سفرنامه به منزله‌ی روایت (بخش اول)

مفهوم «روایت» در نظریه و نقد ادبی پسامدرن

وقتی منتقدان ادبی صحبت از «روایت» به میان می‌آورند، اغلب تصور می‌شود که آنان متون داستانی و برآمده از تخیل ــ مانند رمان و داستان کوتاه ــ را در نظر دارند. این تصور از نظریه‌هایی قدیمی سرچشمه می‌گیرد که روایت و روایتگری را به متون رواییِ کهن (مانند حماسه و رمانس) و داستان‌نویسیِ جدید (بویژه رمان و داستان کوتاه) محدود می‌کردند. اما در نظریه‌های ادبیِ چند دهه‌ی اخیر، اصطلاح «روایت» نه فقط به ادبیات داستانی و تخیلی بلکه همچنین به متون رواییِ غیرداستانی اطلاق می‌شود. از این منظر، البته اشعار حماسیِ فردوسی در شرح نبردهای رستم در شاهنامه، منظومه‌ی عاشقانه‌ی لیلی و مجنون سروده‌ی نظامی، رمان‌ سنگ صبور نوشته‌ی صادق چوبک، و داستان «بچه‌ی مردم» نوشته‌ی جلال آل‌احمد همگی مصداق «روایت‌اند»، دو نمونه‌ی اول مصداق روایت منظوم و دو نمونه‌ی آخر مصداق روایت منثور؛ اما همچنین است هر زندگینامه یا کتاب خاطراتی، مانند کتاب مصطفی فرزانه با عنوان آشنایی با صادق هدایت که نویسنده در آن، مشاهدات خود از هدایت در زمان اقامتش در فرانسه را شرح می‌دهد. به طریق اولی، موردپژوهی‌های فروید (گزارش‌های تفصیلی او از بیمارانش و روند درمان آنان) در زمره‌ی «روایت» قرار می‌گیرند. برای مثال، دو موردپژوهیِ معروف فروید راجع به دو بیماری که در کتاب‌های نظریه‌ی ادبی بارها به آن‌ها اشاره شده است (با نام‌های مستعار «دُرا» و «مرد گرگ‌مانند»)، از نظر بسیاری از منتقدان ادبی حکم «رمان‌های تمام‌عیار» را دارند. به استدلال این منتقدان، همه‌ی عناصر داستان را می‌توان در موردپژوهی‌های فروید یافت. شرح گیرایی که فروید از شخصیت این بیماران، مسائل و مشکلات روانیِ آن‌ها و نیز رویدادهای زندگی و نحوه‌ی درمان‌شان به دست می‌دهد، هم واجد ساختار روایی و عنصر «شخصیت» است و هم واجد عناصری همچون «راوی»، «زاویه‌ی دید»، «کشمکش»، «پیرنگ» و غیره. در نتیجه، خواننده هنگام خواندن این متون احساس می‌کند رمان می‌خواند و نه یک گزارش پزشکی را. ایضاً کتاب‌های تاریخ نیز در نقد ادبی جدید مصداق روایت محسوب می‌شوند. در هر کتابی که واقعه‌ای تاریخی شرح داده شده باشد، لزوماً یک راوی از منظری خاص تاریخ را بازسازی می‌کند. در این بازسازی، مجموعه‌ای از شخصیت‌ها نقش‌آفرینی می‌کنند و حوادث بر مبنای یک یا چند کشمکش شکل می‌گیرند و بازگفته می‌شوند. حتی می‌توان پا را از این هم فراتر گذاشت و مدعی شد که هر کتاب تاریخ، درست مانند یک رمان، درونمایه یا درونمایه‌های خاصی هم دارد. وقتی پژوهشگران تاریخ درباره‌ی وقایع گذشته کتاب می‌نویسند، هر یک به شیوه‌ای متفاوت و بر اساس دیدگاه یا تفسیری که خود از گذشته دارد وقایع را بازآفرینی می‌کند و لذا شرح هر یک از ایشان می‌تواند با شرح یک تاریخ‌نگار دیگر فرق داشته باشد و دیدگاه متفاوتی را درباره‌ی همان رویدادها به خواننده القا کند. پس تاریخ مقوله‌ای جامد، صُلب و یکسان نیست که هر تاریخ‌نویسی آن را دقیقاً مثل سایر تاریخ‌نویسان ثبت کند. به سخن دقیق‌تر، روایت هر تاریخ‌نویس از رویدادهای گذشته با روایت سایر تاریخ‌نویسان از همان وقایع فرق دارد.

در نقد ادبی جدید گستره‌ی معنایی یا دایره‌ی شمول اصطلاح «روایت» چنان وسیع شده است که حتی گزارش‌های مندرج در مطبوعات و برنامه‌ی اخبار تلویزیون را هم در بر می‌گیرد. در این معنای جدید و شامل‌شونده که بویژه از راه مطالعات فرهنگی و نیز با نظریه‌های پسامدرنیسم در نقد ادبی معاصر باب شده است، روایت به هر نوشتار یا گفتاری اطلاق می‌شود که واجد دو عنصر باشد: نخست یک راوی و دوم بازگفتی از زنجیره‌ای از رویدادهای همپیوند. به بیان دیگر، هر گوینده‌ای که اولاً شرحی از رویدادهایی معیّن به دست می‌دهد، و ثانیاً ربطی بین این رویدادها برقرار می‌کند، در واقع یک روایت برمی‌سازد، خواه روایت او از تخیل سرچشمه گرفته باشد (ادبی باشد) و خواه راجع به موضوع یا امری غیرتخیلی باشد (غیرادبی باشد). بنا بر ملاک قدیمی‌شده‌ای که در نقد ادبی معاصر دیگر معتبر نیست، گزارش‌های درج‌شده در مطبوعات (مثلاً گزارش یک روزنامه‌نگار از وضعیت ارائه‌ی خدمات درمانی به بیماران در بیمارستان‌های دولتی) یا اخبار تلویزیون (مانند خبر انفجار بمب در افغانستان و عراق)، «مبتنی بر واقعیت» و لذا غیرتخیلی قلمداد می‌شدند. اما اکنون بسیاری از نظریه‌پردازان پسامدرن استدلال می‌کنند که این قبیل گزارش‌ها و اخبار همگی به شکل یک روایت تنظیم و ارائه می‌شوند و همه‌ی عناصر یا ویژگی‌های روایت در آن‌ها قابل تشخیص‌اند (کشمکش، رابطه‌ی علّی میان وقایع، شخصیت، و غیره). به همین سبب، گزارش یک روزنامه‌نگارِ دیگر از وضعیت همان بیمارستان‌ها، یا نحوه‌ی انعکاس خبرِ همان انفجارها در سایر شبکه‌های تلویزیونی می‌تواند بسیار متفاوت باشد و دیدگاه ایضاً متفاوتی را القا کند. اگر ملاک‌های دوگانه‌ای را که برشمردیم (وجود راوی و برقراری پیوند بین رویدادهای روایت‌شده) به متون علمی (مثلاً یک درسنامه‌ی شیمی) اِعمال کنیم، می‌توانیم مدعی شویم که این متون نیز واجد ماهیتی روایی‌اند. در واقع، ما از جنبه‌ی رواییِ متن‌های علمی معمولاً غفلت می‌کنیم چون این متون، برخلاف ادبیات، تخیلی محسوب نمی‌شوند و بر اساس عرف‌های خاص خود به رشته‌ی تحریر درمی‌آیند. همه‌ی خوانندگان و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی می‌دانند که داستان در تخیل شکل می‌گیرد، ولو این‌که خاستگاهش واقعیت یا تجربه‌های زیست‌شده‌ی شخص نویسنده باشد. اما شرح ارائه‌شده در کتاب‌های شیمی از آزمایشی که طی آن صرفاً دو عنصر تحت شرایط خاص (مثلاً درجه حرارت معیّن) با یکدیگر ترکیب می‌شوند، عاری از هر گونه جنبه‌ی تخیلی به نظر می‌رسد و لذا در زمره‌ی متون کاملاً «عینی» (غیرذهنی، غیرتخیلی) قرار می‌گیرد. حال آن‌که اگر دقت کنیم، حتی همان آزمایش نیز به واسطه‌ی یک راوی به خواننده ارائه می‌شود. خوانندگان متون علمی معمولاً این نوشته‌ها را «توصیفیِ صِرف» می‌پندارند زیرا عرف‌های نگارشِ آن‌ها باعث می‌شوند که خواننده از واسطه‌مند بودن متن (وجود راوی) و لذا جنبه‌ی رواییِ آن غفلت کند. دو عرف مهم در نگارش متون علمی عبارت‌اند از زبانِ به ظاهر غیرشخصی (مثلاً در این گزاره: «بر اثر گرم کردن محلولِ آب و الکل، ابتدا الکل می‌جوشد و بخارهای حاصل از تبخیر آن پس از سرد شدن به صورت قطره‌قطره جمع‌آوری می‌شود.») و ساخت‌های نحویِ مجهول (مثلاً در این جمله: «برای تعیین شعاع اتم‌ها، از اندازه‌گیری فاصله‌ی بین‌اتمی در بلور یک عنصر استفاده می‌شود.») (مثال اول به نقل از کتاب علوم تجربی اول راهنمایی و مثال دوم از کتاب شیمی و آزمایشگاه دوم دبیرستان). اما موضوعی که در خصوص این متون باید توجه کرد این است که در هر توصیفی، یک توصیفگر در کار است (یا در هر روایتی یک راوی در کار است) و این توصیفگر/راوی در واقع از منظر روایی خاصی دست به توصیف/روایت می‌زند، منظری که چه بسا در بدو امر ناپیدا به نظر برسد.

ادامه دارد … 

مصاحبه با خبرگزاری ایلنا درباره‌ی نقد ادبی

ایلنا: نقد و بخصوص نقد ادبی در کشور ما، کمتر به عنوان جریانی ریشه‌دار و متناسب با فضای فرهنگ و ادبیات کشور شناخته شده است. این شاخه، به عنوان حوزه‌ای علمی در ایران مطرح نبوده و آنچه تحت عنوان نقد ادبی، در گذشته و در برخی نشریات و محافل ادبی وجود داشته، کماکان در همان ابعاد درحال پیگیری است.

برای آسیب‌شناسی جریان نقد ادبی در ایران، با حسین پاینده (نویسنده، منتقد ادبی و منتقد فیلم و دانشیار نظریه و نقد ادبی) همراه شدیم. او که دارای مدرک دکترای «نظریه و نقد ادبی» است، تاکنون مقالات متعددی را در حوزه‌ی نقد در نشریات مختلف به چاپ رسانده‌ است. پاینده همچنین دارای ۲۴ کتاب منتشر شده است.
مشروح این گفتگو را در زیر می‌خوانید.

جناب پاینده، اگر امروز هستند گروهی که معتقدند دانش نقد ادبی می‌تواند لذت متن را مضاعف کند، گروهی نیز لذت خوانش آثار ادبی را در برخورد با آن مانند تماشای بازی فوتبال می‌دانند. یعنی صرف هیجان ناشی از بازی گروه تماشاچی را سر ذوق می‌آورد. به نظر می‌رسد با توجه به محدودیت دانش نقد ادبی در ایران، بیشترین طرفداران ادبیات را در ایران گروه دوم تشکیل می‌دهند. آیا این تفسیر می‌تواند مابه‌ازای بیرونی داشته باشد یا اصولاً تمرکز بر ادبیات هرگز به دامنه‌ی لذت در میان مخاطبان نرسیده تا شق اول یا دوم آن قابل لحاظ باشد؟

پاینده: «لذت» را در نقد ادبی به دو مقوله تقسیم می‌کنیم: یکی «لذت غیرزیبایی‌شناختی» و دیگری «لذت زیبایی‌شناختی». هیچ اثر ادبی‌ای به این منظور نوشته نمی‌شود که منتقدان نقدش کنند. متن ادبی نوشته می‌شود تا خوانندگان آن را بخوانند و خوانندگان هم لزوماً افراد متخصص در نقد ادبی نیستند. می‌توانیم از منظری عام‌تر بگوییم که اصولاً هنر برای مخاطبان عام تولید می‌شود، نه برای نقد شدن توسط منتقدان نظریه‌شناس. اما التذاذی که خواننده‌ی عام و ناوارد به نظریه‌های نقادانه از متون ادبی می‌برد، صرفاً از لایه‌ی مشهود این متون است که برای هر خواننده‌ای دسترس‌پذیر است. برای مثال، حتی فیلم چندلایه‌ای و به اصطلاح روشنفکرانه‌ای مانند هامون (ساخته‌ی داریوش مهرجویی) را مردم عادی هم می‌بینند و از آن لذت می‌برند. در سال گذشته، فیلم بحث‌انگیز و قطعاً روشنفکرانه‌ی جدایی نادر از سیمین همپای فیلم عامّه‌پسند اخراجی‌های ۳ پُرفروش بود و توانست توجه عده‌ی بسیاری زیادی را به خود جلب کنند و البته ناگفته پیداست که این اشخاص لزوماً منتقد حرفه‌ای فیلم نبودند. اما وقتی یک منتقد ادبی همین فیلم‌ها را بررسی می‌کند به لایه‌های ژرف‌ترِ معنا نظر دارد و در واقع آن لایه‌ها یا دلالت‌های گسترده‌تر معانی را می‌کاود (مثلاً معانی روانکاوانه در فیلم هامون و معانی اجتماعی و فرهنگی در فیلم جدایی نادر از سیمین). التذاذ ناشی از پی بردن به این معانی ژرف‌تر را اصطلاحاً «لذت زیبایی‌شناختی» می‌نامیم و آن را کلاً از نوع دیگر التذاذ («لذت غیرزیبایی‌شناختی») جدا می‌دانیم. پیش‌شرط مطالعه‌ی متون ادبی این نیست که خواننده لزوماً خواهان التذاذ زیبایی‌شناختی باشد، اما پیش‌شرط التذاذ زیبایی‌شناختی این است که منتقد با نظریه‌های نقادانه آشنا باشد.

اگر به تقابل دانش و هنر اعتقاد داشته باشیم و اگر زیبایی‌شناسی هنر را در شکستن کلیشه‌ها و ساختارهای تکراری جستجو کنیم، این تعریف می‌تواند جمال‌شناسی در نقد ادبی را نیز تحت تأثیر خود قرار دهد، به این معنا که چون نقد دانش است و چون دانش موازی هنر پیش می‌تازد، بی‌آن‌که مستقیم از آن بهره‌برداری کند، پس نقد ساختاری کلیشه‌وار و خط‌کشی شده در ادبیات را جستجو می‌کند که در ذات آن نهادینه نشده است؟

پاینده: تقابلی که شما از آن سخن می‌گویید در خصوص نقد ادبی و هنرْ صادق نیست. می‌شود از دیگربودگی (اگر نه دقیقاً «تقابل») شیمی و رمان یا ریاضی و شعر غنایی صحبت کرد، اما نمی‌توان نقد ادبی را که اساساً در پیوند با ادبیات و برای نیل به فهم عمیق‌تر متون ادبی به وجود آمده است، از جنسی متباین با به اصطلاح «ذاتِ» ادبیات دانست.

با عنایت به سئوال بالا، این تصور که به جای نقد از تاویل و منتقد از تأویل‌گر یاد شود، آیا ساحت هنری و ذوقی ادبیات را زیر سئوال می‌برد؟

پاینده: اگر واژه‌ی «تأویل» را نه به معنای تخصصی آن (یعنی هرمنوتیک) بلکه به معنایی تحت‌اللفظی و غیرتخصصی (یعنی تفسیر) به کار ببریم، در آن صورت راجع به کاری صحبت می‌کنیم که با نقد ادبی هیچ سنخیتی ندارد. تفسیر نیاز به دانش تخصصی و آشنایی با مفاهیم و روش‌شناسیِ هیچ نظریه‌ای ندارد. در واقع، تفسیر شالوده‌ای من‌عندی و فردی دارد، کما این‌که در زبان عمومی هم وقتی می‌پرسیم «تفسیر شما از این واقعه چیست؟»، مقصودمان این است که نظر شخصیِ شما درباره‌ی این رویداد چیست. حال آن‌که نقد ادبی کنشی فردی و دلبخواهانه (مبتنی بر پسندها یا دلایل فردی) نیست، بلکه با استناد به اصول و مفاهیم و شیوه‌های مدوّنِ نظریه‌های ادبی صورت می‌گیرد.

همان‌ گروه که از تقابل دانش و هنر سخن به میان می‌آوردند، اعتقاد دارند که نباید به دانش نقد ادبی چندان میدان داد که متن هنری را از حیثیت لذت‌رسانی و لذت‌بخشی دور کند و آن را یکسره به تسخیر دانش درآورد. اینجاست که از اعتبار دادن به ذوق در کار نقد و نقد خلاقانه سخن به میان می‌آید. نظر شما در این باره چیست؟

پاینده: همانطور که گفتم، این تقابل بر پایه‌ی فرض نادرستی شکل گرفته است (یعنی این فرض ضمنی که گویا «ذات» هنر با «ذات» نقد فرق دارد). از آن‌جا که شالوده‌ی این نظر نادرست است، نتیجه‌ای هم که بر اساس آن گرفته شده به طریق اولی نادرست است. در رد این دیدگاه نادرست، می‌توان استدلال کرد که نقد ادبی با عمیق‌تر کردن شناخت ما از سازوکارهای هنر برای معناآفرینی، در واقع بر لذت خواننده می‌افزاید.

اگر بپذیریم که تاریخ اندیشه از نقد ناآگاهانه به سمت نقد آگاهانه حرکت کرده است، آیا تاریخ نقد در امروز به معیارهای کمال‌یافته‌ی انتظام‌بخش و علمی دست یافته است؟

پاینده: این گزاره که «تاریخ اندیشه از نقد ناآگاهانه به نقد آگاهانه حرکت کرده» چنان حکم کلی‌ای است که فقط در حد یک گزاره یا حکم ایجابی یا سلبی (اما در هر حال کلی) می‌توان به آن پاسخ داد و مثلاً خلاف آن را بیان کرد. این کار البته به پیشبرد بحث کمکی نمی‌کند. شاید اگر این گزاره را کمی شرح دهید و ــ مهم‌تر ــ با دلایلی متقن اثبات کنید، آن‌گاه بشود در خصوص آن چیزی گفت و ادله‌ای در نفی یا اثباتش بیان کرد. نفی این حکم البته کار سهلی است. کافی است به یاد آوریم که رساله‌ی فن شعر (یا شعرشناسی) ارسطو که از آن با عنوان «نخستین کتاب در زمینه‌ی نظریه و نقد ادبی» یاد می‌شود، نقد را به طرزی کاملاً آگاهانه معرفی کرد. در این کتاب، ارسطو با جدل ضد دیدگاه‌های استادش افلاطون، معیارها و مفاهیمی را برای نقد مطرح می‌کند که حاصل نظرپردازی‌های تأمل‌شده و آگاهانه‌ی اوست. اما در مورد معیارهای امروزِ نقد ادبی باید بگوییم، نظریه و نقد حوزه‌ای از علوم انسانی که به علت ماهیت میان‌رشته‌ای آن دائماً در حال گسترش و بازتعریف خود است. نه فقط روش‌های نقد، بلکه حتی اهداف نقد، در نظریه‌های مختلف به شکل‌های بسیار متکثری دائماً از نو تعریف می‌شوند. بنا بر این، هرگز نمی‌توان ادعا کرد که امروز به آنچه شما «معیارهای کمال‌یافته‌ی انتظام‌بخش» نامیده‌اید دست یافته‌ایم، یا در زمانی مشخص در آینده به این معیارها به طور قطعی دست خواهیم یافت. هر نظریه‌ی جدیدی افق نوینی از تفکر را در حوزه‌ی نقد ادبی ترسیم می‌کند و پویایی نقد ادبی در این است که این افق‌ها در پرتو دستاوردهای نظری بیش از پیش متکثر شوند. صحبت کردن از «معیارهای کمال‌یافته» به طور ضمنی ضرورت پیدایش این افق‌های فکریِ نوین را مردود می‌شمارد و بدین ترتیب پویایی نقد ادبی را به بسندگیِ کاذب و نهایتاً ایستایی تبدیل می‌کند.

ادامه خواندن “مصاحبه با خبرگزاری ایلنا درباره‌ی نقد ادبی”