خودشیفتگی در نوشتههای بالینی اخیر
عطف توجه از خودشیفتگی اولیه به خودشیفتگی ثانوی در تحقیقات بالینی، هم از عطف توجهِ روانکاوی از مطالعهی «نهاد» به مطالعهی «خود» ناشی میشود و هم از تغییرِ نوع بیمارانی که خواهانِ درمان روانیاند. در واقع، اهمیتْ یافتنِ روانشناسی «خود» به جای روانشناسی غرایز، تا حدودی به سبب تشخیص این موضوع است که بیمارانی که در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ برای درمان به روانپزشکان مراجعه میکردند، «به ندرت به همان روانرنجوریهای کلاسیکی مبتلا بودند که فروید به تفصیل شرح میدهد». در بیستوپنج سال اخیر، اکثر کسانی که به روانپزشک مراجعه میکنند، بیمارانی در آستانهی روانپریشیاند که نارضایتیهای متعددی دارند و نشانههای معیّن بیماریهای روانی در آنان مشهود نیست. این قبیل بیماران دچار تثبیتهای[۱] ضعیفکننده یا هراسهای بیمارگونه نیستند و ناراحتیشان از تبدیل نیروی سرکوبشدهی جنسی به امراض عصبی سرچشمه نمیگیرد. آنان «از نارضایتیهای نامشخص و متعدد دربارهی زندگی» شکایت میکنند و احساسشان این است که «هستی بیسروسامانشان، بیهوده و بیهدف است». «مشحون از احساس پوچی و افسردگیاند، هرچند که توصیف دقیق این احساس برایشان دشوار است»؛ «میزان حرمتی که برای خویش قائلاند، به طور ناگهانی و زیاد نوسان مییابد» و «به طور کلی از ادامهی زندگی عاجزند.» این بیماران «فقط با تعلق خاطر به اشخاصِ قوی و تحسینشده، عزت نَفْس» به دست میآورند، «همواره آرزو میکنند که این اشخاص آنان را بپذیرند و نیازمندند احساس کنند که از حمایتشان برخوردارند». گرچه این بیماران از عهدهی اجرای مسئولیتهای زندگی روزمره برمیآیند و حتی برتریهایی از خود نشان میدهند، اما هرگز شادکام نیستند و غالباً به نظرشان میآید که زندگیشان ارزش ادامه دادن ندارد.
روانکاوی شیوهای برای درمان بیماریهای روانی است که از خلال تجربهی فروید با افرادی به وجود آمد که غرایزشان را به شدت سرکوب کرده، به لحاظ اخلاقی انعطافناپذیر بودند و میبایست با «سانسورچیِ» سختگیرِ درونِ خودشان کنار میآمدند. لیکن امروزه روانکاوی هرچه بیشتر با «مَنِشی نابسامان و تابع انگیزههای ناگهانی» روبهرو است و باید بیمارانی را درمان کند که به جای سرکوب یا والایشِ[۲] کشمکشهای درونیشان، آنها را «بروز میدهند». این بیماران، به رغم رفتار غالباً خاضعانهشان، تمایل دارند که برای مصون نگه داشتنِ خود، روابط عاطفیشان را عمق ندهند. آنان قادر به سوگواری نیستند، چرا که از فرط خشم علیه مصادیقِ ازدسترفتهی عشقشان (بویژه والدینشان)، نمیتوانند تجربیات مسرّتبخشِ خود را در ذهن مرور کنند و یا به خاطر بسپرند. هرچند که از نظر جنسی بیشتر افرادی بیبندوبارند و کمتر امیالشان را سرکوب میکنند، اما «شرحوبسط انگیزهی جنسی» یا آمیزش جنسی با روحیهای بازیگوشانه برایشان دشوار است. در هیچ کاری خود را چندان دخیل نمیکنند، زیرا از بروز یافتن احساسات خشمگینانهی خود میهراسند. بخش عمدهای از شخصیتِ آنان را دفاع علیه این خشم و نیز علیه احساس محرومیتِ دهانی ــ که از مرحلهی پیشااُدیپی رشدِ روانی سرچشمه میگیرد ــ تشکیل میدهد.
این بیماران غالباً خودبیمارانگارند[۳] و در باطنْ احساس پوچی دارند، اما در عین حال در خیالاتشان خود را قادر به هر کاری تصور میکنند و سخت معتقدند که محقاند از دیگران سوءاستفاده کنند و خواستههایشان برآورده شود. فراخودِ[۴] این بیماران تحت سیطرهی عناصر منسوخ، سختگیرانه و دگرآزارانه قرار دارد و پیروی آنان از قواعد اجتماعی، بیشتر به سبب هراسشان از مجازات است تا احساس گناه. نیازها و امیالِ آنان ــ که مشحون از خشم است ــ در نظرشان بسیار خطرناک جلوه میکند و به شیوههایی برای دفاع از خود متوسل میشوند که به اندازهی همان امیالی که میخواهند سرکوب کنند، بَدْوی است.
با توجه به این اصل که حالت بیمارگونه در اشخاصْ شکلِ تشدیدیافتهای از وضعیت عادی آنان است، «خودشیفتگی بیمارگونه» در این نوع اختلالاتِ مَنِشی میبایست برخی جنبههای اجتماعی خودشیفتگی را نیز برایمان معلوم کند. تحقیقات مربوط به اختلالاتِ مَنِشی ــ که بینابینِ روانرنجوری و روانپریشیاند ــ برای متخصصانِ بالینی نوشته شده است و مدعی روشنگری دربارهی موضوعات اجتماعی یا فرهنگی نیست؛ با این حال، این تحقیقات آن نوع شخصیتی را توصیف میکند که ناظران فرهنگ معاصر قاعدتاً باید بلافاصله آن را، به رغم اینکه آنچنان بارز نیست، تشخیص دهند: شخصیتی که به سهولت میتواند برداشتهای دیگران دربارهی خودش را تغییر دهد، سخت مشتاق این است که دیگران تحسینش کنند و با این حال همان کسانی را که ماهرانه به این کار سوق میدهد به دیدهی تحقیر مینگرد، همواره تشنهی تجربههای عاطفی است تا بتواند خلاء درونی خور را پُر کند، و از پیری و مرگ فوقالعاده وحشت دارد.