جامعهشناسان، کارکرد ادبیات عبارت است بازتاباندن اوضاعواحوالِ جامعه. در هر رمانی، روابط آحاد جامعه با نگاهی انتقادی زیر زرهبین قرار میگیرد. شخصیتهای اصلی رمانها معمولاً کسانی هستند که سودای دگرگونیِ زیستجهانِ اجتماعی و فرهنگیِ خود را در سر میپرورانند. ادبیات تجربههای انسان در زندگی اجتماعی را بازتولید میکند؛ پس هستهی بهوجودآورندهی هر اثر ادبی، حیات اجتماعی است. رنه ولک و آستن وارن با اتخاذ همین رویکرد، در کتاب «نظریهی ادبیات» استدلال میکنند که آفرینش آثار ادبی همانا پیامد زندگی در جمعِ انسانهای دیگر (جامعه) است: «ادبیات زادهی نهادهای اجتماعی خاصی است و در جوامع بدوی نمیتوان شعر را از آئین، جادو، کار و بازی تمیز داد» (ولک و آستین، ۱۳۷۳: ۹۹). تفاوت ادبیاتِ ملل ریشه در همین موضوع دارد: تفاوت هنجارها، ارزشها و رفتارهای اجتماعی در جوامع مختلف، خود را در تفاوت مضامین آثار ادبی آن جوامع نشان میدهد. هر گاه که نظامهای اجتماعی با هم تفاوت داشته باشند، ادبیات حاصلآمده از آن نظامها به طریق اولی متفاوت خواهند بود. از اینجا میتوان به نتیجهای هم در خصوص علت دگرگونیِ ادبیات در جامعهای معیّن رسید و گفت که با تغییر در ساختارهای اجتماعی، نوع ادبیات تولیدشده در آن جامعه نیز دستخوش تحول میشود و تکنیکها، نمادها و درونمایههای جدیدی در متون ادبی ظهور میکنند.
اگر ادبیات را محصول زندگی اجتماعی بدانیم، آنگاه باید گفت وجوه اشتراک فراوانی بین جامعهشناسی و ادبیات وجود دارد زیرا هر دو، هدف مشابهی را دنبال میکنند که همانا عبارت است از کندوکاو در چندوچونِ جامعه و روابط بینافردی. جامعهشناسان با مطالعهی ادبیات به جنبههایی از حیات اجتماعی پی میبرند (مثلاً سنتها و نظامهای ارزشیِ جامعه را کشف میکنند)، همانگونه که از راه تحلیل ساختار اجتماعی نیز به همین هدف نائل میشوند. از نظر آنان، آثار شاخص ادبیِ هر دورهای تصویر روشنی از سازوکارهای اجتماعی، محیطی، اقتصادی، دینی و سیاسیِ رفتار انسانها در جوامع همعصرِ خودشان به دست میدهند. انجام دادن پژوهشهای جامعهشناسانه مستلزم همین نوع دادههاست و از این رو هیچ جامعهشناسی نباید از ادبیات که منبع ارزشمندی برای دستیابی به این دادههاست در تحقیقات اجتماعی غفلت کند.
باید توجه داشت که رابطهی ادبیات با واقعیت اجتماعی، یکسویه نیست. به بیان دیگر، ادبیات آینهای نیست که حال و روز آحاد جامعه یا اوضاع اجتماعی در آن صرفاً منعکس شوند. اگر اینطور بود، آنگاه دیگر تمایزی بین متون ادبی و گزارشهای اجتماعی یا کتابهای تاریخ وجود نمیداشت. ادبیات نه فقط از بطن واقعیت اجتماعی برمیآید، بلکه همچنین میتواند بر آن واقعیت اثری سلبی بگذارد و به تغییر آن کمک کند. میتوان گفت رابطهی ادبیات با جامعه، رابطهای دیالکتیکی است: ادبیات از ساختارهای اجتماعی ناشی میشود، اما در عین حال آن ساختارها را به پرسش میگیرد و نفی میکند. هر داستاننویسی برای توفیق در خلاقیت ادبی ناگزیر باید نگاهی به جهان پیرامون خویش داشته باشد، اما اگر در حصارها یا محدودیتهای فرهنگیِ آن جهان باقی بماند دیگر نخواهد توانست از راه آفرینش ادبی به برساختن واقعیتی نو و دیگرگونه یاری برساند. آثار چنین نویسندهای حداکثر توصیفی دقیق از جامعه است، اما هیچ بدیلی برای مسائلی که آحاد جامعه به آن دستبهگریباناند ارائه نمیدهد.